رباعیات ناصر بخارایی
تا در سر من هوای مهروی من است
تا در سر من هوای مهروی من است بر خاک نهاده سال و مه روی من است دزدیده به سوی مه نگه میکردم گفتا چه…
هر چند به چالاکی آن دلبر نیست
هر چند به چالاکی آن دلبر نیست ما را طمع وصال او در خور نیست زور و زر و زاریست سرمایهٔ عشق زاری نخرد، زور…
ایام شباب است شراب اولاتر
ایام شباب است شراب اولاتر هر غمزدهای مست و خراب اولاتر عالم همه سر به سر خراب است و یباب در جای خراب هم خراب…
گر همچو من افتادهٔ این دام شوی
گر همچو من افتادهٔ این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با…
ای غم همه سوی من عنان تافتهای
ای غم همه سوی من عنان تافتهای مانا که مرا زبون ترک یافتهای آن روز مرا دو چشم تر سرخ نمود بر خود که گلیم…
گل حاجت عاشقان روا خواهد کرد
گل حاجت عاشقان روا خواهد کرد زهد همه زاهدان هبا خواهد کرد گل آمد و کار و بار ما بر هم زد امسال دگر بار…
ای شرم زده غنچهٔ مستور از تو
ای شرم زده غنچهٔ مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو کجا برابری یارد کرد کو رنگ ز مه…
قومی به فرشته میشمارند مرا
قومی به فرشته میشمارند مرا وزاهل صلاح میشمارند مرا زان سوی دگر گر بنگارند مرا در هیچ کنشتی نگذارند مرا
ای سایه تو مرد صحبت نور نهای
ای سایه تو مرد صحبت نور نهای رو ماتم خود دار کزین سور نهای اندیشهٔ وصل آفتابت نرسد میساز بدین قدر کزو دور نهای
عالم چو بهشت ولیکن گذران
عالم چو بهشت ولیکن گذران بسان چو عروسی و صبا جلوه گران بلبل زده صیت و نعره چون بی خبران وز وجد گل و صبح…
آن شاه که قبلهٔ نماز همه اوست
آن شاه که قبلهٔ نماز همه اوست مقصود ز قصهٔ دراز همه اوست صد ساله نماز و روزهٔ مردم را قدری نبود که بینیاز همه…
میآمد و هر سو نظری میافکند
میآمد و هر سو نظری میافکند بر هر طرف از لب شکری میافکند گهگه به کرشمه سوی ما مینگریست وز ناز نظر بر دگری میافکند
اشکم چو عقیق است ز درج گهرت
اشکم چو عقیق است ز درج گهرت پشتم چو کمان گشت ز تیر نظرت ای عهد تو همچون زلف تو جمله شکن ای وعدهٔ تو…
جز خار نروید ز گلستان دلم
جز خار نروید ز گلستان دلم جان دست فروشسته ز درمان دلم در کسوت یوسفم به ظاهر لیکن گرگ آبادیست چاه ویران دلم
ای روی تو از لطافت آینهٔ روح
ای روی تو از لطافت آینهٔ روح خواهم که قدمهای خیالت به صبوح در دیده کشم ولی ز خار مژهام ترسم که شود پای خیالت…
حال من خاکسار میبین و مپرس
حال من خاکسار میبین و مپرس میسوز از انتظار و میبین و مپرس سودا زدهای چو من نیامد به جهان اینک من و روزگار میبین…
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و…
درد دلم از شمار دفتر بگذشت
درد دلم از شمار دفتر بگذشت این قصه به هر محفل و محضر بگذشت این واقعه در جهان شنیده است کسی من تشنهٔ آب و…
دیدم گل سرخ سخت پیراسته بود
دیدم گل سرخ سخت پیراسته بود بلبل به دعای سحرش خواسته بود بس تازه و دلگشا و آراسته بود گویی که به روی صبح بر…
جز من به دم سحرگهی مست که شد؟
جز من به دم سحرگهی مست که شد؟ بی می به سماع خرگهی مست که شد؟ از هش بروم چو بوی نرگس شنوم بر بوی…
دی غرق عرق در آفتابش دیدم
دی غرق عرق در آفتابش دیدم همچون گل تازه بیحجابش دیدم دیدم به جمال او جهان را زآن روی چون مردمک دیده در آبش دیدم
تا حق ز جهانیان ملولم نکند
تا حق ز جهانیان ملولم نکند شایستهٔ درگاه وصولم نکند ترس تو از آن است که خاکت بخورد بیم من از آنکه خود قبولم نکند
تا جلد جریده در جهان خواهد بود
تا جلد جریده در جهان خواهد بود پیوسته به دست دگران خواهد بود می نوش و از این جریده برخوان غزلی کاین عالم فانی گذران…
با سنبلش آویختم از روی نیاز
با سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودا زده را چاره بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوش آویز، نه…





