زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج
زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج کن نفس خود از سرای ترکیب اخراج تا نگذری از کمان افلاک چو تیر بر تیر بلای دهر…
زاهد که مواعظش بجز نیش نبود
زاهد که مواعظش بجز نیش نبود صوفی که دمی بحالت خویش نبود افسوس که مردان قلندر رفتند گشتیم بسی اثر ز درویش نبود
زنها صفی هزار زنهار صفی
زنها صفی هزار زنهار صفی هرگز دل هیچکس میازار صفی تا بتوانی دلی به دست آر صفی سررشته همین است نگه دار صفی
زین منزل جسم عاقبت نقل بود
زین منزل جسم عاقبت نقل بود وین دیده شود نه قصه و نقل بود جائیکه بزور نی بدلخواه برند بیترس کسی رود که بیعقل بود
ساقی قدحی که او بود صیقلی روح
ساقی قدحی که او بود صیقلی روح دارد اثر نجات از کشتی نوح در ده که رهاندم ز طوفان هموم چونانکه گشایدم بدل باب فتوح
سبحانالله بذات پاینده توئی
سبحانالله بذات پاینده توئی سبحانالله بجان فراینده توئی سبحانالله زبنده زبینده خطاست سبحانالله بعفو زینده توئی
شئیی بنظر نمایدت تا ناقص
شئیی بنظر نمایدت تا ناقص جان تو نگشته از تعین خالص اشیاء همه را بچشم توحید ببین پس باش بر ارباب بصیرت شاخص
شد عمر و به طبع خواهشم هست هنوز
شد عمر و به طبع خواهشم هست هنوز صد نعل گنه در آتشم هست هنوز با آنکه نه روی توبه مانده است و نه عذر…
عاقل می پخته را به خامی نخورد
عاقل می پخته را به خامی نخورد مقسوم خواص پیش عامی نخورد می خوردن فاش و بد بود شرب یهود این لقمه کسی باین حرامی…
صوفی که فکند از تن و سرخرقه و تاج
صوفی که فکند از تن و سرخرقه و تاج بازار اناالحقش بحق یافت رواج تن بر سردار خودنمائی است مبر شو پنبه عشق را نهانی…





