غزلیات فیاض لاهیجی
یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را
یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را من چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را با همه مشکلپسندیهای طبع نازکم حیرتی…
هوا خوش است و حریفان باغ دوشادوش
هوا خوش است و حریفان باغ دوشادوش خوش است خوردن می با نوای نوشانوش به جیب غنچه فشاند دم صبا پیغام به گوش گل رسد…
هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند
هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند مضمون تیره بختی ما را تمام خواند من طفل مشربم ز فنون هنر مرا چندان سواد…
نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما را
نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما را تو ای باد صبا هر جا که میخواهی ببر ما را درین کشور کسی ما را…
نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد
نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد اجل بیتاب میگردد که خود را بر نشان بندد به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو…
مویش وظیفة شب دیجور میدهد
مویش وظیفة شب دیجور میدهد رویش چراغ آینه را نور میدهد مخمور را خیال لبش مست میکند عنّاب او نتیجة انگور میدهد داغم که زخمی…
من بلبلم و گلشن کویت چمن من
من بلبلم و گلشن کویت چمن من فرهادم و چین سر زلفت وطن من رسوا شدم از بس که ز یاد تو شدم پر بوی…
محرم دل سینة بیکینة خود کردهام
محرم دل سینة بیکینة خود کردهام کس چه داند آنچه من با سینة خود کردهام گوهری نایابتر از وصل در پیش منست من که سیلاب…
گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم
گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم شکایتی به لب آرم ولی دعا بنویسم شکایتی به دلم در تموّج آمده هیهات دگر چها به…
گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوز
گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوز چون کمانم پشت و، من با شوخی تیرم هنوز با وجود آنکه چندین چشمه خونم در گلوست…
گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنم
گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنم گاهی کمند آه گره بر گره کنم سیرت ندیده، بخت مرا از تو دور کرد این داغ را…
کسی که صبر به جنگ عتاب میآرد
کسی که صبر به جنگ عتاب میآرد کتان به عربدة ماهتاب میآرد اگر دلی چو خمت نیست سر به خشت مزن فراخ حوصله تاب شراب…
کج ابروان که چهره به می تاب دادهاند
کج ابروان که چهره به می تاب دادهاند از رشک، خم به قامت محراب دادهاند کس جان ز زخم خنجر مژگان نمیبرد این تیغ را…
غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت
غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت رشک یاقوت لبت خون در رگ گوهر بسوخت حسرت بزم تو خورشید فلک را داغ…
عشق را پیغمبرم داغ جنون تاج منست
عشق را پیغمبرم داغ جنون تاج منست این غزلهای بلند تازه معراج منست کرده تسخیر دو عالم آهم از اقبال عشق گردن گردون به زیر…
صحرا خوش است و دشت خوش است و چمن خوش است
صحرا خوش است و دشت خوش است و چمن خوش است هر جا که هست غیر دل تنگ من خوش است در زندگی فراغت خاطر…
شب ز نازت بزم دل بر بیقراران تنگ بود
شب ز نازت بزم دل بر بیقراران تنگ بود عرصة امیّد بر امیّدواران تنگ بود داغ غم در سینة من کامِ بالیدن گرفت ورنه جا…
سخت بیمهر و جفا پیشه و پر فن شدهای
سخت بیمهر و جفا پیشه و پر فن شدهای جان من خوب به کام دل دشمن شدهای نیستم داغ که بیگانه شدی با من لیک…
ز گرمی دستگاه اهل عالم تنگ میبینم
ز گرمی دستگاه اهل عالم تنگ میبینم شررواری گمان گر هست هم در سنگ میبینم به رنگ و بو میالا دامن خواهش درین گلشن که…
ز اوج عشق نداریم مطلب دگری
ز اوج عشق نداریم مطلب دگری همین بس است که بر هم زنیم بال و پری ز جام حسن که عالم ازو خراباتست ندیدهایم ز…
دیدة پیاله رشک می ناب کردهام
دیدة پیاله رشک می ناب کردهام بهر طرب تهیّه اسباب کردهام حرمان و وصل رسم بهم پیش ازین نبود این طرز تازه من به جهان…
دلم با زاهدان دیگر به صد اعزاز ننشیند
دلم با زاهدان دیگر به صد اعزاز ننشیند چو جست از دامگاهی مرغ، دیگر باز ننشیند عجب دلکش فضایی عالم گمگشتگی دارد که عنقا در…
دل از جفای محرم و بیگانه پر نشد
دل از جفای محرم و بیگانه پر نشد صد دل تهی شد و دل دیوانه پر نشد چون شیشه سر به سجده نبردم که از…
در شب غم همدمم جز آه بیتأثیر نیست
در شب غم همدمم جز آه بیتأثیر نیست همزبانی بیتوام جز نالة شبگیر نیست مو به مو پیغام مژگان ترا گوید به دل از تو…
خوشا آن دل که تا جان باشدش اندوهگین باشد
خوشا آن دل که تا جان باشدش اندوهگین باشد دل آسوده میباید که در زیر زمین باشد کجا داد دل پرحسرت من میدهد وصلی که…
خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند
خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند عمر ابد فدای ره جستجو کنند ساقی برون کش از دهن شیشه پنبه را تا اهل…
چون نسیمم در ره عشق تو نقش پا گم است
چون نسیمم در ره عشق تو نقش پا گم است در سر کوی تو همچون قطره در دریا گم است از که حیرانم؟ که پرسد…
چو گرد چند به دنبال کاروان گشتن
چو گرد چند به دنبال کاروان گشتن توان به بال و پر مصرعی جهان گشتن مراد جلوة نازست از سهی قدّان وگرنه گِرد سرِ سرو…
چه خوش آنکه ناوک غمزة تو به سینه میل وطن کند
چه خوش آنکه ناوک غمزة تو به سینه میل وطن کند دل خسته را ز شکفتگی تر و تازهتر ز چمن کند دل غنچه خون…
چشم دلم به عالم بالا گشادهاند
چشم دلم به عالم بالا گشادهاند در خلوتم دریچه به صحرا گشادهاند طول امل فراخور عرض جمال تست آغوش موج در خور دریا گشادهاند گلگشت…
جدا از دوستان در مرگ میبینم رهائی را
جدا از دوستان در مرگ میبینم رهائی را براندازد خدا بنیاد ایّام جدایی را درین کشور رواج سست عهدی از تو پیدا شد به نام…
تدبیر ماست در گرو عقل پیر ما
تدبیر ماست در گرو عقل پیر ما معلوم تا کجا برسد زور تیر ما برهان ز معرفت نگشاید در صواب نقش خطا زند همه کلک…
تا چند درین غمکده غمناک نشینیم
تا چند درین غمکده غمناک نشینیم وقتست که بر تارک افلاک نشینیم ما مرغ چمنپرور عرشیم که گفتهست کز ذروه فرود آمده در خاک نشینیم!…
بیلبت ساغر می آب ندارد امشب
بیلبت ساغر می آب ندارد امشب شمع در مجلس ما تاب ندارد امشب دل ندانم که دگر در چه خیالست که باز اشک در دیدة…
بهرزه سلسله بر هم نمیزند آن زلف
بهرزه سلسله بر هم نمیزند آن زلف به جمع کردن دل میکند پریشان زلف که ضبط دل کند اکنون که با کمال غرور دو اسبه…
به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمیگیرد
به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمیگیرد بلی آیینة خور تیرگی در دل نمیگیرد دل آسودگان از دستبرد فتنه آزادست کسی هرگز…
به باغ بس که ز شرم رخت گل آب شود
به باغ بس که ز شرم رخت گل آب شود غلاف غنچة گل شیشة گلاب شود به سینه آتش مهر تو شعله زد چندان که…
بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ما
بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ما کان یاقوت بود بیتو رگ و ریشة ما تا نباشد به نظر چهرة افروختهای خون معنی نزند…
بدین نشاط که رفتیم ناتوان در خاک
بدین نشاط که رفتیم ناتوان در خاک ز داغ عشق تو کردیم گل فشان در خاک شکسته رنگی ما جلوههای رنگین کرد شدیم هر سر…
با تو هر شب لب از آب زندگانی تر کنم
با تو هر شب لب از آب زندگانی تر کنم روز چون شد زندگی را خاک غم بر سر کنم تیرهبختیهای من گر پرتو اندازد…
ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر
ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر وین طمطراق هر دو جهان را به باد گیر عمر ابد نصیب کسی در جهان مباد…
آنان که در ادای سخن کوتهی کنند
آنان که در ادای سخن کوتهی کنند تشبیه قامت تو به سرو سهی کنند دردی کشان بزم تو از بهر احتیاط گر مستییی کنند به…
اگرچه شعلة حسنت تمام عالم سوخت
اگرچه شعلة حسنت تمام عالم سوخت به مهربانی من در جهان کسی کم سوخت به نسبت تو چنان ذوق سوختن عام است که در کنار…
از فکر خال و طرّة جانانه بگذریم
از فکر خال و طرّة جانانه بگذریم دامست به که از سر این دانه بگذریم زان پیش ترکه عمر به افسانه بگذرد یک دم بیا…
یک بار نکردیم در آن دل اثری چند
یک بار نکردیم در آن دل اثری چند شرمندة آزردن آه سحری چند گر دامن پاکت نبود روز قیامت چون عذر توان خواست ز دامان…
همین نه مرهم دلهای خسته است شراب
همین نه مرهم دلهای خسته است شراب که مومیایی رنگ شکسته است شراب گل شکفتگی از جام باده سیرابست کلیدِ فتحِ در عیشِ بسته است…
هر کجا راه بریدیم عبث بود عبث
هر کجا راه بریدیم عبث بود عبث در پی هر چه دویدیم عبث بود عبث سعی هر چند که در طیّ منازل کردیم به مرادی…
نه تنها در چمن از زوی گل گل میتوان چیدن
نه تنها در چمن از زوی گل گل میتوان چیدن که سنبل از نسیم شاخ سنبل میتوان چیدن دل درد آشنا ای آنکه داری در…
نقشبندانی که طرح روی جانان ریختند
نقشبندانی که طرح روی جانان ریختند طرح دلها را چو زلف او پریشان ریختند شهسوار عشق در معموره منزل کی کند! طرح این ویرانه را…
میتوان از زندگانی دست آسان شستن
میتوان از زندگانی دست آسان شستن لیک دست از دامن زلف تو نتوان داشتن زلف را گو فکر جمعیّت کند تا کی چنین خود پریشان…
من اگر می نخورم پیش رود!
من اگر می نخورم پیش رود! ور کنم توبه کس از من شنود! دل زاهد شود آزرده، بهست که دل نازکی آزرده شود راست چون…
ما فیض کعبه از در میخانه بردهایم
ما فیض کعبه از در میخانه بردهایم سر خطّ مشرب از خط پیمانه بردهایم تا یک بکام سوختنی شد نصیب ما بس شمعها به تربت…
گهی ملال مّورث گهی غم ورّاث
گهی ملال مّورث گهی غم ورّاث قیاس کن که ازینها چه میبری میراث همیشه صرف کنی عمر در اثاثالبیت چرا به خانة دین تو نیست…
گرت هواست به هر نیک و بد به سر بردن
گرت هواست به هر نیک و بد به سر بردن دلی چو آینه باید به دست آوردن به هرزه جان چه کَند کوهکن نمیداند که…
گاه خود خوردیم و گاهی صرف مردم کردهایم
گاه خود خوردیم و گاهی صرف مردم کردهایم مدّتی از پهلوی دل ما تنعّم کردهایم ناله گر در دل شکستیم از شکیبایی نبود آتشین بود…
کشت ما را تغافل یار بیپروای ما
کشت ما را تغافل یار بیپروای ما با وجود این دیت میخواهد از ماوای ما ما بشیر خامشی طفل زبان پروردهایم تند بر گوش تغافل…
کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کرد
کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کرد کار بر خود تنگ کرد آن کو دل ما تنگ کرد هم زما فرهاد درر…
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت به حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت نداشتم سر و برگ کرشمههای طبیب خوشم که عشق تو درد مرا…
عشق بازی جستجوی یار در دل کردنست
عشق بازی جستجوی یار در دل کردنست عمر خود را صرف در تحصیل حاصل کردنست سهل باشد بر خود آسان کردن مشکل ولی مشکل آسان…
صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرند
صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرند باج روشندلی از عالم بالا گیرند زهد خشک است متاع سرة خلوتیان بار این قافله آن به…
شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدم
شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدم در دهان غنچه شکّر خنده را آتش زدم کردم از سوز درون شرمنده دوزخ را و باز…
سایه زلفت به سر شمشاد سازد شانه را
سایه زلفت به سر شمشاد سازد شانه را سبز در آتش کند اقبال خالت دانه را مستیم چون بوی گل پنهان نمیماند به کس من…
ز عکس زلف تو آیینه سنبلستانست
ز عکس زلف تو آیینه سنبلستانست به وصف روی تو بلبل هزار دستانست به نخل قد تو کردیم سرو را نسبت بدین وسیله کنون سرفراز…
ز اشکم چهره گه خونین و گه همرنگ زر دارد
ز اشکم چهره گه خونین و گه همرنگ زر دارد مر آن رنگرز هر لحظه در رنگ دگر دارد اگر در آرزوی پای بوسش خاک…
دی صبا را همنشین زلف جانان دیدهام
دی صبا را همنشین زلف جانان دیدهام دوش ازین سودا بسی خواب پریشان دیدهام بر مثال حلقة زنجیرِ زلف مهوشان چشم تا وا کردهام بر…
دلم از غصّه رنجورست امشب
دلم از غصّه رنجورست امشب زتن آسایشم دورست امشب بخواهد آهم از گردون گذشتن کمان ناله پرزورست امشب به چشم ماه میل سُرمة آه کشم…
دستگاه حسن لیلی گوشهای از کار تست
دستگاه حسن لیلی گوشهای از کار تست جلوة شیرین فرامش کردة رفتار تست نقش خط بر آب بستن را تو پیدا کردهای سبزه از آتش…
در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم
در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم نه فلک را درنوردیدم که دامن بر زدم بر در دولت سرای یأس رفتم شب…
خوش بیخبر ز حال دل زار گشتهای
خوش بیخبر ز حال دل زار گشتهای معلوم میوشد که خبردار گشتهای بیداری شکستهدلان ضعف طالعست پیداست بخت خفته که بیدار گشتهای هر قطره اشکم…
خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما
خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما نازها بر دیدة افلاک دارد گرد ما دوستداران را به مرگ خویش راضی کردهایم عاقبت…
چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی
چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی یک غنچه تبسم به دو عالم نفروشی در کوچة ما جنس دوا سخت کسادست با داغدلان جلوة مرهم…
چو کرد خاک ره یار روزگار مرا
چو کرد خاک ره یار روزگار مرا به چشم عالمیان داد اعتبار مرا دماغ بوی گل و برگ گلستانم نیست مگر به باغ برد نالة…
چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند
چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند گل تبسّم او بر بهار خنده کند به فصل گل ز میم توبه میدهد زاهد کجاست…
چارة ما بیدلان در دفع سودا آتش است
چارة ما بیدلان در دفع سودا آتش است آنچه آبی میزند بر آتش ما آتش است نوش و نیش هر دو عالم یک حقیقت بیش…
جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب
جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب عمر جاویدست میگردد کسی را کم نصیب تیشة غمّاز راز کوهکن را فاش کرد…
تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شود
تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شود دانة عیش فشاندیم که غم سبز شود نشئة یأس بلندست نباشد عجبی تخم امید اگر بر سر هم…
تا جدا از بزم آن آرام دلها ماندهام
تا جدا از بزم آن آرام دلها ماندهام همچو مینای تهی از گفتگو واماندهام غیرتم بر صبر میدارد، محبّت بر جنون در غم تن به…
بیلب او نشئهای در ساغر و پیمانه نیست
بیلب او نشئهای در ساغر و پیمانه نیست شیشة می را دماغ جلوة مستانه نیست سیرت معشوق از سیمای عاشق ظاهرست سرگذشت شمع جز در…
بهار رفت و نچیدیم گل ز گلشن او
بهار رفت و نچیدیم گل ز گلشن او چمن چمن نشکفتیم از شکفتن او کشید گوشة دامن ز ما ولی در حشر چو خون کشته…
به عهد زلف خوشت مشک ناب یعنی چه
به عهد زلف خوشت مشک ناب یعنی چه به دور ماه رخت آفتاب یعنی چه! شبی ز ساقی مجلس پیاله جستم گفت به دور لعل…
به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینش
به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینش متانت کو که بیتابانه گردد گرد تمکینش به داغ بیکسی هرگز نمیسوزد کسی را دل به…
بسکه آرام از نگاهش بیمحابا میپرد
بسکه آرام از نگاهش بیمحابا میپرد رنگ از رخسارة مرغان دیبا میپرد در محیط عشقم از بیم خطرناکی چه باک کشتی شوقم به بال موج…
بر دل از داغ غم قیاسی نیست
بر دل از داغ غم قیاسی نیست خانة کعبه را پلاسی نیست تکیه کم کن به عقل در ره عشق پی این خانه بر اساسی…
با این همه گلها که عیانست درین باغ
با این همه گلها که عیانست درین باغ من بلبل آن گل که نهانست درین باغ یک جلوه نمودی و قرار از همه کس رفت…
ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر
ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر در دل ز سودای توام هر دم سویدای دگر گفتم مگر اندوه دل کم گردد…
آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش
آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش جز تاب کمر نیست کمربند میانش ما سرو ندیدیم که گل بار برآرد از چشمة گل آب خورد…
الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولها
الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولها که اقبال تو آسان کرد بر ما حلّ مشکلها الا ای کعبة مقصود رخ بنما که تا…
از سر گذشتگان را تاج و کمر مبارک
از سر گذشتگان را تاج و کمر مبارک بر هر که سر ندارد این درد سر مبارک دل بر قفس نهادن آزاد کرد ما را…
یار در دلداری ما هیچ خودداری نکرد
یار در دلداری ما هیچ خودداری نکرد یا چنین تمکین بما تقصیر در یاری نکرد دیدمش در خواب و گردیدم به گردش تا سحر کرد…
همین نه لخت جگر در دهان غم دارم
همین نه لخت جگر در دهان غم دارم هزار نعمت الوان به خوان غم دارم به ناز بالش عشرت فرو نمیآید سری که بهر تو…
هر کجا حرف لب آن یار جانی میرود
هر کجا حرف لب آن یار جانی میرود رنگ از روی شراب ارغوانی میرود تا جوانی نو بهار زندگانی خرّم است چون جوانی رفت آب…
نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست
نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست ملک دل زآب دم تیغ ستم آبادست دستگیریش به جز تیشه درین راه نبود عاشقان رحم به…
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را مگر خدنگ تو بگشاید این معمّا را فراخ عیشی موجم ز رشک میسوزد که تنگ در بغل آورده…
موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست
موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست گستاخ گو مرو به سوی جلوهگاه دوست با خون صد شهید به میزان برابرست خونی که صرف آبله گردد…
مگو ز عقل که دام فریب خودراییست
مگو ز عقل که دام فریب خودراییست مبین به علم که آیینة خودآراییست کسی که بادة تحقیق خورده میداند که اعتراف به جهل از کمال…
ما رام خویش بهر تو دلدار گشتهایم
ما رام خویش بهر تو دلدار گشتهایم خود را به خاطر تو خریدار گشتهایم یک کس خبر ز ذوق تماشای او نیافت جز ما که…
گهی که دیده نه بر روی آن صنم بازست
گهی که دیده نه بر روی آن صنم بازست به چشم من همه اوضاع دهر ناسازست به بزم دوست مرا ناله شادیانة اوست بلی فغان…
گر هوس آلوده باشد دامان حسن است پاک
گر هوس آلوده باشد دامان حسن است پاک زشت رو گر روی در آیینه بنماید چه باک عشق ما گر طالب حسن تو باشد دور…
کی به فریب سبزه دل مایلِ کشت میکنم
کی به فریب سبزه دل مایلِ کشت میکنم در چمن خط تو من سیر بهشت میکنم با سر کویت ار کنم یاد بهشت جاودان بر…
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشت
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشت خوشم که دست سبو دست من فرو نگذاشت خوشم که آینه هر چند کرد بیرویی نقاب جانب…





