می‌خزم لابلای موهایت

می‌خزم لابلای موهایت مثل بادی که خشم را خورده می‌نویسم به روی تن آهی! تن تو کاغذی که تا خورده چین پیراهنم پر از بغض…

سلام حضرت اندوه‌! بانوی تردید

سلام حضرت اندوه‌! بانوی تردید بغل بگیر مرا جای پنجه‌ی خورشید بغل بگیر که سرداب‌های روزانه مرا به جرم تنفس به زرورق پیچید دچار عارضهی…

می شكافد سیاهی شب را

می شكافد سیاهی شب را آخرین لاى لاىِ یک مادر عشق، پیچیده در کلام َتَرش آتشی خفته زیِر خاکستر پشت کلکیِن بسته اى امشب بزم…

چهار فصل وجودم لبالب از پاييز

چهار فصل وجودم لبالب از پاييز سكوت لعنتى تو ، چه قدر رعب انگيز! غزل بخوان ! كه تو آواز سبز مزرعه اى و من…