غزلیات ناصر بخارایی
با وصل گل رسیدن بلبل نمیتواند
با وصل گل رسیدن بلبل نمیتواند لطفی کند مگر باد، بوئی به او رساند بر هر ورق چمن را، بی حرف ماجرائیست کو عاشقی چو…
ای ماه اگر به روزن او سر فروکنی
ای ماه اگر به روزن او سر فروکنی آن آفتاب گم شده را جستجو کنی در پاش اوفتی و نهی روی بر زمین وانگه نگه…
ای به حسن از عالم انسان غریب
ای به حسن از عالم انسان غریب ذات انسانی بود زین سان غریب هست در چاه زنخدان تو دل همچو یوسف در چه کعنان غریب…
آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت
آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت نبود به اسیران نظرش جز به حقارت رازی ست میانش که اشارت نتوان کرد سری ست…
از من مکن جدائی ای یار نازنینم
از من مکن جدائی ای یار نازنینم کز دوری تو جانا، با درد دل قرینم دامن چه میفشانی از من که خاک راهم از من…
از چهره چه رنگیست که آمیختهای باز
از چهره چه رنگیست که آمیختهای باز وز طره چه شوریست که انگیختهای باز تا باز به هم برزدهای نرگس خونریز بس خون که تو…
یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت
یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت گویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شود گلدستههای…
ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس
ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس که عشق درّ یتیم است و جام می الماس جمال سبزه و گل بین میان صحن چمن…
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن زلف پریشان نرود از دماغ من سودا زده عکس رخ تو…
هر چند میشکافی تو موی در معانی
هر چند میشکافی تو موی در معانی از معنی میانش ای عقل بر کرانی چون بحر عشق جانان موج گهر بر آرد جان در میانه…
نتواند که ز خط تو سوادی خواند
نتواند که ز خط تو سوادی خواند هرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند من سرگشته چو سر بر خط حُکمت دارم خامهوارم خط تو…
منم به دیدهٔ معنی همه خدا دیده
منم به دیدهٔ معنی همه خدا دیده کشیده درد ولی عاقبت دوا دیده ز ریگهای بیابان و برگهای درخت هزار رهبر و ره بین و…
من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست
من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست خود مرا زهره که پیش تو بر آرم دم نیست مردم دیده برون میکنم از خانهٔ…
مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست
مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست شاد بادا غم که جز با وی وفاداریم نیست مُردهام دیده است، پندارد مگر من…
مختار نبودم که فتادم ز تو دوری
مختار نبودم که فتادم ز تو دوری درماندهام ای دوست به هجران ضروری بیرون مرو از سینهٔ بیکینه که جانی غایب مشو از دیدهٔ غمدیده…
لعل تو چون کشف اسرار نهانی میکند
لعل تو چون کشف اسرار نهانی میکند جزع من بر روی من گوهر فشانی میکند با سر زلف تو شانه میدرآرد سربهسر با لب لعل…
گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشم
گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشم ور ز می توبه کنم، زاهد خامی باشم زلف و خالی نبود رهزن صاحبنظران بهر یک دانه…
گر اشارت میکنی، چشم تو مردم میکُشد
گر اشارت میکنی، چشم تو مردم میکُشد ور همیگوئی که بخشیدم تکلم میکشد در فراقت میکَنم جان، ور بیائی جان دهم روز بدبختی گدایان را…
غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد
غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد دل به زر در بست گل، دوران او بر باد شد اهل دنیا همچو سبزه پایمال انجماند…
عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم
عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم در سر همه سودا شد و در دل همه خونم دیرست که دیوانهام و عاشق و…
صدرگه عشق غیر سینه نباشد
صدرگه عشق غیر سینه نباشد نقد بلا را جز این خزینه نباشد عشق بتان در دلم نهفته نماند باده نهان اندر آبگینه نباشد نوش کن…
شب فراق تو دارم به ناله همدمیئی
شب فراق تو دارم به ناله همدمیئی به روز هجر کنم با غم تو محرمیئی تو لذت غم عشق از دل بلاکش پرس که تا…
سر شد ز دست و مهر تو از سر نمیشود
سر شد ز دست و مهر تو از سر نمیشود یک ذره درد عشق تو کمتر نمیشود ما خوردهایم چو خضر آب حیات عشق وین…
زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید
زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید بخت سیاه بین که به آخر کجا کشید بودم مثال قطرهٔ شبنم قرین خاک مهر تو رخ نمود…
ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد
ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد معیّن است که عین عنایتی باشد چو ذره نام بر آریم در هواداری اگر ز سایهٔ مهرت حمایتی…
رند و قلندر شدم از سر دیوانگی
رند و قلندر شدم از سر دیوانگی کمترم از خاک ره بر در دیوانگی جامهٔ صاحبدلان جمله بپوشید دل هیچ لباسی نیافت در خور دیوانگی…
دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بودهایم
دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بودهایم همچو مشکین سنبل او بی سر و پا بودهایم منت ایزد را که یک شب در کنار ما…
دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند
دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند همه را درد و مرا درد تو بیهوش کند چون به پیشت نکنم ناله؟ که بلبل در…
در وفا من بر رهم، ای بیوفا بیره توئی
در وفا من بر رهم، ای بیوفا بیره توئی بی قسم باور نخواهی داشتن، بالله توئی میروی چون ماه، جانم تیره میماند چو شب بی…
داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست
داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست برد آرامم به بوی زلف بیآرام دوست خاک میگفتم شوم تا در قدمهایش روم باز میگویم نشیند گرد…
حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما میکشد
حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما میکشد ما را ز خط سبز او خاطر به صحرا میکشد شکل صنوبر شد دلم، مایل سوی بالای او…
چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش را
چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش را قبلهٔ عالمی کنی، روی چو ماه خویش را چرخ کلاه آفتاب، از سر رشک بفکند گر…
چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمیگنجد
چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمیگنجد وگر گنجد دل اندر بر، در او دلبر نمیگنجد اگر پروانهٔ عشقی، در آتش…
جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانت
جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانت تن پیش تنت ریزم و جان بر جانت تو در دل من ساکن و من در…
ترک لشکرشکن عشوهگر عربدهجوی
ترک لشکرشکن عشوهگر عربدهجوی بتکافِر بچهٔ نوشلب سلسلهموی دوش سرمست به سر وقت حریفان میرفت با می و مطرب و چنگ و دف و جامی…
تا جسته برق رویت از عکس روی زیبا
تا جسته برق رویت از عکس روی زیبا افتاده شعلهٔ او در خرمن دل ما تاب تجّلیّ حسن، جز عشق ما ندارد محکمترست با تو،…
بیامدم ز سفر باز جانب یاری
بیامدم ز سفر باز جانب یاری به جستن دل خود گرد کوی دلداری دریغ عمر که در روز هجر ضایع شد فراق جان نکند اختیار…
به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردی
به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردی به دردی مردن اولیتر که درماندن به بی دردی خوشا دیشب که تو ای آفتاب مشتری…
بس که هر دم دیده را پرخون کنم
بس که هر دم دیده را پرخون کنم روی زرد خویش را گلگون کنم از که آموزم دعائی تا به سِحر زخم مار هجر را…
با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست
با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست عشق را ره در دلی باشد که خالی از هواست عاشقا خود را رها کن، جانب…
ای لوای مهتری بر لامکان افراخته
ای لوای مهتری بر لامکان افراخته غلغل لولاک بر هفت آسمان انداخته شهسوار دین که چون زین بست بر پشت براق از زمین تا اوج…
ای به خوبی بر همه خوبان امیر
ای به خوبی بر همه خوبان امیر ملک دلها را به حسن خُلق گیر تُرک چشمت گر به غارت برد دل کرد زلف هندویت جان…
آن به که غم دل به حضور تو بگویم
آن به که غم دل به حضور تو بگویم کاسرار دل از گریه فتادهست به رویم دریاب که بی روی تو ای سرو گلندام از…
آسان شود به صبر همه کار غم مخور
آسان شود به صبر همه کار غم مخور تو یار باش اگر نبود یار غم مخور دل بد مکن ز رفته و از نامده مپرس…
از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز
از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز نشکفته است یک گلت از گلستان هنوز دستی نبردهام چو کمر با تو در میان کامی ندیدهام…
یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت
یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت جان ز دردش رفت و درد از جان ما هرگز نرفت در حریم وصلش ای…
هوایت در دماغ من نگنجد
هوایت در دماغ من نگنجد خیالت در سر سوزن نگنجد به زلفت دل نبستم، زانکه سگ را کمند شاه در گردن نگنجد به دامن چون…
هرکس حکایتی ز جمالت شنیدهاند
هرکس حکایتی ز جمالت شنیدهاند ور نه به دیده صورت رویت ندیدهاند چون رو به روی تو ننهادند از چه روی عشاق را چو زلف…
هر چه نه عشقست همه کافریست
هر چه نه عشقست همه کافریست سجده که بیصدق بود بتگریست این سر اگر در قدم او رود سلطنت این سری و آن سریست ز…
ناله یادت میدهد کز بیدلانت یاد نیست
ناله یادت میدهد کز بیدلانت یاد نیست لیک او باد است و از وی حاصلی جز باد نیست در رهت از ناتوانی آب چشمم میبرد…
من و مسجد همه دانند که تهمت باشد
من و مسجد همه دانند که تهمت باشد کار هر طایفه باید که به نسبت باشد من گدایم، به عبادت نخرم باغ بهشت در عطائی…
من اوفتاده و انفاس روح پرور باد
من اوفتاده و انفاس روح پرور باد چو باد بر تو گذر میکند حرامش باد شب فراق و غریبی و عشق و تنهائی چه شد…
مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود
مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود کمینه کار من از غم هلاک خواهد بود ز خواب چون به قیامت خراب برخیزم کفن ز دست…
مرا آستانت پناهی خوشست
مرا آستانت پناهی خوشست که خاک درت تکیهگاهی خوشست از آن خازن روضه شد چون بلال که هندوی خالت سیاهی خوشست اگر عشق بازی به…
لطف بود که سهو من، بینی و خط بر او کشی
لطف بود که سهو من، بینی و خط بر او کشی چون خط مشکبار خود، خط مرا نکو کشی خون هزار بی گنه، ریختهای به…
گر دلم در بر چو آتش بیقرار افتاده است
گر دلم در بر چو آتش بیقرار افتاده است درّ دریای سرشکم آبدار افتاده است سنبلت از گل پرستی در چمن پیچیده است نرگست از…
گدای دولت آنم که او گدای تو باشد
گدای دولت آنم که او گدای تو باشد به دیده درکشم آن را که خاک پای تو باشد حیات چون بود آن را که در…
غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمش
غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمش جام جم نوش و فراموش بکن ملک جمش خاک شو بر در میخانه که باب کرم…
عشاق تو را درد سر عام نباشد
عشاق تو را درد سر عام نباشد در دایرهٔ سوختگان خام نباشد در بارگه عشق خرد را نبود راه کان مجلس خاص است و ره…
صبحدم یاد تو کردیم و دعائی گفتیم
صبحدم یاد تو کردیم و دعائی گفتیم به خیال تو سلامی و ثنائی گفتیم نسبت حاجب تو خلق ز ما پرسیدند ماه یک روزهٔ انگشت…
شاد است دل که از غم تو یاد میبرد
شاد است دل که از غم تو یاد میبرد این بارگیر بار غمت شاد میبرد هر صبحدم دوگانه گزارم یگانه را ذکر لب تو رونق…
سخت سستی تو در وفا داری
سخت سستی تو در وفا داری نیک بد میکنی جفا کاری من غمت را نگاه میدارم تو دلم را نگه نمیداری زیر پای تو من…
زلفت به شور و فتنه اگر قلب ما شکست
زلفت به شور و فتنه اگر قلب ما شکست عمرش دراز باد که بشکست و بازبست باد صبا ز فرق تو بوئی به چین رساند…
ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزود
ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزود که از قدیم تو بودی و این شکسته نبود جدا ز روی تو من روی و ره…
رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب
رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب چون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما…
دوش ماه ما به منزل راه بُرد
دوش ماه ما به منزل راه بُرد چشم ما تا روز اختر میشمرد شمع را آتش به سر بر میرود پیش روی او نشست از…
دلم را در زنخدانت ره افتاد
دلم را در زنخدانت ره افتاد قدم از ره برون زد در چَه افتاد چو در مهتاب میرفتی خرامان ز رویت تاب در روی مه…
در هر زمین که سروی چون قد او برآید
در هر زمین که سروی چون قد او برآید شاید که نرگس و گل چون چشم و رو برآید با خود به خاک اگر من…
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه بود چرخ میزد آب و برمیگشت در گرد حصار…
حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید
حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید از هر ورق چو غنچه نقش دگر نماید زنجیر زلف او را از حلقه نیست بیرون باد…
چو گرد در رهت افتادهام که برخیزم
چو گرد در رهت افتادهام که برخیزم به دامن تو ازین رهگذر در آویزم نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاست چو لاف…
چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را
چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را دود بر آتش کجا پوشیده دارد عود را ناله را گیرم که بربندم ره بیرون شدن چون…
جان ما بی شرفِ صحبت جانان خوش نیست
جان ما بی شرفِ صحبت جانان خوش نیست حکم سلطان وصالست که هجران خوش نیست بی لب و عارض او دیده ندارد نوری بی وجود…
تاق ابروی تو منزلگه بیماران است
تاق ابروی تو منزلگه بیماران است دام گیسوی تو مأوای گرفتاران است چشم جادوی تو شد پیشرو عیاران زلف هندوی تو سرحلقهٔ طراران است روز…
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست هر بلا کز چرخ نازل میشود بر جان ماست هجر کو میآورد غم، همنشین من شده…
بیار باده که هنگام شید و قلاشی است
بیار باده که هنگام شید و قلاشی است زمان رندی و مستی و رقص و اوباشی است بنفشه در حرم بوستان به عطاری است نسیم…
به چشمههای دو چشمم در آی چون ماهی
به چشمههای دو چشمم در آی چون ماهی که دام زلف تو بگرفت ماه تا ماهی صبا به کوی تو میرفت و جان در آن…
براق برق عزم آسمان کرد
براق برق عزم آسمان کرد قطار پیل جوهرکش روان کرد فلک دلگرم شد از بهر غنچه هوا از ابر گل را سایبان کرد چو چشم…
با گل سخن جمال او رفت
با گل سخن جمال او رفت گل را همه رنگ و بو رفت سروش چو بدید بر لب جوی آب رخ او چو آبِ جو…
ای که در دیده خیال تو کند پردهدری
ای که در دیده خیال تو کند پردهدری تا کی از دیدهٔ صاحبنظران پرده دری باز آیم ز همه گر ز درم باز آئی بگذرم…
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو کار ما بالا گرفته از قد و بالای تو جان ز دل بردی و جز چهره ندارم وجه زر…
امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم
امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم گر باده به یادت نخورم، باد حرامم در گوش قدح نام تو میگفت صراحی زان روز هوادار می…
از مژه میزنم نمک بر جگر کباب خود
از مژه میزنم نمک بر جگر کباب خود خون رَودم ز دیده کو نیست دمی به آب خود چون همه عشق را صفت بیخودی و…
از آتش می در خم خمار چه جوش است
از آتش می در خم خمار چه جوش است در میکده از جوشش مستان چه خروش است آن کس که به یک جو نخرد ملک…
یک نفس ای باد صبا همچو باد
یک نفس ای باد صبا همچو باد عزم تو تا کوی دلارام باد گر به در دوست قبولت بود راست بود اینکه قبولست یاد پیش…
وجود من همه عیب است و یک هنر دارم
وجود من همه عیب است و یک هنر دارم که گر نگار بیازاردم نیازارم سلوک اهل طریفت مجوی از من مست که من طریقت خود…
هرکس که مقیم در خمّار نباشد
هرکس که مقیم در خمّار نباشد در مذهب ما عاقل و هشیار نباشد گر علم یقین است تو را، عین یقین جو کان طایفه را…
نیست سرگشتهتر از من به جهان باد صبائی
نیست سرگشتهتر از من به جهان باد صبائی که سلامی ببرد از من سرگشته به جائی از حریم در سلطان به جز از باد که…
میگذشت و ز حیا چهره برافروخته بود
میگذشت و ز حیا چهره برافروخته بود ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود چون کمانخانهٔ ابرو بگشاد از غمزه چشم در دیدهٔ…
من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس
من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس زین هوس گر سر رود، از سر نخواهد شد هوس گر مرا خورشید روئی سر…
من آن مرغ غریبم خسته بسته
من آن مرغ غریبم خسته بسته پریده از گل و در خون نشسته به پای خویشتن در دام رفته ز دست چشم صیادت نجسته خط…
مرا که نقش خیال تو در نظر باشد
مرا که نقش خیال تو در نظر باشد چو بحر و کان صدف دیده پر گهر باشد اگر به ساحل چشمم خیال تو گذرد ز…
مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بس
مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بس اغیار رفت از دل برون، دل ماند با یاری و بس کاری نماند از هیچ…
لبت در نقطهٔ موهوم چون می در شکر پنهان
لبت در نقطهٔ موهوم چون می در شکر پنهان میانت میشود چون موی در بند کمر پنهان چو خورشید رخت یک ذره پیدا نیست در…
گر دل فنا شد راضیام، کارامِ در جان کردهای
گر دل فنا شد راضیام، کارامِ در جان کردهای معمور دار این خانه را، کاین بقعه ویران کردهای یک روز در صبح ازل، برقع ز…
کوی تو ای حور، ما را جنت است
کوی تو ای حور، ما را جنت است دیدن روی تو ما را منت است عاقبت روزی به کوی تو رسیم مرغ را پر، آدمی…
غرهٔ ماه تو غرّا میشود
غرهٔ ماه تو غرّا میشود عاشق دیوانه شیدا میشود سرو تا دارد هوای قامتت کار او هر لحظه بالا میشود لشکر خطت سیاهی میکند در…
عالم چو سراب است، طلب کن تو سر آبی
عالم چو سراب است، طلب کن تو سر آبی می نوش که خوشتر ز سراب است شرابی هست از قلم صنع خدا بهر تأمل خط…
صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتد
صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتد عشاق پریشان را بنگر که چهها افتد دل از هوس خالت بر زلف تو میپیچد مرغ…
سیل خون جگرم از سر ما میگذرد
سیل خون جگرم از سر ما میگذرد بر من خسته چه گویم که چهها میگذرد باد کو راه گذر بر سر کویت دارد خبرش نیست…





