غزلیات سید روح الله موسوی خمینی
گلزار جان
با که گویم غم دل، جز تو که غمخوار منی؟ همه عالم اگرم پشت کند، یار منی دل نبندم به کسی، روی نیارم به دری…
مژده وصل
گره از زلف خم اندر خم دلبر، وا شد زاهد پیر چو عشّاق جوان رسوا شد قطره باده ز جام کرمت نوشیدم جانم از موج…
وادی ایمن
من در این بادیه صاحبنظری میجویم راه گم کردهام و راهبری میجویم از ورق پاره عرفان، خبری حاصل نیست از نهانخانه رندان، خبری میجویم مسند…
بار یار
اکنون که در میکده بسته است به رویم بهتر که غم خویش به خمار بگویم من کشته آن ساقی و پیمانه عشقم من عاشِق دلداده…
جامهدران
من خواستار جام می از دست دلبرم این راز با که گویم و این غم کجا برم؟ جان باختم به حسرت دیدار روی دوست پروانه…
درگاه جمال
هر کجا پا بنهی حسن وی آنجا پیداست هرکجا سر بنهی سجدهگه آن زیباست همه سرگشته آن زلف چلیپای ویند در غم هجر رُخش، این…
روز وصل
غم مخور، ایّام هجران رو بهپایان میرود این خماری از سر ما میگساران می رود پرده را از روی ماه خویش، بالا میزند غمزه را…
سفر عشق
با دلِ تنگ به سوی تو سفر باید کرد از سر خویش به بتخانه گذر باید کرد پیر ما گفت: ز میخانه شفا باید جست…
عشقِ مسیحا دم
بلبل از جلوه گل، نغمه داوود نمود نغمهاش درد دل غمزده بهبود نمود ساقی از جام جهانتاب به جانِ عاشق آنچه با جان خلیل، آتش…
کتاب عمر
پیری رسید و عهد جوانی تباه شد ایّام زندگی، همه صرف گناه شد بیراهه رفته پشت به مقصد، همی روم عمری دراز، صرف در این…
لذت عشق
لذت عشق تو را جز عاشق محزون، نداند رنج لذتبخش هجران را بجز مجنون، نداند تا نگشتی کوهکن، شیرینی هجران ندانی ناز پرورده، ره آورد…
مستی عاشق
دل که آشفته روی تو نباشد، دل نیست آنکه دیوانه خال تو نشد، عاقل نیست مستی عاشق دلباخته از باده توست بجز این مستیم از…
یاد دوست
یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم از سر خویش گذر کرده، سوی یار شدم آرزوی خم گیسوی تو، خم کرد قدم باز، انگشت…
بت یکدانه
خرّم آن روز که ما عاکف میخانه شویم از کف عقل، برون جسته و دیوانه شویم بشکنیم آینه فلسفه و عرفان را از صنمخانه این…
جلوه جام
ای کاش، دوست درد دلم را دوا کند گر مهربانیم ننماید، جفا کند صوفی که از صفا، به دلش جلوهای ندید جامی از او گرفت…
دریا و سراب
ما را رها کنید در این رنج بیحساب با قلب پاره پاره و با سینهای کباب عمری گذشت در غم هجران روی دوست مرغم درون…
روی یار
این رهروان عشق، کجا میروند زار؟ ره را کناره نیست، چرا می نهند بار؟ هر جا روند، جز سر کوی نگار نیست هر جا نهند…
سلطان عشق
گر سوز عشق در دل ما رخنه گر نبود سلطان عشق را به سوی ما نظر نبود جان در هوای دیدن دلدار دادهام باید چه…
عطر یار
ما ندانیم که دلبسته اوییم، همه مست و سرگشته آن روی نکوییم، همه فارغ از هر دو جهانیم و ندانیم که ما در پی غمزه…
کعبه در زنجیر
خار راه منی ای شیخ! ز گلزار برو از سر راه من ای رند تبهکار، برو تو و ارشاد من، ای مرشد بی رشد و…
لب دوست
گرچه از هر دو جهان هیچ نشد حاصل ما غم نباشد، چو بود مهر تو اندر دل ما حاصل کونْ و مکان، جمله ز عکس…
مستی عشق
در میخانه به روی همه باز است هنوز سینه سوخته در سوز و گداز است هنوز بی نیازی است در این مستی و بیهوشی عشق…
آتش عشق
کیست کآشفته آن زلف چلیپا نشود دیده ای نیست که بیند تو و شیدا نشود ناز کن، ناز که دلها همه در بند تواند غمزه…
بهار آرزو
بر در میکدهام پرسه زنان، خواهی دید پیر دلباخته با بخت جوان، خواهی دید نو بهار آید و گلزار شکوفا گردد بیگمان کوتهی عمر خزان،…
جلوه جمال
کوتاه سخن که یار آمد با گیسوی مُشکبار آمد بگشود در و نقاب برداشت بی پرده نگر، نگار آمد او بود و کسی نبود با…
دریای جمال
سر زلفت به کناری زن و رخسارگشا تا جهان محو شود، خرقه کشد سوی فنا به سر کوی تو ای قبله دل، راهی نیست ورنه…
رخ خورشید
عیب از ما است، اگر دوست ز ما مستور است دیده بگشای که بینی همه عالم طور است لاف کم زن که نبیند رخ خورشید…
شبِ وصل
یک امشبی که در آغوش ماه تابانم ز هر چه در دو جهان است، روی گردانم بگیر دامن خورشید را دمی، ای صبح که مه…
عشق دلدار
چشم بیمار تو ای می زده، بیمارم کرد حلقه گیسویت ای یار، گرفتارم کرد سرو بستانِ نکویی، گل گلزار جمال غمزه ناکرده، ز خوبان همه…
کعبه دل
تا از دیار هستی، در نیستی خزیدیم از هر چه غیر دلبر، از جان و دل بریدیم با کاروان بگویید: از راه کعبه برگرد ما…
گواه دل
ساغر از دست ظریف تو، گناهی نبود جز سر کوی تو ای دوست، پناهی نبود درِ امّید ز هر سوی به رویم بسته است جز…
مستی نیستی
در محضر شیخ، یادی از یار نبود در خانقه از آن صنم آثار نبود در دیر و کلیسا و کنیس و مسجد از ساقی گلعذار…
آتش فراق
بیدل کجا رود، به که گوید نیاز خویش؟ با ناکسان چگونه کند فاش، راز خویش؟ با عاقلانِ بیخبر از سوز عاشقی نتوان دری گشود ز…
بهار جان
بهار آمد، جوانی را پس از پیری ز سر گیرم کنار یار بنشینم ز عمر خود ثمرگیرم به گلشن باز گردم، با گل و گلبن…
جلوه دیدار
پرده برگیر که من یار توام عاشقم، عاشق رخسار توام عشوه کن، ناز نما، لب بگشا جان من، عاشق گفتار توام بر سر بستر من…
دریای عشق
افسانه جهان، دل دیوانه من است در شمع عشق سوخته، پروانه من است گیسوی یار، دام دل عاشقان اوست خال سیاه پشت لبش دانه من…
ساحل وجود
عاشق روی توام، دست بدار از دل من به خدا! جز رخ تو، حل نکند مشکل من مهر کوی تو، در آمیخته در خلقت ما…
شرح پریشانی
درد خواهم، دوا نمیخواهم غصّه خواهم، نوا نمیخواهم عاشقم، عاشقم، مریض توام زین مرض، من شفا نمیخواهم من جفایت به جان خریدارم از تو ترک…
عید نوروز
باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست نازم…
کعبه عشق
از دلبرم به بتکده، نام و نشان نبود در کعبه نیز جلوهای از او عیان نبود در خانقاه، ذکری از آن گلعذار نیست در دیر…
گنج نهان
بر در میکده با آه و فغان آمدهام از دغلبازی صوفی به امان آمدهام شیخ را گو که درِ مدرسه بربند که من زین همه…
معجز عشق
ناله زد دوست که راز دل او پیدا شد پیش رندان خرابات چسان رسوا شد خواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس در میخانه…
اخگر غم
آنکه ما را جفت با غم کرد، بنشانید فرد دیدی آخر پرسشی از حال زار ما نکرد؟ بر غَمِ پنهانْ اگر خواهی گواهی آشکار اشک…
بهار
بهار آمد که غم از جان برد، غم در دل افزون شد چه گویم کز غم آن سروِ خندان، جان و دل خون شد گروه…
چشم بیمار
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم همچو…
دریای فنا
کاش، روزی به سر کوی توام منزل بود که در آن شادی و اندوه، مراد دل بود کاش، از حلقه زلفت، گرهی در کف بود…
زنجیر دل
جز گل روی تو، امّید به جایی نبود درد عشق است، به غیر تو دوایی نبود بنده موی توام، دست فشانی نرسد راهی کوی توام،…
شرح جلوه
دیدهای نیست نبیند رخ زیبای تو را نیست گوشی که همینشنود آوای تو را هیچ دستی نشود جز بر خوان تو دراز کس نجوید به…
غمزه دوست
جز سر کوی تو ای دوست، ندارم جایی در سرم نیست، بجز خاک درت سودایی بر در میکده و بتکده و مسجد و دیر سجده…
محراب عشق
جز خم ابروی دلبر، هیچ محرابی ندارم جز غم هجران رویش، من تب و تابی ندارم گفتم اندر خواب بینم چهره چون آفتابش حسرت این…
ملک نیستی
جزعشق تو، هیچ نیست اندر دل ما عشق تو سرشته گشته اندر گلِ ما اسفار و شفاء ابن سینا نگشود با آن همه جرّ و…
آرزوها
در دلم بود که آدم شوم؛ امّا نشدم بیخبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم بر درِ پیرِ خرابات نهم روی نیاز تا به این…
پرتو خورشید
مژده ای مرغ چمن، فصل بهار آمد باز موسم میزدن و بوس و کنار آمد باز وقت پژمردگی و غمزدگی آخر شد روز آویختن از…
حسرت روی تو
امشب از حسرت رویت، دگر آرامم نیست دلم آرام نگیرد که دلاَّرامم نیست گردش باغ نخواهم، نروم طَرْف چمن روی گلزار نجویم که گلندامم نیست…
دریای هستی
در غم عشقت فتادم، کاشکی درمان نبودی من سر و سامان نجویم، کاشکی سامان نبودی زاده اسماء را با جَنّةُ الْمَأوی چه کاری؟ در چمِ…
ساغر فنا
تا در جهان بود اثر، از جای پای تو تا نغمهای بود به فلک، از ندای تو تا ساغر است و مستی و میخوارگی و…
شمع وجود
آید آن روز که من، هجرت از این خانه کنم؟ از جهان پرزده، در شاخ عدم لانه کنم؟ رسد آن حال که در شمعِ وجود…
غم یار
باده از پیمانه دلدار، هشیاری ندارد بیخودی از نوش این پیمانه، بیداری ندارد چشم بیمار تو هر کس را به بیماری کشاند تا ابد این…
مبتلای دوست
باد صبا، گذر کنی ار در سرای دوست بر گو که: دوست سر ننهد جز به پای دوست من سر نمی نهم، مگر اندر قدوم…
مکتب عشق
آنکه دامن می زند بر آتش جانم، حبیب است آنکه روز افزون نماید درد من، آن خود طبیب است آنچه روح افزاست، جام باده از…
اسرار جان
ای دوست، پیر میکده از راه می رسد با یک گلِ شکفته به همراه، می رسد گل نیست، بلکه غنچه باغ سعادت است کز جان…
پرتو حُسن
خواست شیطان بد کند با من؛ ولی احسان نمود از بهشتم برد بیرون، بسته جانان نمود خواست از فردوس بیرونم کند، خوارم کند عشق پیدا…
حُسن ختام
الا یا ایها الساقی! ز می پُر ساز جامم را که از جانم فرو ریزد، هوای ننگ و نامم را از آن می ریز در…
دعوی اخلاص
گر تو آدمزاده هستی عَلّم اَلاَسما چه شد؟ قابَ قَوْسینت کجا رفته است؟ اَوْاَدْنی چه شد؟ بر فراز دار، فریاد اَنَا الحق میزنی مدّعیِ حق…
سایه لطف
بوی گل آید از چمن، گویی که یار آنجا بود در باغ جشنی دلپسند از یاد او، بر پا بود بر هر دیاری بگذری، بر…
شمس کامل
صف بیارایید رندان، رهبر دل آمده جان برای دیدنش، منزل به منزل آمده بلبل از شوق لقایش، پر زنان بر شاخ گل گل ز هجر…
فارق از عالم
فقر فخر است اگر فارغ از عالم باشد آنکه از خویش گذر کرد، چهاش غم باشد؟ طالع بخت در آن روز بر آید که شبش…
محراب اندیشه
باید از آفاق و انفس بگذری تا جان شوی و آنگه از جان بگذری تا در خور جانان شوی طُرّه گیسوی او، در کف نیاید…
میِ چارهساز
ساقی، به روی من درِ میخانه باز کن از درس و بحث و زهد و ریا، بینیاز کن تاری ز زلفِ خم خم خود در…
آفتاب نیمهشب
ای خوب رخ که پرده نشینی و بیحجاب ای صدهزار جلوهگر و باز در نقاب ای آفتابِ نیم شب، ای ماهِ نیمروز ای نجم دوربین…
بوی نگار
آن ناله ها که از غم دلدار میکشم آهیاست کز درون شرربار میکشم با یار دلفریب بگو: پرده برگشا کز هجر روی ماه تو، آزار…
خانقاهِ دل
الا یا ایها الساقی! برون بر حسرت دلها که جامت حل نماید یکسره اسرار مشکلها به می بر بند راه عقل را از خانقاه دل…
دلجویی پیر
دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد معتکف گشتم از این پس، به در پیر مغان که به یک…
سایه سرو
ابرو و مژّه او تیر و کمان است هنوز طرّه گیسوی او عطر فشان است هنوز ما به سوداگری خویش، روانیم همه او به دلبردگی…
شهره شهر
به کمند سر زلف تو، گرفتار شدم شهره شهر به هر کوچه و بازار شدم گر برانی ز درم، از در دیگر آیم گر برون…
فتوای من
سر کوی تو، به جان تو قسم! جای من است به خم زلف تو، در میکده ماوای من است عارفانِ رخ تو جمله ظلومند و…
محرم دل
باز گویم غم دل را که تو دلدار منی در غم و شادی و اندوه و اَلَم، یار منی جز گل رویِ توام در دو…
میگساران
عاشقان روی او را خانه و کاشانه نیست مرغ بال و پر شکسته، فکر باغ و لانه نیست گر اسیر روی اویی؛ نیست شو، پروانه…
انتظار
از غم دوست، در این میکده فریاد کشم داد رس نیست که در هجر رخش داد کشم داد و بیداد که در محفل ما رندی…
پرواز جان
گر به سوی کوچه دلدار راهی باز گردد گر که بخت خفته ام با من دمی همساز گردد گر نسیم صبحگاهی، ره به کوی دوست…
خانه عشق
خانه عشق است و منزلگاه عشّاق حزین است پایه آن برتر از دروازه عرشِ برین است این سرا، بارافکن میخوردگان راه یار است با پریشان…
دیار دلدار
کور کورانه به میخانه مرو، ای هشیار خانه عشق بود، جامه تزویر برآر عاشقانند در آن خانه، همه بی سر و پا سروپایی اگرت هست،…
سایه عشق
بی هوای دوست، ای جان دلم، جانی ندارم دردمندم، عاشقم بی دوست، درمانی ندارم آتشی از عشق در جانم فکندی، خوش فکندی من که جز…
صاحب درد
ما زاده عشقیم و فزاینده دردیم با مدّعیِ عاکفِ مسجد، به نبردیم با مدعیان، در طلبش عهد نبستیم با بیخبران، سازش بیهوده نکردیم در آتش…
فراق یار
از تو ای میزده، در میکده نامی نشنیدم نزد عشاق شدم، قامت سرو تو ندیدم از وطن رخت ببستم که تو را باز بیابم هر…
محرم اسرار
هیچ دانی که منِ زار گرفتار توام با دل و جان، سببِ گرمیِ بازار توام هر جفا از تو به من رفت، به منت بخرم…
میلاد گل
میلاد گل و بهار جان آمد برخیز که عید میکشان آمد خاموش مباش، زیر این خرقه بر جان جهان، دوباره جان آمد برگیر به دستْ…
آواز سروش
بر در میکده، پیمانه زدم خرقه به دوش تا شود از کفم آرام و رَوَد از سر هوش از دم شیخ، شفای دل من حاصل…
پردهنشین
این قافله از صبح ازل، سوی تو رانند تا شام ابد نیز به سوی تو روانند سرگشته و حیران، همه در عشق تو غرقند دلسوخته،…
خرقه تزویر
ماییم و یکی خرقه تزویر و دگر هیچ در دام ریا، بسته به زنجیر و دگر هیچ خودبینی و خودخواهی و خودکامگی نفس جان را…
دیار قدس
دست از دلم بدار، که جانم به لب رسید اندر فراقِ روی تو، روزم به شب رسید گفتم به جان غمزده: دیگر تو غم مخور…
سبوی دوست
عمری گذشت و راه نبردم به کوی دوست مجلس تمام گشت و ندیدیم روی دوست گلشن معطّر است سراپا ز بوی یار گشتیم هرکجا، نشنیدیم…
صبح امید
عشقت اندر دلِ ویرانه ما منزل کرد آشنا آمد و بیگانه مرا زین دل کرد لبِ چون غنچه گل، بازکن و فاش بگو سرّ آن…
فنون عشق
جامی بنوش و بر در میخانه، شاد باش در یاد آن فرشته که توفیق داد، باش گر تیشهات نباشد تا کوه برکنی فرهاد باش در…
محرم راز
در غم هجر رخ ماه تو، در سوز و گدازیم تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم؟ شب هجران تو آخر نشود، رُخ…
نسیم عشق
به من نگر که رخی همچو کهربا دارم دلی به سوی رخ یار دلربا دارم ز جام عشق چشیدم شراب صدق و صفا به خمّ…
آیینه جان
بر در میکده بگذشته ز جان، آمدهام پشت پایی زده بر هر دو جهان، آمدهام جان که آیینه هستی است در اقلیم وجود بر زده…
پرتو عشق
عشق اگر بال گشاید به جهان، حاکم اوست گر کند جلوه در این کوْن و مکان، حاکم اوست روزی ار رُخ بنماید ز نهانخانه خویش…
خِرقه فقر
بر در میکدهام دست فشان خواهی دید پایکوبان، چو قلندرمنشان خواهی دید باز سرمست از آن ساغر می، خواهم شد بیهُشم مسخره پیر و جوان…
دیدار یار
عشق نگار، سرِّ سویدای جان ماست ما خاکسار کوی تو، تا در توان ماست با خلدیان بگو که، شما و قصور خویش آرام ما به…





