آن شوخ که عارض از می حسن افروخت
آن شوخ که عارض از می حسن افروخت هر موی مرا ناله به رنگی آموخت از سوختنم نیست خبردار آری عالم سوزد برق و نداند…
آن شوخ چو جام ناز در چنگ گرفت
آن شوخ چو جام ناز در چنگ گرفت صد ملک ملاحتش به نیرنگ گرفت از تیزی آفتاب حسن آن عارض پر نازک بود اندکی رنگ…
آن شب که می از لبت شکرنوش شود
آن شب که می از لبت شکرنوش شود کاش آن شب را صبح فراموش شود نینی گرهی ز زلف پرخم بگشای تا صبح به صد…
آن شوخ که چشم حسن را نور و ضیاست
آن شوخ که چشم حسن را نور و ضیاست در دیده همتش جهان سرمهبهاست چشمی به هوس نهاده بر هم ورنی در نرگسش از ناز…
آن شوخ که ماه راست زو نور جبین
آن شوخ که ماه راست زو نور جبین شد خانه آفتاب ازو خانه زین تا هست بنای خانه زین هرگز مهمان نشدستش آفتابی به ازین
آن غنچه که از لباس خود بیرون شد
آن غنچه که از لباس خود بیرون شد در کسوت دیگر شد و گویم چون شد جان شیرین در تن خسرو آمد روح لیلی به…
آن قوم که هست در بلا مسکنشان
آن قوم که هست در بلا مسکنشان خون در دل عافیت کند شیونشان کو تنگدلی که چون بنالد ریزد خون جگر دو کون در دامنشان
آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست
آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست سجاده بدوشند و میناب به دست بتخانه و کعبه پیششان یکسانست دیدارپرستند نه دیوارپرست
آن می که دلش به صد تمنا میخورد
آن می که دلش به صد تمنا میخورد در میکده نی صاف از آن ماند نه درد آن حسن که دل ز دست مجنون میبرد…
آنم که به غم مصاحب دیرینم
آنم که به غم مصاحب دیرینم بر چهره عیش دوستداران چینم بیهوده کارخانه تکوینم همچون پل رودخانه قزوینم





