ای آنکه توئی بهستی خود واجب
ای آنکه توئی بهستی خود واجب بر جمله ماسوا بهستی خود واهب علم تو بغیر هستیت نیست که نیست از محضر هستی تو چیزی غائب
ای آنکه خدای خویش دانیم ترا
ای آنکه خدای خویش دانیم ترا طاعت بسزا کجا توانیم ترا گویند خدای را بحاجات بخوان حاضرتر از آنی بخوانیم ترا
ای آنکه دل شکسته جای تو بود
ای آنکه دل شکسته جای تو بود عالم همه پرتو لقای تو بود گویند که نفی غیر اثبات حق است نفی که کنم که او…
ای آنکه دو عالم است احیا ز دمت
ای آنکه دو عالم است احیا ز دمت اشیاء همه ریزهخوار خوان نعمت با آنکه نرفت جز برحمت قلمت عصیان مرا چه قدر پیش کرمت
ای آنکه ز حقی به رسالت مبعوث
ای آنکه ز حقی به رسالت مبعوث شد ذات قدیم از تو پیدا به حدوث تو شافع جرم بوالبشر باش که هست بر ما ز…
ای آنکه رود بقالب از امر تو روح
ای آنکه رود بقالب از امر تو روح از نور صدر اهل معنی مشروح بر قلب صفی ز فتح بابت چه عجب کابواب معارف تو…
ای آنکه عیان کننده روز و شبی
ای آنکه عیان کننده روز و شبی غرق است بنعمت تو هر حلق و لبی نیکو کنی ار معاش من بی سببی نبود ز توانائی…
ای آنکه فروزنده خورشید و مهمی
ای آنکه فروزنده خورشید و مهمی بر هستی ذات خود بوحدت گوهی کن سوی صفی بچشم رحمت نگهی کوراست امید عفو از هر گنهی
ای آنکه مقلب مسائی و صباح
ای آنکه مقلب مسائی و صباح لبریز بود ز رواح فیضت اقداح هر مفسده که هست در کار صفی اصلاح تو کن که قادری بر…
ای آنکه مکمل عقولی و نفوس
ای آنکه مکمل عقولی و نفوس هیچ از کرمت نگشته نفسی مایوس از خواهش نفس و فتنه خلق بدار در حصن امان خود صفی را…





