ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن

ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن پند من مینوش و فکر مردم مدهوش کن نوبهار است و صبوح و می زخم کن…

ساقی بجان جم میم اندر پیاله کن

ساقی بجان جم میم اندر پیاله کن بادام و قندم از لب و چشمت حواله کن در آب بسته آتش سیاله کن روان مرغولهای عنبر…

زلفت اصراری که در آزار مردم می‌کند

زلفت اصراری که در آزار مردم می‌کند رم ز زخم نیش او پیوسته کژدم می‌کند گر نه‌ای ضحاک جادو ای لب شیرین چرا مار زلفت…

زخم دل بهبود شد لعل نمک‌پاشی کجاست

زخم دل بهبود شد لعل نمک‌پاشی کجاست کشت زهدم ای حریفان رند قلاشی کجاست می‌کشد زاهد به ناچارم به سوی خانقاه کو سرای می‌کشان و…

زآن سرو زلف نافه بگشایم

زآن سرو زلف نافه بگشایم گو بخوانند خلق عطارم مدح مولا نیاید از درویش سگ خود ای علی تو بشمارم شهسوارا نه من شهید توام…

روزگاریست که کاری عجبم آمده پیش

روزگاریست که کاری عجبم آمده پیش من دوان از پی دل زپی دلبر خویش شوق آن سیب زنخدان بگلو گشته گره همچو طفلی که خورد…

رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفس

رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفس ورنه کی نالم که او داده مرا جا در قفس نالدم در سینه دل بی‌هم‌نفس از سوز…

دیده برهم ننهم جز به حضور اغیار

دیده برهم ننهم جز به حضور اغیار نکنم خواب مگر زیر خم تیغ نگار کام شیرین نکنم جز بغم تلخی عشق بزم رنگین نکنم جز…

دوست به خلوتگه دل برنشست

دوست به خلوتگه دل برنشست در به رخ خیل رقیبان ببست نوبت شادی بزن ای نوبتی کامدم آن دولت رفته به دست گرچه بود عقل…

دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتی

دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتی پی رضای بتان ترک خویشتن گفتی از این میانه تو را گوهر مراد که داد هزار گوهر غلتان…

دریغ و درد که جان را سر مهاجرت است

دریغ و درد که جان را سر مهاجرت است قمر ببر مه ما را سر مسافرت است مرا نه جاه و نه مالی بود نه…

در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون می‌شدی

در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون می‌شدی عقلم ز سر کردی برون ای کاش مجنون می‌شدی ای عشق عالم‌سوز من وی برق جان‌افروز…

در آبحلقه مستان زننگ و نام مترس

در آبحلقه مستان زننگ و نام مترس حریص دانه خالی زبند دام مترس اگر بمصر محبت غلام عشق شدی هزار یوسف مصرت شود غلام مترس…

خیز یک ساغر شراب بزن

خیز یک ساغر شراب بزن وز شط می بر آتش آب بزن این حجابات تن بسوزانی یکدو پیمانه بی حجاب بزن خاک میخانه است آب…

خنک آنقوم که در کف می روشن دارند

خنک آنقوم که در کف می روشن دارند بزم از شعله می وادی ایمن دارند تا بمیخانه چه رفتست که امشب مستان همه در مسجد…

خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرم

خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرم نتوانم دل از این نوسفران برگیرم گرچه خم شد چو کمان قامتم از پیری و ضعف میدواند سوی او…

حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتی

حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتی خطا کردی که این درد نهان با جان من گفتی گرفتم درد عشق از دل سپردم…

چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته

چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته دلم خون دیده‌ام خونبار شد آهسته آهسته تجلی کرد تا شمع رخت در سینه تنگم چو سینا…

چه اعتبار به سرو است چون تو در چمنی

چه اعتبار به سرو است چون تو در چمنی چه احتیاج به شمع است چون در انجمنی تو را که مشک ز مو نافه نافه…

چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسو ختن

چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسو ختن جادوی خون خواره چون آئینه ذات الفتن پرتو روی تو بر دل تافت و جان را…

جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد

جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد کاین جان بپای جانان قدر اینقدر ندارد در نوبهار عشقت ابریست بی طراوت تا ابر دیدگانم بر نوگلی…

تو را که یوسف اندر چهِ زنخدان است

تو را که یوسف اندر چهِ زنخدان است چه غم که صد چو منت مبتلای زندان است به دشت عشق ز بس تشنه‌کام گردیدم سراب…

تنها نه ترک بچه من تندخو بود

تنها نه ترک بچه من تندخو بود این خوی تند لازم روی نکو بود بلبل زدرد تست گل آگه فغان مکن آن به که کار…

تا که در حلقه زلف تو پناهی داریم

تا که در حلقه زلف تو پناهی داریم با همه سلسلهٔ ربطی و راهی داریم بجز از مرتع حسنت نکند دل خوش جای تا که…

تا چند نافه ریزی از آن زلف مشک بیز

تا چند نافه ریزی از آن زلف مشک بیز بیمار شد دو چشم تو از بوی مشک خیز از زلف و خال و عود سپندی…

پیرانه سر هوای جوانی بسر مراست

پیرانه سر هوای جوانی بسر مراست وزآن هوا هوای جوانی پسر مراست یعقوب وش ببیت حزن چشم خونفشان در شاهراه مصر بیاد پسر مراست گر…

بیدوست پایدار نباشد نشست ما

بیدوست پایدار نباشد نشست ما اما چه چاره چاره نیاید زدست ما بنشست نقش دوست و برخاست ماسوا در بزم غیر هم بتو باشد نشست…

بوفایت یکی از خیل نکورویان نیست

بوفایت یکی از خیل نکورویان نیست چون گل روی تو در گلشن گلرویان نیست جویمت باز و گمانم که نه آدم باشد هر که گم…

به کفر زلف آن ترسابچه تا دین و دل دادم

به کفر زلف آن ترسابچه تا دین و دل دادم صلیب رشته تسبیح زاهد رفته از یادم مرا زین بستگی بس فخر بر آزادگان باشد…

به بانگ بربط و چنگ و چغانه و دف و نی

به بانگ بربط و چنگ و چغانه و دف و نی اگر شراب ننوشی کجا خوری می و کی نوای عشق زهر بند بند من…

بکن آن باده رنگین به ایاغم ساقی

بکن آن باده رنگین به ایاغم ساقی که بود نشئه او تا به قیامت باقی مستی می چو خمار آرد و هشیاری و رنج مست…

بروزگار اگر کار اختیار کنم

بروزگار اگر کار اختیار کنم بغیر عشق چه کاری بروزگار کنم بباغ عشق خزان و بهار یکرنگ است نه بلبلم که بگل ناله در بهار…

بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت

بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت که بارهاست بجانم زاحتمال محبت هر آنچه تخم وفا کشته ام جفا ثمرش بود کسی نچیده جز…

بچم ای نهال نورس که زحسن بارداری

بچم ای نهال نورس که زحسن بارداری همه انجمن چمن کن که زرخ بهار داری بسخن شکر شکستی و هنوز در حدیثی بنظر جهان گرفتی…

بازآ صنما نرمک، بنشین به سرا خوش‌خوش

بازآ صنما نرمک، بنشین به سرا خوش‌خوش گه بذله شیرین گو گه باده رنگین کش نه فصل دیست آخر نه وقت میست آخر پس وقت…

با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب را

با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب را تافت ولیک روز کی بیش نداشت تاب را ای خم زلف اندکی زانمه رو کناره کن با…

این دود که دوش از دل سودازده برخاست

این دود که دوش از دل سودازده برخاست چون شمع مرا سوخت ولی بزم بیاراست ما را چه خوش افتاد بتن کسوت عشقت چون خلعت…

آید از عشق کار شایسته

آید از عشق کار شایسته من و آن کار بار شایسته روزگاری بعشق کردم سر یاد از آن روزگار شایسته فاش کردند سر حق عشاق…

ای کون و مکانت بسرپنجه اسیری

ای کون و مکانت بسرپنجه اسیری ای کاتب دیوان قضا از تو دبیری روح القدس از فیض تو آراسته شهپر جبریل کدامست زکوی تو سفیری…

ای شه کون و مکان ای علی عمرانی

ای شه کون و مکان ای علی عمرانی که گدایان تو را عار بود سلطانی دل ما جلوه گه تست نباشد عجبی زآنکه خورشید فزون…

ای دل بیا و نقش بتان بر کنار نه

ای دل بیا و نقش بتان بر کنار نه بربط بهل به مطرب و می بر خمار نه عذرا بده به وامق و شیرین به…

ای جنت جاوید ز رخسار تو بابی

ای جنت جاوید ز رخسار تو بابی دلداری و خوبی ز صفات تو کتابی گلبرگ چمن آب ز رخسار تو بگرفت سنبل خورد از حلقه…

ای آفت دین و خصم اسلام

ای آفت دین و خصم اسلام ای فتنه دهر و شور ایام ای رهزن پارسا و زاهد ای صوفی شهر از تو بدنام گفتی که…

آن می که از شعاعش آتش زند زبانه

آن می که از شعاعش آتش زند زبانه درده سحر که دارم درد سر شبانه زآن آب شادی افزا غم را بشوی از دل کاتش…

آمد زدرم خراب و سرمست

آمد زدرم خراب و سرمست شیشه بکف و پیاله در دست زان فتنه که کرده بود برپا کردیم هزار سعی و ننشست از منظر خوب…

اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاند

اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاند هزاران سلسله دلرا بیک جنبش بجنباند اگر افتد بدست آن طره طرار صوفی را بوقت وجد بر کون و…

آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحاب

آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحاب عز من قال ان شمس قد توارت بالحجاب گفتمش یا لیت بودی خاک راهت سر بگفت قد یقول…

از شوق گل رویت رفتم به گلستان‌ها

از شوق گل رویت رفتم به گلستان‌ها همرنگ رخت یک گل نشکفته به بستان‌ها از خار جفا بلبل مجروح ببوی گل گلچین به طرب از…

آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت

آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت از پسش جامه دران خلق بیکبار برفت تا صبا نافه زچین سرو زلفش بگشود مشک خجلت زده…

یا ندیمی هذه شیئی عجاب

یا ندیمی هذه شیئی عجاب قداتیت سائلان این الجواب در منی و نیستی در من عجب عکس اندر آینه یا مه در آب تا به…

وصال دوست بمحشر زبس یقین دارم

وصال دوست بمحشر زبس یقین دارم بزندگانی خود چون رقیب کین دارم برای اینکه بپوشم بعیب خود پرده هزار دلق ملمع در آستین دارم چو…

هرکه ما را خراب می‌داند

هرکه ما را خراب می‌داند نه خطا بر صواب می‌داند عارفان سرخوش از خم توحید گرچه شیخ از شراب می‌داند هرکه دیده است موج لجه…

هر کرا خواندی از نکویانش

هر کرا خواندی از نکویانش لاجرم نیست عهد و پیمانش هر که سرو و گلش در ایوانست نرود دل بسوی بستانش چشم هر کاو بر…

نوبهار است و عروس گل کشید از رخ نقاب

نوبهار است و عروس گل کشید از رخ نقاب رخت عیش از کاخ اندر باغ آور با شتاب عندلیب از شاخ گلبانگ صبوحی می‌زند یعنی…

نقش یوسف تا بکی نقاش بر دیوارها

نقش یوسف تا بکی نقاش بر دیوارها یوسف ار داری بیاور بر سر بازارها باغبانا گر تو بیرون میکنی ما را زباغ بوی گل شاید…

نار ابراهیم شد نور کلیم

نار ابراهیم شد نور کلیم کرد حادث یار اطوار قدیم عرش شد لوح و قلم کرسی وامر کن رقم زد شد عیان نار و نعیم…

منظر روی بتان قبله اهل نظر است

منظر روی بتان قبله اهل نظر است نظر پاک بکعبه است نه جای دگر است گر مراد تو زدیده است همان حلقه چشم نرگس باغ…

ملک دل و جان گرفت عشق جهانگیر او

ملک دل و جان گرفت عشق جهانگیر او عقل هزیمت نمود از دم شمشیر او دل به یکی غمزه رفت عربده از نو مساز ملک…

مطرب به رقص آورده‌ای آن لعبت طناز را

مطرب به رقص آورده‌ای آن لعبت طناز را گو زهره بشکن در فلک از رشک امشب ساز را در بزم اگر تو شاهدی زاهد گذارد…

مرا که زلف تو آشفته کرد و چشم تو مست

مرا که زلف تو آشفته کرد و چشم تو مست کجا رود زسر آشفتگی دل تا هست بگو خلیل ننازد به بت شکستن خویش بتی…

مدد ای عشق که از عقل در آزارم من

مدد ای عشق که از عقل در آزارم من رحمتی کن برهانم که گرفتارم من خیز اقبال کن ای ساقی مستان با جام که زهشیاری…

مانده بر دست این دل صد پاره‌ام

مانده بر دست این دل صد پاره‌ام دوستان از دست رفته چاره‌ام تا که دارم این دل خونین به دست هست با من دلبر خونخواره‌ام…

لعل شکربار یار من نمکین است

لعل شکربار یار من نمکین است من نستانم شکر اگر نمک این است سرو بباغ است و ماه در فلک اما سرو بکاخ من است…

گلزار عشق چون تو نهالی نیافته

گلزار عشق چون تو نهالی نیافته رخسار حسن همچو تو خالی نیافته جز ابروان به روی تو هرگز منجمی بر آفتاب بدر هلالی نیافته چندی…

گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابی

گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابی بنمای در دل شب بخلایق آفتابی دو جهان حجاب نبود بمیان ما و معشوق تو گمان کنی رقیبا…

گر زمن جان طلبد سر بنهم فرمان را

گر زمن جان طلبد سر بنهم فرمان را گوی گو گردن تسیلم بنه چوگان را با لب نوش ت من آب خضر نستانم کی مریضت…

کی شنیدستی هلالی خیزد از بدر منیر

کی شنیدستی هلالی خیزد از بدر منیر یا در آتش تازه و تر مانده عنبر یا عبیر پرخطر راهیست این وادی کجائی رهنما سر قدم…

کسی سر از قدم یار برنمی‌گیرد

کسی سر از قدم یار برنمی‌گیرد که جان دهد دل از این کار برنمی‌گیرد تو برق عالم اسراری و عجب که ز تو شرر به…

فصل بهار و مستی و غوغای چنگ و نی

فصل بهار و مستی و غوغای چنگ و نی مجنون بگو که لیلی بیرون کشد زحی زد آتشی بجان بخیلان زجام می ساقی که نام…

عید است و ساقی با قدح سرمست و خمار آمده

عید است و ساقی با قدح سرمست و خمار آمده می خورده و سرخوش شده در شهر و بازار آمده زاهد بیاور سبحه را زنار…

عشق عقل‌سوز ببخشا به حالتم

عشق عقل‌سوز ببخشا به حالتم کز پند عاقلان به جهان در ملالتم ساقی بیار بادهٔ نو دور تازه کن کز این شراب کهنه فزودی کسالتم…

عاشقی را کز لب لعلی شرابش می‌دهند

عاشقی را کز لب لعلی شرابش می‌دهند از دل بریان خود لابد کبابش می‌دهند هر دلی کاو چنگ زد در تار زلف مهوشان گوشمال از…

طرب آن نیست که ایام بهاری برسد

طرب آن نیست که ایام بهاری برسد عیش آن است که پیغام نگاری برسد دل سودازده از سینه به زلفت پیوست چون غریبی که ز…

شوخ چشمان دلی چو بخراشند

شوخ چشمان دلی چو بخراشند نمک از لعل لب بر او پاشند رنج بردن بکوه حاجت نیست گو بعشاق سینه بخراشند حاجیان روزها بشب آرند…

شبی گر بوسه زان شیرین دهانم اتفاق افتد

شبی گر بوسه زان شیرین دهانم اتفاق افتد مرا در عین ظلمت آب حیوان در مذاق افتد می و معشوق در خلوت چو بی‌غیرت میسر…

شاهد عید از در آمد شد ز دل اندوه بیم

شاهد عید از در آمد شد ز دل اندوه بیم ساقی گل‌چهره کو مطرب کجایی کو ندیم بعد از این دل مرده نتوان بود کز…

سروشی دوش در مستی ز جانان کرد پیغامم

سروشی دوش در مستی ز جانان کرد پیغامم که گر مشتاق مایی عکسی افتاده است در جامم ز شب تا صبح بودم بر در میخانه…

ساقیا فصل بهار است غنیمت دانش

ساقیا فصل بهار است غنیمت دانش شیخ پیمانه شکن را بشکن پیمانش دور دوران ندهد هیچ گشایش ساقی افتتاحی بکن از جام می و دورانش…

ساقی آن باده در افکند به پیمانه ما

ساقی آن باده در افکند به پیمانه ما که چه سیماب برقص آمده کاشانه ما چند غواص بری رنج بعمان پی در طلب از قلزم…

زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر را

زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر را عاقلان دیوانه‌ام کو چارهٔ تدبیر را تا که پیران عشق می‌ورزند با این نوجوان من نمی‌گویم دگر عیب جوان…

زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشد

زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشد که بی جانانه جان در تن چو جسمی بی روان باشد بهر گنجیست لابد پاسبان ماری…

زآن صافی صوفی زآن درد صفا پرور

زآن صافی صوفی زآن درد صفا پرور یک جام بصوفی بخش یک نیمه بمن آور زآن آتش سیاله زآن شعله جواله بر سرد دل ما…

روزگاریست بمیخانه گذاری دارم

روزگاریست بمیخانه گذاری دارم با سگان در آن خانه قراری دارم هر کرا حصن حصینی است بربع مسکون من هم از دیر خرابات حصاری دارم…

رعنا غزالم فصل بهار است

رعنا غزالم فصل بهار است مشکوی گلزار رشگ تتار است تا کی چو نرگس مخمور باشی در جام لاله می خوشگوار است بر عمر رفته…

دید چو دیده دو بین در همه روشناییت

دید چو دیده دو بین در همه روشناییت بر در این و آن زند حلقه آشناییت تلخ بود مذاق من با لب شکرین تو تیره…

دوری از هم نفسان اندکی از خانه ما

دوری از هم نفسان اندکی از خانه ما کامشب افراشت علم برق به کاشانه ما ساقی میکده چون می به حریفان پیمود عوض باده شرر…

دلا به راه سحرگاه شمع روشن کن

دلا به راه سحرگاه شمع روشن کن درآ بخانه تار و بخویش شیون کن بیاد آر که جز معصیت نکردی هیچ شماره گنه خویشتن معین…

دعوی عشق میکنم کذب شده دعای من

دعوی عشق میکنم کذب شده دعای من رفتی و مانده ام بجا وای من و وفای من تنگ شده است عیش دل بیگل گلستان دل…

در طور دلم نورصفت جلوه‌گر آیی

در طور دلم نورصفت جلوه‌گر آیی شب شعله شوی باز و چو شمعم به سر آیی سودا نهمت نام و یا عشق کدامی هر روزه…

دانی چه تمیز است میان تن و جانت

دانی چه تمیز است میان تن و جانت تو جان جهانی و بود جسم جهانت با تلخی جان باختنم کام نه تلخ است نامم ببری…

خیز ای صوفی سالوس وز میخانه برو

خیز ای صوفی سالوس وز میخانه برو دامنت تا نشد آلوده از این خانه برو زرق و طامات در اینجا نخرد کس برخیز تا که…

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت نه مباح است در این ماه من سفرت ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محمل دل من چو…

خار ره عشق بوستان است

خار ره عشق بوستان است گل عاریتی زبوستان است کی هاله زحسن مه بکاهد خط زینت روی دلستان است مرغی که پرد بوادی عشق در…

حدیث دوستان عیب است پیش دشمنان گفتن

حدیث دوستان عیب است پیش دشمنان گفتن چنان کز دوست منعست درد خویش بنهفتن دریغا حال آن مجنون که باشد بر پری مفتون که نه…

چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنی

چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنی چو دوست عیش پسندد چرا طرب نکنی تو ماه و ماه بود آفت کتان و قصب تو پیرهن…

چندیست که از زمزمه عشق خموشم

چندیست که از زمزمه عشق خموشم مطرب بزن آن پرده که چون نی بخروشم خون میخورم و مهر خموشی بدهانم وقتست که همچون خم لبریز…

چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا را

چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا را چون توان باز پس از ترک ستد یغما را گرد حی لابه کند همچو سگان شب همه…

جامه کعبه چو خم موی تست

جامه کعبه چو خم موی تست قبله عشاق در ابروی تست یوسف مصری که برآمد زچاه چنبر دلوش رسن موی تست اژدر موسی که بود…

تو شمع محفل انسی شب آمد در شبستان آی

تو شمع محفل انسی شب آمد در شبستان آی گلی بر بلبلان رحمی کن و سوی گلستان آی کنار از ما چه می‌گیری که تو…

تو آن شهی که ز افلاکیان ستانی باج

تو آن شهی که ز افلاکیان ستانی باج ز خاک درگه تو روح قدس سازد تاج قمر رکابی و کیوان جناب و می‌زیبد که هندوان…