رباعیات رودکی سمرقندی
دل خسته و بستهٔ مسلسل موییست
دل خسته و بستهٔ مسلسل موییست خون گشته و کشتهٔ بت هندوییست سودی ندهد نصیحتت، ای واعظ ای خانه خراب طرفه یک پهلوییست
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل این غم، که مراست کوه قافست، نه غم…
رویت دریای حسن و لعلت مرجان
رویت دریای حسن و لعلت مرجان زلفت عنبر، صدف دهن، در دندان ابرو کشتی و چین پیشانی موج گرداب بلا غبغب و چشمت توفان
با داده قناعت کن و با داد بزی
با داده قناعت کن و با داد بزی در بند تکلف مشو، آزاد بزی در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور در کم ز…
در منزل غم فگنده مفرش ماییم
در منزل غم فگنده مفرش ماییم وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم عالم چو ستم کند ستمکش ماییم دست خوش روزگار ناخوش ماییم
با آن که دلم از غم هجرت خونست
با آن که دلم از غم هجرت خونست شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب هجرانش چنینست،…
در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جان
در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جان از گریهٔ خونین مژهام شد مرجان القصه که: از بیم عذاب هجران در آتش رشکم دگر از…
ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو
ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو افغان خروس صبح گاه از غم تو آه از غم…
در جستن آن نگار پر کینه و جنگ
در جستن آن نگار پر کینه و جنگ گشتیم سراپای جهان با دل تنگ شد دست ز کار و رفت پا از رفتار این بس…
ای از گل سرخ رنگ بربوده و بو
ای از گل سرخ رنگ بربوده و بو رنگ از پی رخ ربوده، بو از پی مو گل رنگ شود، چو روی شویی، همه جو…
چون کشته ببینیام، دو لب گشته فراز
چون کشته ببینیام، دو لب گشته فراز از جان تهی این قالب فرسوده به آز بر بالینم نشین و میگوی بناز: کای من تو بکشته…
آن خر پدرت به دشت خاشاک زدی
آن خر پدرت به دشت خاشاک زدی مامات دف و دو رویه چالاک زدی آن بر سر گورها تبارک خواندی وین بر در خان ها…
در رهگذر باد چراغی که تراست
در رهگذر باد چراغی که تراست ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست بوی جگر سوخته عالم بگرفت گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!
آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر
آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر ترسنده ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر لب…
چون کار دلم ز زلف او ماند گره
چون کار دلم ز زلف او ماند گره بر هر رگ جان صد آرزو ماند گره امید ز گریه بود، افسوس! افسوس! کان هم شب…
از کعبه کلیسیا نشینم کردی
از کعبه کلیسیا نشینم کردی آخر در کفر بیقرینم کردی بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی!
هان! تشنه جگر، مجوی زین باغ ثمر
هان! تشنه جگر، مجوی زین باغ ثمر بیدستانیست این ریاض بدو در بیهوده همان، که باغبانت به قفاست چون خاک نشسته گیر و چون باد…
در پیش خود آن نامه چو بلکامه نهم
در پیش خود آن نامه چو بلکامه نهم پروین ز سرشک دیده بر جامه نهم بر پاسخ تو چو دست بر خامه نهم خواهم که:…
یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم
یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم چون دست زنان مصریان کرد دلم ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم امروز نشانهٔ غمان کرد دلم
نارفته به شاهراه وصلت گامی
نارفته به شاهراه وصلت گامی نایافته از حسن جمالت کامی ناگاه شنیدم ز فلک پیغامی: کز خم فراق نوش بادت جامی!
چون روز علم زند به نامت ماند
چون روز علم زند به نامت ماند چون یک شبه شد ماه به جامت ماند تقدیر به عزم تیز گامت ماند روزی به عطا دادن…
واجب نبود به کس بر، افضال و کرم
واجب نبود به کس بر، افضال و کرم واجب باشد هر آینه شکر نعم تقصیر نکرد خواجه در ناواجب من در واجب چگونه تقصیر کنم؟
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود حال من از اقبال تو فرخنده شود وز غیر تو هر جا سخن آید به میان خاطر به…
چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه
چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه با نیک و بد دایره درباخت کجه هنگامهٔ شب گذشت و شد قصه تمام طالع به کفم یکی…
گر بر سر نفس خود امیری، مردی
گر بر سر نفس خود امیری، مردی بر کور و کر ار نکته نگیری، مردی مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتادهای بگیری،…
جایی که گذرگاه دل محزونست
جایی که گذرگاه دل محزونست آن جا دو هزار نیزه بالا خونست لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند مجنون داند که حال مجنون چونست؟
زلفت دیدم، سر از چمان پیچیده
زلفت دیدم، سر از چمان پیچیده وندر گل سرخ ارغوان پیچیده در هر بندی هزار دل در بندش در هر پیچی هزار جان پیچیده
چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت
چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به…
زلفش بکشی شب دراز اندازد
زلفش بکشی شب دراز اندازد ور بگشایی چنگل باز اندازد ور پیچ و خمش ز یک دگر بگشایند دامن دامن مشک طراز اندازد
جز حادثه هرگز طلبم کس نکند
جز حادثه هرگز طلبم کس نکند یک پرسش گرم جز تبم کس نکند ورجان به لب آیدم، به جز مردم چشم یک قطرهٔ آب بر…
دیدار به دل فروخت، نفروخت گران
دیدار به دل فروخت، نفروخت گران بوسه به روان فروشد و هست ارزان آری، که چو آن ماه بود بازرگان دیدار به دل فروشد و…
تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشت
تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشت بر حسن و جوانیت دل نرم نداشت اندر عجبم زجان ستان کز چو تویی جان بستد و از جمال…
دل سیر نگرددت ز بیدادگری
دل سیر نگرددت ز بیدادگری چشم آب نگرددت، چو در من نگری این طرفه که: دوست تر ز جانت دارم با آن که ز صد…
بی روی تو خورشید جهانسوز مباد
بی روی تو خورشید جهانسوز مباد هم بیتو چراغ عالم افروز مباد با وصل تو کس چو من بد آموز مباد روزی که ترا نبینم…





