خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم

خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم تو بر رخم خندان شوی من از غمت گریان شوم آن قدّ رعنای ترا هر…

خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودم

خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودم سرمه‌ای بهر چنین روز نگه داشته بودم گفتم از من نکشی دامن خود روز جدایی شد…

چون صبا از گل تو بو گیرد

چون صبا از گل تو بو گیرد اول از خون دل وضو گیرد شانه هر شب حساب دل‌ها را از سر زلف مو به مو…

چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی

چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی چو گلبن خارخارم پای تا سر از گل رویی بمژگان دشمنم کاندر میان عاشق و…

چه افتم که خود آفت‌فزای خویشتنم

چه افتم که خود آفت‌فزای خویشتنم همه بلای من و من بلای خویشتنم به باغ دهر ز بیم گزند هر ناکس همیشه دشمن نشو و…

جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا می‌کند ما را

جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا می‌کند ما را اگر تن دردهیم آخر که پیدا می‌کند ما را؟ محبّت شمع فانوس است کی پوشیده…

جا بکوی یار ده ما را بجنّت جا مده

جا بکوی یار ده ما را بجنّت جا مده قسمت ما را بما امروز ده فردا مده ای دل سرگشته روزت را سیه خواهند کرد…

تجرید و تجرّد ره کاشانه عشق است

تجرید و تجرّد ره کاشانه عشق است هر خانه که بر دوش کنی خانه عشق است گوشی شنوا جوی اگر مرد سماعی آفاق پر از…

تا به کی چون آتش ای گل خانمانسوزی کنی

تا به کی چون آتش ای گل خانمانسوزی کنی چشم نیکو را به خونریزی بدآموزی کنی بخت آنم کو که چون شب با غمت خلوت…

بی‌رخت با تیره‌روزی روزگاری مانده‌ام

بی‌رخت با تیره‌روزی روزگاری مانده‌ام همچو خاکستر ز آتش یادگاری مانده‌ام چشم بر خاکسترم باشد هنوز آیینه را رفته‌ام بر باد لیکن سرمه‌واری مانده‌ام من…

به نومیدی ستم باشد ز راه دوست برگشتن

به نومیدی ستم باشد ز راه دوست برگشتن چو اشک و آه عاشق تا توان زیر و زبر گشتن پی دیدار آن با هر نگاهی…

به رنگ عشقبازان برگ برگش رنگ زر دارد

به رنگ عشقبازان برگ برگش رنگ زر دارد نرنجد نوبهار از ما، خزان جای دگر دارد عجب دامی به بال از ذوق پرواز قفس دارم…

به آن بیگانه امشب یک دو حرف آشنا گفتم

به آن بیگانه امشب یک دو حرف آشنا گفتم غرض را بی‌غرض کردم سخن بی‌مدّعا گفتم نگاهش را به طرز همزبانی آشنا دیدم گهی منع…

بس که نالیدم نه قوّت ماند در من نه نفس

بس که نالیدم نه قوّت ماند در من نه نفس مردم، ای فریادرس آخر به فریادم برس نارسا جان بر لبم از نارسائی‌های اوست یک…

بخت کو کز تو بمن مژدة یادی برسد

بخت کو کز تو بمن مژدة یادی برسد مگر این کشت مرا آب زیادی برسد عاشقان زار بگریید چو کامی یابید این شگون نیست که…

آیینه سنگ بود ترا دید و آب شد

آیینه سنگ بود ترا دید و آب شد آنگاه از فروغ رخت آفتاب شد روز ازل ز شعلة حسن تو یک شرار بر آسمان شد…

ای جهانی به عبودیّت خاصت مختصّ

ای جهانی به عبودیّت خاصت مختصّ پیش لطف تو مساوی چه اعمّ و چه اخصّ عقل کلّ تا ابدت حصر فضایل نکند کاین حسابی‌ست که…

امشب که ذوق جلوه رخش بی‌نقاب داشت

امشب که ذوق جلوه رخش بی‌نقاب داشت بر رخ هزار پرده به رنگ حجاب داشت در دست داشت بهر تماشای حسن خویش آیینه‌ای که حوصلة…

اگر چو شمع زمانی در انجمن بنشینی

اگر چو شمع زمانی در انجمن بنشینی ز سبزة پر پروانه در چمن بنشینی هزار سال به دشمن نشینی و بشکیبی دلت بگیرد اگر لحظه‌ای…

از دل هوای وصل تو کی می‌رود برون

از دل هوای وصل تو کی می‌رود برون کی نشئه از طبیعت می می‌رود برون امشب ز شرم نالة زارم نفس نزد این عقده کی…

یاد او در سینه کردم جامه بوی گل گرفت

یاد او در سینه کردم جامه بوی گل گرفت دم زدم از زلف او هنگامه بوی گل گرفت از صریر کلک، صوت عندلیب آید به…

هم در شیخ زدم هم ره رهبان رفتم

هم در شیخ زدم هم ره رهبان رفتم کافر از کعبه و از دیر مسلمان رفتم عادت عکس نقیض فلکم مغلطه زد که پی درد…

هر جا که نام درد دل مبتلا بریم

هر جا که نام درد دل مبتلا بریم رنگ اثر ز چهرة سعی دوا بریم چون نبض خسته می‌جهد این جا دل مسیح بیمار عشق…

نمی‌گردد مگر، در صیدگاه دل شکار من

نمی‌گردد مگر، در صیدگاه دل شکار من نمی‌دانم به هر جانب چه می‌تازد سوار من از آن در عشق او میلم به دلتنگی فزون باشد…

نظر به روی تو دارد نگاه بی‌ادبست

نظر به روی تو دارد نگاه بی‌ادبست سری به گوش تو دارد کلاه بی‌ادبست گهی به روی تو دستی زند گهی بر دوش در اختلاط…

مه روی تو که آرایش هر مهتاب است

مه روی تو که آرایش هر مهتاب است شب آیینه از آن تا به سحر مهتاب است

مطربی کو که نوای غم او ساز کند

مطربی کو که نوای غم او ساز کند تا ز دل شادی نا آمده پرواز کند عیش ناساز بود زنگ درون می‌خواهم صیقل موج غم…

ما به این بی‌اعتباری چرخ سرگردان ماست

ما به این بی‌اعتباری چرخ سرگردان ماست با هزاران دیده هر شب آسمان حیران ماست با وجود آنکه مُهر از نامة ما برنداشت هیچ مکتوبی…

گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز

گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می…

گر مستی‌یی ز لعل بتان می‌کنیم ما

گر مستی‌یی ز لعل بتان می‌کنیم ما در مستی شراب نهان می‌کنیم ما رسواترست نالة لب بستگانِ بیم ما را خمش مکن که فغان می‌کنیم…

کوی عشق است درین بیشه بداندیشه مباش

کوی عشق است درین بیشه بداندیشه مباش خواهی از سر بگذر ورنه درین بیشه مباش راز عشقست به هر جام نریزی این می اندرین بزم…

کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد

کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد که چون جرس دل او با زبان موافق شد چنین که چشم به روی تو دوخت پنداری…

کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما

کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما خورد ای کاش همان بر سر ما تیشة ما نخل ما بار ترقی ندهد پنداری که به فولاد…

عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کرده‌اند

عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کرده‌اند بخت بد بنگر! چنان بودم چنینم کرده‌آند در ازل چون طرح دریا ریختند از اشک من موج این دریا ز…

عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسی

عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسی گلی و طرفه که گلبن ز خار و خس نشناسی چنان به کنج قفس ناتوان و زار…

شور جنونم از سر این بخت شوم رفت

شور جنونم از سر این بخت شوم رفت فرّ همای عشق به تاراج بوم رفت با کشت ما که آبخورش آتش دلست سرگرم شد سموم…

سودای تو از جان وفاکیش نرفتست

سودای تو از جان وفاکیش نرفتست داغت ز دل بیهده‌اندیش نرفتست سیلاب فنا گر برد اسباب دو عالم چیزی به در از کیسة درویش نرفتست…

زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفت

زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفت چاره‌سازان چارة کاری که کار از دست رفت نه گلی در گلستان باقی نه برگی…

ز ضعفم بی‌تو بر تن از گرانی مو نمی‌جنبد

ز ضعفم بی‌تو بر تن از گرانی مو نمی‌جنبد نگه تا حشر ازین پهلو به آن پهلو نمی‌جنبد نمی‌جنبد به خون کس فلک را تیغ…

رویش که هست رنگ ز رخسار مه ربا

رویش که هست رنگ ز رخسار مه ربا ما را ازوست چهرة رنگین چو کهربا تا چند دردسر کشم از افسر خرد ای بوی گل…

دوش کردی پرسش گرمی که جانم سوختی

دوش کردی پرسش گرمی که جانم سوختی آشکارا لطف کردی و نهانم سوختی موج تبخال از دلم تا ساحل لب می‌رسد بس که مغز آرزو…

دل نظر چون بر رخ آن بی‌ترحّم می‌کند

دل نظر چون بر رخ آن بی‌ترحّم می‌کند همچو زلف او ز حیرت دست و پا گم می‌کند هرزه چشمی‌های چشمم دایم از دخل دلست…

درنخواهد داد تن بیماری ما در علاج

درنخواهد داد تن بیماری ما در علاج گو دماغ خود مسوز اینجا مسیحا در علاج در فراق خویش ما را اندک اندک خوی ده درد…

در خواب خمار آن چشم دایم ز شراب او

در خواب خمار آن چشم دایم ز شراب او چشم همه شب تا روز بیدار ز خواب او تیغ تو و ما هر دو از…

خوش آنکه بلبل ما نغمه‌سنج باغ تو بود

خوش آنکه بلبل ما نغمه‌سنج باغ تو بود کسی که بر سر ما جای داشت داغ تو بود نشان کوچة تاریک طرّة تو نیافت نسیم…

خاطر ما به تو صد جا بندست

خاطر ما به تو صد جا بندست آن دل تست که بی‌پیوندست گره از زلف تو کس نگشاید گرچه این عقده به مویی بندست سرگرانیّ…

چون غنچه‌ام دلی است ولی کار بسته‌تر

چون غنچه‌ام دلی است ولی کار بسته‌تر خون گشته تر ز غنچه و زنگار بسته‌تر شیرازه بگسلم چو گل از ننگ تا به کی! چون…

چو دادند اختیار کل قضا را

چو دادند اختیار کل قضا را غم دوران حوالت کرد ما را کواکب را به گردون کرد تقدیر به خاکستر نشاند این دانه‌ها را ز…

چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود

چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود از ما نصیب مهر و وفا کم نمی‌شود چون نخل شعله ریشه در آتش دوانده‌ایم ما…

جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است

جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است نهال قد تو سرو بلند این چمن است تو رحم اگر نکنی بر دلم کسی چه…

تو سروری سرفرازی بر تو ختم است

تو سروری سرفرازی بر تو ختم است تو جانی دلنوازی بر تو ختم است زده داغ تو مُهرم بر در دل که یعنی عشقبازی بر…

تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت

تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت خاک دامنگیر غم آخر گریبانم گرفت شهسوار غم که جز من مرد میدانی نداشت در کمینم کرد تا…

تا به کی پیوسته وصف طرّة پر خم کنم

تا به کی پیوسته وصف طرّة پر خم کنم خواهم این سودا دگر از خاطر خود کم کنم نغمة ساز طرب با من نمی‌سازد دگر…

بیدلان دور از لبش چون جام گلگون می‌خورند

بیدلان دور از لبش چون جام گلگون می‌خورند چون به یاد آرند آن لب ساغر خون می‌خورند راضی از فرهاد شیرینش به جوی شیر بود…

به لب تا نغمة عیشم قرین است

به لب تا نغمة عیشم قرین است مدار چرخ برچین ِ جبین است شکوهم مانع افتادگی نیست سرم بر چرخ و رویم بر زمین است…

به دیده جا دهدت گر رقیب دون، نروی!

به دیده جا دهدت گر رقیب دون، نروی! چو آفتاب به هر روزنی درون نروی! به طفلی ار چه در آغوش غیر می‌رفتی تو سرو…

بنشین که بی‌رخ تو ندارم قرار و تاب

بنشین که بی‌رخ تو ندارم قرار و تاب عمر عزیز من چه به رفتن کنی شتاب! صد نکته هست در تو که در آفتاب نیست…

بزم عشق است سبک پا به میان نگذاری

بزم عشق است سبک پا به میان نگذاری بی‌ادب لب به لب آه و فغان نگذاری همّت آنست که بی‌برگ درآیی به چمن زحمت برگ‌فشانی…

بازم از نو به کمین غمزة پنهانی هست

بازم از نو به کمین غمزة پنهانی هست بازم آمادة قتلم صف مژگانی هست گِرد لشگرگه آن غمزه بگردم کانجا هر طرف می‌نگرم جلوة پیکانی…

آینه‌ام خیال تو تصویر می‌کنم

آینه‌ام خیال تو تصویر می‌کنم خود را ز سادگی به تو تعبیر می‌کنم آیینه را ز دست تو بر سنگ می‌زنم درد دلی به پیش…

ای تشنه تیغ ابروی نازت به خون ما

ای تشنه تیغ ابروی نازت به خون ما خطِّ خوش تو سرخط مشق جنون ما هرگز نبود کوکب ما این چنین سیاه زلفت فکند ساه…

آن شوخ ز حالم خبری داشته باشد

آن شوخ ز حالم خبری داشته باشد وین ناله بدان دل گذری داشته باشد پیداست پریشانی زلفش ز حد افزون گویا به دل خسته سری…

اقبال رو نمود و به ما یار یار شد

اقبال رو نمود و به ما یار یار شد وین روزگار تیرة ما روزگار شد پیمان ناشکستة ما با تو تازه گشت عهد نبستة تو…

از دعا گویا اثر بازم به مطلب می‌رسد

از دعا گویا اثر بازم به مطلب می‌رسد کز لبم تا عرش امشب جوش یارب می‌رسد شعله آشامیم و دوزخ در ته مینای ماست باده‌نوشان…

یا بمن خود را ازین بیگانه‌تر بایست داشت

یا بمن خود را ازین بیگانه‌تر بایست داشت یا مرا با خویش یکرنگانه‌تر بایست داشت من که جَستم دانه‌ریزی‌ها چه تأثیرم کند صید را در…

هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من

هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من بخت تیره روزانم کوکب سیاهم من نه به خلد در خوردم نه به دوزخ ارزانی خوش گناه‌کارم من…

هر دم ز گرمخویی خود برفروزیَم

هر دم ز گرمخویی خود برفروزیَم پُر گرم هم مباش که ترسم بسوزیَم باشد دهان تنگ توام روزی از ازل زانست کز ازل به جهان…

نمی‌دانم چه آیین است کافر کج‌کلاهان را

نمی‌دانم چه آیین است کافر کج‌کلاهان را که شیر دایه پندارند خون بی‌گناهان را ز حاکم غافلی ظالم نمی‌دانی که می‌باید غم امیدواران بیشتر امیدکاهان…

نسیم فیض تا شد جلوه‌گر در نو بهار دل

نسیم فیض تا شد جلوه‌گر در نو بهار دل پر جبریل سر زد جای برگ از شاخسار دل ز عقل آشفتگان عشق کفر و دین…

مو به موئیم دل و بهر غم یار کم است

مو به موئیم دل و بهر غم یار کم است همه تن دیده شدیم و پی دیدار کم است یک جهان شکوه و یک روز…

مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ

مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ که کرده‌اند برای کسی بلند این کاخ عجب که کام خود از آسمان توانی دید که کوته است…

لعلت که باغ خنده ازو آب می‌خورد

لعلت که باغ خنده ازو آب می‌خورد خون هزار گوهر سیراب می‌خورد رشک لب تو خون جگر می‌کند به کام شیری که طفل غنچه ز…

گلِ بی‌رنگِ عشق چیدة ماست

گلِ بی‌رنگِ عشق چیدة ماست ساغر زهر غم کشیدة ماست رخش امّید تا به کی تازیم وحشی مدّعا رمیدة ماست خاطرش از طرب مرنجانید ای…

گر نسیم صبحگاهی گلستان می‌پرورد

گر نسیم صبحگاهی گلستان می‌پرورد بوی زلف یار را نازم که جان می‌پرورد خوبی آن گل خدادادست نه کار بهار این چمن را آبِ دست…

کو غم که ناله را به اثر آشنا کند

کو غم که ناله را به اثر آشنا کند الماس را به داغ جگر آشنا کند ما و فریب گوشة چشمی که از فسون بیگانه…

کسی چون خرد دستگاهی نداشت

کسی چون خرد دستگاهی نداشت به سرّ قَدَر لیک راهی نداشت گنه می‌پسندند از آدمی وگرنه فرشته گناهی نداشت جمال ازل پیش از ایجاد عشق…

کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است

کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است همچو مسلمان که در دیار فرنگ است در ره عشقت ز طعنه باک ندارد این دل چون…

عمریست که در کوی بلا خانه نداریم

عمریست که در کوی بلا خانه نداریم گنجیم ولیکن دل ویرانه نداریم ننگست دلا سوختن از آتش دیگر در عشق سر منصب پروانه نداریم آخر…

عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد

عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد که ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد لب سر به مُهر من شد سبب گشاد…

شکستن رنگ از جانم برآورد

شکستن رنگ از جانم برآورد جگر از زیر دندانم برآورد چه حسرت بود یارب اینکه امشب دمار ناله از جانم برآورد غمش کردم نهان ناگاه…

سوخت هر جا خسته‌ای ما بی‌محابا سوختیم

سوخت هر جا خسته‌ای ما بی‌محابا سوختیم زد بر آتش خویش را پروانه و ما سوختیم جلوة پرواز اوج فقر کار مشکلی است ما در…

زلف را با تیره‌بختی شد رخ جانان نصیب

زلف را با تیره‌بختی شد رخ جانان نصیب پُر عجب نبود که کافر را شود ایمان نصیب بر در دارالشفای یأس رو تا بنگری داغ…

ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست

ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست اگر غلط نکنم تیرش از نی قندست گره ز طرَة خود باز اگر کنی چه شود گره‌گشایی…

رواج بیدلان از مهر دلداران شود پیدا

رواج بیدلان از مهر دلداران شود پیدا که قدر و قیمت یاران هم از یاران شود پیدا من و کنج فراق ای گریة حسرت کجایی…

دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست

دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست تا سحرگه جام خون خورد و صراحی خون گریست دی گذشت از سینه تیر ناز…

دل مسیح ز دردم شکسته می‌گردد

دل مسیح ز دردم شکسته می‌گردد طبیب بر سر من زود خسته می‌گردد چه نازک است دل توبه‌ام که بی‌تکلیف به یک تبسّم ساغر شکسته…

درمانده دل به کار من و من به کار دوست

درمانده دل به کار من و من به کار دوست دل شرمسار من شد و من شرمسار دوست در گریه اختیار ندارم که داده است…

در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست

در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست گر زاهدی خشک نه دامان تری نیست آشفتگی طّرة او بی‌سببی نیست گویا به پریشانی دل‌هاش…

خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید

خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید که عمر رفته به امیّد یار باز آید بهار رفت ز گلزار عیش ما بی تو خوش…

حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد

حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد بهای خون من این بس که پایمال تو باشد به چشمه‌سار خضر روزة هوس نگشاید کسی…

چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند

چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند خال را مردمک دیدة آیینه کند چه توقّع دگر از عمر، جوانی چو نماند شنبة ما چه…

چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را

چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را به یمن تیغ او آخر گشودم مشکل خود را نه چشم زخم برقی شد نه…

چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم

چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم چند پامالم کنی خون شهیدان نیستم ای مسلمانان مسلمانی اگر اینست و بس من یهودم، کافرم، گبرم…

جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم

جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم که خال چهرة عفوست نامة سهیم به نقد هستی من سکّه فنا زده‌اند به ملک فقر کنون عمرهاست پادشهم…

تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را

تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را اگر از ناله وامانی دمی فریاد کن ما را فراغت هر سر مو را…

تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید

تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید یک لحظه هم شکایت ما می‌توان شنید بوی کباب شرح غم سوختن کند درد دلم ز باد…

تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟

تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟ کی بود کی، خویش را در دام پرواز افکنیم گوشة امنی ندارد گلشن وارستگی خویش را…

بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما

بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما خورشید گرده می‌کند از خاک پاک ما ای تیغ یار، حسرتِ عاشق به خون تپید دامان تست و…

به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را

به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را به دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را نه جرم چشمه‌ساران بود و نه تقصیری از…

به چمن روی نهی سرو و سمن می‌سوزند

به چمن روی نهی سرو و سمن می‌سوزند برفروزی، همه اطفال چمن می‌سوزند چه شوی گرم زبان بازی سوسن در باغ بی‌زبانان جوانان چمن می‌سوزند…