هر چند که بی بهانه دوری ز برم

هر چند که بی بهانه دوری ز برم من خویشتن از جمله همانجا شمرم در بست وفای تو چنان چشم سرم کز شرم تو در…

گویند به هر درد بود صابر مرد

گویند به هر درد بود صابر مرد تا کی خورم اندوه و غم و حسرت و درد تا کی ز فراق دوست فریاد کنم در…

روی تو گل و بوی تو نسرین دارم

روی تو گل و بوی تو نسرین دارم من عشق و نبید خوردن آیین دارم من تا بزیم همیشه کار این دارم من مهر تو…

چون چشمهٔ آفتاب بر چرخ فلک

چون چشمهٔ آفتاب بر چرخ فلک بر پیل نشسته شاه با فر ملک از فر و ز اختر شده برتر ز ملک بر افسر او…

تا کرد جهان زیر قلم میر اجل

تا کرد جهان زیر قلم میر اجل بر چرخ برین بزد علم میر اجل از بس که همی کند کرم میر اجل بنهفت زمین زیر…

بسیار شنیدم من و دیدم بسیار

بسیار شنیدم من و دیدم بسیار کاشفته ببود بر تو از هر سو کار آخر فلکت پشت شد و گیتی یار تو شاد شدی مخالف…

ای نوش لب و لاله رخ و سیم قفا

ای نوش لب و لاله رخ و سیم قفا کردی دو رخم برنگ چون زر صفا گر تو ننموده ای مرا مهر و وفا چندین…

ای ترک ستمکاره و بیدادگری

ای ترک ستمکاره و بیدادگری تو داد رها کنی بیداد گری خواهی که بپیچی تو ز بیدادگری شو داد کن وز کرده بیداد گری

از طعنه و قول دشمن ای مهر گسل

از طعنه و قول دشمن ای مهر گسل جز باد دگر هیچ نیاید حاصل گر طعنه او مرا بگرداند دل اندود توان چشمه خورشید به…

هنگام سخا و جامه و جام تراست

هنگام سخا و جامه و جام تراست فرمان شهان و نامه و نام تراست اصل بد و نیک اندر ایام تراست تقدیر و مراد و…

هر کان رخ و آن زلف و دهان و لب دید

هر کان رخ و آن زلف و دهان و لب دید می معدن سیم و روز جفت شب دید هر کان خط و خدّ و…

گر سوی هوا دلم همی جوید راه

گر سوی هوا دلم همی جوید راه پیوند مرا سوی زمین آمد ماه بر سنبل و بر سمن بیفزاید جاه کز سنبل و از سمن…

روی تو به شب‌های سیه روز منست

روی تو به شب‌های سیه روز منست عشقت بخزان بهار و نوروز منست قد تو دلارا و دل افروز منست گیتی بمراد بخت پیروز منست

چون دیدهٔ من دید ترا روز نخست

چون دیدهٔ من دید ترا روز نخست مسکین دل من هوای دیدار تو جست اکنون که ترا هوای من نیست درست یا ناز مکن یا…

تا دور شدی تو از من ای سرو روان

تا دور شدی تو از من ای سرو روان شد خون دلم به دو رخ از دیده روان جانی و دلی داشتم ای سرو روان…

بر ملک فکنده بَرخ، شمس الامراست

بر ملک فکنده بَرخ، شمس الامراست وز ملک ربوده نرخ، شمس الامراست بهتر ز ملوک کرخ، شمس الامراست میران زَمی‌اند و چرخ، شمس الامراست

ای مایهٔ نیکوئی مقام دل تو

ای مایهٔ نیکوئی مقام دل تو بند سر زلف تست دام دل تو هر چند شد از بدی دلت سخت پریش آخر برسی تو هم…

ای ترک به گنجه از کجا افتادی

ای ترک به گنجه از کجا افتادی کاندر دل و جان من فکندی شادی یک بوسه مرا به مستی اندر دادی ای ترک همیشه مست…

از دیده میان رود خونم بی تو

از دیده میان رود خونم بی تو گوئی که به آتش اندرونم بی تو از فکرت خویشتن برونم بی تو ای دوست بیا ببین که…

یوسف‌رویی کز او فغان کرد دلم

یوسف‌رویی کز او فغان کرد دلم چون دستِ زنان مصریان کرد دلم ز آغاز ببوسه مهربان کرد دلم وامروز نشانهٔ غمان کرد دلم

نیمی ز تنم کمان شد و نیمی تیر

نیمی ز تنم کمان شد و نیمی تیر نیمی ز دلم جوان شد و نیمی پیر بسیار عنا خوردم بر چشمهٔ شیر از چشمهٔ شیر…

گر روز قضا خدا ترا پرسد باز

گر روز قضا خدا ترا پرسد باز گوید که چرا کردی بر عاشق ناز تو عذر چه داری بر او عذر بساز خواهندهٔ تو مگر…

راز دل ازین و آن نهفتن تا کی

راز دل ازین و آن نهفتن تا کی نقش طرب از هر سه ستردن تا کی از دوست جفا و جور خوردن تا کی دیدن…

چون جان و روان خویشتن داشتمت

چون جان و روان خویشتن داشتمت دشمن بودی و دوست انگاشتمت چون تو نبدی چنانکه پنداشتمت از مهر تو بس کردم و بگذاشتمت

تا غایب شد بت از کنار شمنش

تا غایب شد بت از کنار شمنش می خون گردد بتن ز غایب شدنش گر مژده دهد کسی ز باز آمدنش پُر دُر بکنم کنار…

بسپرد بپای ناکسان دهر مرا

بسپرد بپای ناکسان دهر مرا تا کرد مجال یادشان قهر مرا با دیدن تو نوش شود زهر مرا ور نه نبدی جای در این شهر…

ای گشته خجل ماه فلک از نظرت

ای گشته خجل ماه فلک از نظرت شد تیره شکر زان لب همچون شکرت نائی بر من تا که بگیرم ببرت شرط آنکه بود دیده…

ای آنکه خجستگی تو دادی به همای

ای آنکه خجستگی تو دادی به همای با من به وفا و مهربانی به هم آی جادو ننمود هرگز از تو به ابای ای زر…

از دوستی تو جز ندامت ناید

از دوستی تو جز ندامت ناید بر تو ز بهی همی علامت ناید از داروی بیمار سلامت ناید از تو ببرم که جز ملامت ناید

یک بوسه بدادی به من ای بت افزون

یک بوسه بدادی به من ای بت افزون تا دل بردی ز من به دستان و فسون گر آنکه همی جان طلبی بوسه بیار کاتش…

نوروز مهین جم همایون آورد

نوروز مهین جم همایون آورد چون فرخ مهرگان فریدون آورد هرکس بجهان رهی دگرگون آورد مردی و وفا و جود فضلون آورد

گر خیزد هیچ دیبه از هیچ طراز

گر خیزد هیچ دیبه از هیچ طراز تارش گل و پودش ز می و مشک طراز آن دیبهٔ روی تست ای شمع طراز در وصل…

دیدم صنمی ز نور باری، نَه ز گل

دیدم صنمی ز نور باری، نَه ز گل دیدم پسری به روی، محراب چگل زوبین به دو رو فکنده آن مهر گسل از دیده به…

چون بی‌تو بُوَم جفتِ غم و درد بُوَم

چون بی‌تو بُوَم جفتِ غم و درد بُوَم چون با تو بوم ز درد و غم فرد بوم با تو به دو رخ سرخ تر…

تا دلبر من بر ابرو افکند شکنج

تا دلبر من بر ابرو افکند شکنج هر روز یکی درد دلم گردد پنج رنج از دل و جان مهان بکاهند بگنج من بر تن…

برداشت بت من از سر آن چتر سیاه

برداشت بت من از سر آن چتر سیاه زان پس که دل سپاه بس برد ز راه عمدا بر صوفیان شد آن شمع سپاه تا…

ای گشته به بیداد و بدی کردن فاش

ای گشته به بیداد و بدی کردن فاش خواهم که کنم به وصل هجران تولاش آن را که کنی همی پیاپی پاداش خود را و…

ای آنکه به روی، قبلهٔ خوبانی

ای آنکه به روی، قبلهٔ خوبانی دل را دل و تن را تن و جان را جانی گفتم به دلت خریدم از نادانی اکنون که…

از بهر تو گنج خویشتن پالودم

از بهر تو گنج خویشتن پالودم پالودم گنج و دردِ دل بزدودم هر چند ترا جز از وفا ننمودم یک روز نکردی به وفا خشنودم

یک نیم دلم کلیچه یک نیم کباب

یک نیم دلم کلیچه یک نیم کباب یک نیمه در آتش و دگر نیمه در آب مسکین دل من خراب کردی بعذاب اکنون تو همی…

نیمی ز تنم برنج و نیمی بشکنج

نیمی ز تنم برنج و نیمی بشکنج کاری که کنی نخست با عقل بسنج آن کو بخورد درد و غم و رنج بگنج گنجش برود…

گر دل به وفای تو هبا داشتمی

گر دل به وفای تو هبا داشتمی این شهر ز جور خلق بگذاشتمی من با تو اگر تخم بلا کاشتمی نادیده شمردمی و برداشتمی

دوش آمد دست سوده و آسوده

دوش آمد دست سوده و آسوده آسوده ز رنج و مشک بر مه سوده پالوده ز دست با سلخ آلوده؟ آلوده ز شادی و ز…

چشمم ز غمت بهر عقیقی که بسفت

چشمم ز غمت بهر عقیقی که بسفت بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت رازی که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم بزبان حال…

تا دست من از دامن تو شد کوتاه

تا دست من از دامن تو شد کوتاه دستی زده ام به دامن ناله و آه یا در دل تو اثر کند نالهٔ من یا…

بر چرخ جوانمرد شبیخون کردن

بر چرخ جوانمرد شبیخون کردن چون خون علی بقصد صدخون کردن انکار بتوحید فلاطون کردن بهتر ز خلاف میر فضلون کردن

ای گشته به بیداد و بدی کردن چیر

ای گشته به بیداد و بدی کردن چیر هرگز نشود دلت ز بیدادی سیر دیریست که من شنیدم از اهل دلی کز بد نرهد هرکه…

آنی که وفا نباید از مهر تو جست

آنی که وفا نباید از مهر تو جست در وعده مخالفی و در پیمان سست بیشرمی و بیدادگری پیشه تست دست از تو بصابون رئی…

از چشم و دل من آب و آتش خیزد

از چشم و دل من آب و آتش خیزد وز هر دو زمانه رستخیز انگیزد نشگفت گر آن حور ز من بگریزد کز آتش و…

یکباره دل از هوای تو بگسستیم

یکباره دل از هوای تو بگسستیم با آنکه به ما وفا کند پیوستیم ما سنگ شکیبائی بر دل بستیم از دام بجستیم و چه نیکو…

نسگالیده وصال آن مه نیک سگال

نسگالیده وصال آن مه نیک سگال افکنده بند با طرب و حسن و جمال؟ هر چند وصال خوش بود در همه حال خوشتر نبود ز…

گر بنده بُدَم کنون شدم یِکرَهْ شاه

گر بنده بُدَم کنون شدم یِکرَهْ شاه مانده شود از پیاده بر یکره شاه تا بر تو عروس من شود یکره شاه تا از غم…

دیدار بتان بیغش و دلشان غشناک

دیدار بتان بیغش و دلشان غشناک دیدار تو پاک و دلت چون دیدن پاک مشگی تو برِ من و همه خوبان خاک بایستی مشک تبتی…

چون بنوازد به پیش من زیر کیا

چون بنوازد به پیش من زیر کیا مدهوش کنم همه دلم زیر کیا ای تن تو نزار و زار چون زیر کیا باریک تر از…

تا جامهٔ مدح تو بپوشید رهی

تا جامهٔ مدح تو بپوشید رهی با چرخ ستمکاره بکوشید رهی تا از تو حدیث خوش نیوشید رهی از شیر ژیان شیر بدوشید رهی

بر شاخ گل دولت تو خار نماند

بر شاخ گل دولت تو خار نماند جز بخت تو هیچ بخت بیدار نماند مر دانش را جز از تو بازار نماند جز داشتنِ مُلک…

ای کرده به بند دوستی بسته دلم

ای کرده به بند دوستی بسته دلم با تو به هوای و مهر پیوسته دلم هر گه گردد به درد و غم خسته دلم روی…

آنی که دل من از تو خرم گردد

آنی که دل من از تو خرم گردد روی تو همی چراغ عالم گردد چون از سختی دلم پر از غم گردد چون بنگرمت غم…

از دست و سنانت آب و آذر خیزد

از دست و سنانت آب و آذر خیزد وز خشم و رضات زهر و شکّر خیزد مؤمن که دلش ز مهر تو برخیزد از خاک…

یک نیمه جهان سراو باغ شاه است

یک نیمه جهان سراو باغ شاه است یک نیم دگر سراو لشکرگاه است لشکر که بزیر خیمه و خرگاه است خرگاه پر از شیر و…

ناگه ز درم در آمد آن سرو سهی

ناگه ز درم در آمد آن سرو سهی پر غم دل من کرد ز هر غصه تهی از نار و بهیش یافتم روزبهی بسپرد بیکبار…

گر برده دلم بر تو حاصل نبدی

گر برده دلم بر تو حاصل نبدی از خون دلم دو پای در گل نبدی گر این دل تو به نزد من ناوردی گر با…

دندان تو و لب تو ای شهره رفیق

دندان تو و لب تو ای شهره رفیق سیمی‌ست فسرده و عقیقی‌ست رحیق گه گه لب خویشتن به دندان گیری آری به میان سیم گیرند…

چندین سخن تلخ شنودن تا کی

چندین سخن تلخ شنودن تا کی آزار بر آزار فزودن تا کی بر جای وفا جفا نمودن تا کی نیکی کِشتن بدی درودن تا کی

تا پرده روی ماه من عنبر گشت

تا پرده روی ماه من عنبر گشت آن دل که بر او فتنه شدی زو برگشت اکنون که بنزد هرکسی کمتر گشت بر من ز…

بالات بود بسان سروان بهشت

بالات بود بسان سروان بهشت با خال تو خال حور فردوسی زشت رضوان که همی عنبر زلف تو سرشت یک نقطه همی چکید و بستوده…

ای کام دل من و بلای حوران

ای کام دل من و بلای حوران روی تو می و چشم تو از مخموران مژگانت همی کین کشد از مهجوران چون تو ناید نیز…

آنرا که چتو نگار دلکش باشد

آنرا که چتو نگار دلکش باشد پیوسته ز خرمی دلش کش باشد هر چند نهفته ایش روزی بینم آن روز که نزد من بود خوش…

از بس که ز ناکسان رسید آزارم

از بس که ز ناکسان رسید آزارم این شهر همی به ناکسان بگذارم چون باز وفا و مهر تو یاد آرم من یاد محال ناکسان…

هم هست مرا هوای آن زلف بِخَم

هم هست مرا هوای آن زلف بِخَم لیکن تب عشق از نخستین شده کم دیده که نبیند و فرو بارد نم گر شادی و گریه…

من خفته بدم دوش دل از یار جدا

من خفته بدم دوش دل از یار جدا بر بالینم رسته یکی شاخ گیا بیخش غم و درد و حسرت و بار بلا از هر…

کوشم که بپوشم اندوه نخروشم

کوشم که بپوشم اندوه نخروشم پیدا کند این دو دیده تا کی پوشم چون گفتهٔ بخردان همی بنیوشم با زخم زمانه هرچه یکسر کوشم؟

دلدار مرا بر دل من رحمت نیست

دلدار مرا بر دل من رحمت نیست تن را بجفا و جور او طاقت نیست این است بلا که صبر در عادت نیست دل آلت…

تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز

تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز هر دم به لبان سرخش انگشت فراز چون کودک شیرخواره از حرص وز آز انگشت همی مزم به…

تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر

تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر نه نفع رسد بدشمن و دوست نه ضر شاد است موافق تو با گنج ظفر زار است مخالف…

بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند

بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند یاقوت تو گاه بوسه شکّر شکند بهتر خرد آن ترا که بهتر شکند گوهر بخرد هرآنکه گوهر شکند

ای عالم علم جاودان از درگاه

ای عالم علم جاودان از درگاه دربان ملک مرا براند از درگاه چون قصد سلام داشتم چندین راه از بهر سلام کرده ام چندین گاه

آن زلف سیه بلای جانست ای جان

آن زلف سیه بلای جانست ای جان جانم ز نهیب او بجانست ای جان بند و گره شیفتگانست ای جان در هم شده و شیفته…

آرام دل ولی ملک مملانست

آرام دل ولی ملک مملانست از مهر و وفا ملی ملک مملانست بر تیغ ظفر حلی ملک مملانست در جنگ به از علی ملک مملانست

هندو بچه ای ببرد از راه دلم

هندو بچه ای ببرد از راه دلم در چاه بلا فکند ناگاه دلم گر بر نارد ببوسه از چاه دلم یکباره برآید از دلم آه…

ماننده شیر نرّ شمس الدین است

ماننده شیر نرّ شمس الدین است بر خلق فکنده فرّ شمس الدین است نیک و بد و خیر و شرّ شمس الدین است شاهان سر…

عناب لبا چو برگ عناب شدی

عناب لبا چو برگ عناب شدی بدرنگ بیامدی و بشتاب شدی نادیده منت تمام نایاب شدی چون رنگ بیامدی و چون آب شدی

خون جگر ما بقمی بیش نبود

خون جگر ما بقمی بیش نبود وین دوزخ آه ما دمی بیش نبود آن قطرهٔ خونابه که دل می‌گفتند از دیده فرو ریخت نَمی بیش…

تابنده چو خورشید ملک مملانست

تابنده چو خورشید ملک مملانست مانندهٔ جمشید ملک مملانست فرخنده چو افرید ملک مملانست چون ایزد جاوید ملک مملانست

تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم

تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم همچون سر زلفین تو تابنده شدم در پیش تو ای نگار تابنده شدم چون مهر فروزنده و تابنده شدم

با من ز قضای بد برآشفت دیار

با من ز قضای بد برآشفت دیار آرام دلم یکی و خصمان بسیار درمانده تر از من اندر آفاق بیار مظلوم ز روزگار و مهجور…

ای طره تو ز مشگ و از عنبر به

ای طره تو ز مشگ و از عنبر به روی تو ز ماه و قدت از عرعر به گر قامت من چو زلف تو چنبریست…

آن را که چو من زبان گهربار بود

آن را که چو من زبان گهربار بود برداشته از ابر گهربار بود آن نخلی را که آن گهربار بود بر درگه تو بحر گهربار…

هرچند تو در کنار من بیشتری

هرچند تو در کنار من بیشتری زی جان و دلم به دوستی پیشتری گر بر دل من ز غمزه چون نیشتری از خویشتن و خویش…

مادر چو بزاد آن بدعا خواسته را

مادر چو بزاد آن بدعا خواسته را کرده‌است نشان آن مه پیراسته را خالیست میان آن مه ناکاسته را گر مهر نهد کسی چنین خواسته…

صد بوسه بدادمش بزیر کف پای

صد بوسه بدادمش بزیر کف پای صد خواهش کردم که روی بر بنده نمای نشنود که بود رأی او دیگر جای خوبان همه صد روی…

در کار جهانیان گشاد است از تو

در کار جهانیان گشاد است از تو رنجت گنجست و جور داد است از تو اندر دل هرکه هست یاد است از تو شادیش مباد…

تا همبر من نشسته‌ای خاموشم

تا همبر من نشسته‌ای خاموشم چون یاد آرم فراق تو بخروشم از من نرهی که هست چندان هوشم کان را که به دل خرم به…

تا با تو شدم ز گردش دهر همال

تا با تو شدم ز گردش دهر همال هر روز مرا بسر زند دهر همال؟ ای یار مرا بیک زبان ده ره مال تا بسپارم…

با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم

با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم با زلف و رخت عقیق و عنبر بینم هر روز مَلاحَتیت دیگر بینم آرام دلم به وصلت…

ای شاه نخستین سفرت میمون باد

ای شاه نخستین سفرت میمون باد هر روز یکی حصن حصینت افزون باد خصمان ترا دیده و دل پر خون باد وز باده همیشه روی…

آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده

آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده وین چشم نگر به خون ناب آلوده مهتاب رُخَت به مشگ ناب آلوده کردند به مشگ ناب…

هرگه که کنی مصاف لشکر شکنی

هرگه که کنی مصاف لشکر شکنی وز خشم و رضات شهد و شکّر شکنی هر روز یکی سپاه دیگر شکنی گر قصد کنی جهان به…

ما نامهٔ عزل مهر تو بنوشتیم

ما نامهٔ عزل مهر تو بنوشتیم گسترده وصال چهر تو بنوشتیم یکبار بدل ز مهر تو برگشتیم مهرت دِرَویدیم و صبوری کِشتیم

صد بار بدل پند بکردم نشنید

صد بار بدل پند بکردم نشنید وز خودرأیی بدو رسید آنچه رسید این دیدهٔ بیچاره بدو در نگرید دیدی کز دیدن او دیده چه دید