رباعیات قطران تبریزی
یکباره دل از هوای تو بگسستیم
یکباره دل از هوای تو بگسستیم با آنکه به ما وفا کند پیوستیم ما سنگ شکیبائی بر دل بستیم از دام بجستیم و چه نیکو…
نسگالیده وصال آن مه نیک سگال
نسگالیده وصال آن مه نیک سگال افکنده بند با طرب و حسن و جمال؟ هر چند وصال خوش بود در همه حال خوشتر نبود ز…
گر بنده بُدَم کنون شدم یِکرَهْ شاه
گر بنده بُدَم کنون شدم یِکرَهْ شاه مانده شود از پیاده بر یکره شاه تا بر تو عروس من شود یکره شاه تا از غم…
دیدار بتان بیغش و دلشان غشناک
دیدار بتان بیغش و دلشان غشناک دیدار تو پاک و دلت چون دیدن پاک مشگی تو برِ من و همه خوبان خاک بایستی مشک تبتی…
چون بنوازد به پیش من زیر کیا
چون بنوازد به پیش من زیر کیا مدهوش کنم همه دلم زیر کیا ای تن تو نزار و زار چون زیر کیا باریک تر از…
تا جامهٔ مدح تو بپوشید رهی
تا جامهٔ مدح تو بپوشید رهی با چرخ ستمکاره بکوشید رهی تا از تو حدیث خوش نیوشید رهی از شیر ژیان شیر بدوشید رهی
بر شاخ گل دولت تو خار نماند
بر شاخ گل دولت تو خار نماند جز بخت تو هیچ بخت بیدار نماند مر دانش را جز از تو بازار نماند جز داشتنِ مُلک…
ای کرده به بند دوستی بسته دلم
ای کرده به بند دوستی بسته دلم با تو به هوای و مهر پیوسته دلم هر گه گردد به درد و غم خسته دلم روی…
آنی که دل من از تو خرم گردد
آنی که دل من از تو خرم گردد روی تو همی چراغ عالم گردد چون از سختی دلم پر از غم گردد چون بنگرمت غم…
از دست و سنانت آب و آذر خیزد
از دست و سنانت آب و آذر خیزد وز خشم و رضات زهر و شکّر خیزد مؤمن که دلش ز مهر تو برخیزد از خاک…
یک نیمه جهان سراو باغ شاه است
یک نیمه جهان سراو باغ شاه است یک نیم دگر سراو لشکرگاه است لشکر که بزیر خیمه و خرگاه است خرگاه پر از شیر و…
ناگه ز درم در آمد آن سرو سهی
ناگه ز درم در آمد آن سرو سهی پر غم دل من کرد ز هر غصه تهی از نار و بهیش یافتم روزبهی بسپرد بیکبار…
گر برده دلم بر تو حاصل نبدی
گر برده دلم بر تو حاصل نبدی از خون دلم دو پای در گل نبدی گر این دل تو به نزد من ناوردی گر با…
دندان تو و لب تو ای شهره رفیق
دندان تو و لب تو ای شهره رفیق سیمیست فسرده و عقیقیست رحیق گه گه لب خویشتن به دندان گیری آری به میان سیم گیرند…
چندین سخن تلخ شنودن تا کی
چندین سخن تلخ شنودن تا کی آزار بر آزار فزودن تا کی بر جای وفا جفا نمودن تا کی نیکی کِشتن بدی درودن تا کی
تا پرده روی ماه من عنبر گشت
تا پرده روی ماه من عنبر گشت آن دل که بر او فتنه شدی زو برگشت اکنون که بنزد هرکسی کمتر گشت بر من ز…
بالات بود بسان سروان بهشت
بالات بود بسان سروان بهشت با خال تو خال حور فردوسی زشت رضوان که همی عنبر زلف تو سرشت یک نقطه همی چکید و بستوده…
ای کام دل من و بلای حوران
ای کام دل من و بلای حوران روی تو می و چشم تو از مخموران مژگانت همی کین کشد از مهجوران چون تو ناید نیز…
آنرا که چتو نگار دلکش باشد
آنرا که چتو نگار دلکش باشد پیوسته ز خرمی دلش کش باشد هر چند نهفته ایش روزی بینم آن روز که نزد من بود خوش…
از بس که ز ناکسان رسید آزارم
از بس که ز ناکسان رسید آزارم این شهر همی به ناکسان بگذارم چون باز وفا و مهر تو یاد آرم من یاد محال ناکسان…
هم هست مرا هوای آن زلف بِخَم
هم هست مرا هوای آن زلف بِخَم لیکن تب عشق از نخستین شده کم دیده که نبیند و فرو بارد نم گر شادی و گریه…
من خفته بدم دوش دل از یار جدا
من خفته بدم دوش دل از یار جدا بر بالینم رسته یکی شاخ گیا بیخش غم و درد و حسرت و بار بلا از هر…
کوشم که بپوشم اندوه نخروشم
کوشم که بپوشم اندوه نخروشم پیدا کند این دو دیده تا کی پوشم چون گفتهٔ بخردان همی بنیوشم با زخم زمانه هرچه یکسر کوشم؟
دلدار مرا بر دل من رحمت نیست
دلدار مرا بر دل من رحمت نیست تن را بجفا و جور او طاقت نیست این است بلا که صبر در عادت نیست دل آلت…
تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز
تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز هر دم به لبان سرخش انگشت فراز چون کودک شیرخواره از حرص وز آز انگشت همی مزم به…
تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر
تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر نه نفع رسد بدشمن و دوست نه ضر شاد است موافق تو با گنج ظفر زار است مخالف…
بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند
بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند یاقوت تو گاه بوسه شکّر شکند بهتر خرد آن ترا که بهتر شکند گوهر بخرد هرآنکه گوهر شکند
ای عالم علم جاودان از درگاه
ای عالم علم جاودان از درگاه دربان ملک مرا براند از درگاه چون قصد سلام داشتم چندین راه از بهر سلام کرده ام چندین گاه
آن زلف سیه بلای جانست ای جان
آن زلف سیه بلای جانست ای جان جانم ز نهیب او بجانست ای جان بند و گره شیفتگانست ای جان در هم شده و شیفته…
آرام دل ولی ملک مملانست
آرام دل ولی ملک مملانست از مهر و وفا ملی ملک مملانست بر تیغ ظفر حلی ملک مملانست در جنگ به از علی ملک مملانست
هندو بچه ای ببرد از راه دلم
هندو بچه ای ببرد از راه دلم در چاه بلا فکند ناگاه دلم گر بر نارد ببوسه از چاه دلم یکباره برآید از دلم آه…
ماننده شیر نرّ شمس الدین است
ماننده شیر نرّ شمس الدین است بر خلق فکنده فرّ شمس الدین است نیک و بد و خیر و شرّ شمس الدین است شاهان سر…
عناب لبا چو برگ عناب شدی
عناب لبا چو برگ عناب شدی بدرنگ بیامدی و بشتاب شدی نادیده منت تمام نایاب شدی چون رنگ بیامدی و چون آب شدی
خون جگر ما بقمی بیش نبود
خون جگر ما بقمی بیش نبود وین دوزخ آه ما دمی بیش نبود آن قطرهٔ خونابه که دل میگفتند از دیده فرو ریخت نَمی بیش…
تابنده چو خورشید ملک مملانست
تابنده چو خورشید ملک مملانست مانندهٔ جمشید ملک مملانست فرخنده چو افرید ملک مملانست چون ایزد جاوید ملک مملانست
تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم
تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم همچون سر زلفین تو تابنده شدم در پیش تو ای نگار تابنده شدم چون مهر فروزنده و تابنده شدم
با من ز قضای بد برآشفت دیار
با من ز قضای بد برآشفت دیار آرام دلم یکی و خصمان بسیار درمانده تر از من اندر آفاق بیار مظلوم ز روزگار و مهجور…
ای طره تو ز مشگ و از عنبر به
ای طره تو ز مشگ و از عنبر به روی تو ز ماه و قدت از عرعر به گر قامت من چو زلف تو چنبریست…
آن را که چو من زبان گهربار بود
آن را که چو من زبان گهربار بود برداشته از ابر گهربار بود آن نخلی را که آن گهربار بود بر درگه تو بحر گهربار…
هرچند تو در کنار من بیشتری
هرچند تو در کنار من بیشتری زی جان و دلم به دوستی پیشتری گر بر دل من ز غمزه چون نیشتری از خویشتن و خویش…
مادر چو بزاد آن بدعا خواسته را
مادر چو بزاد آن بدعا خواسته را کردهاست نشان آن مه پیراسته را خالیست میان آن مه ناکاسته را گر مهر نهد کسی چنین خواسته…
صد بوسه بدادمش بزیر کف پای
صد بوسه بدادمش بزیر کف پای صد خواهش کردم که روی بر بنده نمای نشنود که بود رأی او دیگر جای خوبان همه صد روی…
در کار جهانیان گشاد است از تو
در کار جهانیان گشاد است از تو رنجت گنجست و جور داد است از تو اندر دل هرکه هست یاد است از تو شادیش مباد…
تا همبر من نشستهای خاموشم
تا همبر من نشستهای خاموشم چون یاد آرم فراق تو بخروشم از من نرهی که هست چندان هوشم کان را که به دل خرم به…
تا با تو شدم ز گردش دهر همال
تا با تو شدم ز گردش دهر همال هر روز مرا بسر زند دهر همال؟ ای یار مرا بیک زبان ده ره مال تا بسپارم…
با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم
با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم با زلف و رخت عقیق و عنبر بینم هر روز مَلاحَتیت دیگر بینم آرام دلم به وصلت…
ای شاه نخستین سفرت میمون باد
ای شاه نخستین سفرت میمون باد هر روز یکی حصن حصینت افزون باد خصمان ترا دیده و دل پر خون باد وز باده همیشه روی…
آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده
آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده وین چشم نگر به خون ناب آلوده مهتاب رُخَت به مشگ ناب آلوده کردند به مشگ ناب…
هرگه که کنی مصاف لشکر شکنی
هرگه که کنی مصاف لشکر شکنی وز خشم و رضات شهد و شکّر شکنی هر روز یکی سپاه دیگر شکنی گر قصد کنی جهان به…
ما نامهٔ عزل مهر تو بنوشتیم
ما نامهٔ عزل مهر تو بنوشتیم گسترده وصال چهر تو بنوشتیم یکبار بدل ز مهر تو برگشتیم مهرت دِرَویدیم و صبوری کِشتیم
صد بار بدل پند بکردم نشنید
صد بار بدل پند بکردم نشنید وز خودرأیی بدو رسید آنچه رسید این دیدهٔ بیچاره بدو در نگرید دیدی کز دیدن او دیده چه دید
دارندهٔ داد و دین ملک مملانست
دارندهٔ داد و دین ملک مملانست چون شیر بروز کین ملک مملانست با دانش و دین قرین ملک مملانست تا حشر بآفرین ملک مملانست
تا مهر فکند بر من آن سرو بلند
تا مهر فکند بر من آن سرو بلند مهر همه عالم از دل من برکند چون مهر ز چرخ بر زَمی نور افکند مه را…
تا از بر من تو دوست دور افتادی
تا از بر من تو دوست دور افتادی جان و دل من دور فتاد از شادی بستی کمر هجر و بد و بیدادی تا خون…
با روی تو دی ماه بهار است مرا
با روی تو دی ماه بهار است مرا وز دو لب تو شکر شکار است مرا تا ایزد پشت و بخت یار است مرا جز…
ای شاه چو کردگار بگشاد ترا
ای شاه چو کردگار بگشاد ترا در ملک بقای جاودان داد ترا سلطان که بنیکوئی کند یاد ترا منشور به امر او فرستاد ترا
آن بت که بهین لفظ بود دشنامش
آن بت که بهین لفظ بود دشنامش از حسن و لطافتست هفت اندامش آن بد که نمود بنده را بادامش بنمود بجنگ هفتخوان هم نامش
هرچند ترا زمان بجان رنجان کرد
هرچند ترا زمان بجان رنجان کرد یزدانت رها کرد و شه ارّان کرد هرچند ترا بکام دل سلطان کرد بر جان تو مهربان دلش یزدان…
ما دل ز وفا و مهر تو برداریم
ما دل ز وفا و مهر تو برداریم بر آب نگارِ بیهده ننگاریم ما دل به هوای آن کسی نسپاریم کز صحبت او به چشم…
شاپور عدیل مجد گردونی باد
شاپور عدیل مجد گردونی باد فضلون ز جهان جفت همایونی باد عمر و طربت هر دو باَفزونی باد عالم همه شاپوری و فضلونی باد
خواهم که همیشه با تو پیوسته بُوَم
خواهم که همیشه با تو پیوسته بُوَم دل با دل تو به دوستی بسته بوم تا بی تو بوم ز درد غم خسته بوم چون…
تا کی ز فراق دوست فریاد کنم
تا کی ز فراق دوست فریاد کنم از آه درون رخنه به پولاد کنم بیداد کنی بر من و من داد کنم بر یاد رخ…
پیوسته چو شمع در گدازم بی تو
پیوسته چو شمع در گدازم بی تو شب تا به سحر به سوز و سازم بی تو نه سوی شراب دست یازم بی تو نه…
با آنکه دلم از غم هجرت خونست
با آنکه دلم از غم هجرت خونست شادی بغم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش چونست
ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه
ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه نه تیره شبی به سان زلف تو سیاه خط تو دمید و شد تبه، حُسنِ رُخَت از…
اقبال و مراد و کامرانی داری
اقبال و مراد و کامرانی داری بر بخت بلند مهربانی داری پیروزی و فر آسمانی داری کام و دل و دولت و جوانی داری
هر گه که ترا به طبع پاک انگارم
هر گه که ترا به طبع پاک انگارم بهتر ز جهان و جان پاکت دارم گر تو به حدیث کس مرا نگذاری بالله که ترا…
ما شاخ هوای تو ز دل برکندیم
ما شاخ هوای تو ز دل برکندیم مهر تو ز جان و دل برون افکندیم چیزی که به جان دوستان نپسندیم با جان و روان…
سه چیز ترا سه چیز داده است جمال
سه چیز ترا سه چیز داده است جمال خَدّ را خط و زلف را گل و عارض خال سه چیز من از سه چیز برده…
خورشید بچهر و سرو بالائی تو
خورشید بچهر و سرو بالائی تو خورشید نشاط را تو بالائی تو هم با تو بُوَم اگر چه بالائی تو باشد که مرا به زیر…
تا کی ز فراق بر دلم بند بود
تا کی ز فراق بر دلم بند بود اندوه فراق بر دلم چند بود آن دل که بدلبر آرزومند بود در فرقت او چگونه خرسند…
بیمارم و ناردان لبت پندارم
بیمارم و ناردان لبت پندارم در بویهٔ آبی تنت بیمارم گر آبی و ناردان مرا بسپاری جان و تن خویشتن به تو بسپارم
ایزد همه ساله هست با مردم راد
ایزد همه ساله هست با مردم راد بر مرد دری نبست تا ده نگشاد ما را بدل خار بنی سروی داد برداشت چراغکی و شمعی…
ای زلف تو از رخان من پرچین تر
ای زلف تو از رخان من پرچین تر وز خون دو چشم من رخت رنگین تر هر روز دل افروزتر و شیرین تر هر روز…
افکنده و کنده است آن شمع سرای
افکنده و کنده است آن شمع سرای افکنده کمند و کنده بدخواه ز جای نوشیده و پوشیده و اِستاده بجای پاشیده شبه بر گل و…
نیمی ز دلم باد شد و نیمی گرد
نیمی ز دلم باد شد و نیمی گرد نیمی ز تنم گرم شد و نیمی سرد گفتم که وفا متاع مهر اندوزد چون درد دلم…
ما دل ز هوای مهر تو ببریدیم
ما دل ز هوای مهر تو ببریدیم مهر تو فروختیم و دل بخریدیم از جور و جفا و کین تو آن دیدم کز هیچکسی به…
سرگشته و زار و بیقرارم بی تو
سرگشته و زار و بیقرارم بی تو آشفته و رنجور و فکارم بی تو جز ناله و آه نیست کارم بی تو جز این دو…
چون کشته ببینیام دو لب کرده فراز
چون کشته ببینیام دو لب کرده فراز وز جان تهی این قالب فرسوده به آز بر بالینم نشسته می گوی بناز کی کشته ترا من…
تا من بودم بود مرا دولت جفت
تا من بودم بود مرا دولت جفت وین دولت بیدارم یک روز نخفت بد گوی مرا طعنه چه بتواند گفت الماس بابریشم که بتواند سفت
بیجاده لب و یاسمن اندام منی
بیجاده لب و یاسمن اندام منی شادی و نشاط و راحت و کام منی آرام دلم بردی و آرام منی بر جان و دلم دامی…
ایزد همه دولت جهانی بتو داد
ایزد همه دولت جهانی بتو داد با دولت و ملک کامرانی بتو داد پیری بجهان داد و جوانی بتو داد منشور همیشه زندگانی بتو داد
ای دوست مرا به دشمنان دادی تو
ای دوست مرا به دشمنان دادی تو وز مهر و هوای دشمنان شادی تو گر زینت بتخانه نوشادی تو یکباره ز چشم من بیفتادی تو
افتادم در دام بتی سیم اندام
افتادم در دام بتی سیم اندام وز صحبت او دلم رسیده است بکام تا من بزیم مرا تمام است خوشی گر دلبر من به سر…
نیمی ز دلم کبک شد و نیمی باز
نیمی ز دلم کبک شد و نیمی باز نیمی ز تنم به ناز و نیمی به گداز زانکس که مرا طمع به شادی بُد و…
گویند مرا ز عشق آن تازه صنم
گویند مرا ز عشق آن تازه صنم نه خندی و نه ز دیدگان باری نم گفتم متحیرم نه شادم نه دژم کم نیست دل و…
زانگه که مرا بیافریده است خدای
زانگه که مرا بیافریده است خدای هر روز فزون بود مرا دانش و رای گر بفکندم طعنه بدگوی ز پای بتواند کند کوه را باد…
چون ماه بود میان زین میر اجل
چون ماه بود میان زین میر اجل چون شیر بود به گاه کین میر اجل گر نامه کند بشاه چین میر اجل چین جمله کند…
تا کی باشم صبور در محنت دوست
تا کی باشم صبور در محنت دوست کارام دل و جان من از دیدن اوست گر زین دوستی ترا بدرّاند پوست از دوست همیشه دور…
بیدادگرا به گِرد بیداد مگرد
بیدادگرا به گِرد بیداد مگرد کز خلق به بیداد برآوردی گرد ترسم بخوری ز درد ما روزی درد بیداد رسد به هرکه بیدادی کرد
ایزد چو بزرگ شهریاری نکند
ایزد چو بزرگ شهریاری نکند بر روی بدان نگاهداری نکند از بهر جهان گشادنت داشت نگاه ایزد بگزاف هیچ کاری نکند
ای دوست بیا تا ره دیگر گیریم
ای دوست بیا تا ره دیگر گیریم وآزار و جفاها ز میان برگیریم یکدیگر را خود به بر اندر گیریم کینه بنهیم و صحبت از…
از هجر تو ابر چشم باران ریز است
از هجر تو ابر چشم باران ریز است بر جان و دلم غم تو آتش بیز است هجر تو بلا فزا و شور انگیز است…
هان تشنه جگر مجوی زین باغ ثمر
هان تشنه جگر مجوی زین باغ ثمر بیدستانی است این ریاض بدودر بیهوده ممان که باغبانت بقفاست چون خاک نشسته گیر و چون باد گذر
گویند مرا به هِجر آن ماه چگل
گویند مرا به هِجر آن ماه چگل بَر نِهْ ز شکیب و صبر زنجیر به دل زنجیر به دل چه سود از صبر که هست…
زان قد چو شمشاد بفریاد دلم
زان قد چو شمشاد بفریاد دلم زان روی چو لاله یافته داد دلم شمشاد ببست و لاله بگشاد دلم غمگین شد ازین و گشت زان…
خاموش بوم تا نکند چندین ناز
خاموش بوم تا نکند چندین ناز او کرد گنه کرده بعذر آید باز من صبر کنم بحسرت و سوز و گداز تا آنکه گنه کرده…
تا فتنه دلم بر آن لب میگونست
تا فتنه دلم بر آن لب میگونست صبرم کم و عشق هر زمان افزونست گویند برون فتاد رازت چونست چون راز درون بود که دل…
بنگر که چه گفت با دلم چشم، به راز
بنگر که چه گفت با دلم چشم، به راز چشمی که نیامد از غم هجر فراز گفتا که ازین گرستن دور و دراز من رفتم…
ای وصل و هوای مهر تو بس ما را
ای وصل و هوای مهر تو بس ما را مهر تو بفرساید ازین پس ما را پرهیز بس از مردم ناکس ما را طعنه نزند…





