یک جو غم ایام نداریم
یک جو غم ایام نداریم خوشیم گر چاشت بود شام نداریم خوشیم چون پخته به ما میرسد از مطبخ غیب از کس طمع خام نداریم…
یک ذره زحد خویش بیرون
یک ذره زحد خویش بیرون نشود خودبینان را معرفت افزون نشود آن فقر که مصطفی بر آن فخر آورد آنجا نرسی تا جگرت خون نشود…
یک روز بیوفتی تو در
یک روز بیوفتی تو در میدانم آن روز هنوز در خم چوگانم گفتی سخنی و کوفتی برجانم آن کشت مرا و من غلام آنم “ابوسعید…
یک نیم رخت الست منکم
یک نیم رخت الست منکم ببعید یک نیم دگر ان عذابی لشدید بر گرد رخت نبشته یحی و یمیت من مات من العشق فقد مات…
یک لحظه چراغ آرزوهاپف کن
یک لحظه چراغ آرزوهاپف کن قطع نظر از جمال هر یوسف کن زین شهد یک انگشت به کام تو کشم از لذت اگر مست نگردی…
یک چند دویدم و قدم
یک چند دویدم و قدم فرسودم آخر بی تو پدید نامد سودم تا دست به بیعت وفایت سودم در خانه نشستم و فرو آسودم “ابوسعید…
بودای من
بودای من آغشته ام به عشق تو مبدای من تویی از بلخ تا به قونیه مولای من تویی گفتی به چشم های تو ایمان…
از هنر مرد بهره ور گردد
از هنر مرد بهره ور گردد چون بر صاحب هنر گردد قطره آب مختصر باشد چون بدریا رسد گهر گردد صحبت نیشکر چو یابد آب…
از نسیم زلفش ای باد سحر
از نسیم زلفش ای باد سحر گر خبر داری چرائی بی خبر چند پیمائی هوا بر کوی او گر گذر داری ز گردون بر گذر…
ای شده جان در سر سودای تو
ای شده جان در سر سودای تو برده دلم مشک سمن سای تو در چمن حسن خرامان ندید چشم جهان سرو ببالای تو بر فلک…






