چه حالتست که از حال من نمیپرسی؟
چه حالتست که از حال من نمیپرسی؟ سخن چه رفت که از من سخن نمیپرسی؟ سرود ماست بهر مجلسی، نمیشنوی حدیث ماست بهر انجمن، نمیپرسی…
چه شوخیست که در چشم پر فتن داری؟
چه شوخیست که در چشم پر فتن داری؟ چه شیوه است که در زلف پر شکن داری تو ای رقیب، چه میخواهی از من بیدل…
چو دل چوگان زلفت در نظر دید
چو دل چوگان زلفت در نظر دید پریشان گشت و حال خود دگر دید غمت صد رخنه در جان کرد ما را مگر دیوار ما…
چو سرو قد تو در جویبار دیده رسد
چو سرو قد تو در جویبار دیده رسد مرا خدنگ بلا بر دل رمیده رسد ز دیدن تو بلایی که میکشد دل من امیدوار چنانم…
چو سبزه ترت از برگ یاسمین برخاست
چو سبزه ترت از برگ یاسمین برخاست هزار فتنه بقصد دل از کمین برخاست دلم خیال دهانت چو در ضمیر آورد خروش بیخودی از عقل…
چو ساقی آن قدح لاله گون بگرداند
چو ساقی آن قدح لاله گون بگرداند دلم خیال لبش در درون بگرداند صبا ز لعل تو تا غنچه را دهد بویی هزار بار دلش…
چو شمشاد قدت در گلشن آمد
چو شمشاد قدت در گلشن آمد خلل در کار سرو و سوسن آمد بیادت چشم از آن بر گل نهادم که بوی یوسف از پیراهن…
چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن »
چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن » مگیر خرده بر ارباب عشق و عیب مکن خراش سینه من باورت کجا افتد که رنج…
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم روم در کنج محنت در بروی خویش در بندم من آن صیدم کز آهوی تو در دل…
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون برد
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون برد نیست روی آنکه این سودا ز سر بیرون برد خلوتی خوش دارم امشب با خیال…





