غزلیات فیاض لاهیجی
یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشت
یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشت آفتاب عاشقان دایم ز گرمی عار داشت کار من از سازگاری بیگره هرگز نبود دایم…
وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنم
وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنم چاک بیداد تو در پیرهن خاک زنم خون اندیشه ز سودای تو فاسد شده کاش نشتر برق…
هستی دنیا و بال جان غمناکست و بس
هستی دنیا و بال جان غمناکست و بس نعمت آسودگی در خلوت خاکست و بس موج دریای فنا سیلی به گردون میزند پیش این سیلاب…
ها مژده که جانانه خرامید به صحرا
ها مژده که جانانه خرامید به صحرا با شیشه و پیمانه خرامید به صحرا از خواب دگر وا نشود چشم غزالان کان لعل پر افسانه…
نماند با مژة من غبار گریة شمع
نماند با مژة من غبار گریة شمع گره فکند سرشکم به کار گریة شمع سرشک من نخورد آب بیحرارت دل بود به نقطة آتش مدار…
ناید به دراز سینه ز تنگی نفس ما
ناید به دراز سینه ز تنگی نفس ما ای ناله بیا دود برآر از قفس ما امیدِ که سر در پی این قافله دارد؟ کز…
منم به یاد تو آسوده از نعیم ریاض
منم به یاد تو آسوده از نعیم ریاض تهی ز هر هوس و فارغ از همه اغراض به نیم جان شده راضی چو مرغ نو…
مشّاطه چو آرایش آن زلف علم کرد
مشّاطه چو آرایش آن زلف علم کرد آن خم که در آن بود دلم باز به خم کرد هر تار سر زلف تو ماوای دلی…
لبی تر یک دم از جام طرب، کم میتوان کردن
لبی تر یک دم از جام طرب، کم میتوان کردن ولی چندان که خواهی مستی از غم میتوان کردن دوا نامحرم دردست و مرهم خصم…
گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد
گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد طفل بازیگوش من گوشی گوشی به حرف من نکرد ذوق پیراهن دریدن را به کام دل ندید…
گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشی
گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشی هر کجا که بنشینی در کنار ما باشی رنگ ناپذیرستی به که در تماشایت ما ز…
که میتواند از پیش یار برخیزد؟
که میتواند از پیش یار برخیزد؟ نشستهایم که از ما غبار برخیزد به اضطرار سپردیم خویش را در عشق بگو ز مجلس ما اختیار برخیزد…
کس جان ز زخم خنجر مژگان نمیبرد
کس جان ز زخم خنجر مژگان نمیبرد تا زهر چشم یار به درمان نمیبرد شب نیست کز چکیدة مژگانم آسمان از دامنم ستاره به دامان…
قدر درویشی نمیدانی به سلطانی گریز
قدر درویشی نمیدانی به سلطانی گریز ذوق جمعیّت نداری در پریشانی گریز در سلوک فقر وحشت را به الفت جنگ نیست ظاهر آمیزش طلب میباش…
عمرها ما از خدا درد ترا میخواستیم
عمرها ما از خدا درد ترا میخواستیم آفت جان و دل خود از خدا میخواستیم کام دل عمری ز چشمانت طلب کردیم حیف سادهلوحی بین…
عاشق یاریم اما نام یار ما مپرس
عاشق یاریم اما نام یار ما مپرس بینصیبان دیاریم از دیار ما مپرس بحر مالامال دردیم و ز ساحل بینصیب ما که پا تا سر…
شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود
شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود نه صدف را سینه کردم چاک، یک گوهر نبود سیر آتش خانهها کردم به…
سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند
سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند مهرست کینه نیست که جا در دلش کند ساغر به جرم اینکه لبی بر لبش نهاد شیشه…
زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم
زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم دیدم که بس ارزنده متاعست خریدم ترسیدم از آلودگی دامن پاکت در پیش تو…
ز دانش مرا بس، که نام تو دانم
ز دانش مرا بس، که نام تو دانم سوادم همین بس که نام تو خوانم چرا نالم از ضعف، آن قوّتم بس که آهی به…
رحمش نمیآید به من چندانکه میسوزم نفس
رحمش نمیآید به من چندانکه میسوزم نفس من تنگتر سازم نفس او تنگتر سازد قفس من خود فتادم از نفس، یکم دم نگفتی ناله بس…
دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارم
دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارم زبان پیچیده در تقریر عرض مطلبی دارم خموشی بر لب شرمم به صد فریاد میگوید حلاوت جوشی زهری…
دل که بیزخم تو باشد به جهان خرّم نیست
دل که بیزخم تو باشد به جهان خرّم نیست زخم را از تو رواجیست که با مرهم نیست غم بیهوده مرا از سروسامان انداخت گر…
در گلشن الست که نیرنگ برنداشت
در گلشن الست که نیرنگ برنداشت هر گل که داشت بوی وفا رنگ برنداشت جوش صلای عشق به هفت آسمان رسید این شور را به…
در ازل سوز محبّت در دل ما جا گرفت
در ازل سوز محبّت در دل ما جا گرفت از دل ما بود هر جا آتشی بالا گرفت داشتیم امشب حدیث روی جانان بر زبان…
خود را به ناز آن بت طنّاز دادهایم
خود را به ناز آن بت طنّاز دادهایم صد ملک دل به غارت یک ناز دادهایم در راه عشق عافیت از ما مجو که ما…
حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز
حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز دتر میان معنی و لفظم بیابانست باز مایه میبندد دلم ز آشفتگیهای دماغ در سر شوریدهام سودای سامانست…
چون به یاد زلف او زلف غم افشان میکنم
چون به یاد زلف او زلف غم افشان میکنم میکشم آهیّ و عالم را پریشان میکنم گلستان بیروی او بر من جهنم میشود من که…
چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا
چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا کی کند عیش کسی، صبح بلا، شام بلا گهی آشفتة خطّم، گهی آزردة خال به چه دل شاد…
چنانم بزم عشرت بیلبش دلگیر میآید
چنانم بزم عشرت بیلبش دلگیر میآید که موج باده در چشمم دم شمشیر میآید ندانم بر زبان حرف که دارد کلک تقریرم ولی دانم که…
جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست
جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست سر رشتة ما از سر زلف تو به در نیست از جنبش ابروی تو خورشید هراسد…
تنم از رنج و بلا مایهده ایّوبست
تنم از رنج و بلا مایهده ایّوبست صبر ایّوب اگر چارهگر آید خوبست ای که از یوسف گمگشته نشان میطلبی گذرش بر در محنتکدة یعقوبست…
تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست
تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست از خجالت هر طرف رنگ گلستانی شکست تاری از زلف کجش زنّار یک عالم دلست از شکست…
تا ابد دیگرش از لعل تو مأیوس کنم
تا ابد دیگرش از لعل تو مأیوس کنم از لب ساغر اگر آرزوی بوس کنم هر شبی کز تو مرا خانه منوّر گردد شمع را…
بیبادة لبت در میخانه بسته به
بیبادة لبت در میخانه بسته به پیمانه بیتو بر سر مینا شکسته به آسودگان حریف نگاه تو نیستند این زهر بر جراحت دلهای خسته به…
به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد
به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد سیاه مست ندانم دگر چه فن دارد! به هدیه جان دهم از بهر بوسهای و هنو درین…
به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم
به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم چه سان به سیر روم روی لالهزار ندارم لب هوس چه گشایم به آب چشمة…
بلبل ز شیوة تو به فریاد میرود
بلبل ز شیوة تو به فریاد میرود بوی گل از نسیم تو بر باد میرود آواز تیشه مضطرب آید به گوش دل شیرین مگر به…
برین مباش که قانون تازه ساز کنی
برین مباش که قانون تازه ساز کنی به قول بلهوس از عاشق احتراز کنی تمیز عاشق و اهل هوس نمیداند به جان خویش که خاطر…
باز در دل دود آه شعله ور پیچیدهام
باز در دل دود آه شعله ور پیچیدهام دوزخی در تنگنای یک شرر پیچیدهام کردهام گرداب را فوّارة صد گردباد بسکه اشک و آه را…
ایزد به هر که عارض گل رنگ میدهد
ایزد به هر که عارض گل رنگ میدهد در سینهاش نخست دل سنگ میدهد شادم ز تنگی دل خود کایزد از ازل درد تو بیشتر…
اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من
اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من تیرهبختی سر به گردون ساید از اقبال من بس که در افتادگیها گرد بر رویم نشست خاک بر…
امشب غریب نوسفری میکند وداع
امشب غریب نوسفری میکند وداع خو کردة به خاک دری میکند وداع یارب که رخت بسته که بر هر سر مژه هر لحظه پارة جگری…
اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من
اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من آیینة اسکندری جان غبارآلود من تا کی نهد بر آتشم چون عود و من دم در کشم ترسم…
اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو
اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو چو شمع تا به کی این گرمی زبانی تو کسی چهگونه کند ضبط خود که دلها را به…
یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم،
یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم، تا جان هدف ناوک صد ناز ندیدیم در عهد تو دنبالِ رخ مِهرفزایت چشمی که به حسرت نبود…
وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخالهام
وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخالهام در غبار غم بجوشد گردباد نالهام در بهاران خط او چشم آن دارم که باز نیش…
هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم
هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم فریاد که من طالع فریاد ندارم تا بود دلم بستة زنجیر بلا بود در عمر خود آسودگیی یاد…
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ همچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود…
نمود از پرده رخ یارم نمیخواهم دلایل را
نمود از پرده رخ یارم نمیخواهم دلایل را بیا از پیش من ای گریه بردار این رسایل را از آن کنج لب شیرین غریبی بوسه…
ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد
ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد گوش اینجا کی به داد نالة دل میرسد جذبة محملنشین گر تن به سستی در…
من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا
من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا توان در خاکبازی یافت اکسیر مراد آنجا گشاد فیض خواهی چشم عبرت در…
مشق شوخی میکند طفلی به قصد جان ما
مشق شوخی میکند طفلی به قصد جان ما بادهای در غوره دارد ساقی دوران ما شوخی حسن ترا نازم که در هجران و وصل جلوه…
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد دلم هنگامة اهل جنون را مضطرب دارد به من گرم تواضع آن بت و اشکم سراسیمه…
گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد
گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد خامشی هم نکتهای تقریر نتوانست کرد من که بر بال ملک دام نظر میافکنم همّت من…
گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد
گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد ما دیده فرش سازیم تا یار پا گذارد امشب که شمع مجلس با آن پری سپردست…
کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش
کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش که باد خون اسیران حلال گوشة چشمش گذشت آنکه دگر وصل او به خواب بینم که برده…
کردند پردة رخ دلدار شیشه را
کردند پردة رخ دلدار شیشه را افتاده است کار و عجب کار شیشه را ساقی به ناز خویش که مگذار شیشه را همچون دل شکسته…
قاصد بیغم کجا شرح ملالم میکند
قاصد بیغم کجا شرح ملالم میکند نامه هم کی رفع وسواس خیالم میکند پیکر کوه آب میگردد ز شرح درد من کی تنک رویی چو…
عکس رخ جانانه که در منزل چشم است
عکس رخ جانانه که در منزل چشم است شمعی است که افروخته در محفل چشم است جز خون دل و لخت جگر بار ندارد این…
عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند
عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند خنجر زبان گشاید و صد مرحبا کند پیشت هجوم گریه امان اینقدر نداد مرغ نگاه را که پر…
شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورش
شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورش محبّت نشئة سرشارش و دیوانگی شورش کدامین باده ساقی در قدح دارد دگر امشب که با هر قطره…
سر فدای جانانست، کام افتخارست این
سر فدای جانانست، کام افتخارست این تن به خاک یکسانست اوج اعتبارست این قد چو سرو بستانست چهره چون گلستانست لب شراب مستانست مایة بهارست…
زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت
زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت تا توان کردن به سوی او نگاه از شش جهت وه که شد بر عضو عضوم…
ز رنگِ می به رخت تا نقاب در پیش است
ز رنگِ می به رخت تا نقاب در پیش است نگاه را سفر آفتاب در پیش است تو تا به خلوت آیینه کردهای آرام مرا…
راه دراز وصل تو غیر از خطر نداشت
راه دراز وصل تو غیر از خطر نداشت هر کس که پا نهاد در آن فکر سر نداشت غیرت برم به صورت آیینه کانچنان محو…
دماغم باج ذوق از نشئة سرشار میگیرد
دماغم باج ذوق از نشئة سرشار میگیرد گلم از تردماغی بر سر دستار میگیرد به دشمن کرد عهد من وفا یاری تماشا کن برای خاطر…
دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم
دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم شادیم که این مهره به آن مار سپردیم معماری ویرانه جز از سیل نیاید معمورة دل را…
در گلستان طفل شبنم تا به دوش گل نشست
در گلستان طفل شبنم تا به دوش گل نشست غنچه از بیطاقتی خونابه نوش گل نشست بوی گل غارتگر هوش است اما در چمن نالة…
دانشم حاشا که ابرِ آفتاب من شود
دانشم حاشا که ابرِ آفتاب من شود من از آن عارفترم کاین بت حجاب من شود عشقِ کافر بین، که میگوید عجب دارم اگر چار…
خوبرویان چون نظر بر رخ هم بگشایند
خوبرویان چون نظر بر رخ هم بگشایند بیم آنست که آیینه ز هم بربایند دردمندان وی از درد، غمش میطلبند بلبلانش همه از نالة هم…
حرف عقبا را دل آگاهم از دنیا شنید
حرف عقبا را دل آگاهم از دنیا شنید از لب امروز گوشم نغمة فردا شنید خو به تنهایی چنان کردم که در شبهای غم میتوان…
چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنم
چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنم تارهای آه را بر لب چلیپایی کنم شد چهل سالم به غفلت در مسلمانی بس است اربعینی…
چه کنم صلح کسی جنگ و ستیز تو که خوبست
چه کنم صلح کسی جنگ و ستیز تو که خوبست چشم آمیزشم از کیست گریز تو که خوبست بگشا بند قبا منتظر شام چرایی صبحدم…
چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد
چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد که رقص جلوه دایم بر بساط نیشتر دارد مدان خاصم اگر ظاهر نگردد سوز پنهانم…
جز داغ سینه گل نکند در بهار ما
جز داغ سینه گل نکند در بهار ما از جوی شعله آب خورد لالهزار ما هر رنگ لالهای که شکست آفتاب شد پژمردگی نچید گلی…
تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا را
تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا را لب لعل تو بر لب آورد جان مسیحا را کسی را کو سواد زلف روشن شد…
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را سر به استغنا برآوردم دل محتاج را من مرید همّت پیری که از افتادگی پایهها افزود بر بالای…
پیشهٔ ما عشق و رندی کار ماست
پیشهٔ ما عشق و رندی کار ماست نیکنامی ننگ ما و عار ماست ما امانتدار عشقیم از ازل آنچه گردون برنتابد بار ماست آنچه گرمای…
بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه میماند
بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه میماند تو چون نباشی مجلس به بیشه میماند تو رفتی از دل و در سینه آرزوت به…
به گوش درد دلم گاه گاه میرسدش
به گوش درد دلم گاه گاه میرسدش پیام ناله و تقریر آه میرسدش نکرده فرق ز می خون عاشقان طفلی است فرشته گر ننویسد گناه،…
به جفا چون بتان قرار کنند
به جفا چون بتان قرار کنند فکر عشّاق بیقرار کنند تیرهتر تا کنند عاشق را دستة زلف، تار تار کنند هر دم از جلوه گر…
بگو به شعله که پروانه بی تو تاب ندارد
بگو به شعله که پروانه بی تو تاب ندارد فدای بزم تو خواهد شد، اضطراب ندارد سرشکم از مژه برگردد از مشاهدة تو ستاره تاب…
بر وضع افلاک ای پسر کم تکیه کن در کارها
بر وضع افلاک ای پسر کم تکیه کن در کارها در راه سیلاب فنا پستند این دیوارها بار تعلّق پرگران، جانِ بلاکش ناتوان بر دوش…
باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا
باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا غم مهیّا میکند اسباب مدهوشی مرا با زبان بیزبانی میکنم تقریر شوق کرده ذوق گفتگو سرگرم خاموشی مرا…
ای که عاشق نیستی پا در حریم ما منه
ای که عاشق نیستی پا در حریم ما منه آب از جو میخور و لب بر لب دریا منه گر دل سنگین نداری در درون…
آهی از دل از پیِ دفعِگزندی میکشیم
آهی از دل از پیِ دفعِگزندی میکشیم چشم بد را سرمه از دود سپندی میکشیم تا شبی سر و قد او سایه بر ما افکند…
امشب ز فرقت تو دلم چون چراغ سوخت
امشب ز فرقت تو دلم چون چراغ سوخت در خون نشست گریه ازین درد و داغ سوخت جام و سبو ز هجر رخت دل شکستهاند…
از هستی تو عالم دیوانه پر شدست
از هستی تو عالم دیوانه پر شدست در خانه نیستی وز تو خانه پر شدست عالم فشردهاند که آدم سرشتهاند خمها تهی شدست که پیمانه…
از بس که هوای دهن تنگ تو دارد
از بس که هوای دهن تنگ تو دارد دل در تپش بیخودی آهنگ تو دارد یکرنگی من با تو همین منصب دل نیست هر قطرة…
یک لحظه سر برآر مه من ز خواب صبح
یک لحظه سر برآر مه من ز خواب صبح لعل لبی به خنده گشا در جواب صبح سر بر ندارد از سر بالین دگر ز…
وفاداری از آن ترک شکار افکن نمیآید
وفاداری از آن ترک شکار افکن نمیآید ازو صد شیوه میآید ولی این فن نمیآید بهاری این چنین و در قفس من بیخبر از گل…
هرزه کمر نبستهام کینة روزگار را
هرزه کمر نبستهام کینة روزگار را یاور خویش کردهام صاحب ذوالفقار را بیم خزان چه میکند در چمن امید من من که به اشک آتشین…
نیایم در نظر از ناتوانی هر کجا افتم
نیایم در نظر از ناتوانی هر کجا افتم چنان از دیده پنهانم که ترسم در بلا افتم ره افتادگی پیمودهام تا پلّة آخر ازینجا هم…
نگشتم ایمن ازین چرخ کینهخواه هنوز
نگشتم ایمن ازین چرخ کینهخواه هنوز دو اسبه بر سر کیناند مهر و ماه هنوز هزار مرحله از خویشتن سفر کردم به این نشان که…
ناز تو رخنه در جگر شیر میکند
ناز تو رخنه در جگر شیر میکند آیینه را نگاه تو شمشیر میکند عکس تو زنگ از دل آیینه میبرد ویرانه را خیال تو تعمیر…
منگر که نگاهی ز سر ناز به ما کرد
منگر که نگاهی ز سر ناز به ما کرد در سینه ببین با دل مجروح چهها کرد در تاب نشد خوی تو از هرزهدرایان تا…
مستی مدام جام هوس میدهد مرا
مستی مدام جام هوس میدهد مرا گر دم زنم به دست عسس میدهد مرا صیّاد را چو نالة زارم اثر کند از قید دام سر…
لبی پرشکوه از یاران بیمهر و وفا دارم
لبی پرشکوه از یاران بیمهر و وفا دارم دلی صد پاره از زخم زبان آشنا دارم به حال چون منی کافر به کافر رحم میآرد…
گفتگوی چشم جادویی مرا دیوانه کرد
گفتگوی چشم جادویی مرا دیوانه کرد همزبانیهای ابرویی مرا دیوانه کرد گیسوی زنجیر، عاقل میکند دیوانه را حلقة زنجیر گیسویی مرا دیوانه کرد رام با…





