غزلیات فیاض لاهیجی
یک بار نکردیم در آن دل اثری چند
یک بار نکردیم در آن دل اثری چند شرمندة آزردن آه سحری چند گر دامن پاکت نبود روز قیامت چون عذر توان خواست ز دامان…
همین نه مرهم دلهای خسته است شراب
همین نه مرهم دلهای خسته است شراب که مومیایی رنگ شکسته است شراب گل شکفتگی از جام باده سیرابست کلیدِ فتحِ در عیشِ بسته است…
هر کجا راه بریدیم عبث بود عبث
هر کجا راه بریدیم عبث بود عبث در پی هر چه دویدیم عبث بود عبث سعی هر چند که در طیّ منازل کردیم به مرادی…
نه تنها در چمن از زوی گل گل میتوان چیدن
نه تنها در چمن از زوی گل گل میتوان چیدن که سنبل از نسیم شاخ سنبل میتوان چیدن دل درد آشنا ای آنکه داری در…
نقشبندانی که طرح روی جانان ریختند
نقشبندانی که طرح روی جانان ریختند طرح دلها را چو زلف او پریشان ریختند شهسوار عشق در معموره منزل کی کند! طرح این ویرانه را…
میتوان از زندگانی دست آسان شستن
میتوان از زندگانی دست آسان شستن لیک دست از دامن زلف تو نتوان داشتن زلف را گو فکر جمعیّت کند تا کی چنین خود پریشان…
من اگر می نخورم پیش رود!
من اگر می نخورم پیش رود! ور کنم توبه کس از من شنود! دل زاهد شود آزرده، بهست که دل نازکی آزرده شود راست چون…
ما فیض کعبه از در میخانه بردهایم
ما فیض کعبه از در میخانه بردهایم سر خطّ مشرب از خط پیمانه بردهایم تا یک بکام سوختنی شد نصیب ما بس شمعها به تربت…
گهی ملال مّورث گهی غم ورّاث
گهی ملال مّورث گهی غم ورّاث قیاس کن که ازینها چه میبری میراث همیشه صرف کنی عمر در اثاثالبیت چرا به خانة دین تو نیست…
گرت هواست به هر نیک و بد به سر بردن
گرت هواست به هر نیک و بد به سر بردن دلی چو آینه باید به دست آوردن به هرزه جان چه کَند کوهکن نمیداند که…
گاه خود خوردیم و گاهی صرف مردم کردهایم
گاه خود خوردیم و گاهی صرف مردم کردهایم مدّتی از پهلوی دل ما تنعّم کردهایم ناله گر در دل شکستیم از شکیبایی نبود آتشین بود…
کشت ما را تغافل یار بیپروای ما
کشت ما را تغافل یار بیپروای ما با وجود این دیت میخواهد از ماوای ما ما بشیر خامشی طفل زبان پروردهایم تند بر گوش تغافل…
کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کرد
کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کرد کار بر خود تنگ کرد آن کو دل ما تنگ کرد هم زما فرهاد درر…
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت به حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت نداشتم سر و برگ کرشمههای طبیب خوشم که عشق تو درد مرا…
عشق بازی جستجوی یار در دل کردنست
عشق بازی جستجوی یار در دل کردنست عمر خود را صرف در تحصیل حاصل کردنست سهل باشد بر خود آسان کردن مشکل ولی مشکل آسان…
صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرند
صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرند باج روشندلی از عالم بالا گیرند زهد خشک است متاع سرة خلوتیان بار این قافله آن به…
شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدم
شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدم در دهان غنچه شکّر خنده را آتش زدم کردم از سوز درون شرمنده دوزخ را و باز…
سایه زلفت به سر شمشاد سازد شانه را
سایه زلفت به سر شمشاد سازد شانه را سبز در آتش کند اقبال خالت دانه را مستیم چون بوی گل پنهان نمیماند به کس من…
ز عکس زلف تو آیینه سنبلستانست
ز عکس زلف تو آیینه سنبلستانست به وصف روی تو بلبل هزار دستانست به نخل قد تو کردیم سرو را نسبت بدین وسیله کنون سرفراز…
ز اشکم چهره گه خونین و گه همرنگ زر دارد
ز اشکم چهره گه خونین و گه همرنگ زر دارد مر آن رنگرز هر لحظه در رنگ دگر دارد اگر در آرزوی پای بوسش خاک…
دی صبا را همنشین زلف جانان دیدهام
دی صبا را همنشین زلف جانان دیدهام دوش ازین سودا بسی خواب پریشان دیدهام بر مثال حلقة زنجیرِ زلف مهوشان چشم تا وا کردهام بر…
دلم از غصّه رنجورست امشب
دلم از غصّه رنجورست امشب زتن آسایشم دورست امشب بخواهد آهم از گردون گذشتن کمان ناله پرزورست امشب به چشم ماه میل سُرمة آه کشم…
دستگاه حسن لیلی گوشهای از کار تست
دستگاه حسن لیلی گوشهای از کار تست جلوة شیرین فرامش کردة رفتار تست نقش خط بر آب بستن را تو پیدا کردهای سبزه از آتش…
در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم
در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم نه فلک را درنوردیدم که دامن بر زدم بر در دولت سرای یأس رفتم شب…
خوش بیخبر ز حال دل زار گشتهای
خوش بیخبر ز حال دل زار گشتهای معلوم میوشد که خبردار گشتهای بیداری شکستهدلان ضعف طالعست پیداست بخت خفته که بیدار گشتهای هر قطره اشکم…
خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما
خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما نازها بر دیدة افلاک دارد گرد ما دوستداران را به مرگ خویش راضی کردهایم عاقبت…
چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی
چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی یک غنچه تبسم به دو عالم نفروشی در کوچة ما جنس دوا سخت کسادست با داغدلان جلوة مرهم…
چو کرد خاک ره یار روزگار مرا
چو کرد خاک ره یار روزگار مرا به چشم عالمیان داد اعتبار مرا دماغ بوی گل و برگ گلستانم نیست مگر به باغ برد نالة…
چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند
چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند گل تبسّم او بر بهار خنده کند به فصل گل ز میم توبه میدهد زاهد کجاست…
چارة ما بیدلان در دفع سودا آتش است
چارة ما بیدلان در دفع سودا آتش است آنچه آبی میزند بر آتش ما آتش است نوش و نیش هر دو عالم یک حقیقت بیش…
جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب
جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب عمر جاویدست میگردد کسی را کم نصیب تیشة غمّاز راز کوهکن را فاش کرد…
تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شود
تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شود دانة عیش فشاندیم که غم سبز شود نشئة یأس بلندست نباشد عجبی تخم امید اگر بر سر هم…
تا جدا از بزم آن آرام دلها ماندهام
تا جدا از بزم آن آرام دلها ماندهام همچو مینای تهی از گفتگو واماندهام غیرتم بر صبر میدارد، محبّت بر جنون در غم تن به…
بیلب او نشئهای در ساغر و پیمانه نیست
بیلب او نشئهای در ساغر و پیمانه نیست شیشة می را دماغ جلوة مستانه نیست سیرت معشوق از سیمای عاشق ظاهرست سرگذشت شمع جز در…
بهار رفت و نچیدیم گل ز گلشن او
بهار رفت و نچیدیم گل ز گلشن او چمن چمن نشکفتیم از شکفتن او کشید گوشة دامن ز ما ولی در حشر چو خون کشته…
به عهد زلف خوشت مشک ناب یعنی چه
به عهد زلف خوشت مشک ناب یعنی چه به دور ماه رخت آفتاب یعنی چه! شبی ز ساقی مجلس پیاله جستم گفت به دور لعل…
به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینش
به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینش متانت کو که بیتابانه گردد گرد تمکینش به داغ بیکسی هرگز نمیسوزد کسی را دل به…
بسکه آرام از نگاهش بیمحابا میپرد
بسکه آرام از نگاهش بیمحابا میپرد رنگ از رخسارة مرغان دیبا میپرد در محیط عشقم از بیم خطرناکی چه باک کشتی شوقم به بال موج…
بر دل از داغ غم قیاسی نیست
بر دل از داغ غم قیاسی نیست خانة کعبه را پلاسی نیست تکیه کم کن به عقل در ره عشق پی این خانه بر اساسی…
با این همه گلها که عیانست درین باغ
با این همه گلها که عیانست درین باغ من بلبل آن گل که نهانست درین باغ یک جلوه نمودی و قرار از همه کس رفت…
ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر
ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر در دل ز سودای توام هر دم سویدای دگر گفتم مگر اندوه دل کم گردد…
آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش
آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش جز تاب کمر نیست کمربند میانش ما سرو ندیدیم که گل بار برآرد از چشمة گل آب خورد…
الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولها
الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولها که اقبال تو آسان کرد بر ما حلّ مشکلها الا ای کعبة مقصود رخ بنما که تا…
از سر گذشتگان را تاج و کمر مبارک
از سر گذشتگان را تاج و کمر مبارک بر هر که سر ندارد این درد سر مبارک دل بر قفس نهادن آزاد کرد ما را…
یار در دلداری ما هیچ خودداری نکرد
یار در دلداری ما هیچ خودداری نکرد یا چنین تمکین بما تقصیر در یاری نکرد دیدمش در خواب و گردیدم به گردش تا سحر کرد…
همین نه لخت جگر در دهان غم دارم
همین نه لخت جگر در دهان غم دارم هزار نعمت الوان به خوان غم دارم به ناز بالش عشرت فرو نمیآید سری که بهر تو…
هر کجا حرف لب آن یار جانی میرود
هر کجا حرف لب آن یار جانی میرود رنگ از روی شراب ارغوانی میرود تا جوانی نو بهار زندگانی خرّم است چون جوانی رفت آب…
نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست
نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست ملک دل زآب دم تیغ ستم آبادست دستگیریش به جز تیشه درین راه نبود عاشقان رحم به…
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را مگر خدنگ تو بگشاید این معمّا را فراخ عیشی موجم ز رشک میسوزد که تنگ در بغل آورده…
موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست
موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست گستاخ گو مرو به سوی جلوهگاه دوست با خون صد شهید به میزان برابرست خونی که صرف آبله گردد…
مگو ز عقل که دام فریب خودراییست
مگو ز عقل که دام فریب خودراییست مبین به علم که آیینة خودآراییست کسی که بادة تحقیق خورده میداند که اعتراف به جهل از کمال…
ما رام خویش بهر تو دلدار گشتهایم
ما رام خویش بهر تو دلدار گشتهایم خود را به خاطر تو خریدار گشتهایم یک کس خبر ز ذوق تماشای او نیافت جز ما که…
گهی که دیده نه بر روی آن صنم بازست
گهی که دیده نه بر روی آن صنم بازست به چشم من همه اوضاع دهر ناسازست به بزم دوست مرا ناله شادیانة اوست بلی فغان…
گر هوس آلوده باشد دامان حسن است پاک
گر هوس آلوده باشد دامان حسن است پاک زشت رو گر روی در آیینه بنماید چه باک عشق ما گر طالب حسن تو باشد دور…
کی به فریب سبزه دل مایلِ کشت میکنم
کی به فریب سبزه دل مایلِ کشت میکنم در چمن خط تو من سیر بهشت میکنم با سر کویت ار کنم یاد بهشت جاودان بر…
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشت
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشت خوشم که دست سبو دست من فرو نگذاشت خوشم که آینه هر چند کرد بیرویی نقاب جانب…
کتابت کی تواند داد داد بیقراران را
کتابت کی تواند داد داد بیقراران را سحاب خشک حسرت میدهد مشتاق باران را چه شد دیریست کز زلف بتان بویی نمیاری به امیدی نشاندی…
غلط کردم دلت را با ترحّم آشنا کردم
غلط کردم دلت را با ترحّم آشنا کردم ستم کردم به ناکامی، به محرومی جفا کردم هزاران شیوه در جور و جفا درج است خوبی…
عشق چو پرده بر درد حسن کرشمهزای را
عشق چو پرده بر درد حسن کرشمهزای را پر کند از شکوه شه آینة گدای را خیز و بیا و جلوه ده قامت جلوهزای را…
صبح بلبل به نوا برخیزد
صبح بلبل به نوا برخیزد گل پی نشو و نما برخیزد مزه دارد به سحر سیر چمن پیشتر زانکه صبا برخیزد ناله از عشق خوش…
شب در نظارة رخش ابرام کردهایم
شب در نظارة رخش ابرام کردهایم صد کار پخته از نگهی خام کردهایم مازادة دیار قفس با شکست بال پرواز سرحدِ شکنِ دام کردهایم کاری…
سایهای ساقی به جرم توبه از ما وامگیر
سایهای ساقی به جرم توبه از ما وامگیر تکیه بر لطف تو دارم جرم ما بر ما مگیر انتقام توبه محتاج شفاعت کردن است تا…
ز طرز غنچه پی بردم که شرم روی او دارد
ز طرز غنچه پی بردم که شرم روی او دارد ز رنگ شعله دانستم که بیم خوی او دارد گمان داری که آزادند نزدیکان او؟…
ز اشک گرم من آتش کباب میگردد
ز اشک گرم من آتش کباب میگردد چه آتشی است که در دیده آب میگردد نگاه نرگس مست که در کمین منست؟ که صبر در…
دی کز فروع ماه رخت پرده دور بود
دی کز فروع ماه رخت پرده دور بود آیینة جمال تو گرداب نور بود میرفت با نسیم تو از خویش بوی گل خورشید در حضور…
دلم امشب که ز تیغ تو جراحت دارد
دلم امشب که ز تیغ تو جراحت دارد تکیه بر بستر خون کرده و راحت دارد مژده ای صبر که از نشئة تاثیر امشب چهرة…
دعوت عشق است اینکه بار نیابی
دعوت عشق است اینکه بار نیابی عزّت عشق اینکه اعتبار نیابی تا به کف عشق، بیهراس چو منصور سر ننهی، پای تختِ دار نیابی لنگر…
در دیار دل که کس جز حسن جولانی نداشت
در دیار دل که کس جز حسن جولانی نداشت عشق غیر از ناتوانی مردِ میدانی نداشت عشرت بیطالعان هرگز تمام اجزا نبود دامنی گر داشت…
خوش تلاش محرمیها میکند بیگانهام
خوش تلاش محرمیها میکند بیگانهام جلوة مهتاب دارد سیل در ویرانهام در شکاف سینه پنهان کردهام صد ناله را گشته آتش خانهای هر رخنة ویرانهام…
خجل شد از سرشکم خاطر افسردهٔ اخگر
خجل شد از سرشکم خاطر افسردهٔ اخگر گل اشکم کجا و غنچهٔ پژمردهٔ اخگر من آن دل زندهٔ عشقم که با این تیره روزیها کند…
چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست
چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست رنگ حیا به چهرة محجوب او شکست دل کرد آرزو که ببوسد لبش به خواب صد جا…
چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارم
چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارم برآید کام من شاید بکوشم تا نفس دارم تمنّای گلستانم نگیرد دامن رغبت که من شاخ…
چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را
چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را پیاله چشم و چراغ است میپرستان را نظر به روی بتان عذر بتپرستیهاست خبر کنید از…
چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردم
چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردم سخن بیگانه است آنجا اگر خود من سخن گردم کجا با یک زبان شرح غم او…
جا در دل پاک تو نمودن نتوانم
جا در دل پاک تو نمودن نتوانم چون گرد بر آن آینه بودن نتوانم مژگان شکند خار به چشمم شب دوری گر بخت شوم بیتو…
تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته است
تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته است از توبه همچو غنچه دل من گرفته است روی پیاله سرخ که میخانه را ازو دیوار و در…
تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها
تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها بلبلان را در ترنّم سوده شد منقارها من چو بلبل نغمهسنج گلشن کویی که هست آفتاب آنجا…
بیروی تو تا چشم صراحی نگرانست
بیروی تو تا چشم صراحی نگرانست در شیشة ما باده یکی راز نهانست چون جامة صبرم نشود پاره! که امشب در پرتو دیدار تو مهتاب…
به هنر فخر نکردن هنر مردانست
به هنر فخر نکردن هنر مردانست گهر خویش شکستن گهر مردانست تن به شمشیر ستم درده و آسوده نشین از سر خویش گذشتن سپر مردانست…
به راه دیر سبکبار و بیحرج رفتن
به راه دیر سبکبار و بیحرج رفتن صواب تر که گرانبار راه حج رفتن به راستی نرود کارها همیشه ز پیش گریوه طی نتوان کرد…
به آن قد سرفرازی میتوان کرد
به آن قد سرفرازی میتوان کرد به آن رخ عشقبازی میتوان کرد به آن نازی که بر خود چید حسنت به عالم بینیازی میتوان کرد…
بستر گرمی تنم را همچو شمشیر تو نیست
بستر گرمی تنم را همچو شمشیر تو نیست بالش نرمی دلم را چون پر تیر تو نیست عشق میداند که عاشق را به ناکامی خوش…
بر دوخته نرگس نظر از شرم نگاهش
بر دوخته نرگس نظر از شرم نگاهش گل سایه نینداخته بر طرف کلاهش تا شاهد بیجرمی قاتل شود ای کاش با خون شهیدان بنویسند گناهش…
آیینه از عکس رخ یارم گلستان میشود
آیینه از عکس رخ یارم گلستان میشود اندیشه از یاد لبش لعل بدخشان میشود من بلبل آن غنچة نشکفتهام کز خرّمی هر گه تبسّم میکند…
ای در ایجاد سماوات وجود تو غرض
ای در ایجاد سماوات وجود تو غرض جوهر ذات ترا جوهر افلاک عرض این همه گوهر انجم که درین نه صدفست پک گهر از صدف…
آن ناز و آن کرشمه و آن چشم و آن نگاه
آن ناز و آن کرشمه و آن چشم و آن نگاه خود گو چگونه دارم دل در میان نگاه؟ رشک آیدم مباد نشیند به روز…
اگر دو روز از آن کو خبر نمیآید
اگر دو روز از آن کو خبر نمیآید دلم ز وادی حیرت به در نمیآید هزار مرحله طی کردهایم در هر گام غنیمت است که…
از ره کوی تو چون بانگ جرس میآید
از ره کوی تو چون بانگ جرس میآید جان بر لب شده از بوی تو پس میآید جذبة شوق چو آهنگ کشش ساز کند شعله…
یاد عیشی کز رخت شبهای ما مهتاب بود
یاد عیشی کز رخت شبهای ما مهتاب بود بخت ما بیدار و چشم آسمان در خواب بود سالها در انقلاب گریة مستانه خیز خانة ما…
همیشه آینه دل به پیش روی تو دارم
همیشه آینه دل به پیش روی تو دارم به هر که روی کنم روی دل به سوی تو دارم هوای بوی گل آغوش خواهشم نگشاید…
هر کاروان که راه به کوی تو ساختند
هر کاروان که راه به کوی تو ساختند بازارها به مصر ز بوی تو ساختند در بند دین نماند کس از کفر زلف تو زنجیرها…
نه بهر آنکه عالم بر دلم تنگست مینالم
نه بهر آنکه عالم بر دلم تنگست مینالم ولی بیناله بودن در قفس ننگست مینالم گمان رحم اگر میداشتی کی ناله میکردم دلم جمع است…
نفی قیل و قال کم کن ای که خواهی حالها
نفی قیل و قال کم کن ای که خواهی حالها حالها مغزست و بر وی پرده قیل و قالها گلبن برهان بهار طرفهای دارد ز…
موج اشکم ابر را آلوده دامن میکند
موج اشکم ابر را آلوده دامن میکند شعلة آهم چراغ برق روشن میکند صحبت رنگین من مشکل که درگیرد به دوست من به دامن خون…
مگر از عشق نگاری به دلش تأثیرست
مگر از عشق نگاری به دلش تأثیرست که گل عارض او دست زد تغییرست ای بت از قامت خمدیدة عاشق حذری این کمانیست که آه…
ما به زیر آسمان مشتی فروزان گوهریم
ما به زیر آسمان مشتی فروزان گوهریم آتشیم آتش، ولیکن در ته خاکستریم دتر مزاج لاله و در طبع گل آبیم آب لیک بر خار…
گمنام گرد و باش فراموش عالمی
گمنام گرد و باش فراموش عالمی بردار بارِ صیت خود از دوش عالمی عشق تو نیک و بد همه در دام خود کشید خوش حلقه…
گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله را
گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله را تب اگر پوشیده ماند چون کنم تب خاله را دست افشاندی ز گلشن ریختی اوراق گل…
کی بود دل ز می وصل تو سرشار کنم
کی بود دل ز می وصل تو سرشار کنم غصه را خون کنم و در دل اغیار کنم طفل مکتب شوم و پیش ادیب نگهت…
کسی را شد مسلّم نکته دانی
کسی را شد مسلّم نکته دانی که دریابد زبان بیزبانی خوشا بخت کسی کز شمع رویت کند روشن چراغ زندگانی غم عشقت ندانستم چه حاصل…





