تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم
تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم وطن گذاشته، بیخانمان ز بهر توایم دوای دل نشود نوش جام جم ما را که ناز پرور پیمانه…
جان بهر تو در بلاست ما را
جان بهر تو در بلاست ما را دل پیش تو مبتلاست ما را پیشت بدعا برآورم دست در دست همین دعاست ما را هر شب…
جان به یاد تو یاد کس نکند
جان به یاد تو یاد کس نکند دل ز غم خوردن تو بس نکند به فراق تو خو کنم ناچار بختم ار با تو همنفس…
جفای تو بر دل به غایت خوش است
جفای تو بر دل به غایت خوش است ز شه بر رعیت رعایت خوش است از آن غمزه و لب به پیش خیال گهی شکر…
جان شد آواره و دل بهر تو افگار همان
جان شد آواره و دل بهر تو افگار همان سر در این کار شد و با تو سر و کار همان هر کسی در پی…
چشم تو برانداخت به می، خانه ما را
چشم تو برانداخت به می، خانه ما را بگشود به رندی در میخانه ما را از دیده و دل چند خورم خون خود، آخر سنگی…
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن آن غمزه کرد شوخی و من شرمسار از آن بیمار عشق را ز مداوا چه…
چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست
چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست تیغی کشیده، در ره مردان دین نشست با روی آتشین چو گذشتی ببوستان گل را ز انفعال، عرق…
چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم
چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم مرا تنگ آمده بیاو دلی از باغ و صحرا هم چو حال دردمندان عرضه داری…
چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس به باغ آمد
چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس به باغ آمد بده جامی، که دیگر باغ را چشم و چراغ آمد چو بلبل با فغان، چون…





