هر دل که هوای عالم راز کند

هر دل که هوای عالم راز کند باید گره علاقه را باز کند دام است تعلّقات دنیایی ، دام! در دام چگونه مرغ پرواز کند!

ما بر در دوست بی‌دلایل رفتیم

ما بر در دوست بی‌دلایل رفتیم از راه فتادیم و به منزل رفتیم ساحل‌طلبان غرقة گرداب شدند ما از ره گرداب به ساحل رفتیم

فیّاض بیا که عشق بارت دادست

فیّاض بیا که عشق بارت دادست وز فتنه عقل زینهارت دادست مردانه بیا از سر هستی بگذر کاین دجله پر زور گذارت دادست

دورم افکند چرخ اگر زان خورشید

دورم افکند چرخ اگر زان خورشید گویا که کمال بنده در دوری دید دیدی که نکرد ماه تحصیل کمال تا دوریش از مهر به غایت…

در عشق تو، خون، چشم تر من نگذاشت

در عشق تو، خون، چشم تر من نگذاشت یک قطره نم اندر جگر من نگذاشت جز داغ، کسی دست به دستم نرساند جز درد، کسی…

چشم سیه یار نپرسی حالم؟

چشم سیه یار نپرسی حالم؟ بیمارم و یک بار نپرسی حالم؟ بیماران حال یکدگر می‌پرسند ای نرگس بیمار نپرسی حالم؟

بینم چو وفا ز بی‌وفایی ترسم

بینم چو وفا ز بی‌وفایی ترسم در روز وصال از جدایی ترسم مردم همه از روز جدایی ترسند جز من که ز روز آشنایی ترسم

ای خواجه تو می‌روی و دنیا ماند

ای خواجه تو می‌روی و دنیا ماند بیچاره تنت به گور تنها ماند سرمایه عمر چون به جا هیچ نماند سودی ندهد که مال بر…

امروز که دیدار تو ما را عیدست

امروز که دیدار تو ما را عیدست از داغ تو سینه گلشن امیّدست گلگونة روی تو ز خون دل ماست ورنه زردی لازمة خورشیدست

هر دل که نداشت نور دانشمندی

هر دل که نداشت نور دانشمندی از زهد و ریاضتش نشد خرسندی مرغی که به سوی شاخ بایدش پرید زینش چه که پا گشایی و…

لطف و کرم و طبع وفاجو داری

لطف و کرم و طبع وفاجو داری هر چیز که داری همه نیکو داری بی‌پرده به چشم عاشقان جلوه‌گری گر هژده هزار پرده بر رو…

فیاض ازل که بزم هستی آراست

فیاض ازل که بزم هستی آراست جام سخن از می معانی پیر است تا تلخی می مذاق جان را نگزد از شکّر شکر خویش کردش…

دور افکندن نشانة خواستن است

دور افکندن نشانة خواستن است ویران کردن برای آراستن است پستت کردند تا بلندی طلبی افتادن دانه بهر برخاستن است

در شوره زمین تاک نشاید کشتن

در شوره زمین تاک نشاید کشتن غیر از خس و خاشاک نشاید کشتن جز در دل پاکان مفکن تخم امید کاین دانه به هر خاک…

جز مدح علی نمی‌توانم گفتن

جز مدح علی نمی‌توانم گفتن جز این گوهر نمی‌توانم سفتن گر صیقل مدحش نبود گرد ملال ز آیینه دل نمی‌توانم رفتن

بیمارم و آن نیم که یک جا افتم

بیمارم و آن نیم که یک جا افتم می‌گردم و هر کجا رسم وا افتم از ضعف چنان شدم که در سینه دلم گر یاد…

ای بی‌نم جود تو همه بحر سراب

ای بی‌نم جود تو همه بحر سراب بی‌نور وجودت همه معموره خراب عالم همه از تو لاف هستی زده‌اند چون سایه ز آفتاب و چون…

امروز به روی کار آبی دارم

امروز به روی کار آبی دارم کز خوی تو وعده عتابی دارم منّت‌کش خور نیم که از عکس رخت در هر بن موی آفتابی دارم

هر دل که به اسرار جلی گرم بود

هر دل که به اسرار جلی گرم بود پشتش به نبی و به ولی گرم بود دم سردی روزگار سردش نکند آنرا که دل از…

لطف تو به ما نه این چنین می‌بایست

لطف تو به ما نه این چنین می‌بایست دشنام تو شیرین‌تر ازین می‌بایست با روی ترش تبسّمی هم جا داشت بیمار ترا سکنجبین می‌بایست

غم نیست گر از درد غم افتاده شوم

غم نیست گر از درد غم افتاده شوم غم آن باشد که از غم آزاده شوم هر لحظه از آن شکست دل پیوندم تا بهر…

دنیا گردیست بر رخ شاهد دین

دنیا گردیست بر رخ شاهد دین خواهنده دنیا نبود مرد یقین این گرد ز رخساره دینت بزدای و آنگاه مراد خود درین آینه بین

در سایه سرو قدت ای مایه ناز

در سایه سرو قدت ای مایه ناز از بهر وصال دل حسرت پرداز خواهم شبکی چون شب هجران بی‌صبح با فرصتکی چون سر زلف تو…

چشمان تو در فتنه‌گری یکدله‌اند

چشمان تو در فتنه‌گری یکدله‌اند تاراج‌گر متاع صد قافله‌اند خط تو غبار دارد از زلف مدام با آنکه چو بنگری ز یک سلسله‌اند

بی‌شرع ره خدا نشاید رفتن

بی‌شرع ره خدا نشاید رفتن بی‌جاده به هیچ جا نشاید رفتن در بادیه‌ای که راه و بیراه یکی‌ست ره بی‌ پی‌رهنما نشاید رفتن

ای آنکه به چهره کمتر از باغ نیی

ای آنکه به چهره کمتر از باغ نیی در دل سیهی چو لالهٔ داغ نیی از جستن صیدی چون من از بند غمت داغم من…

آمد سر زلف بند بند افکنده

آمد سر زلف بند بند افکنده چین در خم طرّه ی کمند افکنده هر عقده که برداشته از کار دلی بر گوشه ابروی بلند افکنده

هر چند نیارم آمدن در بر تو

هر چند نیارم آمدن در بر تو از ضعف فتاده‌ام به خاک در تو شادم که به کام دل توانم گردید در زیر لب آهسته…

گر سایه نداشت همره آن شمع یقین

گر سایه نداشت همره آن شمع یقین گویم به تو سرّ آن به برهان مبین او سایة حق است و بود ظاهر این کز سایه…

عمری شده تا ز خیل مهجورانیم

عمری شده تا ز خیل مهجورانیم نزدیک نشسته‌ایم و از دورانیم بیننده ز بس کمست، مانند عصا محتاج به دستگیری کورانیم

دنیا چاهی است نزد دانا بی‌ته

دنیا چاهی است نزد دانا بی‌ته طول امل است ریسمان این چه هر چند بود جامه عمر تو دراز بر قامت طول امل آید کوته

در دل هیچم ز خیر و شر درناید

در دل هیچم ز خیر و شر درناید در کلبه من پرتو خور درناید پرویزن حسن است مژه در نظرم تا هر چه بد است…

جانا چو گل شکفته بی‌شرم مباش

جانا چو گل شکفته بی‌شرم مباش بر هم زن نام و ننگ و آزرم مباش چون آینه روی دل به هر کس منما خورشید صفت…

بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست

بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست بگذار هوای دل، شهادت اینست برخیز ز عادت ار سعادت طلبی در ملّت عشق خرق عادت اینست

ای آنکه دو لب به نشئه مل داری

ای آنکه دو لب به نشئه مل داری شیرین دهنی چون غنچه گل داری معشوقی و عاشقانه می‌خوانی شعر با آنکه گلی، زبان بلبل داری

آمد به من از تو مصرعی چند بلند

آمد به من از تو مصرعی چند بلند دل را زشکفتگی شکر خند بلند اینست سخن نه آنکه از کوچه لفظ معنی زند از تنگی…

یارب گره غفلتم از دل بگشای

یارب گره غفلتم از دل بگشای گرد هوسم ز چهره جان بزدای چون آینه‌ام ز زنگ هستی برهان هیچم کن و پس هر آنچه هستی…

هر چند که کعبه راست فضلی کامل

هر چند که کعبه راست فضلی کامل در خاک نجف مرا به آید منزل در پیش من از کعبه نکوتر نجفست کان قبلة تن باشد…

گر مشکل حشر بر تو مفتوح شود

گر مشکل حشر بر تو مفتوح شود تو نوح و تن تو کشتی نوح شود امروز چنین که روح تو تن شده است فردا چه…

عشق است میی که ساقیش عرفانست

عشق است میی که ساقیش عرفانست بی‌دست و پیاله دل به دل گردانست فیّاض به درد عشق خو کن کاین درد درمان هزار درد بیدرمانست

دنیا آن به که خواجه پاکش بخورد

دنیا آن به که خواجه پاکش بخورد ورنه به فسون دیوِ هلاکش بخورد دانه بنما گر نخورد خاک زمین روزی دو سه نگذرد که خاکش…

در روی تو کافتاب انور آمد

در روی تو کافتاب انور آمد گر زلف بشد خط معنبر آمد رخ مصحف خوبی بود و در مصحف هر آیه که نسخ گشت بهتر…

ترک هوسات خام می‌باید کرد

ترک هوسات خام می‌باید کرد فکری پی ننگ و نام می‌باید کرد ز آغاز به انجام رسیدن سهلست این دایره را تمام می‌باید کرد

بی‌ذوق نشاید ره معنی رفتن

بی‌ذوق نشاید ره معنی رفتن نتوان این راه را به دعوی رفتن هر چند که حرف راه منزل گویی زان راه به منزل نرسی بی‌رفتن

ای آرزوی دل غم اندود بیا

ای آرزوی دل غم اندود بیا ای مرهم جان ناله فرسود بیا رفتی چو به بزم غیر پر دیر مکن از دست مبادا که روی،…

اکنون که شد از عید گلستان خندان

اکنون که شد از عید گلستان خندان طفلان ز چه باشند به مکتب گریان آزادی طفل باشد این فصل چنان کازاد کنند یوسفی از زندان

یک ره سوی دل که لوح جانست ببین

یک ره سوی دل که لوح جانست ببین خورشید ازین ذرّه عیانست ببین رویی که در آرزوش چشمی همه تن این آینه هم در تو…

هر چند که دور از درت می‌گردم

هر چند که دور از درت می‌گردم برگرد دل ستمگرت می‌گردم چون معنی دوری که به خاطر گردد دورم ز تو و گرد سرت می‌گردم

گر زانکه ز گفتگوی درس اسرار

گر زانکه ز گفتگوی درس اسرار بر خاطر نازک تو باشد آزار تو معدن فضلی و بود معدن را آزار ز دست گنج خواهان بسیار

صد شکر که آهوی ترا صید شدم

صد شکر که آهوی ترا صید شدم بر هم زن زهد و آفت شید شدم زلف تو مرا ز دین و دنیا برهاند در دام…

دلگیر بود ناله بلبل بی‌تو

دلگیر بود ناله بلبل بی‌تو پر دردسرست نشئه مل بی‌تو بی‌تاب بود طرّه سنبل بی‌تو نوبر نکند شکفتگی گل بی‌تو

در آرزوی وصال آن خوشرفتار

در آرزوی وصال آن خوشرفتار زان‌رو که خلا محال باشد هر بار خلوتگه دیده از همه پردازم شاید که به دیده‌ام درآید ناچار

تا مرد مجرّد از من و ما نبود

تا مرد مجرّد از من و ما نبود از بهر سلوک او مهیّا نبود تریاکی عادتی، عجب نیست ترا گر باده تحقیق گوارا نبود

بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم

بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم در کشور پوست تخت شاهی داریم گنجینه نیستی پرست از همه چیز در کیسة فقر هر چه خواهی داریم

آهم ز دل زبانه فرسود نشست

آهم ز دل زبانه فرسود نشست از بوتة خارِ هستیم دود نشست ماننده خار خشک در گلخن عشق زودم آتش گرفت و هم زود نشست

اصحاب پیمبر ارچه نورند و هُدا

اصحاب پیمبر ارچه نورند و هُدا هر یک سوی آخرت رهی‌اند جدا لیکن شه مردان علی عالیقدر راهیست که راست می‌رود تا به خدا

یارب نفس گرم ثنا سنجم ده

یارب نفس گرم ثنا سنجم ده وز درد طلب راحت هر رنجم ده از خویش تهی کن وز خویشم پر کن ویرانه کن و در…

هر چند که دل لبالب از نور خداست

هر چند که دل لبالب از نور خداست لیکن به مثل قطره کجا بحر کجاست؟ داند نظری کو به حقیقت بیناست کابینه اناالعکس اگر گفت؟…

گر دل ز فروغ عشق پیرایه کند

گر دل ز فروغ عشق پیرایه کند فردوس ز خاک پاش سرمایه کند این دانه که در زمین تن افکندند گر برخیزد بر آسمان سایه…

صد شکر که آن سرو‌‌ چمن باز آمد

صد شکر که آن سرو‌‌ چمن باز آمد وان ماه سفر کرده من باز آمد امروز مگر روز قیامت شده است کان جان ز تن…

دل یافت حیات ابد از خدمت فیض

دل یافت حیات ابد از خدمت فیض جان زندة جاوید شد از صحبت فیض جز وحشتم از خلق جهان نفزاید تا انس لقب داد به…

در پیش کسی که علم و دانش بابست

در پیش کسی که علم و دانش بابست توفیق مهیّا شدن اسبابست اسباب چو جمع شد دگر کار از تست توفیق برای سفرت مهتابست

تا نیش زبانم رگ اندیشه گشود

تا نیش زبانم رگ اندیشه گشود غارت‌زده ی دو کونم از گفت و شنود از شومی یک زبان به بادش دادم نقدی که ز پنج…

باید به لباس نیستی هست شدن

باید به لباس نیستی هست شدن بر پا بودن ولیک از دست شدن سر رشته به کف داشتن و مست شدن اندازِ بلند کردن و…

آنم که ز خرّمی دلم را عارست

آنم که ز خرّمی دلم را عارست وز عادت من خوی طرب بیزارست بی‌حاصل از آن شدم که بختم پرورد نخلی که به سایه پرورد…

اسرار نهان فاش نباید گفتن

اسرار نهان فاش نباید گفتن جز حیرت سامع نفزاید گفتن هر چند که آیینه جدا نیست ز عکس لیک آینه را عکس نشاید گفتن

وقت است که ترک پیر و استاد دهیم

وقت است که ترک پیر و استاد دهیم آموخته‌ها را همه از یاد دهیم با جام می دو ساله در میکده‌ها ناموس هزار ساله بر…

هر چند کنی ز چرخ و انجم برهان

هر چند کنی ز چرخ و انجم برهان نتوان به خدا رسید جز از عرفان گر زیر و زبر، سواد روشن سازد بی‌معنی قرآن نشوی…

گر بی‌عمل از علم کسی بهره ندید

گر بی‌عمل از علم کسی بهره ندید از علم ولی قفل عمل راست کلید علمست چو چشم، و پا عمل، اندر راه تا چشم ندید…

شرعست سپهری که نیابی خطرش

شرعست سپهری که نیابی خطرش وز رجم نیابند شیاطین گذرش خورشید درو نبی و ماهست بتول اولاد نبی بروج اثنا عشرش

دل را ز می عشق تو بیهش کردیم

دل را ز می عشق تو بیهش کردیم یکباره چراغ عقل خامش کردیم صد مایه دانش فلاطونی را خواندیم و بیاد تو فرامش کردیم

دامن ز تعلقات دنیا برچین

دامن ز تعلقات دنیا برچین در دامگه فریب این زن منشین چندانکه نیاز بیش نازش بیش است یک ناز کن و نیاز پی در پی…

تب، رو به من از غایت بی‌شرمی کرد

تب، رو به من از غایت بی‌شرمی کرد وز تاب تب استخوان من نرمی کرد تنها نگذاشت یک دمم تا به سحر ممنون‌ تبم که…

با عشق هوس سوز غم کام کجا

با عشق هوس سوز غم کام کجا این دانه ببین کجا و این دام کجا ترطیب دماغ عشق چیز دگرست سودای تو و روغن بادام…

آنرا که خبر ز عالم راز رسید

آنرا که خبر ز عالم راز رسید در گوش سر از لُبّ دل آواز رسید از عالم آغاز به انجام آمد باز از ره انجام…

از ناز قضا چو چهرة حسن آراست

از ناز قضا چو چهرة حسن آراست تشریف حیا به قدّ عشق آمد راست گر این دو نگهبان نبود از چپ و راست بس دود…

وصل است متاعی که به دیدن نرسد

وصل است متاعی که به دیدن نرسد این شهد تمنّا به چشیدن نرسد کامی به هوای حسرتش خوش می‌دار کاین میوه لطیفست به چیدن نرسد

نوروز شد و یار به من بست گرو

نوروز شد و یار به من بست گرو کز داغ کهن به دل نماند پرتو گفتم که ندارم چه شود پس گفتا خوش باش که…

گاهی ز نبی گه ز ولی می‌گویم

گاهی ز نبی گه ز ولی می‌گویم گه نادعلی سینجلی می‌گویم نُه پردة چرخ ترسم از هم بدرد چون از سر درد یا علی می‌گویم

سعی تو کلید قفل مشکل نشود

سعی تو کلید قفل مشکل نشود تقدیر به تدبیر تو باطل نشود گر هر دو جهان خواسته باشند چه سود چیزی که خدا نخواست حاصل…

درد تو تلافی تن آسانی‌هاست

درد تو تلافی تن آسانی‌هاست عشق تو کفارة مسلمانی‌هاست اندازة همّت پریشانان است زلف تو که معراج پریشانی‌هاست

خورشید چو ذرّه آرزوی تو کند

خورشید چو ذرّه آرزوی تو کند گردون شب و روز جستجوی تو کند گُل در تو نمی‌رسد به خوبی هر چند در خلوتِ غنچه مشق…

تا کی هدف بوده و نابوده شوی

تا کی هدف بوده و نابوده شوی ترسم در زیر بار فرسوده شوی تا چند به دوش خود کشیدن خود را بردار ز خود دست…

با خلق جهان غیر نزاعی نبود

با خلق جهان غیر نزاعی نبود روزی نبود که اختراعی نبود فیّاض بساط مهر برچین کامروز کاسدتر ازین جنس متاعی نبود

آنانکه رهی به عالم دل دارند

آنانکه رهی به عالم دل دارند از صحبت جسم پای در گل دارند بی‌جاده گر افتند به ره عیب مکن در گمشدگی رهی به منزل…

از پیش من ای ماه جهان گرد مرو

از پیش من ای ماه جهان گرد مرو وی غنچه نازِ نازپرورد مرو در عشق تو با من نفسی بیش نماند یک لحظه غنیمت است،…

یارب کشتم به وصل حاصل برسان

یارب کشتم به وصل حاصل برسان وز عشق خودم چاشنی دل برسان تا چند مجاز بی‌حقیقت باشم در راه شدم پیر به منزل برسان

نوروز شد و شکفت گلزار هوس

نوروز شد و شکفت گلزار هوس گفتن به تو ای معلّم هرزه نفس بر نوگل من جفا و بیرحمی بس گل را به قفس نگه…

کردم برِ نامحرم اگر داد از تو

کردم برِ نامحرم اگر داد از تو داد از تو بتا و داد و بیداد از تو محتاج به محرمم چرا می‌کردی تا کار به…

سرگشتة اوّلم به آخر نرسم

سرگشتة اوّلم به آخر نرسم درماندة باطنم به ظاهر نرسم با آنکه خیالی شده‌ام در غم تو داغم که چرا ترا به خاطر نرسم

دل بست به خود تارِ تعلّق ز نخست

دل بست به خود تارِ تعلّق ز نخست عقل آمد و این علاقه شد اندکست آویخته بودیم به یک پا عمری عشق آمد و این…

حسرت غم دیرینه دوا نتوانست

حسرت غم دیرینه دوا نتوانست غم نیز به عهد خود وفا نتوانست جز زلف بتان که سایه‌اش کم نشود کس فکر پریشانی ما نتوانست

تا کی فیّاض ترک مستی تا کی!

تا کی فیّاض ترک مستی تا کی! زاهد چو نیی تو، بت‌پرستی تا کی! این بار گران زور دگر می‌خواهد عجز تو و طمطراق هستی…

با راه صواب از خطا می‌گردیم

با راه صواب از خطا می‌گردیم هر چند که رفته‌ایم وا می‌گردیم او در دل و ما در طلبش کوی به کوی معشوق کجا و…

آنرا که به اوصاف تو دید دگرست

آنرا که به اوصاف تو دید دگرست از لطف تو هر لحظه نوید دگرست با طاعت ما روی بهی نیست ولی ما را به جناب…

از مکرِ خرد ز حد فزون می‌ترسم

از مکرِ خرد ز حد فزون می‌ترسم وز حیلة عقل ذوفنون می‌ترسم گفتی به خرد مگر ترا دشمنی است نه نه که ز نفرین جنون…

هم گریه من ز چشم مست دگریست

هم گریه من ز چشم مست دگریست هم خنده ز لعل می‌پرست دگریست القصّه مرا چو صورت آیینه هم گریه و هم خنده به دست…

من داغ علی به هیچ مرهم ندهم

من داغ علی به هیچ مرهم ندهم خاک در او به آب زمزم ندهم خاک در او ذخیره دارم در چشم این خاک به خون…

کی جانب هند روی نیکو آرم

کی جانب هند روی نیکو آرم من نیستم آنکه رو به هندو آرم از یک هندوی بخت خود دل تنگم در عالم هندوان چسان رو…

زرگر پسری که حسن ازو می‌نازد

زرگر پسری که حسن ازو می‌نازد در راه غمش عشق روان می‌بازد یکرنگی زر از آن کند مهر منیر در بوته مهر او مگر بگدازد