هر چند که جان عارف آگاه
هر چند که جان عارف آگاه بود کی در حرم قدس تواش راه بود دست همه اهل کشف و ارباب شهود از دامن ادراک تو…
هر چند که دیده روی خوب
هر چند که دیده روی خوب تو ندید یک گل ز گلستان وصال تو نچید اما دل سودا زده در مدت عمر جز وصف جمال…
هر چند که یار سر گرانست
هر چند که یار سر گرانست به تو غمگین نشوی که مهربانست به تو دلدار مثال صورت آینه است تا تو نگرانی نگرانست به تو…
هر در که ز بحر اشکم افتد
هر در که ز بحر اشکم افتد به کنار در رشتهٔ جان خود کشم گوهروار گیرم به کفش چو سبحه در فرقت یار یعنی که…
هر راحت و لذتی که خلاق
هر راحت و لذتی که خلاق نهاد از بهر مجردان آفاق نهاد هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت آسایش خویش بر دو بر طاق…
هر چند گهی زعشق بیگانه
هر چند گهی زعشق بیگانه شوم با عافیت کنشت و همخانه شوم ناگاه پریرخی بمن بر گذرد برگردم زان حدیث و دیوانه شوم “ابوسعید ابوالخیر…
هر کو ز در عمر درآید
هر کو ز در عمر درآید برود چیزیش بجز غم نگشاید برود از سر سخن کسی نشانی ندهد ژاژی دو سه هر کسی بخاید برود…
هر لقمه که بر خوان
هر لقمه که بر خوان عوانست مخور گر نفس ترا راحت جانست مخور گر نفس ترا عسل نماید بمثل آن خون دل پیر زنانست مخور…
هر نعت که از قبیل خیرست
هر نعت که از قبیل خیرست و کمال باشد ز نعوت ذات پاک متعال هر وصف که در حساب شرست و وبال دارد به قصور…
هرگز المی چو فرقت جانان
هرگز المی چو فرقت جانان نیست دردی بتر از واقعهٔ هجران نیست گر ترک وداع کردهام معذورم تو جان منی وداع جان آسان نیست “ابوسعید…





