ترک غم آن نگار دلجو کردیم
ترک غم آن نگار دلجو کردیم چون شعله به هرزه سوختن خو کردیم چون جان و تن و دیده و دل آنجا ماند ما بیهده…
جانا به غم تو زندگانی کردم
جانا به غم تو زندگانی کردم غمهای ترا همدم جانی کردم تا گرد من از کوی تو نتواند رفت جان در سر کار ناتوانی کردم
چندان که ز حسن خودپرستی دیدم
چندان که ز حسن خودپرستی دیدم از عشق فروتنی و پستی دیدم گویند که چشم دوست مست است ولیک من چشم ندیدم همه مستی دیدم
چندی خردم به گرد مردم گردید
چندی خردم به گرد مردم گردید گه ناله زار و گه تبسم گردید ادراک حقیقت دو عالم کردم ادراک ولیک در میان گم گردید
چشم شوخت ز رحم نشنید سخن
چشم شوخت ز رحم نشنید سخن اینک بگرفتش حق خونهای کهن باری تو به او بگو که ای مایه ناز شوخی اگرت امان دهد خون…
چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسام
چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسام خامی تو هنوز ای به هستی بدنام میسوز مگر پخته شوی زآن که بود خاکستر پخته بهتر از…
چون اشک ز خون هوسم ساختهاند
چون اشک ز خون هوسم ساختهاند چون ناله ز دود نفسم ساختهاند بیگانه پرواز مرادست پرم گویی ز برای قفسم ساختهاند
چون باده ناز مست جام تو شود
چون باده ناز مست جام تو شود در سینه نفس بسته دام تو شود هر حرف که در گوش شهیدان آید خاصیت شوق بین که…
چون باغ شکفته از گیاهی نشوم
چون باغ شکفته از گیاهی نشوم چون دیده تسلی به نگاهی نشوم آن شعله شوقم که ز پا ننشینم تا در جگری طعمه آهی نشوم
چون در جگرت ناوک غمبند شود
چون در جگرت ناوک غمبند شود مگذار که دل به ناله خرسند شود دریا دریا ز دیده آتش میریز کان خشکنهال ازین برومند شود





