دیده از دیدن تو بس نکند
دیده از دیدن تو بس نکند با لبت دل به جان هوس نکند گرچه عیسی دمی ولی طالع یک دمم با تو هم نفس نکند…
دو زلف سرکش دلبند داری
دو زلف سرکش دلبند داری که در هر یک بسی دل بند داری شدم دیوانه در سودای زلفت در ین قیدم بگو تا چند داری…
رخش آتشم در درون میبرد
رخش آتشم در درون میبرد دو زلفش ز عقلم برون میبرد ندانم چه شد عقل و اندیشه را که عشقم به سوی جنون میبرد دلم…
ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک برد
ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک برد شدیم خاک که میلش مگر به خاک برد ز بهر دوختن چاک سینه مژگانت گذر ز…
ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند
ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند که هر رشتهای بر رشتهای هست پیوند به تیری ز مژگان نواز این دلم را از آن…
ز روی لطف بکن بوسهای حوالۀ ما
ز روی لطف بکن بوسهای حوالۀ ما همین بس است ز وجه حسن نوالۀ ما [ز تیر غمزه خدنگی بکن حوالۀ ما همین بس است…
زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند
زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند نعل بر آتش ز بهر بردن دلها نهند هر خدنگی کافکنند از تیر مژگان بر جگر…
عمر بگذشت بدو سال اگر باز آید
عمر بگذشت بدو سال اگر باز آید دل گم گشته در آن زلف دگر باز آید دل و جان را بفرستیم به استقبالش چون مه…
شد خاک راه این سر سودا نوشت ما
شد خاک راه این سر سودا نوشت ما این شد مگر ز روز ازل سرنوشت ما از کوی دوست ما سوی جنت چرا رویم رضوان…
زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید
زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید خط بر رخ تو سبزه سیراب نماید بر روی تو دلها همه شد زار و نگون سار…





