تا کی چو سگم از نظر خویش برانی

تا کی چو سگم از نظر خویش برانی وقت است که چون باز مرا باز بخوانی صد بار براندی به جفا از در خوبشم وین…

پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی

پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی پیغام ما بگوئی آنجا اگر توانی یکران باد پا را، از پویه در تک آور روزی مگر بر…

بهشت را سر کوی او نشان دادند

بهشت را سر کوی او نشان دادند به یاد او همه حوران ز شوق جان دادند کشید عقل به پرگار وهم دایره‌ای چو شد تمام…

به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم

به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم ببخشم از لب خود بوسه‌ای که مسکینم هلاک گشتهٔ آن غمزه‌های خونریزم به باد رفتهٔ آن طره‌های…

بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است

بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است ما را از او نصیب نمک بر جراحت است ساقی بیار راح که راحت دهد به روح…

آیینهٔ‌ خدائی رخسار توست یارا

آیینهٔ‌ خدائی رخسار توست یارا بگذار تا ببینم در آینه خدا را در کعبهٔ وصالت گر باشدم مقامی از زمزم دو دیده آبی زنم صفا…

ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن

ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن وز سر دیوانگی فکر محال انگیختن بی نهایت را به عقل منتها نتوان شناخت نفس ناقص…

اهل نظر که سوختگان بلا کشند

اهل نظر که سوختگان بلا کشند رسم وفا رها نکنند ار جفا کشند آنان که رهروان وفایند، از مژه سوزن کنند و خار جفا را…

اگر دلبر ز ما دل برنگیرد

اگر دلبر ز ما دل برنگیرد دل من غیر او دلبر نگیرد اگر زر در میان نبود کمر را میان دوست را دربر نگیرد صبا…

از عشق همچو آتشم و ناله دود من

از عشق همچو آتشم و ناله دود من باشد کزین میانه بسوزد حسود من دشمن کجاست، قوت بازوی من کراست کس را نماند طاقت امساک…

اثری در قدح باده ز لعل یار است

اثری در قدح باده ز لعل یار است قبلهٔ خسته دلان خاک درِ‌ خمّار است سخن عقل در این کوی ندارد وزنی عشق از آن…

یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است

یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است گر به صورت می‌کند دوری به معنی واصل است من به سر آیم به سوی…

همی‌دارم از لطف تو مُلتمس

همی‌دارم از لطف تو مُلتمس که بر ما به ترکی نتازی فَرس به آزار کس ملک دنیا مگیر که دنیا نیرزد به آزار کس صبا،…

هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد

هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد عاقبت کشتهٔ آن تیر و کمان خواهد شد اگر آن روی دلارای نخواهی پوشید فتنهٔ عالم…

نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقی

نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقی خوش بود جام می و صوت رباب ای ساقی در دل غنچه نگر، روی نگار…

می کمیت باد پای تند و تیز و سرکش است

می کمیت باد پای تند و تیز و سرکش است ماه نعل تیزرو مانند آب و آتش است خال رز را گر نه از خون…

من نمی‌خواهم که چشم غیر در تو بنگرد

من نمی‌خواهم که چشم غیر در تو بنگرد چشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد باد هر موی مژه در دیده میل آتشین گر…

مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانه

مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانه که نبود شمع تابان را خبر از سوز پروانه مرا بر خاطر روشن آئینه است زنگاری که…

مرا که جام جم و گنج قباد نباشد

مرا که جام جم و گنج قباد نباشد حدیث ملک سلیمان به جز باد نباشد به سوز هجر بسازم اگر وصال نیابم که نامراد توان…

ماه است رخ یار، به ما خوش نبرآید

ماه است رخ یار، به ما خوش نبرآید سرو است قد دوست، به بر می‌ندرآید ما همچو گلش سینهٔ صد پاره نمودیم او غنچه صفت…

گل اندر دیده‌ام بی نقش رویت خار می‌آید

گل اندر دیده‌ام بی نقش رویت خار می‌آید ز هر برگ گلی بر دل مرا صد بار می‌آید خیال ابرویت در چشم من پیوسته می‌گردد…

گر چه گدای اویم در فقر پادشاهم

گر چه گدای اویم در فقر پادشاهم چشمم بریزدم خون، عرضه دهد سپاهم این دولتم بسنده است، تا روز حشر کامشب در خانهٔ سعادت آن…

کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد

کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد نشان موج از دریا، همین باشد، همین باشد دلی کو جمله جان گردد، نه آن گردد،…

عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت

عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت مردن به ازین عمر که بی روی تو بگذشت میداد صبا بوی تو، دل رفت به…

عاشقان را که بود بادهٔ احمر در سر

عاشقان را که بود بادهٔ احمر در سر نبود یک نفس اندیشهٔ کوثر در سر که بود جام با یار نهد لب بر لب که…

صبا به خیر و سلامت سلام یار آورد

صبا به خیر و سلامت سلام یار آورد به سوی بنده پیامی ز شهریار آورد به غیر باد که او شبرو و سحرخیز است سلام…

سگان را دیده در کویت، ز من بیخواب‌تر نبود

سگان را دیده در کویت، ز من بیخواب‌تر نبود ز چشم خاکسارم در جهان بی آب‌تر نبود ز من هرگز نکونامی نخواهی یافت ای زاهد…

سپهر حسن را دانم که ماهی

سپهر حسن را دانم که ماهی ندانم حد ماهی‌ات کماهی تو چون ماهی و گردد عکس رویت بگرد چشمهٔ چشمم چو ماهی اگر راز تو…

زبان خرده‌بینان را، حکایت زان دهن باشد

زبان خرده‌بینان را، حکایت زان دهن باشد چو شکر می‌خورد طوطی، از آن شیرین سخن باشد نی‌ام در بند جان، گر می‌گشاید کار من از…

روی از تو بر نتابم، چون رانی‌ام چو خامه

روی از تو بر نتابم، چون رانی‌ام چو خامه سر بر خط تو دارم، گر خوانی‌ام چو نامه ساقی بیار جامی، تا جامه بر فشانم…

راضی نمی‌شوم ز وصالت به گفت و گوی

راضی نمی‌شوم ز وصالت به گفت و گوی برخاستم چو باد درین ره به جستجوی چون گل وجود من همه برباد می‌رود تا همچو غنچه…

دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه است

دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه است زانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است از نسیم خاک کویت خار در پای گل است…

دل من می‌کشد و چون نروم از پی دل

دل من می‌کشد و چون نروم از پی دل سوی دلبر که دل‌ آرام نگیرد با گِل تو اگر پند بفرمائی و گر بند نهی…

در سرم سودای عشق است و جنون

در سرم سودای عشق است و جنون وز جنون و عشق گشتم ذوفنون درد حمله کرد و صبر از ما گریخت عشق غالب گشت و…

خواهد که خامه راهی در منزلی رساند

خواهد که خامه راهی در منزلی رساند بر مَرکب مُرکّب بنشست تا براند برخاست همچو ابری بی‌واسطه ز واسط وز بحر هند گوهر بر روم…

چون کمانت تا پی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ئی بر استخوان دارد تنم

چون کمانت تا پی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ئی بر استخوان دارد تنم گر کنی صد پی مرا، دوتاه پیمان نشکنم رشتهٔ تن گر نبودی غرق خون از تیغ هجر…

چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت

چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت ز ره برفت دل من که رو به راه نداشت بریخت خون دلم ترک چشم تو به…

چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند

چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند آن ترک در یک چشم زد کشته هزاری افکند در حسرت آن کز تو‌ام تیری رسد…

تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبست

تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبست که وضع و هیأت مطبوع و شکل مرغوبست شعار شعر سیه بر بیاض عارض تو چو عارضیست کزو…

تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست

تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست زلف کجش ز ابرو طرفی ز ماه بربست از پا درافتادم تا دوست دست گیرد یاری نمی‌کند پا،…

پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست

پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست آب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست قاصد خونست ما را آنکه می‌گوئیم یار…

به نزد اهل نظر هر که دیده‌ای دارد

به نزد اهل نظر هر که دیده‌ای دارد مدام دیده ز روی تو بر نمی‌دارد کسی که دیده به دیدار دوست روشن کرد حدیث طعنهٔ…

به ابرویت که نشسته به گوشه‌ای چو کمانم

به ابرویت که نشسته به گوشه‌ای چو کمانم به چشم تو که چو نرگس به صورتت نگرانم تراست بر ورق گل کشیده خط سیاهی که…

بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است

بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است تا نپنداری عزیزان را برین در عزت است هر که خاک پای تو شد…

با تو برابری رخ حور و ملک نکرد

با تو برابری رخ حور و ملک نکرد آن کرد چهرهٔ تو که مهر ملک نکرد از شرق تا به غرب ز خوبی یگانه‌ای خورشید…

ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم

ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم از خون جگر سرخ کنی چهرهٔ زردم درمانده به درمان دلم خلق دو عالم و…

او آئینه است و هر طرفی روی‌ها دارد او

او آئینه است و هر طرفی روی‌ها دارد او روشن همی‌شود هنر و عیب ما در او هر گه که بنگریم در ابروی و قامتش…

اگر چه غمزهٔ‌ خون‌ریز تو بلای من است

اگر چه غمزهٔ‌ خون‌ریز تو بلای من است سرشک لعل و زر چهره خون‌ بهای من است مرا که از تو به صد تیغ بر…

از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد

از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد وز غم چه نمک ماند که بر ریش نیامد یک روز دلم رفت به چین سر زلفش…

آتشی در جان من عقل مشوش می‌زند

آتشی در جان من عقل مشوش می‌زند بادهٔ‌ صافی که او آبی بر آتش می‌زند همت من پای بر تاج سلاطین می‌نهد خاطر من خاک…

یار رفت از دیده و در دل بماند

یار رفت از دیده و در دل بماند دل به زیر بار چون محمل بماند دولت بیدار من چون درگذشت بخت خواب آلود را غافل…

همه روز از آتش دل، ز جگر کباب دارم

همه روز از آتش دل، ز جگر کباب دارم همه شب به باغ وصلت، ز دو دیده آب دارم به جواب هر سؤالی، غم تو…

هر که مردانه به عشق از سر جان برخیزد

هر که مردانه به عشق از سر جان برخیزد در نخستین قدم از هر دو جهان برخیزد در قیامت که به بوی تو شود جان…

نه جز تو اهل دل را دلبری هست

نه جز تو اهل دل را دلبری هست نه از تو در جهان شیرین‌تری هست نثار گرد راهت گر دلی بود فدای خاک پایت گر…

مهی در برج ما کرده است منزل

مهی در برج ما کرده است منزل که چون مهرست ماهش در مقابل دو چشم جادوش از زلف مشکین به رویِ آتش اندازند فلفل بریم…

من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌ام

من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌ام جز لعل دلبر حاصلی، بی حاصلم گر دیده‌ام سودای چشم خویش را، حالی ز سر بیرون کنم…

مگذار عاشقان را در انتظار چندین

مگذار عاشقان را در انتظار چندین چون نیست اعتمادی بر روزگار چندین رفتی و درد عشقت آشفته کرد ما را یاران روا ندارند آشوب یار…

مرا ز درد تو خون دل است و دُردی جام

مرا ز درد تو خون دل است و دُردی جام دوای سوختگان نیست جز بادهٔ خام نه نونیازی‌ام امروز با می کهن است که ما…

ما گلی از بوستان جنتیم

ما گلی از بوستان جنتیم قطرهٔ دریای موج رحمتیم گاه هشیاریم و گه مخمور و مست گاه آگاهیم و گه در غیبتیم گر چه درویش…

گفتی که چون باد صبا، هر دم میا در کوی من

گفتی که چون باد صبا، هر دم میا در کوی من ناگه مباد از حال من، بوئی برد بدگوی من موئی شدم در عشق تو،…

گر تو نکرده‌ای جدا، دل ز تعلقات تن

گر تو نکرده‌ای جدا، دل ز تعلقات تن بر سر کوی او مبر، زحمت جان خویشتن باد صبا به بوستان، بین به چه لطف می‌وزد…

کام ناکامی روا کن از دهان خویشتن

کام ناکامی روا کن از دهان خویشتن در میان آور کناری از میان خویشتن خود تن جان داده را از تاب هجرش مسوز رحم کن…

عشق و بیماری و درویشی و صد طعن رقیب

عشق و بیماری و درویشی و صد طعن رقیب این همه جمع و من مهجور تنها و غریب از که خواهم یارئی چون دوست با…

عاشقان در دو جهان ذکر شما باد به خیر

عاشقان در دو جهان ذکر شما باد به خیر یار در صومعه‌ها نیست، علیکم بالدیر سالکی نیست که راهی به خدا بنماید من و رندی…

شمع‌وار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشت

شمع‌وار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشت آتشم سر تا به پا بگرفت و آب از سر گذشت رفت دل چون مُهر لعل او…

سلام من برسان ای صبا بخارا را

سلام من برسان ای صبا بخارا را بگو تحیت مجنون دیار لیلی را ز کوهکن خبری سوی قصر شیرین بر که دل گرفت به کوه…

سبرهٔ خط تو پیدا می‌شود

سبرهٔ خط تو پیدا می‌شود رازِ ما زان سبزه صحرا می‌شود سرو تا در زیر پایت سر نهاد کار او هر لحظه بالا می‌شود نرگس…

زان لب و دندان چون لعل و گهر

زان لب و دندان چون لعل و گهر اشک چون سیمم رود بر روی زر گر چو سوسن تیغ بر من می‌کشد من چو گل…

روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شد

روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شد عجبم رفت کنون، بلعجبم پیدا شد من خود از دردسر هجر به افغان بودم گرمی دل…

دیوانه گشتم بر رخت،‌ دیوانه را تدبیر چیست

دیوانه گشتم بر رخت،‌ دیوانه را تدبیر چیست زنجیر بر دستش بنه، او را به از زنجیر چیست گر من نه سرمستم چرا، آشفته می‌گویم…

دوش بر گرد سمن باد سحر می‌پیچید

دوش بر گرد سمن باد سحر می‌پیچید بر گلِ تازهٔ تو سنبل تر می‌پیچید جان نیارد که به سوی تو رود یک سر موی ای…

دل مجروح را پروای تن نیست

دل مجروح را پروای تن نیست شهید عشق محتاج کفن نیست به غیر عشق کاری نیست، ور هست به غیر عشق‌بازی کار من نیست چو…

در جگر سوز تو دارم، دم نمی‌یارم زدن

در جگر سوز تو دارم، دم نمی‌یارم زدن آه، آهی بر سر آن هم نمی‌یارم زدن همدم من آه سرد است، از غم عشقت ولی…

خضر وقتم به وفا زنده و فارغ ز وفات

خضر وقتم به وفا زنده و فارغ ز وفات دارم از چشمهٔ نوش دهنت آب حیات خط تو انبة‌الله نباتا حسنا هست بر حسن چو…

چون کعبهٔ وصل تو مقامست صفا را

چون کعبهٔ وصل تو مقامست صفا را در قبلهٔ خود آی، تا بپرستیم خدا را چون غنچه کسی یافت هوای سر کویت کاندر دل تنگش…

چو خط بر من کشیدی چشم دارم

چو خط بر من کشیدی چشم دارم که برگیری و خوانی ماه‌وارم مرانم سرزده چون خامه از پیش که سر برخط فرمان تو دارم ز…

چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیر

چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیر دل را کنند غارت و جان را برند اسیر تیره است بی تو چشم من ای ماه، رخ…

تو را در گوشهٔ‌ خاطر غم یاری نمی‌آید

تو را در گوشهٔ‌ خاطر غم یاری نمی‌آید تو در خوابی به گوشت نالهٔ‌ زاری نمی‌آید صفات عارضت در گوش بیهوشی نمی‌گنجد صفای چهره‌ات در…

تا عکس تو از روزنهٔ‌ دیده در افتاد

تا عکس تو از روزنهٔ‌ دیده در افتاد در خانهٔ دل پرتو شمس و قمر افتاد بسیار در آویخت صبا با سر زلفت می‌خواست که…

پیش آمدی در عیدگه، آتش به تکبیرم زدی

پیش آمدی در عیدگه، آتش به تکبیرم زدی قربان تو گشتم چرا، از غمزه‌ها تیرم زدی گفتی که چون لایعقلی، حکم نمازت چون بود بربسته…

به گوش یار پیغامی رساندن از سر یاری

به گوش یار پیغامی رساندن از سر یاری نمی‌یارند یارانم، صبا برخیز اگر یاری مثال عود در چنگش ز بار عشق نالیدم فراق او دگر…

به ابرویِ چو کمانت که گر زنی تیرم

به ابرویِ چو کمانت که گر زنی تیرم نظر ز ابرو و چشم تو بر نمی‌گیرم چو در طریق وفایت شدم ندیم ندم رفیق گریهٔ…

بر آب کار به که بسازیم کار آب

بر آب کار به که بسازیم کار آب کاین بحر سرنگون فلک نیست جز سراب من مست و رند و آنگه دعوی عقل و علم…

اینجا که منم نامهٔ‌ دلبر که رساند

اینجا که منم نامهٔ‌ دلبر که رساند در دوزخ سوزان نم کوثر که رساند گیرم که دل من چو کبوتر پرد آنجا این نامهٔ میمون…

ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است

ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است بی بار تن مصاحبت جان غنیمت است ای یوسف عزیز ز مصر دلم دمی بیرون مرو که کلبهٔ…

آه من یک روز بر گردون علم خواهد کشید

آه من یک روز بر گردون علم خواهد کشید صفحهٔ دل را به درد و غم رقم خواهد کشید می‌کشم دردی و می‌دانم که از…

اگر چه خانهٔ تیره است دیده جای تو باد

اگر چه خانهٔ تیره است دیده جای تو باد وگر چه منزلِ تنگ است دل سرای تو باد اگر چه از تن من غیر استخوانی…

از روز ناتوانی اندیش تا توانی

از روز ناتوانی اندیش تا توانی می نوش با جوانان در موسم جوانی با پیر دیر گفتم کز دیر چیست حاصل گفتا که با دو…

آتش افروزی کنی بر سوخته عودم دگر

آتش افروزی کنی بر سوخته عودم دگر در غمت چیزی به جز آتش نیفزودم دگر دم زدم دودی برآمد، زود بربستم دهان تا کجا سر…

یار تنها شد و آن به که به تنها نرود

یار تنها شد و آن به که به تنها نرود جان من رفت بدو تا تنِ تنها نرود او همی‌رفت چو باد و ز تن…

همه بر قد بلند تو بود همت ما

همه بر قد بلند تو بود همت ما گر دهد دست زهی همت با رفعت ما شب هجران بگذشت و سحر وصل رسید پنج نوبت…

هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من

هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من زهره در چرخ آورد نالیدن دلسوز من آسمان در دست من چون حلقهٔ خاتم شود گر بیابد دست…

نگارا، دلبرا، چابک سوارا

نگارا، دلبرا، چابک سوارا بتا، کافردلا، بی رحم یارا مکن دوری، مجوی از ما جدائی که هجرانت پریشان کرد ما را فراق دوستان ناخوش بلائی‌ست…

مهری ز تو در وجود ناید

مهری ز تو در وجود ناید سرمایه برفت و سود ناید دل رفت چنان که کس ندانست جان سوخت چنان که دود ناید سرو از…

من کی‌ام؟ سرگشته‌ای، بیچاره‌ای

من کی‌ام؟ سرگشته‌ای، بیچاره‌ای دردمندی، خسته‌ای، آواره‌ای دل ز من بربود و پنهان کرد رو شوخ چشمی، فتنه‌ای، عیّاره‌ای همچو گل بنشسته بر خار فراق…

مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل است

مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل است رحمی که این سرگشته را، پا در گل و ره در دل است من خود نخواهم…

مرا دشوار می‌آید که با رویت به آسانی

مرا دشوار می‌آید که با رویت به آسانی مقابل گردد آئینه به روی سخت و پیشانی قدح را از لب تو در دهان سریست پوشیده…

ما را هوس صحبت جان پرور یار است

ما را هوس صحبت جان پرور یار است ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است آتش نفسان قیمت میخانه شناسند افسرده دلان…

گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد

گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد گفتا نبود عاشق کز فتنه بپرهیزد گفتم ز خُم وحدت هر جام به هر رنگست گفتا که محیط…

گر تو داری به عاشقان اقرار

گر تو داری به عاشقان اقرار هر چه جز عاشقی‌ست هیچ انگار دل که از درد دوست خالی ماند پیش سگ افگنش که شد مردار…