چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت
چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت قرار و صبر و هوش از عقل و دین ریخت چو دیدم غمزهاش فتان دین است بگفتم…
چو چشم تو من فتنه جویی ندارم
چو چشم تو من فتنه جویی ندارم چو زلف تو آشفته خویی ندارم چنان کرد عشقت مرا پیش مردم که جز اشک خود آب رویی…
چو جان خیال لبش در درون بگرداند
چو جان خیال لبش در درون بگرداند درون پرده دلم را به خون بگرداند اگر چه عقل به تدبیر میکشد دل را فسون چشم تواش…
چو دلبران به دل ما سه چیز میجویند
چو دلبران به دل ما سه چیز میجویند به تیغ و ناوک و خنجر ستیز میجویند خطت چو مور گشته به هر بر مر خال…
چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت
چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت شد از محبت تو خاک سجده گاه…
چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم
چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم نماند صبرم و جان هم ز پی گسل کردم برای ساختن هانه بهر سکانش تمام خاک رهش…
چون در صفت آن لب شکر شکن آیم
چون در صفت آن لب شکر شکن آیم با معنی بس نازک و شیرین سخن آیم با سرو و صنوبر نشود ملتفتم دل بی قامت…
چون دلبران ز زلف سیه تاب میدهند
چون دلبران ز زلف سیه تاب میدهند دل را نشان ز صورت قلّاب میدهند پیکان به آتش دل من سرخ میکنند چون سرخ شد به…
خطت طعنه بر مشک و عنبرزده
خطت طعنه بر مشک و عنبرزده قدت سرو را سایه بر سر زده دو چشمت به مستی و غارت گری به هر گوشه ملکی به…
خطت را بدایت به غایت خوش است
خطت را بدایت به غایت خوش است تماشای آن بی نهایت خوش است به تیری دل بی نوا را بساز که از پادشاهان عنایت خوش…





