رباعیات نشاط اصفهانی
گر با تو بود کس همه عالم راه است
گر با تو بود کس همه عالم راه است ور بی تو رود جهان سراسر چاه است با خاک سرو چاک گریبان پیوست آن دست…
در هجر تو گر دمی بکامم باشد
در هجر تو گر دمی بکامم باشد در وصل تو زندگی حرامم باشد بی لعل لبت گر هوس باده کنم خون دل خویشتن بجامم باشد
این غصه و غم از پی چندین طرب است
این غصه و غم از پی چندین طرب است وین انده و درد را نشاط از عقب است آن روز چو شکر حق نکردی امروز…
امروز چها باین جفا کش کردی
امروز چها باین جفا کش کردی باز این دل خسته را مشوق کردی با غیر بگرمابه شدی و زغیرت چشمم پر آب و دل پر…
فارغ ز غم سود و زیانم کردی
فارغ ز غم سود و زیانم کردی آسوده ز محنت جهانم کردی ای عشق ترا چه شکر گویم که چنانک میخواستم آخر آنچنانم کردی
در حضرت دوست خسته جانی خوشتر
در حضرت دوست خسته جانی خوشتر آسوده دلی و بیزبانی خوشتر گفتم دانم که من چه حد نادانم گفتا این نیز اگر ندانی خوشتر
ای قهر ازل سرشته با شمشیرت
ای قهر ازل سرشته با شمشیرت وی حبس ابد نوشته بر زنجیرت تبلیغ قضا فاتحه ی یرلیغت تقدیر خدا خاتمه ی تدبیرت
از میکده میآیم و چندان مستم
از میکده میآیم و چندان مستم کاگاه نیم که نیستم یا هستم از خلوت عشق تو بدیوان خرد سد جای فتم اگر نگیری دستم
عمرم همه جز بکام خاطر بگذشت
عمرم همه جز بکام خاطر بگذشت یک روز مرا چو روز دیگر بگذشت روزی نگذشت بر من از دولت عشق کز روز دگر مرا نکوتر…
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست آنجا که وجود است، عدم محرم نیست تا دوست نگردی نشوی محرم دوست درنامه ی عاشقان قلم محرم…
این جان که زتن هر دمش آزاری هست
این جان که زتن هر دمش آزاری هست گفتم که مگر ترا بوی کاری هست ورنه بقفس چرا بماند مرغی کز هر طرفش راه بگلزاری…
از کثرت جیش خصم جستند سراغ
از کثرت جیش خصم جستند سراغ گفتیم به بخت شه نه ژاژ است و نه لاغ بسیاری کوکب است در موکب صبح انبوهی ظلمت است…
هم شیشه ی عقل را شکستی ای نفس
هم شیشه ی عقل را شکستی ای نفس هم رشته ی عشق را گسستی ای نفس پیمانه پر است یار پستی ای نفس دل خون…
غمگین از غم مباش و شاد از شادی
غمگین از غم مباش و شاد از شادی یکسان بادت خرابی و آبادی آنرا که بمهر خواجه دل در بند است فرقی نکند بندگی و…
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشی
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشی از کرده مرا که شرمسارم بکشی سد بار فزون چو بیگناهم کشتی یکره چه شود گناهکارم بکشی
ای عشق آخر سخن گذارت کردم
ای عشق آخر سخن گذارت کردم آسوده و عاجز و نزارت کردم چهل سال شنیده ام ز تو لاف و گزاف آخر دردست عقل خوارت…
از عشق بسینه شعله ای افروزیم
از عشق بسینه شعله ای افروزیم از اشک بدیده موجه ای اندوزیم شاید که ازین گرد بطالت شوییم باشد که از آن پرده ی غفلت…
ناکامی من بود ز خودکامیها
ناکامی من بود ز خودکامیها این سوختگیها همه از خامیها تا کام دل دوست طلب کردم، شد کام دل من روا ز ناکامیها
شه نور جهان و سایه ی حق باشد
شه نور جهان و سایه ی حق باشد این سایه باصل خویش ملحق باشد این زورق شاه است نمودار در آب یا دریایی میان زورق…
جانی که اسیر دست هجران دارم
جانی که اسیر دست هجران دارم خواهم که فدای پای جانان دارم ای کاش بدا منش در آرم روزی دستی کامشب سوی گریبان دارم
ای عشق تو راحت دل و جان بودی
ای عشق تو راحت دل و جان بودی در پیش تو هر مشکلی آسان بودی میخواندندت کفر و تو ایمان بودی میگفتندت درد و تو…
از دوری تو تن نزاری دارم
از دوری تو تن نزاری دارم جانی غمگین، دل فکاری دارم در رهگذرت نشسته جان بر سر دست برخیز و بیا که با تو کاری…
من از کرمت بسی حکایت دارم
من از کرمت بسی حکایت دارم کی از ستمت دگر شکایت دارم هرگز ستمی ندیده ام از تو بلی ز اندازه فزون چشم عنایت دارم
سر نیست که خم ز بار احسان تو نیست
سر نیست که خم ز بار احسان تو نیست یا گوی صفت در خم چو گان تو نیست جز دست فنا که تا ابد کوته…
تا چند ز گیسوان گره بگسستن
تا چند ز گیسوان گره بگسستن وز خشم با بروان گره بر بستن با عجز خود آزموده ام خشم ترا آخر تو شوی خسته ازین…
ای عشق آخر سخن پذیرت دیدم
ای عشق آخر سخن پذیرت دیدم آسوده و عاجز و فقیرت دیدم چل سال همی لاف شنیدم از تو آخر در دست عقل اسیرت دیدم
یارب از هر چه جز تو بیزارم کن
یارب از هر چه جز تو بیزارم کن بی مونس و بی رفیق و بی یارم کن اول از خویش بی خبر ساز مرا وانگاه…
منظور طبیب آنکه بیمار تر است
منظور طبیب آنکه بیمار تر است شایسته ی عفو آنکه گنهکار تر است از خاک مذلتش مگر بر دارند افتادگی از بنده سزاوار تر است
سد بار خراب و باز آباد شدیم
سد بار خراب و باز آباد شدیم ای بس که غمین شدیم و بس شاد شدیم تا در کنف قید تو بردیم پناه ازکش مکش…
پیوند غمت تا بدل و جان بستم
پیوند غمت تا بدل و جان بستم از دل ببریدم وز جان بگسستم اندوه تو را چه شکر گویم کزوی از شادی و اندوه دو…
ای دوست گداز یار بیگانه نواز
ای دوست گداز یار بیگانه نواز نازی زتو و جهان جهان عجز و نیاز آتش بدلم زنی و گویی که مسوز بینی که همی سوزم…
یارم که نکویی همه باطلعت اوست
یارم که نکویی همه باطلعت اوست زنهار مگو که طالب روی نکوست بر زشتی من عیب مکن نیک ببین شاید که مراد دوست چنین دارد…
ما هیچ نداریم پسند دل تو
ما هیچ نداریم پسند دل تو جز یک دل و آن نیز بود منزل تو گر هیچ نداریم بغیر تو، خوشیم غیر از تو چه…
سر گر نه بپای اوست بی تن خوشتر
سر گر نه بپای اوست بی تن خوشتر پا گر نه براه او بدامن خوشتر آن ره که نه سوی اوست گمگشته نکوست آن سوی…
پایی که بجان هر قدمی نقشی بست
پایی که بجان هر قدمی نقشی بست زلفی که دلی از آن بهر تارش بست دردا نگذارد که بدان سایم رخ آوخ نپسندد که بدان…
ای ساقی بخت جام نصرت برگیر
ای ساقی بخت جام نصرت برگیر ای شاهد دولت از ظفر زیور گیر ای چرخ ببر زمان غم را زمیان از دور زمانه یک زمان…
از آتش غم سوخت سراسر دل من
از آتش غم سوخت سراسر دل من یک بار تو را نسوخت دل بر دل من آتش در سنگ باشد این طرفه که هست از…
هستیم من و تو تا بیاد من و تو
هستیم من و تو تا بیاد من و تو حاصل نشود دلا مراد من و تو از روز ازل جرم همه از من و توست…
ساقی کامشب نشاط انگیخته است
ساقی کامشب نشاط انگیخته است زین باده که در ساغر ما ریخته است غم سوزد و عمر سازد افزون گویی با آب حیات آتش آمیخته…
بزم طرب آخر شد و پایان شب است
بزم طرب آخر شد و پایان شب است با نغمه ی چنگ و نی نویدی عجب است شب رفت و صباح دولت اندر عقب است…
ای خواجه ی جان وای خداوند دلم
ای خواجه ی جان وای خداوند دلم از یاد تو بیشتر ز رویت خجلم از من بحلی هر چه کنی یا نکنی ای وای بمن…
وقتست که بر من ای نسیم سحری
وقتست که بر من ای نسیم سحری رحم آری و بر ساحل رودی گذری زان خاک بدین چشم غباری آری زین چشم بدان رود درودی…
گویند کرا گرفتی از عالم دوست
گویند کرا گرفتی از عالم دوست گویم چه که هر چه هست در عالم اوست او هست و جز او نیست بعالم جز نیست او…
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود وز پی رومش چو آن پریزاد رود صیاد نگر که میگریزد از صید وین صید ببین کز پی صیاد…
بیگانه ز خویش و آشنا با غم تو
بیگانه ز خویش و آشنا با غم تو گشتم در دل گرفت جانا غم تو برخاستم از سر دو عالم یکبار جز دل که نشسته…
ای خاک در دولت دارای جهان
ای خاک در دولت دارای جهان بی زحمت خاکبوس ما شاد بمان تنهای قوی بینی و سر های بلند گو یک سر افکنده نباشد بمیان
گر دل داری بدست جز یار مجوی
گر دل داری بدست جز یار مجوی ورنه بجز از رضای دلدار مجوی چون دل بکسی دهی ز جان هم بگذر چون یار بجستی دگر…
روی تو نگاه خویش دیدن نتوان
روی تو نگاه خویش دیدن نتوان وز دیدن تو طمع بریدن نتوان کی دیده ببیندت که در دیده ی من تو نوری و نور دیده…
بینم ز تو هر کجا نشانی تا من
بینم ز تو هر کجا نشانی تا من از من اثری دگر نماند با من من با تو دمی زیست توانم حاشا باید که درین…
آنان که زجام عشق مدهوش شدند
آنان که زجام عشق مدهوش شدند از خاطر خویشتن فراموش شدند از بهر شنیدن همه تن گوش شدند بستند لب از حدیث و خاموش شدند
گر ره بخدا جویی در گام نخست
گر ره بخدا جویی در گام نخست نقش خودی از صفحه ی جان باید شست گم گشته ز تو گوهر مقصود و تو خود تا…
روزم گذرد بغم که شب کی آید
روزم گذرد بغم که شب کی آید شب منتظرم که روز رخ بنماید زین روز و شبم عقده ز دل نگشاید روزی دگر و شبی…
بر چرخ هلال غره ی ماه است این
بر چرخ هلال غره ی ماه است این یا تیغ شهنشه فلک جاه است این ناگشته عیان زدیده ها گشت نهان نی نی غلطم کوکب…
آن بخت نداریم که فرزانه شویم
آن بخت نداریم که فرزانه شویم مقبول به کعبه یا به بتخانه شویم برخیز که باز سوی میخانه شویم جامی بزنیم و مست و دیوانه…
گفتم رویش گفت نهان خواهد بود
گفتم رویش گفت نهان خواهد بود در مویش و مویش بمیان خواهد بود گفتم سر ما و خنجر او گفتا آن نیز نصیب دشمنان خواهد…
رفتی بسر عشق تو پاینده هنوز
رفتی بسر عشق تو پاینده هنوز از دست غم تو دل پراکنده هنوز تو جان منی و بی تو ای جان جهان شرمم بادا که…
بادا تا هست روز شب و طلعت شاه
بادا تا هست روز شب و طلعت شاه هم زیب شبستان و هم آرایش گاه مهر است و بروز گیتی افروزد مهر ماه است و…
آن دست که بود کوته از زلف تو باز
آن دست که بود کوته از زلف تو باز بشکست و شکسته بهتر آن زلف دراز در گردن من چرا بباید بستن دستی که نبود…
گر تیر غم تو را نشانیم چه غم
گر تیر غم تو را نشانیم چه غم در عشق تو رسوای جهانیم چه غم بدنامی و ننگ را ندانیم چه باک وزغمناکی چو شاد…
در وادی عشق اگر طلب باید کرد
در وادی عشق اگر طلب باید کرد آسایش و راحت از تعب باید کرد با شادی و خرمی غمین باید بود با غصه و اندوه…
با عهد تو چرخ را قراریست درست
با عهد تو چرخ را قراریست درست کاید هر سال خوش تر از سال نخست یا رب هرگز دلت جز آسوده مباد کاسایش حلق در…
امشب دگر ای دوست نه تنها مستم
امشب دگر ای دوست نه تنها مستم دیوانه و مست هر چه خواهی هستم چون دست نمیدهد که بوسم پایت افتاده ام از پای که…
گر بار دگر گذر بکویت فکنم
گر بار دگر گذر بکویت فکنم این دیده ی غمدیده برویت فکنم یا دل که بجان رسیده گیرم ز تو باز یا جان بلب رسیده…
رخسار تو خورشید جهان افروز است
رخسار تو خورشید جهان افروز است گیسوی تو تیره شام مشک اندوز است ابروی تو در میان هلالی ست مگر کز یک سویش شب و…
با قدر تو نام اوج گردون ننگی
با قدر تو نام اوج گردون ننگی با جاه تو وسعتگه عالم تنگی با عدل تو احتساب کسری ظلمی با رای تو مرات سکندر زنگی
امروز میان شهر دیوانه منم
امروز میان شهر دیوانه منم در دهر بدیوانگی افسانه منم بیگانه ز آشنا و بیگانه منم مردود در کعبه و بتخانه منم
کیوانت ستاده بر در ایوان باد
کیوانت ستاده بر در ایوان باد بهرام فتاده بر سر میدان باد ناهید درون بزم و برجیس برون مه بر سر مهر و تیر در…
در کار جهان نیستی از هستی به
در کار جهان نیستی از هستی به بی دانشی و بیخودی و مستی به جویم ز چه برتری که از بام جهان باید چو فتاد…
با خود همه عیب و با جمال تو خوشیم
با خود همه عیب و با جمال تو خوشیم با خود همه نقص و با کمال تو خوشیم با خود همه سر بسر ملالیم ولی…
از وصل اگر حکایتی باید کرد
از وصل اگر حکایتی باید کرد مشکل که بما عنایتی باید کرد بردرگه عدل میبرندم ای فضل وقت است اگر حمایتی باید کرد





