خال که بر عارض مهوش نهی

خال که بر عارض مهوش نهی داغ بر این جان بلاکش نهی دل که ز عشاق پریشان بری در شکن زلف مشوش نهی گر دل…

Continue Reading...

خدنگ او که بجان مژده هلاک برد

خدنگ او که بجان مژده هلاک برد نوید عیش بدلهای دردناک برد به خاکپای تو مردن، رقیب را هوس است روا مدار که این آرزو…

Continue Reading...

خرابیم، از دل ای بی‌رحم گه‌گه یاد کن ما را

خرابیم، از دل ای بی‌رحم گه‌گه یاد کن ما را سگ کوی توییم، آخر به سنگی شاد کن ما را دلم بار دگر لاف علامی…

Continue Reading...

خطت بر لاله تر مشک چین ریخت

خطت بر لاله تر مشک چین ریخت بنفشه در کنار یاسمین ریخت صبا گردی که برد از آستانت عروس غنچه را در آستین ریخت گل…

Continue Reading...

خطت که درد و داغ تو نو می‌کند مرا

خطت که درد و داغ تو نو می‌کند مرا جان در بلای عشق گرو می‌کند مرا عمری به راه عشق ز سر داشتم قدم باز…

Continue Reading...

خطت که سبزه بر اطراف یاسمین انداخت

خطت که سبزه بر اطراف یاسمین انداخت چه خون که در جگر نافه‌های چین انداخت دلم که داشت تمنای خاکبوس درت به عاقبت سخن خویش…

Continue Reading...

خطش به گرد عارض مهوش برآمده است

خطش به گرد عارض مهوش برآمده است آری، بنفشه با گل او خوش برآمده است دل سوی باغ می‌کشدم، کان بهار را بر طرف لاله…

Continue Reading...

خلق را دلها کباب از چشم پر خون منست

خلق را دلها کباب از چشم پر خون منست در جگر صد پاره از اشک جگر گون منست خاک آن کو را بخون آبی زدم،…

Continue Reading...

خوبرویان چو خدنگ نظری بگشایند

خوبرویان چو خدنگ نظری بگشایند بسر هر مژه خون از جگری بگشایند پرده دار حرم از دردکشان فارغ و ما چشم بنهاده که از غیب…

Continue Reading...

خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدم

خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدم بهار عارضش را سبزه بر گرد سمن دیدم بر این جان بلاکش، کس نکردست…

Continue Reading...