غزلیات فیاض لاهیجی
خاطر ما به تو صد جا بندست
خاطر ما به تو صد جا بندست آن دل تست که بیپیوندست گره از زلف تو کس نگشاید گرچه این عقده به مویی بندست سرگرانیّ…
چون غنچهام دلی است ولی کار بستهتر
چون غنچهام دلی است ولی کار بستهتر خون گشته تر ز غنچه و زنگار بستهتر شیرازه بگسلم چو گل از ننگ تا به کی! چون…
چو دادند اختیار کل قضا را
چو دادند اختیار کل قضا را غم دوران حوالت کرد ما را کواکب را به گردون کرد تقدیر به خاکستر نشاند این دانهها را ز…
چندان که از تو جور و جفا کم نمیشود
چندان که از تو جور و جفا کم نمیشود از ما نصیب مهر و وفا کم نمیشود چون نخل شعله ریشه در آتش دواندهایم ما…
جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است
جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است نهال قد تو سرو بلند این چمن است تو رحم اگر نکنی بر دلم کسی چه…
تو سروری سرفرازی بر تو ختم است
تو سروری سرفرازی بر تو ختم است تو جانی دلنوازی بر تو ختم است زده داغ تو مُهرم بر در دل که یعنی عشقبازی بر…
تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت
تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت خاک دامنگیر غم آخر گریبانم گرفت شهسوار غم که جز من مرد میدانی نداشت در کمینم کرد تا…
تا به کی پیوسته وصف طرّة پر خم کنم
تا به کی پیوسته وصف طرّة پر خم کنم خواهم این سودا دگر از خاطر خود کم کنم نغمة ساز طرب با من نمیسازد دگر…
بیدلان دور از لبش چون جام گلگون میخورند
بیدلان دور از لبش چون جام گلگون میخورند چون به یاد آرند آن لب ساغر خون میخورند راضی از فرهاد شیرینش به جوی شیر بود…
به لب تا نغمة عیشم قرین است
به لب تا نغمة عیشم قرین است مدار چرخ برچین ِ جبین است شکوهم مانع افتادگی نیست سرم بر چرخ و رویم بر زمین است…
به دیده جا دهدت گر رقیب دون، نروی!
به دیده جا دهدت گر رقیب دون، نروی! چو آفتاب به هر روزنی درون نروی! به طفلی ار چه در آغوش غیر میرفتی تو سرو…
بنشین که بیرخ تو ندارم قرار و تاب
بنشین که بیرخ تو ندارم قرار و تاب عمر عزیز من چه به رفتن کنی شتاب! صد نکته هست در تو که در آفتاب نیست…
بزم عشق است سبک پا به میان نگذاری
بزم عشق است سبک پا به میان نگذاری بیادب لب به لب آه و فغان نگذاری همّت آنست که بیبرگ درآیی به چمن زحمت برگفشانی…
بازم از نو به کمین غمزة پنهانی هست
بازم از نو به کمین غمزة پنهانی هست بازم آمادة قتلم صف مژگانی هست گِرد لشگرگه آن غمزه بگردم کانجا هر طرف مینگرم جلوة پیکانی…
آینهام خیال تو تصویر میکنم
آینهام خیال تو تصویر میکنم خود را ز سادگی به تو تعبیر میکنم آیینه را ز دست تو بر سنگ میزنم درد دلی به پیش…
ای تشنه تیغ ابروی نازت به خون ما
ای تشنه تیغ ابروی نازت به خون ما خطِّ خوش تو سرخط مشق جنون ما هرگز نبود کوکب ما این چنین سیاه زلفت فکند ساه…
آن شوخ ز حالم خبری داشته باشد
آن شوخ ز حالم خبری داشته باشد وین ناله بدان دل گذری داشته باشد پیداست پریشانی زلفش ز حد افزون گویا به دل خسته سری…
اقبال رو نمود و به ما یار یار شد
اقبال رو نمود و به ما یار یار شد وین روزگار تیرة ما روزگار شد پیمان ناشکستة ما با تو تازه گشت عهد نبستة تو…
از دعا گویا اثر بازم به مطلب میرسد
از دعا گویا اثر بازم به مطلب میرسد کز لبم تا عرش امشب جوش یارب میرسد شعله آشامیم و دوزخ در ته مینای ماست بادهنوشان…
یاد او در سینه کردم جامه بوی گل گرفت
یاد او در سینه کردم جامه بوی گل گرفت دم زدم از زلف او هنگامه بوی گل گرفت از صریر کلک، صوت عندلیب آید به…
هم در شیخ زدم هم ره رهبان رفتم
هم در شیخ زدم هم ره رهبان رفتم کافر از کعبه و از دیر مسلمان رفتم عادت عکس نقیض فلکم مغلطه زد که پی درد…
هر جا که نام درد دل مبتلا بریم
هر جا که نام درد دل مبتلا بریم رنگ اثر ز چهرة سعی دوا بریم چون نبض خسته میجهد این جا دل مسیح بیمار عشق…
نمیگردد مگر، در صیدگاه دل شکار من
نمیگردد مگر، در صیدگاه دل شکار من نمیدانم به هر جانب چه میتازد سوار من از آن در عشق او میلم به دلتنگی فزون باشد…
نظر به روی تو دارد نگاه بیادبست
نظر به روی تو دارد نگاه بیادبست سری به گوش تو دارد کلاه بیادبست گهی به روی تو دستی زند گهی بر دوش در اختلاط…
مه روی تو که آرایش هر مهتاب است
مه روی تو که آرایش هر مهتاب است شب آیینه از آن تا به سحر مهتاب است
مطربی کو که نوای غم او ساز کند
مطربی کو که نوای غم او ساز کند تا ز دل شادی نا آمده پرواز کند عیش ناساز بود زنگ درون میخواهم صیقل موج غم…
ما به این بیاعتباری چرخ سرگردان ماست
ما به این بیاعتباری چرخ سرگردان ماست با هزاران دیده هر شب آسمان حیران ماست با وجود آنکه مُهر از نامة ما برنداشت هیچ مکتوبی…
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می…
گر مستییی ز لعل بتان میکنیم ما
گر مستییی ز لعل بتان میکنیم ما در مستی شراب نهان میکنیم ما رسواترست نالة لب بستگانِ بیم ما را خمش مکن که فغان میکنیم…
کوی عشق است درین بیشه بداندیشه مباش
کوی عشق است درین بیشه بداندیشه مباش خواهی از سر بگذر ورنه درین بیشه مباش راز عشقست به هر جام نریزی این می اندرین بزم…
کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد
کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد که چون جرس دل او با زبان موافق شد چنین که چشم به روی تو دوخت پنداری…
کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما
کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما خورد ای کاش همان بر سر ما تیشة ما نخل ما بار ترقی ندهد پنداری که به فولاد…
عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کردهاند
عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کردهاند بخت بد بنگر! چنان بودم چنینم کردهآند در ازل چون طرح دریا ریختند از اشک من موج این دریا ز…
عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد
عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد که ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد لب سر به مُهر من شد سبب گشاد…
شکستن رنگ از جانم برآورد
شکستن رنگ از جانم برآورد جگر از زیر دندانم برآورد چه حسرت بود یارب اینکه امشب دمار ناله از جانم برآورد غمش کردم نهان ناگاه…
سوخت هر جا خستهای ما بیمحابا سوختیم
سوخت هر جا خستهای ما بیمحابا سوختیم زد بر آتش خویش را پروانه و ما سوختیم جلوة پرواز اوج فقر کار مشکلی است ما در…
زلف را با تیرهبختی شد رخ جانان نصیب
زلف را با تیرهبختی شد رخ جانان نصیب پُر عجب نبود که کافر را شود ایمان نصیب بر در دارالشفای یأس رو تا بنگری داغ…
ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست
ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست اگر غلط نکنم تیرش از نی قندست گره ز طرَة خود باز اگر کنی چه شود گرهگشایی…
رواج بیدلان از مهر دلداران شود پیدا
رواج بیدلان از مهر دلداران شود پیدا که قدر و قیمت یاران هم از یاران شود پیدا من و کنج فراق ای گریة حسرت کجایی…
دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست
دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست تا سحرگه جام خون خورد و صراحی خون گریست دی گذشت از سینه تیر ناز…
دل مسیح ز دردم شکسته میگردد
دل مسیح ز دردم شکسته میگردد طبیب بر سر من زود خسته میگردد چه نازک است دل توبهام که بیتکلیف به یک تبسّم ساغر شکسته…
درمانده دل به کار من و من به کار دوست
درمانده دل به کار من و من به کار دوست دل شرمسار من شد و من شرمسار دوست در گریه اختیار ندارم که داده است…
در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست
در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست گر زاهدی خشک نه دامان تری نیست آشفتگی طّرة او بیسببی نیست گویا به پریشانی دلهاش…
خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید
خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید که عمر رفته به امیّد یار باز آید بهار رفت ز گلزار عیش ما بی تو خوش…
حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد
حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد بهای خون من این بس که پایمال تو باشد به چشمهسار خضر روزة هوس نگشاید کسی…
چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند
چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند خال را مردمک دیدة آیینه کند چه توقّع دگر از عمر، جوانی چو نماند شنبة ما چه…
چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را
چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را به یمن تیغ او آخر گشودم مشکل خود را نه چشم زخم برقی شد نه…
چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم
چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم چند پامالم کنی خون شهیدان نیستم ای مسلمانان مسلمانی اگر اینست و بس من یهودم، کافرم، گبرم…
جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم
جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم که خال چهرة عفوست نامة سهیم به نقد هستی من سکّه فنا زدهاند به ملک فقر کنون عمرهاست پادشهم…
تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را
تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را اگر از ناله وامانی دمی فریاد کن ما را فراغت هر سر مو را…
تا کی ز غیر حرف وفا میتوان شنید
تا کی ز غیر حرف وفا میتوان شنید یک لحظه هم شکایت ما میتوان شنید بوی کباب شرح غم سوختن کند درد دلم ز باد…
تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟
تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟ کی بود کی، خویش را در دام پرواز افکنیم گوشة امنی ندارد گلشن وارستگی خویش را…
بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما
بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما خورشید گرده میکند از خاک پاک ما ای تیغ یار، حسرتِ عاشق به خون تپید دامان تست و…
به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را
به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را به دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را نه جرم چشمهساران بود و نه تقصیری از…
به چمن روی نهی سرو و سمن میسوزند
به چمن روی نهی سرو و سمن میسوزند برفروزی، همه اطفال چمن میسوزند چه شوی گرم زبان بازی سوسن در باغ بیزبانان جوانان چمن میسوزند…
بلهوس گر نیستی دور از کنار یار باش
بلهوس گر نیستی دور از کنار یار باش گر نه گلچینی برو خار سر دیوار باش در نظر چون خفتگان آیند بیداران عشق مستییی گر…
بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کردهام
بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کردهام غصّهها حل کرده و در حلق مینا کردهایم غیر شرح بیقراری نیست در طومار موج ته بته…
ببرید زلف گرچه به پای تو سر نهاد
ببرید زلف گرچه به پای تو سر نهاد سر باخت هر که از حد خود پا به در نهاد بیجرم اگر زدی سر زلف اعتراض…
این روضه که وقفست بر اغیار نعیمش
این روضه که وقفست بر اغیار نعیمش بر کِشتة عشّاق سمومست نسیمش یک عمر نفس سوختم و نرم نکردم آن دل، که به یک ناله…
ای ترا جلوه خوش و قامت رعنا موزون
ای ترا جلوه خوش و قامت رعنا موزون همه اندام تو نیکو همه اعضا موزون بیت ابروی تو ناخن به جگر بیش زند گرچه دیوان…
امشب که دست نالة زارم بساز بود
امشب که دست نالة زارم بساز بود در بزم دل، مدار به سوز و گداز بود چشم سفید گشته گرفتم به لخت دل این بود…
آفت عاشق ز صلح و جنگ پیدا میشود
آفت عاشق ز صلح و جنگ پیدا میشود هر کجا این شیشه باشد سنگ پیدا میشود نقش شیرین کرد بیدادی که شیرین هم نکرد فتنه…
از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه را
از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه را من خود به امّید خطر خوش کردهام این راه را در وادی عشق و جنون…
یا بمن خود را ازین بیگانهتر بایست داشت
یا بمن خود را ازین بیگانهتر بایست داشت یا مرا با خویش یکرنگانهتر بایست داشت من که جَستم دانهریزیها چه تأثیرم کند صید را در…
هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من
هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من بخت تیره روزانم کوکب سیاهم من نه به خلد در خوردم نه به دوزخ ارزانی خوش گناهکارم من…
هر دم ز گرمخویی خود برفروزیَم
هر دم ز گرمخویی خود برفروزیَم پُر گرم هم مباش که ترسم بسوزیَم باشد دهان تنگ توام روزی از ازل زانست کز ازل به جهان…
نمیدانم چه آیین است کافر کجکلاهان را
نمیدانم چه آیین است کافر کجکلاهان را که شیر دایه پندارند خون بیگناهان را ز حاکم غافلی ظالم نمیدانی که میباید غم امیدواران بیشتر امیدکاهان…
نسیم فیض تا شد جلوهگر در نو بهار دل
نسیم فیض تا شد جلوهگر در نو بهار دل پر جبریل سر زد جای برگ از شاخسار دل ز عقل آشفتگان عشق کفر و دین…
مو به موئیم دل و بهر غم یار کم است
مو به موئیم دل و بهر غم یار کم است همه تن دیده شدیم و پی دیدار کم است یک جهان شکوه و یک روز…
مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ
مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ که کردهاند برای کسی بلند این کاخ عجب که کام خود از آسمان توانی دید که کوته است…
لعلت که باغ خنده ازو آب میخورد
لعلت که باغ خنده ازو آب میخورد خون هزار گوهر سیراب میخورد رشک لب تو خون جگر میکند به کام شیری که طفل غنچه ز…
گلِ بیرنگِ عشق چیدة ماست
گلِ بیرنگِ عشق چیدة ماست ساغر زهر غم کشیدة ماست رخش امّید تا به کی تازیم وحشی مدّعا رمیدة ماست خاطرش از طرب مرنجانید ای…
گر نسیم صبحگاهی گلستان میپرورد
گر نسیم صبحگاهی گلستان میپرورد بوی زلف یار را نازم که جان میپرورد خوبی آن گل خدادادست نه کار بهار این چمن را آبِ دست…
کو غم که ناله را به اثر آشنا کند
کو غم که ناله را به اثر آشنا کند الماس را به داغ جگر آشنا کند ما و فریب گوشة چشمی که از فسون بیگانه…
کسی چون خرد دستگاهی نداشت
کسی چون خرد دستگاهی نداشت به سرّ قَدَر لیک راهی نداشت گنه میپسندند از آدمی وگرنه فرشته گناهی نداشت جمال ازل پیش از ایجاد عشق…
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است همچو مسلمان که در دیار فرنگ است در ره عشقت ز طعنه باک ندارد این دل چون…
عمریست که در کوی بلا خانه نداریم
عمریست که در کوی بلا خانه نداریم گنجیم ولیکن دل ویرانه نداریم ننگست دلا سوختن از آتش دیگر در عشق سر منصب پروانه نداریم آخر…
عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب
عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب من نمیدانم چرا بدنام شد تنها شراب! رندی و چندین رعونت شیخی و صدگونه عیب چون شود…
شکر خدا که باز به امداد همّتم
شکر خدا که باز به امداد همّتم جا داده عشق بر سر کوی ملامتم پیغمبرم به شرع محبّت، به کتف من باشد نشان سنگ تو…
سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد
سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد هرزه در پیش جوانان آبروی خویش برد همچو ترکش پر برآوردم ز تیر ناز او هر چه گویم،…
زلف او هر جانب افکندست دام غمزهای
زلف او هر جانب افکندست دام غمزهای از نگاهش بزم مستان را پیام غمزهای در تماشاگاه حسنش بیخبر افتاده است هر طرف نظّارهای در دست…
ز شیرین بود خسرو خوشدل و فرهاد از آن خوشتر
ز شیرین بود خسرو خوشدل و فرهاد از آن خوشتر که داد دلبران خوش باشد و بیداد از آن خوشتر تغافلهای عاشق تازهتر از ناز…
رسم سرایت نفس ناتوان نماند
رسم سرایت نفس ناتوان نماند تأثیر در قلمرو آه و فغان نماند عمریست نام اهل وفا کس نمیبرد دردا که آتشی هم ازین کاروان نماند…
دوران حیله باز زما روبرو برد
دوران حیله باز زما روبرو برد یک نان دهد به ما و هزار آب رو برد گردون تنگ عیش به یک قرص ساختست صبح از…
دل میکشد به لالة راغ دگر مرا
دل میکشد به لالة راغ دگر مرا دیوانه میکند گل باغ دگر مرا بیداغ عشق شمع خرد را فروغ نیست در دست بهترست چراغ دگر…
دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شد
دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شد نشکست عهد دشمن تا استوار هم شد مردیم و از سر ما بخت سیه نشد دور وه…
در جامة خوبی چه بلا حور سرشتی
در جامة خوبی چه بلا حور سرشتی چون بند قبا باز کنی طرفه بهشتی هر کس که کند عیب کسی عیب سرشت است جز زشت…
خوش آن که دست به دست سبوی میباشم
خوش آن که دست به دست سبوی میباشم چو دیده باز کنم رو به روی می باشم چرا خورم غم روزی چو میتوانم کرد که…
حسن صورت از بتان چون طبع آتشناک نیست
حسن صورت از بتان چون طبع آتشناک نیست خانهسوز صبر من جز شعلة ادراک نیست پاکی دامانِ حسن از دولت شرم و حیاست بیحیا گر…
چون شوقم از اضطراب محظوظ
چون شوقم از اضطراب محظوظ چون عشق ز پیچ و تاب محظوظ ناگشته کتان نمیتوان شد از صحبت ماهتاب محظوظ در دیدة ما نگیرد آرام…
چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید
چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید زبان بستم که قفل سینه از گفتار نگشاید ز دین برگشته را از کفر هم کامی نشد حاصل…
چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را
چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را که دود رفته در سر باز میگرداند آتش را چو شمع چهره از برق طلوع می برافروزد…
جلوة قد تو از چاک دل ما پیداست
جلوة قد تو از چاک دل ما پیداست این شکافیست که تا عالم بالا پیداست گرچه از ناز ز هر دیده نهان میگردی عکس روی…
تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد
تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد خود کیست که سر در پی این دام ندارد! شمشاد قدان جمله به بالای تو نازند سروی چو…
تا کی چنینم از مژه خون جگر چکد
تا کی چنینم از مژه خون جگر چکد این شعلة گداخته از چشم تر چکد داغ طراوت تو بر آن روی تازهام ترسم گل نظاره…
تا به روی تو در غمکدة من بازست
تا به روی تو در غمکدة من بازست به تماشای تو تا دیدة روزن بازست در و دیوار چمن بر رخ من میخندد من به…
بیتپش آرام کی باشد دل زار مرا
بیتپش آرام کی باشد دل زار مرا ذوق جستن زنده دارد نبض بیمار مرا من کجا و اینقدر تاب تزلزلهای عشق عطسة گل میکند اشفته…
به ما عمریست زلف یار سودا در میان دارد
به ما عمریست زلف یار سودا در میان دارد خم و پیچی که دارد جمله با ما در میان دارد به دست ما اسیران بلا…
به دلم تیرنگاهی ز تو غافل نرسید
به دلم تیرنگاهی ز تو غافل نرسید سر نیشی به رگ آبلة دل نرسید ره سودای سر زلف تو بیپایانست هیچ اندیشه درین راه به…
بلبل عشقم که چون با شوق دمساز آمدم
بلبل عشقم که چون با شوق دمساز آمدم ریختم بال و پر و آنگه به پرواز آمدم بحر مالامال دردم و ز دل پر اضطراب…





