اشکی به موج دیده‌ی دریا شروع شد

اشکی به موج دیده‌ی دریا شروع شد از یک‌نگاه ساده‌، معما شروع شد شاید که ناگهانی و شاید قلندری شب‌های شاعرانه چه زیبا شروع شد…

همه‌ی لحظه‌های بی‌کسی‌ام‌ روزگار بدون

همه‌ی لحظه‌های بی‌کسی‌ام‌ روزگار بدون دل‌دارم فقط از شب، ستاره های فراق سردرآورده اند از کارم فرق من باتو در تفکرهاست دلبری و بفکر آزاری…

ما را به هیچ تازه رخی احتیاج نیست

ما را به هیچ تازه رخی احتیاج نیست هر شمع نیمه سوخته جای سراج نیست از غیر من بگیر تماشای زلف خویش حسنت گران‌بهاست ،مطاع…

تا زند‌ه‌ای ای عشق گرفتار غزل باش

تا زند‌ه‌ای ای عشق گرفتار غزل باش بی‌چاره و درمانده و بیمار عزل باش اسرار خدا را نتوان یافت به هرجا مشغول نظر کردن رفتار…