می دو ساله به لب های یار من نرسد

می دو ساله به لب های یار من نرسد گل پیاده به گرد سوار من نرسد چها نوشته ام از بیخودی به نامه ی شوق…

من این دردی که دارم چاره‌اش آن سیمتن باشد

من این دردی که دارم چاره‌اش آن سیمتن باشد علاج ضعف بیماران دل، سیب ذقن باشد چو هندو از برای سوختن عشاق می‌میرند ره دوزخ…

مشاطه را جمال تو دیوانه می کند

مشاطه را جمال تو دیوانه می کند کآیینه را خیال پریخانه می کند خورشید را به کوچه ی زلفت نشد نصیب آن عشرتی که شبپره…

مرا به کوی تو دلگرمی شراب آورد

مرا به کوی تو دلگرمی شراب آورد که ریگ بادیه را سوی باغ، آب آورد شکست رنگ به جای خمار گل ها را که لاله…

ما چشم به لطف جم و کاوس نداریم

ما چشم به لطف جم و کاوس نداریم بر دامن لب، گرد زمین بوس نداریم در پیش رود رایت مردانگی ما چتر از عقب خویش…

گلی دارم ز رنگ و بو برهنه

گلی دارم ز رنگ و بو برهنه سهی سروی چو آب جو برهنه ز هندوزادگان طفلی که باشد دوان چون شعله بر هر سو برهنه…

گرفته از علم سروقد او پیش خیلی را

گرفته از علم سروقد او پیش خیلی را ز سبزی داغ دارد چهره ی او خال لیلی را به باغ ای گل نزاکت را به…

کنم برای جنون یارب از که سامان قرض

کنم برای جنون یارب از که سامان قرض درین چمن که گل از گل کند گریبان قرض قبول راهزن عشق نیست مایهٔ ما کنیم چیز…

کاسهٔ ما ز سفال است، خوش این مسکینی

کاسهٔ ما ز سفال است، خوش این مسکینی پنجهٔ ما نبود شانهٔ موی چینی راه شد بسته به حرفش، که به هم چسبیده‌ست دو لب…

فلک انجام کاروبار ما داند چه خواهد شد

فلک انجام کاروبار ما داند چه خواهد شد اگر دانه نداند، آسیا داند چه خواهد شد خزانی هست در دنبال هر فصل بهاری را درین…

عقل نگذارد مرا یک دم ز دردسر خلاص

عقل نگذارد مرا یک دم ز دردسر خلاص رهزنی کو تا مرا سازد ازین رهبر خلاص جان شود آسوده، هرگه دل قبول عشق کرد می…

عاشق پرشِکوه خاموش از تغافل می‌شود

عاشق پرشِکوه خاموش از تغافل می‌شود طوطی از آیینه چون رو دید، بلبل می‌شود فارغ از زخم خس و خاریم کز فیض چمن دامنت ما…

شورش منصور را آخر سرم معراج شد

شورش منصور را آخر سرم معراج شد مغزم از آشفتگی چون پنبهٔ حلاج شد تاب یک افغان ندارد از نزاکت گوش گل زین چمن صد…

شعله دارد ز تو آیین غضبناکی را

شعله دارد ز تو آیین غضبناکی را اجل از طرز تو آموخته بی باکی را ای جوانان، هنر از پیر بباید آموخت یاد گیرید ز…

شد باغ از بهار، سفید و سیاه و سرخ

شد باغ از بهار، سفید و سیاه و سرخ مرغان شاخسار، سفید و سیاه و سرخ دارم ز گریه در ره شوق تو دیده ای…

سرشک شوق تو آبی به جوی ما آورد

سرشک شوق تو آبی به جوی ما آورد غبار کوی تو رنگی به روی ما آورد جهان سفله اگر داد جرعه ی آبی همان نفس…

ساقی ما که بسی چشم و دل از پی دارد

ساقی ما که بسی چشم و دل از پی دارد هم می و هم مژه دارد، دگری کی دارد کار جوشن ز حریر می گلگون…

زهی حدیث غمت چون می طرب شیرین

زهی حدیث غمت چون می طرب شیرین زبان ز حرف تو در کام چون رطب شیرین مرا ز عشق تو وارستگی نصیب مباد که نیست…

ز من مپرس چه از روزگار می‌خواهم

ز من مپرس چه از روزگار می‌خواهم چه چیز دارد، از او وصل یار می‌خواهم ز لاله و گل این باغ، ساده‌لوح‌ترم که من طراوت…

ز دوری تو مرا خوشدلی میسر نیست

ز دوری تو مرا خوشدلی میسر نیست به غیر خون جگر بی توام به ساغر نیست دلم به سوی تو پرواز می کند از شوق…

ز باغ رفتی و گشتم کباب خندهٔ گل

ز باغ رفتی و گشتم کباب خندهٔ گل بیا که بی‌تو مرا نیست تاب خندهٔ گل مکن تبسم رنگین به سوی من هردم که هست…

رشکم ز گفتگوی تو خاموش می کند

رشکم ز گفتگوی تو خاموش می کند نامت نمی برم که دلم گوش می کند آیینه را وصال تو خوش روی داده است عشرت همیشه…

دلی که صید بتان گشت فارغ از ستم است

دلی که صید بتان گشت فارغ از ستم است چو مرغ در قفس افتد، کبوتر حرم است من از کجا و سر و برگ زندگی…

دلم آن پر عتاب می طلبد

دلم آن پر عتاب می طلبد ترک مستی کباب می طلبد ساده لوح آنکه در ولایت حسن گرمی از آفتاب می طلبد آب خواهد ز…

دل خود ز شوق زیان می‌فروشم

دل خود ز شوق زیان می‌فروشم ندارم متاعی، دکان می‌فروشم نه همچون چمن گل‌فروش بهارم چراغم که گل در خزان می‌فروشم چنان پیش من رنگ…

درین حدیقه دل مستمند بسیار است

درین حدیقه دل مستمند بسیار است که دست کوته و شاخ بلند بسیار است هنوز از تو مرا چشم التفاتی هست وگرنه شکوه ی دشمن…

در قفس رفته چو قمری چمن از یاد مرا

در قفس رفته چو قمری چمن از یاد مرا بهتر از سرو بود سایهٔ صیاد مرا همنشین، ضعف من افزون شود از سیرچمن باخبر باش…

در دل تنگم شراب ناب می‌گردد گره

در دل تنگم شراب ناب می‌گردد گره در گلویم آب چون گرداب می‌گردد گره طاعتم را نیست همچون خدمتم حسن قبول از سجودم ابروی محراب…

داغ نتواند گرفتن در دل ما جای زخم

داغ نتواند گرفتن در دل ما جای زخم وقت خندیدن نمک می‌ریزد از لب‌های زخم جای یک زخم دگر چون گل بر اعضایم نماند تیغ…

خوش آنکه دوستی از دوست باخبر گردد

خوش آنکه دوستی از دوست باخبر گردد هما به گرد سر مرغ نامه بر گردد اگر نمی طلبد در حریم دیده ترا سرشک بهر چه…

خم می هست، چه اندیشه ی محشر دارم

خم می هست، چه اندیشه ی محشر دارم پشت چون آینه بر سد سکندر دارم چون سبو، حیرت این خمکده ام برد از کار دست…

خبر بگیر ز احوال خضر در کویش

خبر بگیر ز احوال خضر در کویش که آب تیغ رسیده ست تا به زانویش حدیث معجز عیسی که راز پنهان است مباد گل کند…

چون مست من سوار به عزم شکار شد

چون مست من سوار به عزم شکار شد شیر از پی گریز به آهو سوار شد! بر من گذشت سروی و از شوق دامنش همچون…

چو گل کسی که هوای تو برده آرامش

چو گل کسی که هوای تو برده آرامش ز موج بیخودی باده بشکند جامش کند ز زلف تو صیاد، خاک از آن بر سر که…

چو بلبل باعث شوریده‌گفتاری نمی‌دانم

چو بلبل باعث شوریده‌گفتاری نمی‌دانم چو گل تقریب این آشفته‌دستاری نمی‌دانم مکن عیبم اگر بر حال خود هرگز نپردازم که من میخواره‌ام، آیین غمخواری نمی‌دانم…

چند نالم، دل ز طبع ناله پردازم گرفت

چند نالم، دل ز طبع ناله پردازم گرفت در قفای سرمه از فریاد، آوازم گرفت همچو مرغ رشته بر پا می گذشتم زین چمن هر…

چشم توام ز هوش تهیدست می کند

چشم توام ز هوش تهیدست می کند یک سرمه دان شراب، مرا مست می کند! منعم مکن که گریه ی مستانه را دلم چنان که…

جام می در کف ز کوی او جدایی می‌کنم

جام می در کف ز کوی او جدایی می‌کنم بر سر خود خاک با دست حنایی می‌کنم گر به سامان جهان، وصلش به من سودا…

تا چند کنی خون دل صاحب نظران را

تا چند کنی خون دل صاحب نظران را بر سنگ زنی شیشه ی خونین جگران را از یاری اختر مطلب کام در افلاک با سنگ…

بی‌لب او باده بر طبع ایاغم می‌خورد

بی‌لب او باده بر طبع ایاغم می‌خورد نکهت گل بی‌رخ او بر دماغم می‌خورد در طریق عشقبازی هرکجا پروانه‌ای‌ست سرمهٔ خاموشی از دود چراغم می‌خورد…

بی قراران گر ز کوی او برون گامی نهند

بی قراران گر ز کوی او برون گامی نهند پیش پای خویشتن از نقش پا دامی نهند بیدلان را طاقت بوسیدن معشوق نیست می روند…

به نقش طالع ما چشم قرعه حیران است

به نقش طالع ما چشم قرعه حیران است کتاب همچو گل از فال ما پریشان است به خط رسانده بسی عشق ما نکویان را بیاض…

به غیر کار جفا آسمان نمی‌داند

به غیر کار جفا آسمان نمی‌داند خموش باش که گردون زبان نمی‌داند به تنگنای جهانم ملال و عیش یکی‌ست که مرغ بیضه بهار و خزان…

به چهره خنده به گل‌های باصفا زده‌ای

به چهره خنده به گل‌های باصفا زده‌ای به نغمه طعنه به مرغانِ خوش‌نوا زده‌ای چو لاله چشم سیاه از خمار داری سرخ پیاله تا به…

بس که چین دارد خم ابروی او

بس که چین دارد خم ابروی او زلف دلگیر است در پهلوی او باد را ره نیست پیش او، مگر گل به ما گاهی رساند…

باغبان را چشم لطف از مصلحت بر سوی ماست

باغبان را چشم لطف از مصلحت بر سوی ماست احتیاج زعفران زارش به آب روی ماست قوت رفتار می خواهیم و توفیق طلب کاسهٔ دریوزهٔ…

آیینه را ز چشم تو تاب نگاه نیست

آیینه را ز چشم تو تاب نگاه نیست جز من کسی حریف تو ای کج کلاه نیست ای پادشاه حسن، به جنگ شکستگان تنها بیا،…

ای شعلهٔ حسنت را، جان ها شده پروانه

ای شعلهٔ حسنت را، جان ها شده پروانه در حلقهٔ زلفت دل، مجنون و سیه خانه شب تا به سحر ای شمع از شوق وصال…

ای جرس، سوی سفر هر لحظه آوازم مکن

ای جرس، سوی سفر هر لحظه آوازم مکن بی پر و بالم، عبث تکلیف پروازم مکن چون گره، سررشته ی عمرم به دست بستگی ست…

انجمن شد ز یار آبادان

انجمن شد ز یار آبادان هست باغ از بهار آبادان شهر از جلوه اش خراب، ولی کوچه ی انتظار آبادان کرد سیرم ز نعمت دیدار…

اضطراب شعله را داغم به گلخن می‌دهد

اضطراب شعله را داغم به گلخن می‌دهد پیچ و تاب رشته را زخمم به سوزن می‌دهد آسمان را سوخت برق آه من، اینش سزاست شعله…

از عیش دل مرا چه رنگ است

از عیش دل مرا چه رنگ است این آینه در طلسم زنگ است کارم چو صبا همه شتاب است کاری که نمی کنم درنگ است…

از خم زلفش دلم با آه و افغان بازگشت

از خم زلفش دلم با آه و افغان بازگشت مدتی در هند بود، آخر پریشان بازگشت از غضب هرگاه زد بر گوشه ی ابرو گره…

آب آتش تلاش یعنی می

آب آتش تلاش یعنی می شعلهٔ خوش‌قماش یعنی می حسن را جلوهٔ ظهور دهد آزر بت‌تراش یعنی می همچو لاله به آبرو دایم می‌کنم من…

یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را

یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را چیست آیا سبب آشفتگی سنبل را خویش را بس که دلیرانه زدم بر دریا لرزه چون…

همچو عنقاست مرا گوشه ای از دنیا بس

همچو عنقاست مرا گوشه ای از دنیا بس لب نانی بود امروز بس و فردا بس هرکسی چاشنی فقر و قناعت دانست همچو گوهر بودش…

هرکه دلتنگ است کی در عشق چون من می‌شود

هرکه دلتنگ است کی در عشق چون من می‌شود کز دلم تا بگذرد پیکان چو سوزن می‌شود بسته راه روشنی بر کلبهٔ تاریک ما گر…

نیستی عیش و طرب، بیگانگی کم یاد گیر

نیستی عیش و طرب، بیگانگی کم یاد گیر رسم آمیزش به اهل عالم از غم یاد گیر از طرب هرکس که خندد، گریه بر خود…

نه در کلاه نمد راحتی، نه در تاج است

نه در کلاه نمد راحتی، نه در تاج است که پادشاه و گدا، هر که هست، محتاج است همه ز کاسه ی سر خیزدم جنون،…

نتوان گفت به رویش سخن آینه را

نتوان گفت به رویش سخن آینه را نسبتی با تن او نیست تن آینه را شوق رویش همه کس را به غریبی دارد سبب این…

می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست

می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست خار خار آرزو ما را درین ره خار پاست زینت آشفتگان باشد پریشانی چو زلف این…

من از میانه برون، یار در کنار مرا

من از میانه برون، یار در کنار مرا حجاب عشق چه شد، پرده ای بیار مرا غرور صف شکنی داشتم، چه دانستم شکست می دهد…

مستان تواند خسته ای چند

مستان تواند خسته ای چند چون توبه ی خود، شکسته ای چند در کوی تو همچو مرغ بسمل برخاسته و نشسته ای چند شاید به…

مرا بر حاصل کس نیست امید

مرا بر حاصل کس نیست امید از آنم دل کشد بر سایهٔ بید کریمش چون توان گفتن، لئیم است گنه را هرکه نتوانست بخشید تلاش…

ما به گلزار معانی آب گوهر بسته‌ایم

ما به گلزار معانی آب گوهر بسته‌ایم رنگ گل‌های سخن را رنگ دیگر بسته‌ایم دیده را از رشک پوشیدیم، غیرت بین که غیر با تو…

گلستان را سرو نوخیز قدش آباد کرد

گلستان را سرو نوخیز قدش آباد کرد فتنه را شاگردی مژگان او استاد کرد بس که مرغان چمن از دام او ترسیده اند سرو را…

گر عاشقی، از گنه چه باک است

گر عاشقی، از گنه چه باک است خورشید به هرچه تافت پاک است داغ دلم از غبار خاطر چون حلقه ی دام، زیر خاک است…

کنم به جام می اوقات عمر چون جم صرف

کنم به جام می اوقات عمر چون جم صرف دماغ کو که کند کس به کار عالم صرف مرو به کعبه که می بایدت خمار…

کاروان اشک هرگه بی توام از دل گذشت

کاروان اشک هرگه بی توام از دل گذشت تا به مژگان از غبار خاطرم در گل گذشت انتقام خویش خون بی گناهان می کشد نیستم…

فغان که موی سفیدم نمود آیینه

فغان که موی سفیدم نمود آیینه غبار غم به دل من فزود آیینه خوش آن زمان که ترحم رهی به دل ها داشت ز شیشه…

عمرها رفت و نشد نام زلیخایی بلند

عمرها رفت و نشد نام زلیخایی بلند یوسفی کو تا شود در مصر غوغایی بلند جان فشانی در هوای سروقد او خوش است خاک اگر…

طالع من شد ضعیف از بس غم افلاک خورد

طالع من شد ضعیف از بس غم افلاک خورد رنگ و روی اخترم زرد است از بس خاک خورد در تمام عمر، زاهد روزه نتوان…

شور عجبی در چمن از بلبل صبح است

شور عجبی در چمن از بلبل صبح است از دست منه جام که فصل گل صبح است از زلف شبم پنجه ی مژگان چه گشاید…

شراب غمزه ی مست تو خون بی گنه است

شراب غمزه ی مست تو خون بی گنه است ز فتنه آنچه به عاشق نمی کند، نگه است چو کاغذی که بر آن مد کشند…

شب ز مستی شور در بزم شراب انداختیم

شب ز مستی شور در بزم شراب انداختیم باده نوشان گل در آب و ما کتاب انداختیم گفتگوی خط و رخساری دگر در خاطر است…

سر از کجاست که چون لاله فکر تاج کنیم

سر از کجاست که چون لاله فکر تاج کنیم دماغ کو که به بوی گلش علاج کنیم به دفع سرکشی آتش، آب می باید کجاست…

ساقی دلگشای ما آمد

ساقی دلگشای ما آمد رفت و بر مدعای ما آمد جلوه گر گشت ختر رز باز کهنه ی باصفای ما آمد شیشه ی باده دید…

زلفت ز من حزین گریزد

زلفت ز من حزین گریزد این خوشه ز خوشه چین گریزد در دست تو گل ز شرم رویت وقت است در آستین گریزد تیر تو…

ز من شکایت آن جورپیشه برعکس است

ز من شکایت آن جورپیشه برعکس است فغان سنگ ز بیداد شیشه برعکس است صدای سنگ کند رخنه در دل فرهاد به بیستون وفا، کار…

ز دیده اشک چکد روز وصل یار عبث

ز دیده اشک چکد روز وصل یار عبث که آب جوی رود موسم بهار عبث کنون که فصل خوشی های روزگار آمد پیاله گیر و…

روی نیکوی ترا تندی خو در کار است

روی نیکوی ترا تندی خو در کار است در چمن ایمنی از خار سر دیوار است تارهای کفنم ریشه ی گل شد در خاک از…

رسیده ایم به بزم تو، مهربانی کن

رسیده ایم به بزم تو، مهربانی کن شکفته شو ز می، از چهره گلفشانی کن به حرف خضر مکن اعتبار در ره عشق سخن بپرس،…

دماغ ساغر می از شراب ما خشک است

دماغ ساغر می از شراب ما خشک است چونان خانه ی درویش، آب ما خشک است مگر به سنگ تواند نسیم بشکندش ز بس چو…

دلم به سینه ز ننگ سخنوری خون شد

دلم به سینه ز ننگ سخنوری خون شد نیم غلام کسی، نامم از چه موزون شد؟ چه قسمت است ندانم ز روزگار مرا که تا…

دل بی لب او خراب خفته ست

دل بی لب او خراب خفته ست مستی ز غم شراب خفته ست در خاک، دلم به یاد تیغش چون تشنه به یاد آب خفته…

درین بساط که نقشی به مدعا ننشست

درین بساط که نقشی به مدعا ننشست کسی به پیش نیامد که بر قفا ننشست کدام تخت نشین یک سبق ز عشق تو خواند که…

در قفس از هر نسیمی عیش گلشن می‌کنم

در قفس از هر نسیمی عیش گلشن می‌کنم چشم یعقوبم، چراغ از باد روشن می‌کنم تنگ می‌آید به چشم من فضای روزگار بر جهان گویی…

در دعوی عشق تو نه آهی، نه فغانی

در دعوی عشق تو نه آهی، نه فغانی چون تیغ درین معرکه ماییم و زبانی می آید و دارد ز پی جان اسیران چین در…

دارم هوس رخصت آهی و دگر هیچ

دارم هوس رخصت آهی و دگر هیچ چون صورت چین از تو نگاهی و دگر هیچ در کشتنم از بس که طلبکار بهانه ست کافی…

خوش آنکه باده ی ناب است مایه ی هوشش

خوش آنکه باده ی ناب است مایه ی هوشش سبوی باده به جای سر است بر دوشش ز گل مپرس که بلبل چه گفتگو دارد…

خطش به تازه باعث ناز و نیاز شد

خطش به تازه باعث ناز و نیاز شد کوتاه کرد زلف و حکایت دراز شد محمود از کجا، سفر هند از کجا این شور و…

خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است

خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است نخل مومیم و خزان ما بهار عنبر است از برای کینه ی ما آسمان پیدا شده…

چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس

چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس همچو تصویرم ز پیراهن گریبانی و بس توشه ای در راه شوق او مرا همراه…

چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد

چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد چو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد چه احتیاج به قاصد…

چو آیینه خیالش در دلم بسیار می‌گردد

چو آیینه خیالش در دلم بسیار می‌گردد تَذَرْوی در میان سبزهٔ زنگار می‌گردد رهی می‌باشد از دل‌ها به سوی یکدگر، اما اگر آید غباری در…

چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟

چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟ زر ماهی ز سفر کردن دریا باشد سایه ی بال هما بستر آسایش نیست ای خوش آن خواب…

چشم پرافسون او سحرآفرینی می‌کند

چشم پرافسون او سحرآفرینی می‌کند تیر مژگانش ز شوخی دل‌نشینی می‌کند آخر حسن است و کار او به زلف افتاده است داده خرمن را به…

‎تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را

‎تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را به زهر چشم، عتاب تو کشته آتش را ز باد، آتش اگرچه همیشه زنده شود نسیم…

تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه را

تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه را همچون کمان حلقه، یکی کن دو خانه را معشوق، پاسبانی ما عاشقان کند بلبل ز غنچه…

بی‌نیازی عارفان را کارسازی می‌کند

بی‌نیازی عارفان را کارسازی می‌کند سرو از آزادی خود سرفرازی می‌کند می‌گزد انگشت از ضعف وجود من هلال شعلهٔ مهر و محبت جانگدازی می‌کند دوست…