خطاب به اولاد وطن
خطاب به اولاد وطن نور چشم وطن ای بچه ء افغان افسوس دل من داغ شد از دست تو ای جان افسوس چند گویم به…
چشم نابینا
چشم نابینا هرمرد که سنجشی ندارد چشمی است که بینشی ندارد چون مرده بکوی زندگان است هرقوم که جنبشـــــــــی ندارد بازی اســـت که مرغ خانگی…
چه گلها چیده ام از آرزو در دامن فردا
چه گلها چیده ام از آرزو در دامن فردا که سازم از بهار و هم رنگین گلش فردا مرا از مزرع دیروز چون جز غم…
چشم نا بینا
چشم نا بینا هر مرد که سنجشی ندارد چشمی است که بینشی ندارد چون مرده بکوی زندگانی نیست هر قوم که جنبشی دارد بازی است…
تابش شمشیر
تابش شمشیر آه ای ناله ترا قوت تأثیر چه شد آنکه گفتی شکنم حلقه ی زنجیر چه شد بر در پیر مغان جبهه ی طاعت…
تعظیم این روز بزرگ انوار عرفان آورد
تعظیم این روز بزرگ انوار عرفان آورد وجد آورد شور آورد نور آورد جان آورد پیغام نو از عصر نو در گوش افغان آورد در…
پیران که چنین مقام و حرمت دارند
پیران که چنین مقــام و حرمــــت دارند زان نیست که یـک دو دم قـدامت دارند این حرمت از آن است که آنها دو نفس در…
تا بوت آتشین
تا بوت آتشین من بی وطن که دور ز آغوش مادرم بنشسته ام بر آتش و در خون شناورم برگم که تند باد فگنده به…
بی تفاوت
بی تفاوت گیرم که همه عیب و هجایم گویند از من چه زدود گیرم که همه راه ثنایم پویند بر من چه فزود آن شاخ…
بهاریه
بهاریه آمد بهار جانفزا با بوی ها با رنگ ها با گریه ها با خنده ها با صلح ها با جنگ ها آیینه می بارد…





