بر قلهٔ کهسار، درختی برپاست
بر قلهٔ کهسار، درختی برپاست بر شاخ درخت، آشیانی پیداست غم کوه و درخت، زندگانی من است بر شاخ درخت، مرغکی نغمهسراست
بیدولت عشق زندگانی نفسیست
بیدولت عشق زندگانی نفسیست هنگامهٔ عشرتِ جوانی هوسیست بیباد بهار جای گل در گلشن یا دستهٔ خار خشک یا مشت خسیست
بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
بیا ساقی بده آن جام گلرنگ که زد بر شیشهٔ من آسمان سنگ به صد صحرا نمیگنجد غم دل چه سان گنجایمش در سینهٔ تنگ
پیران که چنین مقام و حرمت دارند
پیران که چنین مقام و حرمت دارند زان نیست که یک دو دم قدامت دارند این حرمت از آن است که آنها دو نفس در…
تا این خرد خام تو، معیار بود
تا این خرد خام تو، معیار بود این ساختن و شکستت کار بود تنها نه سرت به پای من خورد به سنگ هر جا که…
تا بر لب من آه شررباری هست
تا بر لب من آه شررباری هست بر ساز شکستهٔ دلم تاری هست درهای امید را اگر بربستند تا مرگ بود رخنهٔ دیواری هست
چو گم شد پرتو عشق از دل من
چو گم شد پرتو عشق از دل من خدایا چیست جز غم حاصل من سحاب عشق اگر یکدم نبارد بسوزان خرمن آب و گل من
چو از دل عشق رفت آزار آید
چو از دل عشق رفت آزار آید چو گل رفت از گلستان خار آید نمیبینی که چون پنهان شود مهر شب تاریک اندُهبار آید
چه باشد زندگانی را بهایی
چه باشد زندگانی را بهایی فسرده از نمی، خشک از هوایی ز مطبخ سالها تا مستراحیم مگر این زندگی یابد بقایی
چون در کف روزگار گشتیم زبون
چون در کف روزگار گشتیم زبون چون ساغر عشق و آرزو گشت نگون جاسوس خرد دگر چه جوید از ما گوید که از این شهر…





