غزلیات فصیحی هروی
شبی که هجر بپرداخت از تو منزل ما
شبی که هجر بپرداخت از تو منزل ما کدام غم که نزد حلقه بر در دل ما شهید خنجر شوقیم وتا ابد شاید که چشم…
ز گریه موج زند مجلس ار ندیم شوم
ز گریه موج زند مجلس ار ندیم شوم چمن به ناله درآید اگر نسیم شوم مشام خواهش مجنون شود زکام ابد به چین طره لیلی…
دوش غم بر گریههای زخم ما خندید و رفت
دوش غم بر گریههای زخم ما خندید و رفت پارهای بر ریشهای ما نمک پاشید و رفت عید نومیدی مبارک باد کز رویش نگاه همچو…
خون شکایتم ز لب زخم چون چکد
خون شکایتم ز لب زخم چون چکد ز آنجا که تیغ او نرسیدست خون چکد نازم به سعی شوق که بی دست کوهکن از تیشه…
چون امتان کبر حدیث نسب کنند
چون امتان کبر حدیث نسب کنند رندان خاکسار سخن از حسب کنند اجزای من چو نام تو گیرم یکان یکان چون جان خستگان غمت طوف…
جان را شکنج ساز و به زلف حبیب ده
جان را شکنج ساز و به زلف حبیب ده وین مشت خاک تیره به چشم رقیب ده در استخوان بدزد تب شوق شمعوار و آنگاه…
پریشان نالهام بر گرد هر گلزار میگردم
پریشان نالهام بر گرد هر گلزار میگردم نا از سودای گل در جستجوی خار میگردم درین فصل بهار از غنچه دل خنده میجوشد مگر از…
برخیز و گوی جلوه مالک رقاب را
برخیز و گوی جلوه مالک رقاب را تا همچو ماه اسیر کند آفتاب را آن چشم مست ساقی آشفتگان بس است در شیشه ریز از…
امشب از شعله آهم جگر غم میسوخت
امشب از شعله آهم جگر غم میسوخت بر من و زندگی من دل ماتم میسوخت برق شوقی که ز خاکستر بلبل میجست ذوق آرایش گل…
نوبهاران از در این باغ و بستان بازگشت
نوبهاران از در این باغ و بستان بازگشت خنده نومید از لب گلهای خندان بازگشت وای بر یعقوب ما کز بعد چندین انتظار کاروان مصر…
ما و من برلب مرغان چمن بسیارست
ما و من برلب مرغان چمن بسیارست ما چنینیم که هستیم سخن بسیارست کشته بیتیغ شو وبی کفن آ در بر خاک منت تیغ و…
گر شاهد غم جلوه کند کام نگیرم
گر شاهد غم جلوه کند کام نگیرم ور خون جگر باده شود جام نگیرم بادم که به گل نیست مرا تاب نشستن در باغ درون…
قرعه کاری به نام سعی باطل میزنم
قرعه کاری به نام سعی باطل میزنم میکشم از سینه تیر آه و بر دل میزنم بر گلو از طوق راه تیغ روشن میکنم قمری…
شب همه شب با صبوری نالهام در جنگ بود
شب همه شب با صبوری نالهام در جنگ بود هر نگه را دامن لخت دلی در چنگ بود برگ برگ گلشنم در خون حسرت میطپید…
زاغ و بلبل همه دارند کهن زمزمهای
زاغ و بلبل همه دارند کهن زمزمهای هر کسی زمزمهای دارد و من زمزمهای هم نوایی چو درین باغ ندیدم بستم به فسون بر لب…
دی قاصد یار آمد و مژگانتری داشت
دی قاصد یار آمد و مژگانتری داشت از یار مگر بهر هلاکم خبری داشت عمری به ره یار دلم تخم وفا کشت پنداشت که این…
خوش آن که جوش دیده بیهوده بین نبود
خوش آن که جوش دیده بیهوده بین نبود نقش ستم در آینهها خوشنشین نبود ایمن به باغ عصمت خود میچمید حسن در زیر هر مژه…
چون ابر شب ز آتش تب میگریستم
چون ابر شب ز آتش تب میگریستم از ترکتاز برق طرب میگریستم جان داد و بوسه بر لب تیغ غمی نزد بر تیره روزگاری لب…
جنونی کو که سرگردان کنم در دیده طوفان را
جنونی کو که سرگردان کنم در دیده طوفان را ز برق کبریای اشک سوزم طور مژگان را گرفتم سرمه از خاک ره نازی که میبینم…
پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی
پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی زلف بر خویش میفشان که پریشان نشوی گر نیابی مزه درد دل افسرده مشو کوش تا شیفته طره…
بر گوش دلم زمزمه توبه حرام است
بر گوش دلم زمزمه توبه حرام است این گوش پرستار نوای لب جام است صید تو به منقار وفا برکند از بال هر پرکه نه…
اشک حسرت در عذار ما غریبان ریختن
اشک حسرت در عذار ما غریبان ریختن هیچ کم نبود ز خون صد مسلمان ریختن جان فدای قاتلی کز حیرت نظارهاش زخم ما را شد…





