مجنون تو کوه را ز صحرا

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید آنکس که…

Continue Reading...

مردان خدا ز خاکدان دگرند

مردان خدا ز خاکدان دگرند مرغان هوا ز آشیان دگرند منگر تو ازین چشم بدیشان کایشان فارغ ز دو کون و در مکان دگرند “ابوسعید…

Continue Reading...

مجنون و پریشان توام دستم

مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بی سر و پا چو دستگیری دارد من بی سر و سامان…

Continue Reading...

مزار دلی را که تو جانش

مزار دلی را که تو جانش باشی معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی زان می‌ترسم که از دلازاری تو دل خون شود و تو در میانش…

Continue Reading...

مردان رهش میل به هستی

مردان رهش میل به هستی نکنند خودبینی و خویشتن پرستی نکنند آنجا که مجردان حق می نوشند خم خانه تهی کنند و مستی نکنند “ابوسعید…

Continue Reading...

مردان تو دل به مهر گردون

مردان تو دل به مهر گردون ننهند لب بر لب این کاسهٔ پر خون ننهند در دایرهٔ اهل وفا چون پرگار گر سر بنهند پای…

Continue Reading...

مستغرق نیل معصیت جامهٔ

مستغرق نیل معصیت جامهٔ ما مجموعهٔ فعل زشت هنگامهٔ ما گویند که روز حشر شب می‌نشود آنجا نگشایند مگر نامهٔ ما “ابوسعید ابوالخیر رح”

Continue Reading...

معشوقهٔ خانگی به کاری

معشوقهٔ خانگی به کاری ناید کودل برد و روی به کس ننماید معشوقه خراباتی و مطرب باید تا نیم شبان زنان و کوبان آید “ابوسعید…

Continue Reading...

مشهود و خفی چو گنج

مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم پیدا و نهان چو شمع در فانوسم القصه درین چمن چو بید مجنون می‌بالم و در ترقی معکوسم “ابوسعید…

Continue Reading...

معمورهٔ دل به علم آراسته

معمورهٔ دل به علم آراسته به مطمورهٔ تن ز کینه پیراسته به از هستی خود هر چه توان کاسته به هر چیز که غیر تست…

Continue Reading...