بی معرفت سخن مسلسل چه کنم

بی معرفت سخن مسلسل چه کنم بی قوت عقل نکته را حل چه کنم خواهم خود را درست بینم لیکن آیینه کج است و دیده…

Continue Reading...

ای صوفی سیمی به صفایی نرسی

ای صوفی سیمی به صفایی نرسی تا جان ندهی به خونبهایی نرسی تو رهرو و منزلت در خواجه و میر این ره که تو می‌روی…

Continue Reading...

خشخاش که آرایش حلواش کنند

خشخاش که آرایش حلواش کنند گه در کف و گاه در دهن جاش کنند برند برای ریزهٔ چند سرش وانگه سر زیر و پای بالاش…

Continue Reading...

عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت

عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت عقلم شد و صبررفت و دانش بگریخت این واقعه هیچ دوست دستم نگرفت جز دیده که هر…

Continue Reading...

ایزد که به زلفت شکن و تاب نهاد

ایزد که به زلفت شکن و تاب نهاد در لعل لبت لولوی خوشاب نهاد وان خال سیاه برسر ابرویت هندوست که پا بر سر محراب…

Continue Reading...