رباعیات فیاض لاهیجی
هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم
هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم از خون جگر دهد می نوشم چشم مینوشد و چشم خون مرا میبیند یعنی که ز بد همیشه…
مشهور به عشق تو ستمگر گشتم
مشهور به عشق تو ستمگر گشتم حرف غم عشق تو مکرّر گشتم میناز که مثل تو ندیدم هر چند دفترچه حسن را سراسر گشتم
فیّاض کجایی که مرا حال خوشست
فیّاض کجایی که مرا حال خوشست در عشق ویم ماه خوش و سال خوشست در محنتم ایّام شب تیره نکوست در آتشم احوال پر و…
رمزی ز قضا و قدرت میگویم
رمزی ز قضا و قدرت میگویم وز مسئلة خیر و شرت میگویم تدبیر رهست از تو و لغزش از پا زین بحر شگرف این قدرت…
در گلشن عشق خرمی نایابست
در گلشن عشق خرمی نایابست خار و گلش از تشنه لبی سیرابست با غنچه گل در ته یک پیراهن پژمردگی و شکفتگی در خوابست
چون عقل قبولم نکند دردم من
چون عقل قبولم نکند دردم من چون نفس زبونم نکند مردم من عشقم که قبول طبع ناکس نشوم پیدا کن قدر مرد و نامردم من
تا چند ز کس تاب جفا آرد کس
تا چند ز کس تاب جفا آرد کس گفتم به تو بس جفا و، بیرحمی، بس آخر تن و جان خستهای چند کشد در عشق…
ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش
ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش چون گل نفسی برآور و سرخوش باش هر چند سبکبارتری کم خطری تو باد شو و گو دو…
آن مه که به لب چشمه کوثر دارد
آن مه که به لب چشمه کوثر دارد وز باده ناز نشئه در سر دارد ابروی زمانه پر ز چین میگردد لب از لب خندهگر…
یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست
یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست ننشسته، به من فتنهگری در پیوست مهری که نداشت در دل از من برداشت عهدی که…
هستی همه گرچه هست از فیض اله
هستی همه گرچه هست از فیض اله هستیِّ پس از فنا بود خاطرخواه هر چند که خلعت همه از شاه بود ممتاز بود قبای پوشیده…
مرگم ز ره هلاک برمیدارد
مرگم ز ره هلاک برمیدارد وین خرمنِ پاک پاک برمیدارد دستم ز علایق بدن میگسلد یکباره مرا ز خاک برمیدارد
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ زین بلهوسان کناره به صد فرسنگ من شیشه و این سگ روشان سنگدلند صورت نپذیرد الفت شیشه و سنگ
دیروز که آن شکر لب از ما رنجید
دیروز که آن شکر لب از ما رنجید میکرد زبان عتاب و لب میخندید بر سینة مجروح اسیران بلا آن میزد زخم و این نمک…
در کشور فضل کرده یزدانت صدر
در کشور فضل کرده یزدانت صدر خورشید برِ تو گه هلال و گه بدر سرتاسر آفاق ترا بنده سزد افسوس که ماندهای تو مجهولالقدر
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن مردی نبود شکستن و وارستن سهلست شکست شیشه از سنگ ولی سخت است به سنگ خوردن و نشکستن
تا داغ غم عشق تو بر جان دارم
تا داغ غم عشق تو بر جان دارم صد چاک به دل دست و گریبان دارم طوفانم اگر ز دیده خیزد چه عجب در دیده…
ای راحت جان غصّه پرورد بیا
ای راحت جان غصّه پرورد بیا وی صیقل خاطر پر از گرد بیا از درد دل خستهدلان بیخبری مردیم ز دوری تو بیدرد، بیا
آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش
آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش سر از خم نه سپهر برکرد به عرش جبریل چگونه آمد از عرش به زیر؟ ذات…
هر گاه که آن زهره جبین میرقصد
هر گاه که آن زهره جبین میرقصد از بسکه لطیف و دلنشین میرقصد از بهر نثار سروِ قدش همه را دل در بر و جان…
ماییم که بیتکلّفیها فن ماست
ماییم که بیتکلّفیها فن ماست در چار سوی گذشتگی مسکن ماست رندی و نظربازی و مستی و جنون ناموس هزار کار در گردن ماست
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن این ره بگذار و راه دیگر سر کن یک عمر ز زهد کله خشکی دیدی یک دم…
رفتی رفتی ز پیشم ای جان رفتی
رفتی رفتی ز پیشم ای جان رفتی چون صبح طرب ز شام هجران رفتی آلودگی صحبت ما ننگت بود چون شعله ز ما کشیده دامان…
در کفر و در اسلام دری باز نبود
در کفر و در اسلام دری باز نبود عشق آمد و درهای فرو بسته گشود یک ذرّه چنانکه مینمودیم نهایم عشق آمد و آن چنانکه…
چون در شب معراج نبی همّت بست
چون در شب معراج نبی همّت بست بگسست ز نیستی به هستی پیوست او سایه ایزدست و اینست عجب کاین سایه به آفتاب همدوش نشست
تا پا سر زلفت از سر دوش کشید
تا پا سر زلفت از سر دوش کشید خظ حلقه بندگیت در گوش کشید دادی به دم خیرهنگاهان خود را تا آینهات تنگ در آغوش…
ای شعله ز دست خوی بیدادگرت
ای شعله ز دست خوی بیدادگرت میسوزم و هیچ نیست از من خبرت گفتی که چو پروانه چه گردی گردم میگردم قربان سرت گرد سرت
آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمن
آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمن از فیض وجود اوست گیتی گلشن خورشید اگر چه هست در ابر نهان از نور وی ست…
هر کس که چو من سری به دردش دارد
هر کس که چو من سری به دردش دارد در ناله گرم و آه سردش دارد از عارضه نیست زردی رنگ رخش همچشمی آفتاب زردش…
ما خاک وجود خویش را زر نکنیم
ما خاک وجود خویش را زر نکنیم خود را با خاک تا برابر نکنیم ما را به در دوست وجودی ننهند تا سر ز گریبان…
فیاض ترا لاف حرامست هنوز
فیاض ترا لاف حرامست هنوز طرز سخن تو ناتمامست هنوز شعر تو چو میوهای که نورس باشد رنگین شده است لیک خامست هنوز
دیده به وصال جز به دیدن نرسد
دیده به وصال جز به دیدن نرسد از ناله و پیغام شنیدن نرسد هر چند که فریاد زند میوهفروش در کام اثری جز بچشیدن نرسد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد از بیخبری که ره به اسباب نبرد باید سببی گرچه سببساز خداست بیدلو ورسن ز چاه کس…
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود وز غمزه تبسم آشتی سیر شود تیر نگهش بال غضب بگشاید جوهر گره ابروی شمشیر شود
تا چند به فکر خودپرستی بودن!
تا چند به فکر خودپرستی بودن! باید یک چند محو مستی بودن بر نیستیی زن که سبکبار شوی تا کی در زیر بار هستی بودن
ای دوست که با چهره زردیم از تو
ای دوست که با چهره زردیم از تو چون ناله خود تمام دردیم از تو کاری که گمان نبود دیدیم از خویش صبری که نداشتیم…
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت وز تاب تب جسم تو جانم میسوخت زان تب که شب دوش ترا داشت به رنج مغزی که…
هر کس که تعلّقش به هستی بیش است
هر کس که تعلّقش به هستی بیش است گر بگذرد از خویش به جای خویش است تا هست، گذشتن هنرِ درویش است وقتی که نباشد…
ماه رمضان عجب مه روحفزاست
ماه رمضان عجب مه روحفزاست آثار لطایف اندرین مه پیداست رنگ همه چون رنگ نقاهت ز چه روست گر نه رمضان مزیل امراض خطاست!
فیّاض دگر عشق عبارت دادست
فیّاض دگر عشق عبارت دادست توفیق رواج کار و بارت دادست کفّارة توبهای که کردی به خزان این توبه شکستن بهارت دادست
دورم ز تو ای نگار خاکم بر سر
دورم ز تو ای نگار خاکم بر سر سیلی خور روزگار خاکم بر سر از شعله جدا چو اخگرم زنده هنوز خاکم بر سر هزار…
در عهد تو حسن را زکاتی نبود
در عهد تو حسن را زکاتی نبود پیمان و وفای را ثباتی نبود سهلست اگر روی ز من گردانی این هم خالی ز التفاتی نبود
چون برق نگاه تو به من میتازد
چون برق نگاه تو به من میتازد رخساره جان رنگ عدم میبازد گر نازش من به تست یارب چه عجب آیینه به آیینه نما مینازد
تا از سر مرد عقل بیرون نشود
تا از سر مرد عقل بیرون نشود در وادی غم پیرو مجنون نشود دردی که نداری نتوان بر خود بست تا خون نخوری اشک تو…
ای عشق بیا که سخت بیدردم من
ای عشق بیا که سخت بیدردم من بیدرد تو در آتشم و سردم من چون زردی چهره سرخ روئیست مرا گر بیتو به خون غوطه…
آن خاتم انبیا نبّی مرسل
آن خاتم انبیا نبّی مرسل بر جمله مقدّم است در علم ازل هر چند نتیجه هست آخر ز قیاس در قصد چو بنگرند باشد اول
هر دل که هوای عالم راز کند
هر دل که هوای عالم راز کند باید گره علاقه را باز کند دام است تعلّقات دنیایی ، دام! در دام چگونه مرغ پرواز کند!
ما بر در دوست بیدلایل رفتیم
ما بر در دوست بیدلایل رفتیم از راه فتادیم و به منزل رفتیم ساحلطلبان غرقة گرداب شدند ما از ره گرداب به ساحل رفتیم
فیّاض بیا که عشق بارت دادست
فیّاض بیا که عشق بارت دادست وز فتنه عقل زینهارت دادست مردانه بیا از سر هستی بگذر کاین دجله پر زور گذارت دادست
دورم افکند چرخ اگر زان خورشید
دورم افکند چرخ اگر زان خورشید گویا که کمال بنده در دوری دید دیدی که نکرد ماه تحصیل کمال تا دوریش از مهر به غایت…
در عشق تو، خون، چشم تر من نگذاشت
در عشق تو، خون، چشم تر من نگذاشت یک قطره نم اندر جگر من نگذاشت جز داغ، کسی دست به دستم نرساند جز درد، کسی…
چشم سیه یار نپرسی حالم؟
چشم سیه یار نپرسی حالم؟ بیمارم و یک بار نپرسی حالم؟ بیماران حال یکدگر میپرسند ای نرگس بیمار نپرسی حالم؟
بینم چو وفا ز بیوفایی ترسم
بینم چو وفا ز بیوفایی ترسم در روز وصال از جدایی ترسم مردم همه از روز جدایی ترسند جز من که ز روز آشنایی ترسم
ای خواجه تو میروی و دنیا ماند
ای خواجه تو میروی و دنیا ماند بیچاره تنت به گور تنها ماند سرمایه عمر چون به جا هیچ نماند سودی ندهد که مال بر…
امروز که دیدار تو ما را عیدست
امروز که دیدار تو ما را عیدست از داغ تو سینه گلشن امیّدست گلگونة روی تو ز خون دل ماست ورنه زردی لازمة خورشیدست
هر دل که نداشت نور دانشمندی
هر دل که نداشت نور دانشمندی از زهد و ریاضتش نشد خرسندی مرغی که به سوی شاخ بایدش پرید زینش چه که پا گشایی و…
لطف و کرم و طبع وفاجو داری
لطف و کرم و طبع وفاجو داری هر چیز که داری همه نیکو داری بیپرده به چشم عاشقان جلوهگری گر هژده هزار پرده بر رو…
فیاض ازل که بزم هستی آراست
فیاض ازل که بزم هستی آراست جام سخن از می معانی پیر است تا تلخی می مذاق جان را نگزد از شکّر شکر خویش کردش…
دور افکندن نشانة خواستن است
دور افکندن نشانة خواستن است ویران کردن برای آراستن است پستت کردند تا بلندی طلبی افتادن دانه بهر برخاستن است
در شوره زمین تاک نشاید کشتن
در شوره زمین تاک نشاید کشتن غیر از خس و خاشاک نشاید کشتن جز در دل پاکان مفکن تخم امید کاین دانه به هر خاک…
جز مدح علی نمیتوانم گفتن
جز مدح علی نمیتوانم گفتن جز این گوهر نمیتوانم سفتن گر صیقل مدحش نبود گرد ملال ز آیینه دل نمیتوانم رفتن
بیمارم و آن نیم که یک جا افتم
بیمارم و آن نیم که یک جا افتم میگردم و هر کجا رسم وا افتم از ضعف چنان شدم که در سینه دلم گر یاد…
ای بینم جود تو همه بحر سراب
ای بینم جود تو همه بحر سراب بینور وجودت همه معموره خراب عالم همه از تو لاف هستی زدهاند چون سایه ز آفتاب و چون…
امروز به روی کار آبی دارم
امروز به روی کار آبی دارم کز خوی تو وعده عتابی دارم منّتکش خور نیم که از عکس رخت در هر بن موی آفتابی دارم
هر دل که به اسرار جلی گرم بود
هر دل که به اسرار جلی گرم بود پشتش به نبی و به ولی گرم بود دم سردی روزگار سردش نکند آنرا که دل از…
لطف تو به ما نه این چنین میبایست
لطف تو به ما نه این چنین میبایست دشنام تو شیرینتر ازین میبایست با روی ترش تبسّمی هم جا داشت بیمار ترا سکنجبین میبایست
غم نیست گر از درد غم افتاده شوم
غم نیست گر از درد غم افتاده شوم غم آن باشد که از غم آزاده شوم هر لحظه از آن شکست دل پیوندم تا بهر…
دنیا گردیست بر رخ شاهد دین
دنیا گردیست بر رخ شاهد دین خواهنده دنیا نبود مرد یقین این گرد ز رخساره دینت بزدای و آنگاه مراد خود درین آینه بین
در سایه سرو قدت ای مایه ناز
در سایه سرو قدت ای مایه ناز از بهر وصال دل حسرت پرداز خواهم شبکی چون شب هجران بیصبح با فرصتکی چون سر زلف تو…
چشمان تو در فتنهگری یکدلهاند
چشمان تو در فتنهگری یکدلهاند تاراجگر متاع صد قافلهاند خط تو غبار دارد از زلف مدام با آنکه چو بنگری ز یک سلسلهاند
بیشرع ره خدا نشاید رفتن
بیشرع ره خدا نشاید رفتن بیجاده به هیچ جا نشاید رفتن در بادیهای که راه و بیراه یکیست ره بی پیرهنما نشاید رفتن
ای آنکه به چهره کمتر از باغ نیی
ای آنکه به چهره کمتر از باغ نیی در دل سیهی چو لالهٔ داغ نیی از جستن صیدی چون من از بند غمت داغم من…
آمد سر زلف بند بند افکنده
آمد سر زلف بند بند افکنده چین در خم طرّه ی کمند افکنده هر عقده که برداشته از کار دلی بر گوشه ابروی بلند افکنده
هر چند نیارم آمدن در بر تو
هر چند نیارم آمدن در بر تو از ضعف فتادهام به خاک در تو شادم که به کام دل توانم گردید در زیر لب آهسته…
گر سایه نداشت همره آن شمع یقین
گر سایه نداشت همره آن شمع یقین گویم به تو سرّ آن به برهان مبین او سایة حق است و بود ظاهر این کز سایه…
عمری شده تا ز خیل مهجورانیم
عمری شده تا ز خیل مهجورانیم نزدیک نشستهایم و از دورانیم بیننده ز بس کمست، مانند عصا محتاج به دستگیری کورانیم
دنیا چاهی است نزد دانا بیته
دنیا چاهی است نزد دانا بیته طول امل است ریسمان این چه هر چند بود جامه عمر تو دراز بر قامت طول امل آید کوته
در دل هیچم ز خیر و شر درناید
در دل هیچم ز خیر و شر درناید در کلبه من پرتو خور درناید پرویزن حسن است مژه در نظرم تا هر چه بد است…
جانا چو گل شکفته بیشرم مباش
جانا چو گل شکفته بیشرم مباش بر هم زن نام و ننگ و آزرم مباش چون آینه روی دل به هر کس منما خورشید صفت…
بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست
بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست بگذار هوای دل، شهادت اینست برخیز ز عادت ار سعادت طلبی در ملّت عشق خرق عادت اینست
ای آنکه دو لب به نشئه مل داری
ای آنکه دو لب به نشئه مل داری شیرین دهنی چون غنچه گل داری معشوقی و عاشقانه میخوانی شعر با آنکه گلی، زبان بلبل داری
آمد به من از تو مصرعی چند بلند
آمد به من از تو مصرعی چند بلند دل را زشکفتگی شکر خند بلند اینست سخن نه آنکه از کوچه لفظ معنی زند از تنگی…
یارب گره غفلتم از دل بگشای
یارب گره غفلتم از دل بگشای گرد هوسم ز چهره جان بزدای چون آینهام ز زنگ هستی برهان هیچم کن و پس هر آنچه هستی…
هر چند که کعبه راست فضلی کامل
هر چند که کعبه راست فضلی کامل در خاک نجف مرا به آید منزل در پیش من از کعبه نکوتر نجفست کان قبلة تن باشد…
گر مشکل حشر بر تو مفتوح شود
گر مشکل حشر بر تو مفتوح شود تو نوح و تن تو کشتی نوح شود امروز چنین که روح تو تن شده است فردا چه…
عشق است میی که ساقیش عرفانست
عشق است میی که ساقیش عرفانست بیدست و پیاله دل به دل گردانست فیّاض به درد عشق خو کن کاین درد درمان هزار درد بیدرمانست
دنیا آن به که خواجه پاکش بخورد
دنیا آن به که خواجه پاکش بخورد ورنه به فسون دیوِ هلاکش بخورد دانه بنما گر نخورد خاک زمین روزی دو سه نگذرد که خاکش…
در روی تو کافتاب انور آمد
در روی تو کافتاب انور آمد گر زلف بشد خط معنبر آمد رخ مصحف خوبی بود و در مصحف هر آیه که نسخ گشت بهتر…
ترک هوسات خام میباید کرد
ترک هوسات خام میباید کرد فکری پی ننگ و نام میباید کرد ز آغاز به انجام رسیدن سهلست این دایره را تمام میباید کرد
بیذوق نشاید ره معنی رفتن
بیذوق نشاید ره معنی رفتن نتوان این راه را به دعوی رفتن هر چند که حرف راه منزل گویی زان راه به منزل نرسی بیرفتن
ای آرزوی دل غم اندود بیا
ای آرزوی دل غم اندود بیا ای مرهم جان ناله فرسود بیا رفتی چو به بزم غیر پر دیر مکن از دست مبادا که روی،…
اکنون که شد از عید گلستان خندان
اکنون که شد از عید گلستان خندان طفلان ز چه باشند به مکتب گریان آزادی طفل باشد این فصل چنان کازاد کنند یوسفی از زندان
یک ره سوی دل که لوح جانست ببین
یک ره سوی دل که لوح جانست ببین خورشید ازین ذرّه عیانست ببین رویی که در آرزوش چشمی همه تن این آینه هم در تو…
هر چند که دور از درت میگردم
هر چند که دور از درت میگردم برگرد دل ستمگرت میگردم چون معنی دوری که به خاطر گردد دورم ز تو و گرد سرت میگردم
گر زانکه ز گفتگوی درس اسرار
گر زانکه ز گفتگوی درس اسرار بر خاطر نازک تو باشد آزار تو معدن فضلی و بود معدن را آزار ز دست گنج خواهان بسیار
صد شکر که آهوی ترا صید شدم
صد شکر که آهوی ترا صید شدم بر هم زن زهد و آفت شید شدم زلف تو مرا ز دین و دنیا برهاند در دام…
دلگیر بود ناله بلبل بیتو
دلگیر بود ناله بلبل بیتو پر دردسرست نشئه مل بیتو بیتاب بود طرّه سنبل بیتو نوبر نکند شکفتگی گل بیتو
در آرزوی وصال آن خوشرفتار
در آرزوی وصال آن خوشرفتار زانرو که خلا محال باشد هر بار خلوتگه دیده از همه پردازم شاید که به دیدهام درآید ناچار
تا مرد مجرّد از من و ما نبود
تا مرد مجرّد از من و ما نبود از بهر سلوک او مهیّا نبود تریاکی عادتی، عجب نیست ترا گر باده تحقیق گوارا نبود
بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم
بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم در کشور پوست تخت شاهی داریم گنجینه نیستی پرست از همه چیز در کیسة فقر هر چه خواهی داریم





