رباعیات ازرقی هروی
هر روز بتم با دگری پیوندد
هر روز بتم با دگری پیوندد با وی گوید حدیث و با وی خندد گر من نفسی شادزیم نپسندد مردم دل خویش بر چنین کس…
گفتم بکنم دو دست کوتاه از تو
گفتم بکنم دو دست کوتاه از تو دل بر کنم ، ای صنم ، بیک راه از تو اکنون چو برید خواهم ، ای ماه…
سردست و مسافتیست تا فصل بهار
سردست و مسافتیست تا فصل بهار و اکنون پس ازین سرد بود ماه چهار گر جامه همی نقد کنی ور دینار زودی شرطست ، دست…
چون پیش دل این هجر بناکامه نهم
چون پیش دل این هجر بناکامه نهم پروین ز سر شک دیده بر جامه نهم در نامۀ تو چو دست بر خامه نهم خواهم که…
بر عاج بنا گوش چو سیم و خز تو
بر عاج بنا گوش چو سیم و خز تو آغاز همی کند خط دل گز تو ترسم که برون برد سر از مرکز تو بفروش…
ای دل ، ز شراب عشق گشتی سرمست
ای دل ، ز شراب عشق گشتی سرمست کز رنج خمار او بجان نتوان رست گر از دل من چنین فرو داری دست در روز…
آن به که جهان را بدل شاد خوری
آن به که جهان را بدل شاد خوری باده ز کف حور پریزاد خوری پیوسته ز دست نیکوان باده خوری با دست غم جهان ،چرا…
یک چند بعزتم نمودی وسواس
یک چند بعزتم نمودی وسواس سفتی جگر مرا بدرد الماس من کشته و از توام نه مزد و نه سپاس بیرحمی خویش را ازین گیر…
گر نعل سمند تو بر آهن ساید
گر نعل سمند تو بر آهن ساید زو چشمۀ خضر در زمان بگشاید ور خصم تو در آینه رخ بنماید دست اجل از آینه بیرون…
زان بر دو لبت ز بوسه مر زوق نیم
زان بر دو لبت ز بوسه مر زوق نیم کز حسن و جمال چون تو ممشوق نیم می طعنه زنی که تو مرا خوب نه…





