مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم

مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم کجا دل می کشد با باغ و با گل گشت و صحرا هم سگانت…

کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دل‌ها

کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دل‌ها ز سیل اشک عشاقش پر از خون است منزل‌ها ز عشقت مشکلی گرهست با پیر…

دلم پیکان او را در جگر دید

دلم پیکان او را در جگر دید ز غمزه کار خود زیر و زبر دید به تیر غمزه‌اش دل چشم میداشت بحمد الله که آخر…

خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت

خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت وان چشم هم از غمزه به سویش نظری داشت آورد صبا وقت سحر مژده دیدار گویا…

جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را

جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را شادی بود محال دل غم فزوده را زاری چه سود شب همه شب بر در حبیب از…

به فکر سر دهانت چو غنچه‌ام دل تنگ

به فکر سر دهانت چو غنچه‌ام دل تنگ گشاد کار بجویم از آن لب گل رنگ ز قیل و قال مدارس چو پرده ای نگشود…

ای نسیم از دوست اعلامی بده

ای نسیم از دوست اعلامی بده با دل افکار آرامی بده در فراقت طاقت صبرم نماند از ره الطاف پیغامی بده از سگان کوی تو…

مرا درد تو در جان حزین بس

مرا درد تو در جان حزین بس ز درمانهای دل ما را همین بس به رضوان را بگو جنت ببندد سر کوی توام خلد برین…

قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت

قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت که جان نثار قدومت کنم ز روی ارادت نهاده‌ام سر تسلیم بر ارادت محبوب که بنده…

دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست

دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست ور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست کس نمیپرسد ز احوال درون درد من هم…

خواهم که با تو قصه خود در میان نهم

خواهم که با تو قصه خود در میان نهم چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم بر لوح جان نماند گمان و خیال و…

جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو

جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو با اهل راز یک خبری زان دهن بگو زاهد ز عشق و محنت او نیست با…

به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم

به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم به زنجیر سر زلفش دلم…

ای طاق دو ابروی تو محراب جبین‌ها

ای طاق دو ابروی تو محراب جبین‌ها خاک سر کوی تو به از خلد برین‌ها گفتی که منم سرور و سرحلقه خوبان ای شاه کسی…

مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست

مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست ز عشق حاصل او غیر درد و محنت نیست مکن ملامتم ای شیخ از طریقه عشق که…

قدت سرو گفتیم و رویی نداشت

قدت سرو گفتیم و رویی نداشت چو زلف تو هم مشک بوئی نداشت فرات ار چه سیل در سیل بود چو چشمم بسی جست و…

دلا گر عشق مهروئی نداری

دلا گر عشق مهروئی نداری برو کز معرفت بوئی نداری بیا ای سرو و بر چشمم بکن جا کزین بهتر لب جویی نداری برو ای…

خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویش

خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویش کز چه رو سعی کند در غم بی حاصل خویش اگر آن سرو ببیند قد خود ر ا…

جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند

جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند شد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند خاک ره گشتم ولی شادم که…

به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را

به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را که دل پر خون شد از شوق تو مشتاقان شیدا را توهم ای عقل نامحرم برون شو…

ای دل ز خودی خود جدا باش

ای دل ز خودی خود جدا باش بگذر ز خودی و با خدا باش بیگانه شو از هوا و هستی با دلبر خویش آشنا باش…

مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش

مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش رو ای طبیب رها کن مرا به لذت خویش چو در زمانه رفیق شفیق ممتنعست کشیم…

عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان

عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان سوخت دل در غم و با داغ گرفتار همان کار من نیست بجز عشق بتان ورزیدن شدم…

دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو

دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو سرای دیده و دل هم خراب شد هر دو شب فراق تو شد دیده‌ام چو…

خطت را بدایت به غایت خوش است

خطت را بدایت به غایت خوش است تماشای آن بی نهایت خوش است به تیری دل بی نوا را بساز که از پادشاهان عنایت خوش…

ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید

ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید تاج بر سر نهد و بر سر بیداد آید سوزد از آتش دل خار و خس راه ترا…

به پیش عارض او عرض آفتاب مکن

به پیش عارض او عرض آفتاب مکن که آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن محبت من و دلدار سابق از ازل است…

ای خاک درت سجده‌گه جمله جبین‌ها

ای خاک درت سجده‌گه جمله جبین‌ها زنار دو گیسوی تو سرفتنه دین‌ها عشاق تو را طاقت جور و ستمت نیست گشتند همه خاک درت بگذر…

مرا گر در نظر گلزار باشد

مرا گر در نظر گلزار باشد دلم بر روی آن گل زار باشد من و انکار می در موسم گل درین کارم بسی انکار باشد…

عشقت چو به قصد عقل و جان رفت

عشقت چو به قصد عقل و جان رفت دل هم به غلط در آن میان رفت دل برد گمان که آن دهان نیست یک ذره…

دل ز کار و بار عالم سر به سر برکنده‌ام

دل ز کار و بار عالم سر به سر برکنده‌ام می‌کشم بار غمت از جان و دل تا زنده‌ام گرچه می گردد صراحی دم به…

خطت طعنه بر مشک و عنبرزده

خطت طعنه بر مشک و عنبرزده قدت سرو را سایه بر سر زده دو چشمت به مستی و غارت گری به هر گوشه ملکی به…

ترک من دیگر به غوغا می‌رود

ترک من دیگر به غوغا می‌رود تا کدامین دل به یغما می‌رود ای بسا دل را که زلفش می‌کشد در رکاب او به هرجا می‌رود…

بنما طلعت موجه خویش

بنما طلعت موجه خویش تا بگیرند دلبران ره خویش بهر تو غیر جان نثارم نیست چون کنم من زدست کوته خویش شب هجران من شود…

ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو

ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو کس در جهان ندید سواری به تنگ تو تا زد کمان ابروی تو تیر غمزه را این…

یک ذره بدان دهن که گوید

یک ذره بدان دهن که گوید وز کتم عدم سخن که گوید با حسن و رخ و شمیم زلفش از یوسف و پیرهن که گوید…

مده هر دم سر آن زلف را تاب

مده هر دم سر آن زلف را تاب مزن دلهای مردم را به قلاب ز سیل چشم گریانم عجب نیست زنم بر آتش دل دم…

زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید

زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید خط بر رخ تو سبزه سیراب نماید بر روی تو دلها همه شد زار و نگون سار…

دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر

دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر بادا فزون بهر غم از آن در غمی دگر تیغت کجاست کین نفسی کو ز عمر…

چون دلبران ز زلف سیه تاب می‌دهند

چون دلبران ز زلف سیه تاب می‌دهند دل را نشان ز صورت قلّاب می‌دهند پیکان به آتش دل من سرخ می‌کنند چون سرخ شد به…

تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد

تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد جان شیرین تیره رخت از هر گذر بیرون برد با خیالت جان من در تن بسی دل…

بگو به یار که کاشانهٔ که می‌پرسی

بگو به یار که کاشانهٔ که می‌پرسی منم خراب تو ویرانهٔ که می‌پرسی حدیث زلف تو امشب حکایتی است دراز تو خوابناک ز افسانهٔ که…

آنکو دل خود به خار ننهاد

آنکو دل خود به خار ننهاد گل گل شد و در کنار ننهاد اشکی که به خاک ره نیامیخت سر در قدم نگار ننهاد عقلی…

هرچه آن سرو ناز می‌گوید

هرچه آن سرو ناز می‌گوید شرح عمر دراز می‌گوید پیش نازش دل شکسته ما روز و شب از نیاز می‌گوید چون حدیث از دهان او…

ماییم ز عشق مست رفته

ماییم ز عشق مست رفته فارغ ز هر آنچه هست رفته بر درگه شاه ملک خوبی با ذلت و با شکست رفته از جمله علایق…

شد خاک راه این سر سودا نوشت ما

شد خاک راه این سر سودا نوشت ما این شد مگر ز روز ازل سرنوشت ما از کوی دوست ما سوی جنت چرا رویم رضوان…

دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت

دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت کو بغیر صید دلها در جهان کاری نیافت هرکجا عشقت غمی دید اندر این جمعی که کرد…

چون در صفت آن لب شکر شکن آیم

چون در صفت آن لب شکر شکن آیم با معنی بس نازک و شیرین سخن آیم با سرو و صنوبر نشود ملتفتم دل بی قامت…

تا کی کنیم آتش دل را نهان از او

تا کی کنیم آتش دل را نهان از او وین دود آه دمبدم آرد نشان از او درد تو کرده است راحت جان و دوای…

بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست

بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست سپاه خط تو هم ناگه از کمین برخاست ز بس که موی میان تو در خیال من است…

آن جان من و روان مردم

آن جان من و روان مردم خون کرد روان ز جان مردم چشم سیهش ز عین مستی شد فتنه خاندان مردم ذکر لب لعل شکرینش…

هزار شکر که جنت دوام خواهد بود

هزار شکر که جنت دوام خواهد بود محبت تو مرا مستدام خواهد بود به ناز و نعمت فر دوس کی گشاید دل مرا که کوی…

ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن

ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن لعلش شراب کوثر و ما را خمار از آن گفتم به طول عمر شود کارم از…

عمر بگذشت بدو سال اگر باز آید

عمر بگذشت بدو سال اگر باز آید دل گم گشته در آن زلف دگر باز آید دل و جان را بفرستیم به استقبالش چون مه…

دل دید قدت ز قامت افتاد

دل دید قدت ز قامت افتاد در واقعۀ قیامت افتاد جان رفت که دل رهاند از عشق خود نیز در این ملامت افتاد هر کو…

چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم

چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم نماند صبرم و جان هم ز پی گسل کردم برای ساختن هانه بهر سکانش تمام خاک رهش…

تا مردمک دیده من حسن تو دیده

تا مردمک دیده من حسن تو دیده دیگر رقمی از اثر خواب ندیده با نور رخت مجلس ما ساز منور ای چشم و چراغ من…

بر گلت از عرق گلاب افتاد

بر گلت از عرق گلاب افتاد چون خیال قدت در آب افتاد شد پریشان چو زلف مشکینت ابر بر روی آفتاب افتاد بر خیالت چو…

امشب دلم به فکر دهان تو تنگ بود

امشب دلم به فکر دهان تو تنگ بود وز صبح با خیال خودم تیر جنگ بود از ناله‌ام نوا به دل عاشقان رسید قانون عشق…

یار بر من دود دل‌ها می‌کشد

یار بر من دود دل‌ها می‌کشد لشکری از فتنه بر ما می‌کشد کرده است از زلف بس قلاب‌ها تا دل خلقی به هرجا می‌کشد نوش…

لعل لب تو شفاست ما را

لعل لب تو شفاست ما را درد تو همه دواست ما را تا گشت جدا دلم ز تیغت هر لحظه غم جداست ما را دل…

زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند

زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند نعل بر آتش ز بهر بردن دلها نهند هر خدنگی کافکنند از تیر مژگان بر جگر…

دل بی غم تو چرا نشیند

دل بی غم تو چرا نشیند جز دل غم تو کجا نشیند گردی که ز نعل مرکبت خاست در دیده چو توتیا نشیند از بهر…

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت شد از محبت تو خاک سجده گاه…

تا دل نظری به حال خود کرد

تا دل نظری به حال خود کرد جز درد و غم نگار خود کرد گر خاک سری فدای تو شد بگذر ز گناهش ار چه…

بر خاک رهت ما سر تسلیم نهادیم

بر خاک رهت ما سر تسلیم نهادیم در عشق قدم از ره تعلیم نهادیم در اوج شرف راست چو شکل الف آمد از قد تو…

امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت

امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت ما واله و او روی و نظر سوی دگر داشت گفتم که کنم نسبت آن زلف به…

وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست

وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست ذکر لب تو لذت شرب مدام ماست ما خاک کوی دوست به جنت نمی‌دهیم کوی نگار روضهٔ دارالسلام…

لعلت از کوثر به معنی پاک تر

لعلت از کوثر به معنی پاک تر دل ز کوهست فی المثل بی باک تر چشم تو صد دل ربود از یک نظر وین کسی…

ز روی لطف بکن بوسه‌ای حوالۀ ما

ز روی لطف بکن بوسه‌ای حوالۀ ما همین بس است ز وجه حسن نوالۀ ما [ز تیر غمزه خدنگی بکن حوالۀ ما همین بس است…

درد تو جان من به جز این تن نمی‌کشد

درد تو جان من به جز این تن نمی‌کشد این بخیه غیر رشته و سوزن نمی‌کشد دل را اگر چه نزد رقیبان بود دوا سازد…

چو دلبران به دل ما سه چیز می‌جویند

چو دلبران به دل ما سه چیز می‌جویند به تیغ و ناوک و خنجر ستیز می‌جویند خطت چو مور گشته به هر بر مر خال…

تا دل به قید زلف دل‌آرام بسته‌ایم

تا دل به قید زلف دل‌آرام بسته‌ایم بر دیده خواب و بر جگر آرام بسته‌ایم سودای یار در سر و سر در کمند زلف این…

بجز کوی تو دل منزل نگیرد

بجز کوی تو دل منزل نگیرد که آنجا هیچکس را دل نگیرد شب از افغان من خاطر مرنجان که بر دیوانگان عاقل نگیرد به تعجیل…

اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا

اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا فریب چشم تو میکشت بی گناه مرا چه فتنه ها که بر انگیخت خال هندویت برآتش رخ…

هر لحظه سیل دیده به خون می‌کشد مرا

هر لحظه سیل دیده به خون می‌کشد مرا سودای گیسویت به جنون می‌کشد مرا گر به وعده‌های دل خلافت کشد رواست سوی سراب سوز درون…

گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون

گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون کز گونه تو لاله خجل گشت و دگرگون زنجیر بود چاره دیوانه ولیکن ماییم که گشتیم به زنجیر…

ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند

ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند که هر رشته‌ای بر رشته‌ای هست پیوند به تیری ز مژگان نواز این دلم را از آن…

در مجالس گر سخن زان لعل میگون می‌رود

در مجالس گر سخن زان لعل میگون می‌رود کز چه می‌خندد صراحی از دلش خون می‌رود زورقی می‌سازم از بحر خیالش دیده را کیم شب…

چو جان خیال لبش در درون بگرداند

چو جان خیال لبش در درون بگرداند درون پرده دلم را به خون بگرداند اگر چه عقل به تدبیر میکشد دل را فسون چشم تواش…

تا خیال قامتت بگذاشت ما را در ضمیر

تا خیال قامتت بگذاشت ما را در ضمیر با علو همت قد تو طوبی در قصیر من نه تنها بسته زنجیر زلفین توام بسته ای…

باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را

باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را تا بدرند از طرب پردۀ اهل راز را گر بنشانیم شبی شمع صفت برابرت پیش رخیت بنگری…

آمد نگار بر در دل دیده باز کن

آمد نگار بر در دل دیده باز کن بنشین به عیش و در ز رقیبان فراز کن با یار نازنین چو بیابی مقام امن چندانکه…

هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت

هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت از مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت در تن نماند یک سر مو بی نشان…

گرچه دل ز آتش هجران تو داغی دارد

گرچه دل ز آتش هجران تو داغی دارد باز حال رخت از لاله فراغی دارد همه شب شمع رخت روشنی دیده ماست ای خوش آن…

ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک برد

ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک برد شدیم خاک که میلش مگر به خاک برد ز بهر دوختن چاک سینه مژگانت گذر ز…

دانی که جان به فکر لبت در چه حال بود

دانی که جان به فکر لبت در چه حال بود گه غرق آب کوثر و گه در زلال بود خال سیه ز روی ملاحت بر…

چو چشم تو من فتنه جویی ندارم

چو چشم تو من فتنه جویی ندارم چو زلف تو آشفته خویی ندارم چنان کرد عشقت مرا پیش مردم که جز اشک خود آب رویی…

تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداخت

تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداخت آه سوزنده من شعله در افلاک انداخت هر خدنگی که بزد بر دل پر درد مرا…

با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش

با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش گر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش ما را به درد ما بگذار ای…

اگر از دهان تو زد لاف پسته

اگر از دهان تو زد لاف پسته نرنجی که آید به خدمت شکسته و گر دم زد از جعد زلفت بنفشه بیارند پیش تواش دست…

میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگر

میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگر چون کنم با یک دلی هر گوشه دلجوی دگر عهد کردم با خدای خود که جز ابروی…

کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت

کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت دلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت چه نافه ها که در آن زلف…

رخش آتشم در درون می‌برد

رخش آتشم در درون می‌برد دو زلفش ز عقلم برون می‌برد ندانم چه شد عقل و اندیشه را که عشقم به سوی جنون می‌برد دلم…

خوشا شب تا سحر با او نشسته

خوشا شب تا سحر با او نشسته فروزان شمع و رو در رو نشسته صلاح و عقل را یک سو نهاده ز غیر عشق او…

چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت

چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت قرار و صبر و هوش از عقل و دین ریخت چو دیدم غمزه‌اش فتان دین است بگفتم…

پر کن بدور لعل نگارم پیاله را

پر کن بدور لعل نگارم پیاله را تا بشکنیم توبه هفتاد ساله را گشتند منفعل گل و سنبل به رنگ و بوی تا برفکند ماه…

با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد

با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد در قید جنون او را سودای کسی دارد ای شیخ مکن عیبم از عشق پریرویان هر کس به…

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند خون بس دل که به هر رهگذری بگشایند خط و خال تو چو از عشق دری بگشایند ای…

هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد

هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد از هر بلا به درد دلم صد دوا رسد هر صبح مژده میرسدم با صبا…