رباعیات هاتف اصفهانی
در دهر چه غم ز بینوایی دارم
در دهر چه غم ز بینوایی دارم در کوی تو چون ره گدایی دارم بیگانه شوند گر ز من خلق چه باک چون با سگ…
افسوس که از همنفسان نیست کسی
افسوس که از همنفسان نیست کسی وز عمر گرانمایه نمانده است بسی دردا که نشد به کام دل یک لحظه با همنفسی بر آرم از…
بر روی زمین نه کار یک کس دلخواه
بر روی زمین نه کار یک کس دلخواه کار همه کس ز آسمان ناله و آه کاری چو زمین و آسمان نگشایند بس دیدن خاک…
از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوت
از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوت هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت من بندهٔ عشق و مذهب و ملت…
این گل که به چشم نیک و بد خارم ازو
این گل که به چشم نیک و بد خارم ازو رسوا شدهٔ کوچه و بازارم ازو من میخواهم که دست ازو بردارم دل نگذارد که…
دارم ز غم فراق یاری که مپرس
دارم ز غم فراق یاری که مپرس روز سیهی و شام تاری که مپرس از دوری مهر دل فروزی است مرا روزی که مگوی و…
اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل
اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل صحرا همه سبزه کوهساران همه گل از فرقت توست در دل ما همه خار وز طلعت تو…
روی تو که رشک ماه ناکاسته است
روی تو که رشک ماه ناکاسته است باغی است که از هر گلی آراسته است گر زان که خدا نیز وفائی بدهد آنی که دل…
باز آی و دلم ز هجر پردرد نگر
باز آی و دلم ز هجر پردرد نگر در سینهٔ گرمم نفس سرد نگر در گوشهٔ بیمو نسیم تنها بین در زاویهٔ بیکسیم فرد نگر
از عشق تو جان بی قراری دارم
از عشق تو جان بی قراری دارم در دل ز غم تو خار خاری دارم هر دم کشدم سوی تو بیتابی دل میپنداری که با…
زان روز که شد بنای این نه طارم
زان روز که شد بنای این نه طارم بس دور زد آسمان و گردید انجم تا یک در بینظیر آمد به وجود وان در یگانه…
هر شب به تو با عشق و طرب میگذرد
هر شب به تو با عشق و طرب میگذرد بر من زغمت به تاب و تب میگذرد تو خفته به استراحت و بی تو مرا…
از جور بتی ز عمر خود سیر شدم
از جور بتی ز عمر خود سیر شدم وز بیدادش ز عمر دلگیر شدم از تازه جوانی که به پیری برسد ناکرده جوانی به جهان…
ساقی فلک ارچه در شکست من و توست
ساقی فلک ارچه در شکست من و توست خصم تن و جان میپرست من و توست تا جام شراب و شیشهٔ می باشد در دست…
دست ساقی ز دست حاتم خوشتر
دست ساقی ز دست حاتم خوشتر جامی که دهد ز ساغر جم خوشتر آن دم که دمد ز گوشهٔ لب نایی در نی، ز دم…
یک لحظه کسی که با تو دمساز آید
یک لحظه کسی که با تو دمساز آید یا با تو دمی همدم و همراز آید از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند هرگز نرود…
من از همه عشاق تو مغمومترم
من از همه عشاق تو مغمومترم وز جمله شهیدان تو مظلومترم فریاد که من از همه دیدار تو را مشتاقترم وز همه محرومترم
مهجور تو را شب خیالی که مپرس
مهجور تو را شب خیالی که مپرس رنجور تو را روز ملالی که مپرس گفتی هاتف چه حال داری بی من در گوشهای افتاده به…
یارب رود از تنم اگر جان چه شود
یارب رود از تنم اگر جان چه شود وز رفتن جان رهم ز هجران چه شود مشکل شده زیستن مرا بی یاران از مرگ شود…
این ریخته خون من و صد همچو منی
این ریخته خون من و صد همچو منی هر لحظه جدا ساختی جانی ز تنی عذرت چه بود چو روز محشر بینی بر دامن خویش…
دلخستهام از ناوک دلدوز فراق
دلخستهام از ناوک دلدوز فراق جان سوخته از آتش دلسوز فراق دردا و دریغا که بود عمر مرا شبها شب هجر و روزها روز فراق
این تیغ که در کف آتشی سوزان است
این تیغ که در کف آتشی سوزان است هم دشمن عمر و هم عدوی جان است با این همه جان بخشد اگر نیست شگفت چون…
گر فاش شود عیوب پنهانی ما
گر فاش شود عیوب پنهانی ما ای وای به خجلت و پریشانی ما ما غره به دینداری و شاد از اسلام گبران متنفر از مسلمانی…
این تکیه که رشک گلستان ارم است
این تکیه که رشک گلستان ارم است مانند حرم مکرم و محترم است بگریز در آن از ستم چرخ که صید از هر خطر ایمن…
هر گل که شمیم مشکبار آید ازو
هر گل که شمیم مشکبار آید ازو بیروی تو خاصیت خار آید ازو جانی که گرامیتر از آن چیزی نیست ای جان جهان بی تو…
ای مستمعان را ز حدیث تو سرور
ای مستمعان را ز حدیث تو سرور وی دیدهٔ صاحب نظران را ز تو نور جز حرف و رخت گر شنوم ور بینم گوشم کر…
دارم ز جدایی غزالی که مپرس
دارم ز جدایی غزالی که مپرس در جان و دل اندوه و ملالی که مپرس گوئی چه بود درد تو دردی که مگوی پرسی چه…
ای در حرم و دیر ز تو صد آهنگ
ای در حرم و دیر ز تو صد آهنگ بیرنگی و جلوه میکنی رنگ به رنگ خوانند تو را مؤمن و ترسا شب و روز…
بس مرد که لاف میزد از مردی خویش
بس مرد که لاف میزد از مردی خویش در پیرهزنی دیدم ازو مردی بیش ابنای زمانه دیدم اغلب هاتف مردند ولی با لب و با…
ای غیر بر غم تو درین دیر خراب
ای غیر بر غم تو درین دیر خراب با یار شب و روز کشم جام شراب از ساغر هجر و جام وصلش شب و روز…
این تیغ که شیر فلکش نخجیر است
این تیغ که شیر فلکش نخجیر است شمشیر وکیل آن شه کشورگیر است پیوسته کلید فتح دارد در مشت آن دست که بر قبضهٔ این…
ای خواجه که نان به زیردستان ندهی
ای خواجه که نان به زیردستان ندهی جان گیری و نان در عوض جان ندهی شرمت بادا که زیردستان ضعیف از بهر تو جان دهند…
باز آی و به کوی فرقتم فرد نگر
باز آی و به کوی فرقتم فرد نگر وز درد فراق چهرهام زرد نگر از مرگ دوای درد خود میطلبم بیمار نگر دوانگر درد نگر
اول بودت برم گذر مسکن هم
اول بودت برم گذر مسکن هم دست از دستم کشی کنون دامن هم من نیز بر آن سرم که گیرم سر خویش با من تو…
هرچند که گلچهره و سیمین بدنی
هرچند که گلچهره و سیمین بدنی حیف از تو ولی که شمع هر انجمنی ای یار وفادار اگر یار منی با غیر مگو حرفی و…
آن گل که چو من هزار دارد بلبل
آن گل که چو من هزار دارد بلبل دانی به سرش چیست پریشان کاکل روئیده میان سبزهزاری ریحان یا سرزده در بنفشه زاری سنبل





