زبان اشک

زبان اشک چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک روشن‌تر از ستاره روشنگر است اشک گوهر اگر ز قطره باران شود پدید با آفتاب و…

Continue Reading...

زندان خاک

زندان خاک با دل روشن در این ظلمت‌سرا افتاده‌ام نور مهتابم که در ویرانه‌ها افتاده‌ام سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟ تیره‌بختی…

Continue Reading...

ساز سخن

ساز سخن آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟ آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟ سیمین و تابناک بود روی مه ولی سیمینه…

Continue Reading...

ساغر خورشید

ساغر خورشید زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنند رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند شکوه‌ای نیست ز طوفان حوادث ما را…

Continue Reading...

ساغر هستی

ساغر هستی ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست وآنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست زندگی خوش‌تر بود در پردهٔ وهم و…

Continue Reading...

سایه آرمیده

سایه آرمیده لاله داغدیده را مانم کشت آفت رسیده را مانم دست تقدیر از تو دورم کرد گل از شاخ چیده را مانم نتوان بر…

Continue Reading...

ستاره خندان

ستاره خندان به گوش هم‌نفسان آتشین سرودم من فغان مرغ شبم یا نوای عودم من؟ مرا ز چشم قبول آسمان نمی‌افکند اگر چو اشک ز…

Continue Reading...

سرا پا آتشم

سرا پا آتشم تا قیامت می‌دهد گرمی به دنیا آتشم آفتاب روشنم نسبت مکن با آتشم شعله خیزد از دل بحر خروشان جای موج گر…

Continue Reading...

ستاره بازیگر

ستاره بازیگر تا گریزان گشتی ای نیلوفری‌چشم از برم در غمت از لاغری چون شاخه نیلوفرم تا گرفتی از حریفان جام سیمین چون هلال چون…

Continue Reading...

سراب آرزو

سراب آرزو دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند نه ز پای می‌نشیند نه قرار می‌پذیرد دل آتشین…

Continue Reading...