خانهبهدوش
خانهبهدوش چون ماه نو از حلقهبهگوشان توایم چون رود خروشنده خروشان توایم چون ابر بهاریم پراکنده تو چون زلف تو از خانهبهدوشان توایم
جدایی
جدایی ای بیخبر از محنت روزافزونم دانم که ندانی از جدایی چونم باز آی که سرگشتهتر از فرهادم دریاب که دیوانهتر از مجنونم
بیدادگری
بیدادگری از ظلم حذر کن اگرت باید ملک در سایهٔ معدلت بیاساید ملک با کفر توان ملک نگه داشت ولی با ظلم و ستمگری نمیپاید…
تمنای عاشق
تمنای عاشق آن را که جفاجوست نمیباید خواست سنگین دل و بدخوست نمیباید خواست ما را ز تو غیر از تو تمنایی نیست از دوست…
افسونگر
افسونگر یا عافیت از چشم فسونسازم ده یا آن که زبان شکوهپردازم ده یا درد و غمی که دادهای بازش گیر یا جان و دلی…
آشیانسوز
آشیانسوز ای جلوهٔ برق آشیانسوز تو را ای روشنی شمع شبافروز تو را زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست ای کاش ندیده بودم آن…
اندوه مادر
اندوه مادر آسودگی از محن ندارد مادر آسایش جان و تن ندارد مادر دارد غم و اندوه جگرگوشه خویش ورنه غم خویشتن ندارد مادر
بیخبری
بیخبری مستان خرابات ز خود بیخبرند جمعند و ز بوی گل پراکندهترند ای زاهد خودپرست با ما منشین مستان دگرند و خودپرستان دگرند
آرزو
آرزو کاش امشبم آن شمع طرب میآمد وین روز مفارقت به شب میآمد آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ای کاش…
آیینه صبح
آیینه صبح داریم دلی صافتر از سینه صبح در پاکی و روشنی چو آیینه صبح پیکار حسود با من امروزی نیست خفاش بود دشمن دیرینه…





