عشق آن صفتی نیست که
عشق آن صفتی نیست که بتوان گفتن وین در به سر الماس نشاید سفتن سوداست که میپزیم والله که عشق بکر آمد و بکر هم…
عشق تو بلای دل درویش
عشق تو بلای دل درویش منست بیگانه نمیشود مگر خویش منست خواهم سفری کنم ز غم بگریزم منزل منزل غم تو در پیش منست “ابوسعید…
عشقم که بهر رگم غمی
عشقم که بهر رگم غمی پیوندست دردم که دلم بدرد حاجتمندست صبرم که بکام پنجهٔ شیرم هست شکرم که مدام خواهشم خرسندست “ابوسعید ابوالخیر رح”
عشق تو ز خاص و عام پنهان
عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم خواهم که دلم به دیگری میل کند من…
عشقست که شیر نر زبون آید
عشقست که شیر نر زبون آید ازو از هر چه گمان بری فزون آید ازو گه دشمنیی کند که مهر افزاید گه دوستیی که بوی…
عشقم دادی زاهل دردم کردی
عشقم دادی زاهل دردم کردی از دانش و هوش و عقل فردم کردی سجاده نشین با وقاری بودم میخواره و رند و هرزه گردم کردی…
عصیان خلایق ارچه صحرا
عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست در پیش عنایت تو یک برگ گیاست هرچند گناه ماست کشتی کشتی غم نیست که رحمت تو دریا دریاست “ابوسعید…
عقرب سر زلف یار و مه
عقرب سر زلف یار و مه پیکر اوست با این همه کبر و ناز کاندر سر اوست شیرین دهنی و شهد در شکر اوست فرمانده…
علمی نه که از زمرهٔ
علمی نه که از زمرهٔ انسان نهمت جودی نه که از اصل کریمان نهمت نه علم و عمل نه فضل و احسان و ادب یا…
عمری به هوس باد هوی
عمری به هوس باد هوی پیمودم در هر کاری خون جگر پالودم در هر چه زدم دست زغم فرسودم دست از همه باز داشتم آسودم…





