شیدای ترا روح مقدس منزل

شیدای ترا روح مقدس منزل سودای ترا عقل مجرد محمل سیاح جهان معرفت یعنی دل در بحر غمت دست به سر پای به گل “ابوسعید…

Continue Reading...

شیرین دهنی که از لبش جان

شیرین دهنی که از لبش جان میریخت کفرش ز سر زلف پریشان میریخت گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد خاک ره او بر…

Continue Reading...

صد شکر که گلشن صفا گشت

صد شکر که گلشن صفا گشت تنت صحت گل عشق ریخت در پیرهنت تب را به غلط در تنت افتاد گذار آن تب عرقی شد…

Continue Reading...

صوفی به سماع دست از آن

صوفی به سماع دست از آن افشاند تا آتش دل به حیلتی بنشاند عاقل داند که دایه گهوارهٔ طفل از بهر سکون طفل می‌جنباند “ابوسعید…

Continue Reading...

طالع سر عافیت فروشی دارد

طالع سر عافیت فروشی دارد همت هوس پلاس پوشی دارد جایی که به یک سؤال بخشند دو کون استغنایم سر خموشی دارد “ابوسعید ابوالخیر رح”

Continue Reading...

عارف بچنین روز کناری

عارف بچنین روز کناری گیرد یا دامن کوه و لاله‌زاری گیرد از گوشهٔ میخانه پناهی طلبد تا عالم شوریده قراری گیرد “ابوسعید ابوالخیر رح”

Continue Reading...

عارف که ز سر معرفت

عارف که ز سر معرفت آگاهست بیخود ز خودست و با خدا همراهست نفی خود و اثبات وجود حق کن این معنی لا اله الا…

Continue Reading...

عاشق به یقین دان که

عاشق به یقین دان که مسلمان نبود در مذهب عشق کفر و ایمان نبود در عشق دل و عقل و تن و جان نبود هر…

Continue Reading...

عاشق چو شوی تیغ به سر

عاشق چو شوی تیغ به سر باید خورد زهری که رسد همچو شکر باید خورد هر چند ترا بر جگر آبی نبود دریا دریا خون…

Continue Reading...

عاشق که تواضع ننماید چه

عاشق که تواضع ننماید چه کند شبها که به کوی تو نیاید چه کند گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو دیوانه که زنجیر نخاید…

Continue Reading...