کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد

کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد که چون جرس دل او با زبان موافق شد چنین که چشم به روی تو دوخت پنداری…

کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما

کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما خورد ای کاش همان بر سر ما تیشة ما نخل ما بار ترقی ندهد پنداری که به فولاد…

عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کرده‌اند

عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کرده‌اند بخت بد بنگر! چنان بودم چنینم کرده‌آند در ازل چون طرح دریا ریختند از اشک من موج این دریا ز…

عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسی

عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسی گلی و طرفه که گلبن ز خار و خس نشناسی چنان به کنج قفس ناتوان و زار…

شور جنونم از سر این بخت شوم رفت

شور جنونم از سر این بخت شوم رفت فرّ همای عشق به تاراج بوم رفت با کشت ما که آبخورش آتش دلست سرگرم شد سموم…

سودای تو از جان وفاکیش نرفتست

سودای تو از جان وفاکیش نرفتست داغت ز دل بیهده‌اندیش نرفتست سیلاب فنا گر برد اسباب دو عالم چیزی به در از کیسة درویش نرفتست…

زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفت

زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفت چاره‌سازان چارة کاری که کار از دست رفت نه گلی در گلستان باقی نه برگی…

ز ضعفم بی‌تو بر تن از گرانی مو نمی‌جنبد

ز ضعفم بی‌تو بر تن از گرانی مو نمی‌جنبد نگه تا حشر ازین پهلو به آن پهلو نمی‌جنبد نمی‌جنبد به خون کس فلک را تیغ…

رویش که هست رنگ ز رخسار مه ربا

رویش که هست رنگ ز رخسار مه ربا ما را ازوست چهرة رنگین چو کهربا تا چند دردسر کشم از افسر خرد ای بوی گل…

دوش کردی پرسش گرمی که جانم سوختی

دوش کردی پرسش گرمی که جانم سوختی آشکارا لطف کردی و نهانم سوختی موج تبخال از دلم تا ساحل لب می‌رسد بس که مغز آرزو…

دل نظر چون بر رخ آن بی‌ترحّم می‌کند

دل نظر چون بر رخ آن بی‌ترحّم می‌کند همچو زلف او ز حیرت دست و پا گم می‌کند هرزه چشمی‌های چشمم دایم از دخل دلست…

درنخواهد داد تن بیماری ما در علاج

درنخواهد داد تن بیماری ما در علاج گو دماغ خود مسوز اینجا مسیحا در علاج در فراق خویش ما را اندک اندک خوی ده درد…

در خواب خمار آن چشم دایم ز شراب او

در خواب خمار آن چشم دایم ز شراب او چشم همه شب تا روز بیدار ز خواب او تیغ تو و ما هر دو از…

خوش آنکه بلبل ما نغمه‌سنج باغ تو بود

خوش آنکه بلبل ما نغمه‌سنج باغ تو بود کسی که بر سر ما جای داشت داغ تو بود نشان کوچة تاریک طرّة تو نیافت نسیم…

خاطر ما به تو صد جا بندست

خاطر ما به تو صد جا بندست آن دل تست که بی‌پیوندست گره از زلف تو کس نگشاید گرچه این عقده به مویی بندست سرگرانیّ…

چون غنچه‌ام دلی است ولی کار بسته‌تر

چون غنچه‌ام دلی است ولی کار بسته‌تر خون گشته تر ز غنچه و زنگار بسته‌تر شیرازه بگسلم چو گل از ننگ تا به کی! چون…

چو دادند اختیار کل قضا را

چو دادند اختیار کل قضا را غم دوران حوالت کرد ما را کواکب را به گردون کرد تقدیر به خاکستر نشاند این دانه‌ها را ز…

چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود

چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود از ما نصیب مهر و وفا کم نمی‌شود چون نخل شعله ریشه در آتش دوانده‌ایم ما…

جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است

جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است نهال قد تو سرو بلند این چمن است تو رحم اگر نکنی بر دلم کسی چه…

تو سروری سرفرازی بر تو ختم است

تو سروری سرفرازی بر تو ختم است تو جانی دلنوازی بر تو ختم است زده داغ تو مُهرم بر در دل که یعنی عشقبازی بر…

تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت

تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت خاک دامنگیر غم آخر گریبانم گرفت شهسوار غم که جز من مرد میدانی نداشت در کمینم کرد تا…

تا به کی پیوسته وصف طرّة پر خم کنم

تا به کی پیوسته وصف طرّة پر خم کنم خواهم این سودا دگر از خاطر خود کم کنم نغمة ساز طرب با من نمی‌سازد دگر…

بیدلان دور از لبش چون جام گلگون می‌خورند

بیدلان دور از لبش چون جام گلگون می‌خورند چون به یاد آرند آن لب ساغر خون می‌خورند راضی از فرهاد شیرینش به جوی شیر بود…

به لب تا نغمة عیشم قرین است

به لب تا نغمة عیشم قرین است مدار چرخ برچین ِ جبین است شکوهم مانع افتادگی نیست سرم بر چرخ و رویم بر زمین است…

به دیده جا دهدت گر رقیب دون، نروی!

به دیده جا دهدت گر رقیب دون، نروی! چو آفتاب به هر روزنی درون نروی! به طفلی ار چه در آغوش غیر می‌رفتی تو سرو…

بنشین که بی‌رخ تو ندارم قرار و تاب

بنشین که بی‌رخ تو ندارم قرار و تاب عمر عزیز من چه به رفتن کنی شتاب! صد نکته هست در تو که در آفتاب نیست…

بزم عشق است سبک پا به میان نگذاری

بزم عشق است سبک پا به میان نگذاری بی‌ادب لب به لب آه و فغان نگذاری همّت آنست که بی‌برگ درآیی به چمن زحمت برگ‌فشانی…

بازم از نو به کمین غمزة پنهانی هست

بازم از نو به کمین غمزة پنهانی هست بازم آمادة قتلم صف مژگانی هست گِرد لشگرگه آن غمزه بگردم کانجا هر طرف می‌نگرم جلوة پیکانی…

آینه‌ام خیال تو تصویر می‌کنم

آینه‌ام خیال تو تصویر می‌کنم خود را ز سادگی به تو تعبیر می‌کنم آیینه را ز دست تو بر سنگ می‌زنم درد دلی به پیش…

ای تشنه تیغ ابروی نازت به خون ما

ای تشنه تیغ ابروی نازت به خون ما خطِّ خوش تو سرخط مشق جنون ما هرگز نبود کوکب ما این چنین سیاه زلفت فکند ساه…

آن شوخ ز حالم خبری داشته باشد

آن شوخ ز حالم خبری داشته باشد وین ناله بدان دل گذری داشته باشد پیداست پریشانی زلفش ز حد افزون گویا به دل خسته سری…

اقبال رو نمود و به ما یار یار شد

اقبال رو نمود و به ما یار یار شد وین روزگار تیرة ما روزگار شد پیمان ناشکستة ما با تو تازه گشت عهد نبستة تو…

از دعا گویا اثر بازم به مطلب می‌رسد

از دعا گویا اثر بازم به مطلب می‌رسد کز لبم تا عرش امشب جوش یارب می‌رسد شعله آشامیم و دوزخ در ته مینای ماست باده‌نوشان…

یا بمن خود را ازین بیگانه‌تر بایست داشت

یا بمن خود را ازین بیگانه‌تر بایست داشت یا مرا با خویش یکرنگانه‌تر بایست داشت من که جَستم دانه‌ریزی‌ها چه تأثیرم کند صید را در…

هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من

هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من بخت تیره روزانم کوکب سیاهم من نه به خلد در خوردم نه به دوزخ ارزانی خوش گناه‌کارم من…

هر دم ز گرمخویی خود برفروزیَم

هر دم ز گرمخویی خود برفروزیَم پُر گرم هم مباش که ترسم بسوزیَم باشد دهان تنگ توام روزی از ازل زانست کز ازل به جهان…

نمی‌دانم چه آیین است کافر کج‌کلاهان را

نمی‌دانم چه آیین است کافر کج‌کلاهان را که شیر دایه پندارند خون بی‌گناهان را ز حاکم غافلی ظالم نمی‌دانی که می‌باید غم امیدواران بیشتر امیدکاهان…

نسیم فیض تا شد جلوه‌گر در نو بهار دل

نسیم فیض تا شد جلوه‌گر در نو بهار دل پر جبریل سر زد جای برگ از شاخسار دل ز عقل آشفتگان عشق کفر و دین…

مو به موئیم دل و بهر غم یار کم است

مو به موئیم دل و بهر غم یار کم است همه تن دیده شدیم و پی دیدار کم است یک جهان شکوه و یک روز…

مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ

مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ که کرده‌اند برای کسی بلند این کاخ عجب که کام خود از آسمان توانی دید که کوته است…

لعلت که باغ خنده ازو آب می‌خورد

لعلت که باغ خنده ازو آب می‌خورد خون هزار گوهر سیراب می‌خورد رشک لب تو خون جگر می‌کند به کام شیری که طفل غنچه ز…

گلِ بی‌رنگِ عشق چیدة ماست

گلِ بی‌رنگِ عشق چیدة ماست ساغر زهر غم کشیدة ماست رخش امّید تا به کی تازیم وحشی مدّعا رمیدة ماست خاطرش از طرب مرنجانید ای…

گر نسیم صبحگاهی گلستان می‌پرورد

گر نسیم صبحگاهی گلستان می‌پرورد بوی زلف یار را نازم که جان می‌پرورد خوبی آن گل خدادادست نه کار بهار این چمن را آبِ دست…

کو غم که ناله را به اثر آشنا کند

کو غم که ناله را به اثر آشنا کند الماس را به داغ جگر آشنا کند ما و فریب گوشة چشمی که از فسون بیگانه…

کسی چون خرد دستگاهی نداشت

کسی چون خرد دستگاهی نداشت به سرّ قَدَر لیک راهی نداشت گنه می‌پسندند از آدمی وگرنه فرشته گناهی نداشت جمال ازل پیش از ایجاد عشق…

کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است

کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است همچو مسلمان که در دیار فرنگ است در ره عشقت ز طعنه باک ندارد این دل چون…

عمریست که در کوی بلا خانه نداریم

عمریست که در کوی بلا خانه نداریم گنجیم ولیکن دل ویرانه نداریم ننگست دلا سوختن از آتش دیگر در عشق سر منصب پروانه نداریم آخر…

عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد

عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد که ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد لب سر به مُهر من شد سبب گشاد…

شکستن رنگ از جانم برآورد

شکستن رنگ از جانم برآورد جگر از زیر دندانم برآورد چه حسرت بود یارب اینکه امشب دمار ناله از جانم برآورد غمش کردم نهان ناگاه…

سوخت هر جا خسته‌ای ما بی‌محابا سوختیم

سوخت هر جا خسته‌ای ما بی‌محابا سوختیم زد بر آتش خویش را پروانه و ما سوختیم جلوة پرواز اوج فقر کار مشکلی است ما در…

زلف را با تیره‌بختی شد رخ جانان نصیب

زلف را با تیره‌بختی شد رخ جانان نصیب پُر عجب نبود که کافر را شود ایمان نصیب بر در دارالشفای یأس رو تا بنگری داغ…

ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست

ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست اگر غلط نکنم تیرش از نی قندست گره ز طرَة خود باز اگر کنی چه شود گره‌گشایی…

رواج بیدلان از مهر دلداران شود پیدا

رواج بیدلان از مهر دلداران شود پیدا که قدر و قیمت یاران هم از یاران شود پیدا من و کنج فراق ای گریة حسرت کجایی…

دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست

دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست تا سحرگه جام خون خورد و صراحی خون گریست دی گذشت از سینه تیر ناز…

دل مسیح ز دردم شکسته می‌گردد

دل مسیح ز دردم شکسته می‌گردد طبیب بر سر من زود خسته می‌گردد چه نازک است دل توبه‌ام که بی‌تکلیف به یک تبسّم ساغر شکسته…

درمانده دل به کار من و من به کار دوست

درمانده دل به کار من و من به کار دوست دل شرمسار من شد و من شرمسار دوست در گریه اختیار ندارم که داده است…

در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست

در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست گر زاهدی خشک نه دامان تری نیست آشفتگی طّرة او بی‌سببی نیست گویا به پریشانی دل‌هاش…

خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید

خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید که عمر رفته به امیّد یار باز آید بهار رفت ز گلزار عیش ما بی تو خوش…

حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد

حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد بهای خون من این بس که پایمال تو باشد به چشمه‌سار خضر روزة هوس نگشاید کسی…

چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند

چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند خال را مردمک دیدة آیینه کند چه توقّع دگر از عمر، جوانی چو نماند شنبة ما چه…

چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را

چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را به یمن تیغ او آخر گشودم مشکل خود را نه چشم زخم برقی شد نه…

چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم

چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم چند پامالم کنی خون شهیدان نیستم ای مسلمانان مسلمانی اگر اینست و بس من یهودم، کافرم، گبرم…

جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم

جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم که خال چهرة عفوست نامة سهیم به نقد هستی من سکّه فنا زده‌اند به ملک فقر کنون عمرهاست پادشهم…

تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را

تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را اگر از ناله وامانی دمی فریاد کن ما را فراغت هر سر مو را…

تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید

تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید یک لحظه هم شکایت ما می‌توان شنید بوی کباب شرح غم سوختن کند درد دلم ز باد…

تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟

تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟ کی بود کی، خویش را در دام پرواز افکنیم گوشة امنی ندارد گلشن وارستگی خویش را…

بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما

بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما خورشید گرده می‌کند از خاک پاک ما ای تیغ یار، حسرتِ عاشق به خون تپید دامان تست و…

به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را

به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را به دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را نه جرم چشمه‌ساران بود و نه تقصیری از…

به چمن روی نهی سرو و سمن می‌سوزند

به چمن روی نهی سرو و سمن می‌سوزند برفروزی، همه اطفال چمن می‌سوزند چه شوی گرم زبان بازی سوسن در باغ بی‌زبانان جوانان چمن می‌سوزند…

بلهوس گر نیستی دور از کنار یار باش

بلهوس گر نیستی دور از کنار یار باش گر نه گلچینی برو خار سر دیوار باش در نظر چون خفتگان آیند بیداران عشق مستی‌یی گر…

بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کرده‌ام

بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کرده‌ام غصّه‌ها حل کرده و در حلق مینا کرده‌ایم غیر شرح بیقراری نیست در طومار موج ته بته…

ببرید زلف گرچه به پای تو سر نهاد

ببرید زلف گرچه به پای تو سر نهاد سر باخت هر که از حد خود پا به در نهاد بی‌جرم اگر زدی سر زلف اعتراض…

این روضه که وقفست بر اغیار نعیمش

این روضه که وقفست بر اغیار نعیمش بر کِشتة عشّاق سمومست نسیمش یک عمر نفس سوختم و نرم نکردم آن دل، که به یک ناله…

ای ترا جلوه خوش و قامت رعنا موزون

ای ترا جلوه خوش و قامت رعنا موزون همه اندام تو نیکو همه اعضا موزون بیت ابروی تو ناخن به جگر بیش زند گرچه دیوان…

امشب که دست نالة زارم بساز بود

امشب که دست نالة زارم بساز بود در بزم دل، مدار به سوز و گداز بود چشم سفید گشته گرفتم به لخت دل این بود…

آفت عاشق ز صلح و جنگ پیدا می‌شود

آفت عاشق ز صلح و جنگ پیدا می‌شود هر کجا این شیشه باشد سنگ پیدا می‌شود نقش شیرین کرد بیدادی که شیرین هم نکرد فتنه…

از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه را

از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه را من خود به امّید خطر خوش کرده‌ام این راه را در وادی عشق و جنون…

ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز

ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز این خانه شد خراب و تو در خانه‌ای هنوز ما را به آشنائیت امید طرفه بود بیگانه…

هم بخت نامساعد هم زلف یار باعث

هم بخت نامساعد هم زلف یار باعث این تیره‌روزی ما دارد هزار باعث در دهرِ نامساعد راحت چه گونه بینم نه آسمان موافق، نه روزگار…

هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغل

هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغل هر قطرة اشکم بود نوحیّ و طوفان در بغل خوش مضطرب می‌آید از کوی تو باد…

نمی‌خواهم که بوی پیرهن از نزد یار آید

نمی‌خواهم که بوی پیرهن از نزد یار آید گرفتم دیده روشن کرد، بی‌رویش چه کار آید! گل روی بتان را سبزة خط در عقب باشد…

ندید کشتِ‌ امل قطره‌ای ز جوی کسم

ندید کشتِ‌ امل قطره‌ای ز جوی کسم به آب آینه رو شست چهرة هوسم نسیم بوی گلی تازه بر مشامم زد به احتیاط بگیرید رخنة…

مه را غم هلال تو رنجور می‌کند

مه را غم هلال تو رنجور می‌کند خورشید بر رخت نظر از دور می‌کند چشمش نظر ز صفحة آیینه بر نداشت خورشید من مطالعة نور…

مصوّرگونه از رویت دهد حسن مثالی را

مصوّرگونه از رویت دهد حسن مثالی را مهندس نسخه زابرویت برد شکل هلالی را اگر پای نگاهت در میان نبود که خواهد کرد به حسن…

لعل لبت ز خون گهر آب میخورد

لعل لبت ز خون گهر آب میخورد از چشمه‌سارِ شیر، شکر آب میخورد گل‌های اشک بر سر کوی هوس مریز کاین گلستان ز خون جگر…

گلستان از خنده‌اش طرح گل خندان گرفت

گلستان از خنده‌اش طرح گل خندان گرفت نوبهار از جلوه‌اش سامان صد بستان گرفت شعله‌ای هر جا که در بزم محبَّت شد بلند سوخت ما…

گر ز زلف آزاد گشتم دام کاکل در پی است

گر ز زلف آزاد گشتم دام کاکل در پی است گر نگه رد شد ز من تیر تغافل در پی است بهره‌ای گلچین ازین گل‌ها…

که گفت غنچة خندان به آن دهان ماند!

که گفت غنچة خندان به آن دهان ماند! چه تهمت است که گویند این به آن ماند! دل مرا همه در چین زلف او دیدن…

کسی به درد سخن غیر طبع من نرسد

کسی به درد سخن غیر طبع من نرسد قلم دواسبه به داد دل سخن نرسد رسیده‌ام به مقامی به راه کعبة شوق که هر که…

قدم از بار محنت برنخیزد

قدم از بار محنت برنخیزد محبّت هم ازین کمتر نخیزد به دل تخم هوش کشتم نشد سبز بلی دانه ز خاکستر نخیزد ز دامنگیری خاکش…

عمریست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ایم

عمریست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ایم پروانه‌ایم و دور ز آتش نشسته‌ایم با آنکه عیش از دل ما نسخه می‌برد دایم چو زلف یار…

عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب

عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب من نمی‌دانم چرا بدنام شد تنها شراب! رندی و چندین رعونت شیخی و صدگونه عیب چون شود…

شکر خدا که باز به امداد همّتم

شکر خدا که باز به امداد همّتم جا داده عشق بر سر کوی ملامتم پیغمبرم به شرع محبّت، به کتف من باشد نشان سنگ تو…

سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد

سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد هرزه در پیش جوانان آبروی خویش برد همچو ترکش پر برآوردم ز تیر ناز او هر چه گویم،…

زلف او هر جانب افکندست دام غمزه‌ای

زلف او هر جانب افکندست دام غمزه‌ای از نگاهش بزم مستان را پیام غمزه‌ای در تماشاگاه حسنش بی‌خبر افتاده است هر طرف نظّاره‌ای در دست…

ز شیرین بود خسرو خوشدل و فرهاد از آن خوش‌تر

ز شیرین بود خسرو خوشدل و فرهاد از آن خوش‌تر که داد دلبران خوش باشد و بیداد از آن خوش‌تر تغافل‌های عاشق تازه‌تر از ناز…

رسم سرایت نفس ناتوان نماند

رسم سرایت نفس ناتوان نماند تأثیر در قلمرو آه و فغان نماند عمریست نام اهل وفا کس نمی‌برد دردا که آتشی هم ازین کاروان نماند…

دوران حیله باز زما روبرو برد

دوران حیله باز زما روبرو برد یک نان دهد به ما و هزار آب رو برد گردون تنگ عیش به یک قرص ساختست صبح از…

دل می‌کشد به لالة راغ دگر مرا

دل می‌کشد به لالة راغ دگر مرا دیوانه می‌کند گل باغ دگر مرا بی‌داغ عشق شمع خرد را فروغ نیست در دست بهترست چراغ دگر…

دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شد

دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شد نشکست عهد دشمن تا استوار هم شد مردیم و از سر ما بخت سیه نشد دور وه…