رباعیات امیر خسرو بلخی دهلوی
بی معرفت سخن مسلسل چه کنم
بی معرفت سخن مسلسل چه کنم بی قوت عقل نکته را حل چه کنم خواهم خود را درست بینم لیکن آیینه کج است و دیده…
ای صوفی سیمی به صفایی نرسی
ای صوفی سیمی به صفایی نرسی تا جان ندهی به خونبهایی نرسی تو رهرو و منزلت در خواجه و میر این ره که تو میروی…
خشخاش که آرایش حلواش کنند
خشخاش که آرایش حلواش کنند گه در کف و گاه در دهن جاش کنند برند برای ریزهٔ چند سرش وانگه سر زیر و پای بالاش…
عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت
عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت عقلم شد و صبررفت و دانش بگریخت این واقعه هیچ دوست دستم نگرفت جز دیده که هر…
ایزد که به زلفت شکن و تاب نهاد
ایزد که به زلفت شکن و تاب نهاد در لعل لبت لولوی خوشاب نهاد وان خال سیاه برسر ابرویت هندوست که پا بر سر محراب…





