خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید

خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید که عمر رفته به امیّد یار باز آید بهار رفت ز گلزار عیش ما بی تو خوش…

حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد

حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد بهای خون من این بس که پایمال تو باشد به چشمه‌سار خضر روزة هوس نگشاید کسی…

چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند

چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند خال را مردمک دیدة آیینه کند چه توقّع دگر از عمر، جوانی چو نماند شنبة ما چه…

چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را

چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را به یمن تیغ او آخر گشودم مشکل خود را نه چشم زخم برقی شد نه…

چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم

چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم چند پامالم کنی خون شهیدان نیستم ای مسلمانان مسلمانی اگر اینست و بس من یهودم، کافرم، گبرم…

جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم

جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم که خال چهرة عفوست نامة سهیم به نقد هستی من سکّه فنا زده‌اند به ملک فقر کنون عمرهاست پادشهم…

تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را

تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را اگر از ناله وامانی دمی فریاد کن ما را فراغت هر سر مو را…

تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید

تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید یک لحظه هم شکایت ما می‌توان شنید بوی کباب شرح غم سوختن کند درد دلم ز باد…

تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟

تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟ کی بود کی، خویش را در دام پرواز افکنیم گوشة امنی ندارد گلشن وارستگی خویش را…

بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما

بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما خورشید گرده می‌کند از خاک پاک ما ای تیغ یار، حسرتِ عاشق به خون تپید دامان تست و…

به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را

به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را به دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را نه جرم چشمه‌ساران بود و نه تقصیری از…

به چمن روی نهی سرو و سمن می‌سوزند

به چمن روی نهی سرو و سمن می‌سوزند برفروزی، همه اطفال چمن می‌سوزند چه شوی گرم زبان بازی سوسن در باغ بی‌زبانان جوانان چمن می‌سوزند…

بلهوس گر نیستی دور از کنار یار باش

بلهوس گر نیستی دور از کنار یار باش گر نه گلچینی برو خار سر دیوار باش در نظر چون خفتگان آیند بیداران عشق مستی‌یی گر…

بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کرده‌ام

بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کرده‌ام غصّه‌ها حل کرده و در حلق مینا کرده‌ایم غیر شرح بیقراری نیست در طومار موج ته بته…

ببرید زلف گرچه به پای تو سر نهاد

ببرید زلف گرچه به پای تو سر نهاد سر باخت هر که از حد خود پا به در نهاد بی‌جرم اگر زدی سر زلف اعتراض…

این روضه که وقفست بر اغیار نعیمش

این روضه که وقفست بر اغیار نعیمش بر کِشتة عشّاق سمومست نسیمش یک عمر نفس سوختم و نرم نکردم آن دل، که به یک ناله…

ای ترا جلوه خوش و قامت رعنا موزون

ای ترا جلوه خوش و قامت رعنا موزون همه اندام تو نیکو همه اعضا موزون بیت ابروی تو ناخن به جگر بیش زند گرچه دیوان…

امشب که دست نالة زارم بساز بود

امشب که دست نالة زارم بساز بود در بزم دل، مدار به سوز و گداز بود چشم سفید گشته گرفتم به لخت دل این بود…

آفت عاشق ز صلح و جنگ پیدا می‌شود

آفت عاشق ز صلح و جنگ پیدا می‌شود هر کجا این شیشه باشد سنگ پیدا می‌شود نقش شیرین کرد بیدادی که شیرین هم نکرد فتنه…

از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه را

از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه را من خود به امّید خطر خوش کرده‌ام این راه را در وادی عشق و جنون…

ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز

ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز این خانه شد خراب و تو در خانه‌ای هنوز ما را به آشنائیت امید طرفه بود بیگانه…

هم بخت نامساعد هم زلف یار باعث

هم بخت نامساعد هم زلف یار باعث این تیره‌روزی ما دارد هزار باعث در دهرِ نامساعد راحت چه گونه بینم نه آسمان موافق، نه روزگار…

هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغل

هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغل هر قطرة اشکم بود نوحیّ و طوفان در بغل خوش مضطرب می‌آید از کوی تو باد…

نمی‌خواهم که بوی پیرهن از نزد یار آید

نمی‌خواهم که بوی پیرهن از نزد یار آید گرفتم دیده روشن کرد، بی‌رویش چه کار آید! گل روی بتان را سبزة خط در عقب باشد…

ندید کشتِ‌ امل قطره‌ای ز جوی کسم

ندید کشتِ‌ امل قطره‌ای ز جوی کسم به آب آینه رو شست چهرة هوسم نسیم بوی گلی تازه بر مشامم زد به احتیاط بگیرید رخنة…

مه را غم هلال تو رنجور می‌کند

مه را غم هلال تو رنجور می‌کند خورشید بر رخت نظر از دور می‌کند چشمش نظر ز صفحة آیینه بر نداشت خورشید من مطالعة نور…

مصوّرگونه از رویت دهد حسن مثالی را

مصوّرگونه از رویت دهد حسن مثالی را مهندس نسخه زابرویت برد شکل هلالی را اگر پای نگاهت در میان نبود که خواهد کرد به حسن…

لعل لبت ز خون گهر آب میخورد

لعل لبت ز خون گهر آب میخورد از چشمه‌سارِ شیر، شکر آب میخورد گل‌های اشک بر سر کوی هوس مریز کاین گلستان ز خون جگر…

گلستان از خنده‌اش طرح گل خندان گرفت

گلستان از خنده‌اش طرح گل خندان گرفت نوبهار از جلوه‌اش سامان صد بستان گرفت شعله‌ای هر جا که در بزم محبَّت شد بلند سوخت ما…

گر ز زلف آزاد گشتم دام کاکل در پی است

گر ز زلف آزاد گشتم دام کاکل در پی است گر نگه رد شد ز من تیر تغافل در پی است بهره‌ای گلچین ازین گل‌ها…

که گفت غنچة خندان به آن دهان ماند!

که گفت غنچة خندان به آن دهان ماند! چه تهمت است که گویند این به آن ماند! دل مرا همه در چین زلف او دیدن…

کسی به درد سخن غیر طبع من نرسد

کسی به درد سخن غیر طبع من نرسد قلم دواسبه به داد دل سخن نرسد رسیده‌ام به مقامی به راه کعبة شوق که هر که…

قدم از بار محنت برنخیزد

قدم از بار محنت برنخیزد محبّت هم ازین کمتر نخیزد به دل تخم هوش کشتم نشد سبز بلی دانه ز خاکستر نخیزد ز دامنگیری خاکش…

عمریست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ایم

عمریست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ایم پروانه‌ایم و دور ز آتش نشسته‌ایم با آنکه عیش از دل ما نسخه می‌برد دایم چو زلف یار…

عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب

عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب من نمی‌دانم چرا بدنام شد تنها شراب! رندی و چندین رعونت شیخی و صدگونه عیب چون شود…

شکر خدا که باز به امداد همّتم

شکر خدا که باز به امداد همّتم جا داده عشق بر سر کوی ملامتم پیغمبرم به شرع محبّت، به کتف من باشد نشان سنگ تو…

سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد

سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد هرزه در پیش جوانان آبروی خویش برد همچو ترکش پر برآوردم ز تیر ناز او هر چه گویم،…

زلف او هر جانب افکندست دام غمزه‌ای

زلف او هر جانب افکندست دام غمزه‌ای از نگاهش بزم مستان را پیام غمزه‌ای در تماشاگاه حسنش بی‌خبر افتاده است هر طرف نظّاره‌ای در دست…

ز شیرین بود خسرو خوشدل و فرهاد از آن خوش‌تر

ز شیرین بود خسرو خوشدل و فرهاد از آن خوش‌تر که داد دلبران خوش باشد و بیداد از آن خوش‌تر تغافل‌های عاشق تازه‌تر از ناز…

رسم سرایت نفس ناتوان نماند

رسم سرایت نفس ناتوان نماند تأثیر در قلمرو آه و فغان نماند عمریست نام اهل وفا کس نمی‌برد دردا که آتشی هم ازین کاروان نماند…

دوران حیله باز زما روبرو برد

دوران حیله باز زما روبرو برد یک نان دهد به ما و هزار آب رو برد گردون تنگ عیش به یک قرص ساختست صبح از…

دل می‌کشد به لالة راغ دگر مرا

دل می‌کشد به لالة راغ دگر مرا دیوانه می‌کند گل باغ دگر مرا بی‌داغ عشق شمع خرد را فروغ نیست در دست بهترست چراغ دگر…

دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شد

دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شد نشکست عهد دشمن تا استوار هم شد مردیم و از سر ما بخت سیه نشد دور وه…

در جامة خوبی چه بلا حور سرشتی

در جامة خوبی چه بلا حور سرشتی چون بند قبا باز کنی طرفه بهشتی هر کس که کند عیب کسی عیب سرشت است جز زشت…

خوش آن که دست به دست سبوی می‌باشم

خوش آن که دست به دست سبوی می‌باشم چو دیده باز کنم رو به روی می باشم چرا خورم غم روزی چو می‌توانم کرد که…

حسن صورت از بتان چون طبع آتشناک نیست

حسن صورت از بتان چون طبع آتشناک نیست خانه‌سوز صبر من جز شعلة ادراک نیست پاکی دامانِ حسن از دولت شرم و حیاست بی‌حیا گر…

چون شوقم از اضطراب محظوظ

چون شوقم از اضطراب محظوظ چون عشق ز پیچ و تاب محظوظ ناگشته کتان نمی‌توان شد از صحبت ماهتاب محظوظ در دیدة ما نگیرد آرام…

چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید

چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید زبان بستم که قفل سینه از گفتار نگشاید ز دین برگشته را از کفر هم کامی نشد حاصل…

چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را

چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را که دود رفته در سر باز می‌گرداند آتش را چو شمع چهره از برق طلوع می برافروزد…

جلوة قد تو از چاک دل ما پیداست

جلوة قد تو از چاک دل ما پیداست این شکافی‌ست که تا عالم بالا پیداست گرچه از ناز ز هر دیده نهان می‌گردی عکس روی…

تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد

تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد خود کیست که سر در پی این دام ندارد! شمشاد قدان جمله به بالای تو نازند سروی چو…

تا کی چنینم از مژه خون جگر چکد

تا کی چنینم از مژه خون جگر چکد این شعلة گداخته از چشم تر چکد داغ طراوت تو بر آن روی تازه‌ام ترسم گل نظاره…

تا به روی تو در غمکدة من بازست

تا به روی تو در غمکدة من بازست به تماشای تو تا دیدة روزن بازست در و دیوار چمن بر رخ من می‌خندد من به…

بی‌تپش آرام کی باشد دل زار مرا

بی‌تپش آرام کی باشد دل زار مرا ذوق جستن زنده دارد نبض بیمار مرا من کجا و این‌قدر تاب تزلزل‌های عشق عطسة گل می‌کند اشفته…

به ما عمریست زلف یار سودا در میان دارد

به ما عمریست زلف یار سودا در میان دارد خم و پیچی که دارد جمله با ما در میان دارد به دست ما اسیران بلا…

به دلم تیرنگاهی ز تو غافل نرسید

به دلم تیرنگاهی ز تو غافل نرسید سر نیشی به رگ آبلة دل نرسید ره سودای سر زلف تو بی‌پایانست هیچ اندیشه درین راه به…

بلبل عشقم که چون با شوق دمساز آمدم

بلبل عشقم که چون با شوق دمساز آمدم ریختم بال و پر و آنگه به پرواز آمدم بحر مالامال دردم و ز دل پر اضطراب…

بس که دلگیرم غم از آمیزشم دلگیر شد

بس که دلگیرم غم از آمیزشم دلگیر شد بس که بیکس، بیکسی از اختلاطم سیر شد در ازل از خنجر مژگان خوبان باز ماند قطرة…

باز ذوق عاشقی بر عقل زور آورده است

باز ذوق عاشقی بر عقل زور آورده است یاد مستی رخنه در ملک شعور آورده است نالة بلبل سرودی یاد مستان داده است بوی گل…

این قدر آب هوس بستن به جوی دل چرا

این قدر آب هوس بستن به جوی دل چرا می‌کنی ای دانه استعداد را باطل چرا دل ازین منزل به جای زاد بردار و برو…

ای بی‌لبت حرام بر اهل کلام بحث

ای بی‌لبت حرام بر اهل کلام بحث عشق تو کرده در همه عالم تمام بحث اشراقیان مدرسة عشق را بود جز با زبان گوشة ابرو…

امشب که در چمن ز قدومش نوید بود

امشب که در چمن ز قدومش نوید بود خلوت‌سرای غنچه گلستان عید بود دیدیم در چمن عجب آیین اتّحاد گل داشت ز خم کاری و…

اسیران پرده از حال دل خود بر نمی‌گیرند

اسیران پرده از حال دل خود بر نمی‌گیرند چو تب در پوست می‌سوزند لیکن در نمی‌گیرند برو پیمانه در خون زن که صافی مشربان عشق…

از پی قتلم دگر، درد و غم، آماده‌اند

از پی قتلم دگر، درد و غم، آماده‌اند همچو دو ابروی یار پشت به هم داده‌اند پای گریزم نماند وای که در خون من لشکر…

ویرانه دلی دان که محبّت نپذیرد

ویرانه دلی دان که محبّت نپذیرد آباد خرابی که عمارت نپذیرد ذوقی ندهد دل که غم عشق ندارد پژمرده چو شد غنچه طراوت نپذیرد هر…

هلاک همچو منی خشم و کین نمی‌خواهد

هلاک همچو منی خشم و کین نمی‌خواهد چنین شکار ضعیفی کمین نمی‌خواهد ز یک اشارة ابرو به مدّعای توام هلاکم این همه چین حبین نمی‌خواهد…

هر آه که درد از دل ناشاد برآرد

هر آه که درد از دل ناشاد برآرد نورسته نهالی است که فریاد برآرد ناید به کمند کسی آن آهوی وحشی این صید دمار از…

نمی‌پوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو را

نمی‌پوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو را نگه دارد خدا از فتنه‌های چشم بد او را نظر بر نرگس مستانة جادووشی دارم…

نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد

نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد تشنه میرم به لب بحر که آبم نبرد جنس ناچیز شود، به که به قیمت نرسد سوختم خام که…

منم که مرغ دلم صید عشوه و نازست

منم که مرغ دلم صید عشوه و نازست پریدن دل کبکم به بال شهبازست چنان به کنج قفس خو گرفته‌ام که دگر به یاد خاطر…

معاندان که سخن ناشنوده می‌گویند

معاندان که سخن ناشنوده می‌گویند نگفته می‌شنوند و نبوده می‌گویند دروغْ لافیِ بیدار طالعان چه بلاست که فارغند و ز بخت غنوده می‌گویند ز لاف…

لطف کن تلخی که جان بی‌لذّت از شکّر شود

لطف کن تلخی که جان بی‌لذّت از شکّر شود آب کن زهری که دل مستغنی از کوثر شود ضعف کی از پا درآرد رهروان شوق…

گفته‌ای بیدار باید عاشق دیدار ما

گفته‌ای بیدار باید عاشق دیدار ما پاس این حرف تو دارد دیدة بیدار ما

گر کشم بر رخ دریا مژة پرخون را

گر کشم بر رخ دریا مژة پرخون را غوطه‌ها در عرق شرم دهم جیحون را عجب از جاذبة عشق که از یکرنگی طوق لیلی نکند…

کو آنکه شیونم به اثر آشنا شود

کو آنکه شیونم به اثر آشنا شود این ارغنون به نغمة تر آشنا شود! بگذار بی‌نصیب بمانم روا مدار بوی تو با نسیم سحر آشنا…

کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا می‌کشم

کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا می‌کشم می‌نمایم قطره‌ای در جام و دریا می‌کشم طاقتم لبریز شد آهی ز دل سر می‌دهم…

قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش

قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش نرخ جان بندد چو آرایش نماید موی خویش سر به گردون از چه رو ساید ز خوبی آفتاب…

عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید

عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید گاهی امید هست که غافل توان رسید گم‌گشتگی کرشمة رهبر نمی‌کشد گر بگذری ز جاده به منزل…

عالم رود ز طنطنة نور در سماع

عالم رود ز طنطنة نور در سماع دست ار فشاند آن شجر طور در سماع آید به ذوقِ نالة مستانه‌ام به بزم تا خون نغمه…

شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد

شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد خوشا اقبال صیّادی که در دام شکار افتد گذشتم بر خزان باد بهارم خون به…

سفر عمر زیانست و درو سود عبث

سفر عمر زیانست و درو سود عبث حسرت بود چو اندیشة نابود عبث کس درین مرحله یارب به چه خرسند شود؟ فکر معدوم عبث حسرت…

زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپند

زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپند چو لاله سر زند از خاک داغدار سپند ز چشم زخم خزان نیست آفتی ممکن که هست…

ز روح باده صد ره گرچه خالی شد تن مینا

ز روح باده صد ره گرچه خالی شد تن مینا ولی دست هوس کوته نشد از گردن مینا چرا دود از دماغ می‌پرستان برنمی‌آرد که…

رسید موسم نوروز و روزگار شکفت

رسید موسم نوروز و روزگار شکفت ز خندة گل شادی دل بهار شکفت چه باده ساقی نیسان به جام گلشن ریخت! که گل به روی…

دو چشمت میل هشیاری ندارد

دو چشمت میل هشیاری ندارد ز خواب ناز بیداری ندارد ندارد خواب خوش بیمار چشمت چه بیماری که بیداری ندارد! سر بیماری آن چشم گردم…

دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند

دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند نیشی سیه مارِ اجل ترسم که در کارش کند راهی است ناهموار و من با پای…

درد مرا به عیسی مریم چه احتیاج

درد مرا به عیسی مریم چه احتیاج ناسوز گشت زخم، به مرهم چه احتیاج اسباب تیره‌روزی من کم نمی‌شود بختم بلند باد، به ماتم چه…

در آستین مژه‌ام طرح گلستان دارد

در آستین مژه‌ام طرح گلستان دارد به شاخ نالة من بلبل آشیان دارد به نیّت سگ آن کو تنم به خود بالید چه همت است…

خورشید بر فروزد از آتش تب عشق

خورشید بر فروزد از آتش تب عشق مهتاب روی سازد در ظلمت شب عشق در کاسة سر عقل هفت آسمان زند چرخ چون جرعه ریز…

حسن محجوب ز نظّاره خطرها دارد

حسن محجوب ز نظّاره خطرها دارد پردة شرم کتانست و نظر مهتاب است یارب از قوّت بازوی که پرتو دارد؟ برق این تیشه که در…

چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند

چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند همچون تبسّم از شکرابم سرشته‌اند شیخم ولیک شوخی طفلانه می‌کنم کز رنگ و بوی عهد شبابم سرشته‌اند تا نالة…

چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید

چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید که هر گه در خرام آید بدین رفتار می‌آید نگاهم جیب و دامن پر گل از رخسار او…

چند از گل سخن عرض تجمّل شنوم

چند از گل سخن عرض تجمّل شنوم لاف آشفتگی از طرّة سنبل شنوم بوی گل آمد و رفت از کف من صبر و قرار چه…

جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده است

جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده است گرد میدان گر نباشد مرد میدان زنده است بهر خامی‌ها جفای روزگاران کیمیاست آتش افسردگان دایم به…

تنها نه دیده‌ام به رخ نازنین تست

تنها نه دیده‌ام به رخ نازنین تست هر جا که می‌روی نگهی در کمین تست هنگامه گرمی ید بیضا زیاد رفت امروز دست معجزه در…

تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید

تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید گردش چشمی که امشب زاهد از پیمانه دید تا ابد از ذوق مستی یاد هشیاری نکرد جانب…

تا به رخسار تو زلف مشک‌فام افتاده است

تا به رخسار تو زلف مشک‌فام افتاده است من که باشم! آفتاب اینجا به دام افتاده است خم به خم زلف دراز و چین به…

بی‌تو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد

بی‌تو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد نالة من خاک‌ها در کاسة افلاک کرد سر به گردون گر رسد افتادگی دستار ماست آتش مادر…

به مهر آموختیم آن طفل را بی‌مهریش فن شد

به مهر آموختیم آن طفل را بی‌مهریش فن شد طلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد ندانم جلوه‌اش را چیست خاصیّت ولی دانم که هر…

به جز تو جمله بی‌حاصل گرفتم

به جز تو جمله بی‌حاصل گرفتم اگر چیز دگر در دل گرفتم به غیر از مصحف رویت کتابی اگر خواندم همه باطل گرفتم هزاران طعنه…