غزلیات امامی هروی
نه رای آنکه بترک دیار و یار کنم
نه رای آنکه بترک دیار و یار کنم نه جای آنکه سر کویش اختیار کنم نه روی آنکه تحمل کنم ببوی امید نه روز آنکه…
ای شده پای بند جان طره مشکبار تو
ای شده پای بند جان طره مشکبار تو برده مرا قرار دل سنبل بی قرار تو از پی آنکه تا کند هر سحری صبوحی ای…
شبت ز بهر چه بر روز سایبان انداخت
شبت ز بهر چه بر روز سایبان انداخت که روز من به شب تیره در گمان انداخت که داد جز رخ و زلفت نشان روز…
ای شده جان در سر سودای تو
ای شده جان در سر سودای تو برده دلم مشک سمن سای تو در چمن حسن خرامان ندید چشم جهان سرو ببالای تو بر فلک…
مرا که گفت که دل بگسل از دیار و ز یار؟
مرا که گفت که دل بگسل از دیار و ز یار؟ که باد صبحِ امیدش چو روزِ من شبِ تار دلم به حُکمِ که برتافت…
از نسیم زلفش ای باد سحر
از نسیم زلفش ای باد سحر گر خبر داری چرائی بی خبر چند پیمائی هوا بر کوی او گر گذر داری ز گردون بر گذر…
کرا آن زهره و این راستگوئی
کرا آن زهره و این راستگوئی که گوید او توئی، بی شک تو اوئی ترا چشم معانی احول آمد خیالت ز آن کند باوی دو…
از هنر مرد بهره ور گردد
از هنر مرد بهره ور گردد چون بر صاحب هنر گردد قطره آب مختصر باشد چون بدریا رسد گهر گردد صحبت نیشکر چو یابد آب…
سوادِ لعل تو ای فتنهٔ مسلمانی
سوادِ لعل تو ای فتنهٔ مسلمانی بیاضِ جزع تو ای آفتاب روحانی محیطِ نقطهٔ حسن است در جهانگیری مدارِ مرکز کفر است در مسلمانی چو…
ز دل بگذر کرا پروای جانست
ز دل بگذر کرا پروای جانست حدیث دل حدیث کودکانست نشان دل چه می پرسی که از جان درین ره یاد کردن بیم جان است…
زلف اندر تاب چینی دیگرست
زلف اندر تاب چینی دیگرست کفرت اندر زلف دینی دیگرست از زمرد خاتم لعل ترا تا خط آوردی نگینی دیگرست کو دلی دیگر که دست…
دوش جام وصل جانان خوردهام
دوش جام وصل جانان خوردهام بادهها از ساغر جان خوردهام جای آن است ار نگنجم در جهان زآن که جام از دست جانان خوردهام جان…
رای مرا چو شیفته روی خویش کرد
رای مرا چو شیفته روی خویش کرد روی دلم ز روی کرم سوی خویش کرد چندین هزار بار مرا مست هر دو کون زلفش ببوئی…
در محیطی فکنده ام زورق
در محیطی فکنده ام زورق که دو عالم از اوست مستغرق نه نوان زورق از محیط شناخت نه وجود محیط از زورق آب شد زورق…
تو که خود مونس روان بودی
تو که خود مونس روان بودی چون ز چشم دلم نهان بودی من خود اندر حجاب خود بودم ورنه با من تو در میان بودی…
ترک من دل بردن آئین می کند
ترک من دل بردن آئین می کند بر من بیدل ستم زین می کند گرد ماه از مشک خرمن می زند مشک را بر ماه…
باز بیدین و دلم کرد شبیّ و سحری
باز بیدین و دلم کرد شبیّ و سحری از خم زلف فروغ رخ زرّینکمری بیمحابا به سر زلف بلائی، ستمی بیتکلف به لب لعل، قضائی،…
بربود دلم، در چمنی، سرو روانی
بربود دلم، در چمنی، سرو روانی زرین کمری، سیمبری، مویمیانی خورشیدوَشی؛ ماهرخی، زهرهجبینی یاقوت لبی، سنگدلی، تنگ دهانی عیسینفسی، خضردَمی، خاتم دوران جممرتبتی، تاجوری، شاهنشانی…
مقصود ترک اول سالک نجات بود
مقصود ترک اول سالک نجات بود گنج نجات زیر طلسم ثبات بود چون قوت ثبات و حیات و نجات یافت بازش بذروه ی درجات التفات…
تا کی زنی ز مشک سیه بر زره گره
تا کی زنی ز مشک سیه بر زره گره تا چند ماه را کشی اندر خم زره ماهی، باختیار چو ماهی زره مپوش رو باز…
گفتم که فروغی ز لب لعل تو دیدم
گفتم که فروغی ز لب لعل تو دیدم گفتا رقم دلشدگان بر تو کشیدم گفتم خبرت هست که خون می شودم دل گفتا ز می…
با عشق دلی که آشنا نیست
با عشق دلی که آشنا نیست جامست ولی جهان نما نیست دل آیینه ی خدا نمائیست گر آنگه بغیر مبتلا نیست رو، ز آینه رنگ…





