غزلیات سلیم تهرانی
شراب همچو گل و لاله خور ز ساغر خویش
شراب همچو گل و لاله خور ز ساغر خویش پیاله همچو کدو کن ز کاسه ی سر خویش تعلق وطنم باعث صد آزار است اسیر…
شبم این روشنی کز آه دیده ست
شبم این روشنی کز آه دیده ست کجا از شمع مهر و ماه دیده ست خزان رو بر در باغ که آرد؟ که دیوار مرا…
سرو شد باز با صبا رقاص
سرو شد باز با صبا رقاص برگ گل گشت در هوا رقاص سیل نالان و کف زنان از شوق کوه چون سنگ آسیا رقاص شده…
سایه ی بخت، مرا افسر شاهی باشد
سایه ی بخت، مرا افسر شاهی باشد مرهم داغ دلم برق سیاهی باشد فتنه ی دور جهان نیست ز تحریک کسی بحر در موج نه…
زهی ز شوق لبت زاهدان شراب پرست
زهی ز شوق لبت زاهدان شراب پرست چو گل به دور رخت شبنم آفتاب پرست چه قاتلی تو ندانم که خضر بر لب جوی به…
زاهد امشب تا سحر با ما شراب ناب زد
زاهد امشب تا سحر با ما شراب ناب زد ساغری هر دم به طاق ابروی محراب زد آنکه از عقل است جایش بر سر مسند،…
ز روی دل چه بر اهل هوس آیینه میداری
ز روی دل چه بر اهل هوس آیینه میداری چو گل تا چند پیش خار و خس آیینه میداری در آن دل، ما و دشمن…
ریزد ز بس غبار دل از هر فغان ما
ریزد ز بس غبار دل از هر فغان ما پر خاک شد چو حلقه ی دام آشیان ما ترسان ز هجر یار ز بس جان…
رفت اشکم که سری بر گذر یار کشد
رفت اشکم که سری بر گذر یار کشد صورت حال مرا بر در و دیوار کشد ناخنی بایدش از برگ گل آورد به چنگ هرکه…
دمید صبح و به باغ از پی هوا رفتم
دمید صبح و به باغ از پی هوا رفتم نسیم آمد و چون بوی گل ز جا رفتم تپیدن دل خود گوش کن، نه بانگ…
دلم به عشق ز آسیب فتنه آزاد است
دلم به عشق ز آسیب فتنه آزاد است چراغ بزم سلیمان مصاحب باد است دماغ نکهت گل نیست ما خموشان را به عندلیب بگویید این…
دل در سواد زلف تو بیهوش می شود
دل در سواد زلف تو بیهوش می شود در شب چراغ آینه خاموش می شود دل با خیال او چو هم آغوش می شود یک…
درین چمن هوس عیش، کیمیا طلبی ست
درین چمن هوس عیش، کیمیا طلبی ست که خنده در دهن غنچه، موج تشنه لبی ست شکنجه ای بتر از خارخار همت نیست کرم به…
در قید محبت دل ناشاد نباشد
در قید محبت دل ناشاد نباشد یک صید ندیدیم که آزاد نباشد دل محکم اگر نیست، چه از دست گشاید تیغ از چه توان ساخت…
در دلی دایم مرا، در سینه پیدا نیستی
در دلی دایم مرا، در سینه پیدا نیستی همچو عکس آب در آیینه پیدا نیستی چند روزی شد که ای غم از دل ما رفته…
دایم از بخت سیه بر خویش پیچانم چو زلف
دایم از بخت سیه بر خویش پیچانم چو زلف گرچه از خورشید لبریز است دامانم چو زلف باعث زیب جمال گلرخانم همچو خال مایه ی…
خوش بود گر ز سر هر هوسی برخیزی
خوش بود گر ز سر هر هوسی برخیزی زین گلستان به سراغ قفسی برخیزی کعبه در بادیه هرگاه به خوابت آید حیف باشد که به…
خم می هست، چه اندیشه ی محشر دارم
خم می هست، چه اندیشه ی محشر دارم پشت چون آینه بر سد سکندر دارم چون سبو، حیرت این خمکده ام برد از کار دست…
خبر بگیر ز احوال خضر در کویش
خبر بگیر ز احوال خضر در کویش که آب تیغ رسیده ست تا به زانویش حدیث معجز عیسی که راز پنهان است مباد گل کند…
چون مست من سوار به عزم شکار شد
چون مست من سوار به عزم شکار شد شیر از پی گریز به آهو سوار شد! بر من گذشت سروی و از شوق دامنش همچون…
چو گل کسی که هوای تو برده آرامش
چو گل کسی که هوای تو برده آرامش ز موج بیخودی باده بشکند جامش کند ز زلف تو صیاد، خاک از آن بر سر که…
چو بلبل باعث شوریدهگفتاری نمیدانم
چو بلبل باعث شوریدهگفتاری نمیدانم چو گل تقریب این آشفتهدستاری نمیدانم مکن عیبم اگر بر حال خود هرگز نپردازم که من میخوارهام، آیین غمخواری نمیدانم…
چند نالم، دل ز طبع ناله پردازم گرفت
چند نالم، دل ز طبع ناله پردازم گرفت در قفای سرمه از فریاد، آوازم گرفت همچو مرغ رشته بر پا می گذشتم زین چمن هر…
چشم توام ز هوش تهیدست می کند
چشم توام ز هوش تهیدست می کند یک سرمه دان شراب، مرا مست می کند! منعم مکن که گریه ی مستانه را دلم چنان که…
جام می در کف ز کوی او جدایی میکنم
جام می در کف ز کوی او جدایی میکنم بر سر خود خاک با دست حنایی میکنم گر به سامان جهان، وصلش به من سودا…
تا چند کنی خون دل صاحب نظران را
تا چند کنی خون دل صاحب نظران را بر سنگ زنی شیشه ی خونین جگران را از یاری اختر مطلب کام در افلاک با سنگ…
بیلب او باده بر طبع ایاغم میخورد
بیلب او باده بر طبع ایاغم میخورد نکهت گل بیرخ او بر دماغم میخورد در طریق عشقبازی هرکجا پروانهایست سرمهٔ خاموشی از دود چراغم میخورد…
بی قراران گر ز کوی او برون گامی نهند
بی قراران گر ز کوی او برون گامی نهند پیش پای خویشتن از نقش پا دامی نهند بیدلان را طاقت بوسیدن معشوق نیست می روند…
به نقش طالع ما چشم قرعه حیران است
به نقش طالع ما چشم قرعه حیران است کتاب همچو گل از فال ما پریشان است به خط رسانده بسی عشق ما نکویان را بیاض…
به غیر کار جفا آسمان نمیداند
به غیر کار جفا آسمان نمیداند خموش باش که گردون زبان نمیداند به تنگنای جهانم ملال و عیش یکیست که مرغ بیضه بهار و خزان…
به چهره خنده به گلهای باصفا زدهای
به چهره خنده به گلهای باصفا زدهای به نغمه طعنه به مرغانِ خوشنوا زدهای چو لاله چشم سیاه از خمار داری سرخ پیاله تا به…
بس که چین دارد خم ابروی او
بس که چین دارد خم ابروی او زلف دلگیر است در پهلوی او باد را ره نیست پیش او، مگر گل به ما گاهی رساند…
باغبان را چشم لطف از مصلحت بر سوی ماست
باغبان را چشم لطف از مصلحت بر سوی ماست احتیاج زعفران زارش به آب روی ماست قوت رفتار می خواهیم و توفیق طلب کاسهٔ دریوزهٔ…
آیینه را ز چشم تو تاب نگاه نیست
آیینه را ز چشم تو تاب نگاه نیست جز من کسی حریف تو ای کج کلاه نیست ای پادشاه حسن، به جنگ شکستگان تنها بیا،…
ای شعلهٔ حسنت را، جان ها شده پروانه
ای شعلهٔ حسنت را، جان ها شده پروانه در حلقهٔ زلفت دل، مجنون و سیه خانه شب تا به سحر ای شمع از شوق وصال…
ای جرس، سوی سفر هر لحظه آوازم مکن
ای جرس، سوی سفر هر لحظه آوازم مکن بی پر و بالم، عبث تکلیف پروازم مکن چون گره، سررشته ی عمرم به دست بستگی ست…
انجمن شد ز یار آبادان
انجمن شد ز یار آبادان هست باغ از بهار آبادان شهر از جلوه اش خراب، ولی کوچه ی انتظار آبادان کرد سیرم ز نعمت دیدار…
اضطراب شعله را داغم به گلخن میدهد
اضطراب شعله را داغم به گلخن میدهد پیچ و تاب رشته را زخمم به سوزن میدهد آسمان را سوخت برق آه من، اینش سزاست شعله…
از عیش دل مرا چه رنگ است
از عیش دل مرا چه رنگ است این آینه در طلسم زنگ است کارم چو صبا همه شتاب است کاری که نمی کنم درنگ است…
از خم زلفش دلم با آه و افغان بازگشت
از خم زلفش دلم با آه و افغان بازگشت مدتی در هند بود، آخر پریشان بازگشت از غضب هرگاه زد بر گوشه ی ابرو گره…
آب آتش تلاش یعنی می
آب آتش تلاش یعنی می شعلهٔ خوشقماش یعنی می حسن را جلوهٔ ظهور دهد آزر بتتراش یعنی می همچو لاله به آبرو دایم میکنم من…
یک تن به جهان خاطر وارسته ندارد
یک تن به جهان خاطر وارسته ندارد عیسی نتوان گفت دل خسته ندارد صد کوزه اگر چرخ فسون ساز بسازد چون کوزه ی دولاب، یکی…
همچو لاله روزگارم در قدح نوشی گذشت
همچو لاله روزگارم در قدح نوشی گذشت حیف ایامی که همچون گل به بیهوشی گذشت بعد ازین آتش زبانی را تماشا کن که چیست سوختم…
هرکه را بینی، بود در فکر سامان طمع
هرکه را بینی، بود در فکر سامان طمع تا به کی بیند کسی خواب پریشان طمع قرص لیموی قناعت، چاره ی این علت است نشکند…
هر سنگ ریزه، طور تجلی نمی شود
هر سنگ ریزه، طور تجلی نمی شود هر عنکبوت، ناقه ی لیلی نمی شود ایمن بود ز هر خللی جوهر سخن مضمون تازه، کهنه چون…
نه همین از تو مرا گرد غم از سینه رود
نه همین از تو مرا گرد غم از سینه رود از تماشای تو زنگ از دل آیینه رود رشکم آید به گدایی که به دریوزه…
نتوان یافت دلی خوش به جهان ای کاکو
نتوان یافت دلی خوش به جهان ای کاکو چه روی گاه سوی گنجه و گاهی باکو؟ طرفه عهدی ست، که انگشت تحیر شده است آشنای…
می دو ساله به لب های یار من نرسد
می دو ساله به لب های یار من نرسد گل پیاده به گرد سوار من نرسد چها نوشته ام از بیخودی به نامه ی شوق…
من این دردی که دارم چارهاش آن سیمتن باشد
من این دردی که دارم چارهاش آن سیمتن باشد علاج ضعف بیماران دل، سیب ذقن باشد چو هندو از برای سوختن عشاق میمیرند ره دوزخ…
مشاطه را جمال تو دیوانه می کند
مشاطه را جمال تو دیوانه می کند کآیینه را خیال پریخانه می کند خورشید را به کوچه ی زلفت نشد نصیب آن عشرتی که شبپره…
مرا به کوی تو دلگرمی شراب آورد
مرا به کوی تو دلگرمی شراب آورد که ریگ بادیه را سوی باغ، آب آورد شکست رنگ به جای خمار گل ها را که لاله…
ما چشم به لطف جم و کاوس نداریم
ما چشم به لطف جم و کاوس نداریم بر دامن لب، گرد زمین بوس نداریم در پیش رود رایت مردانگی ما چتر از عقب خویش…
گلی دارم ز رنگ و بو برهنه
گلی دارم ز رنگ و بو برهنه سهی سروی چو آب جو برهنه ز هندوزادگان طفلی که باشد دوان چون شعله بر هر سو برهنه…
گرفته از علم سروقد او پیش خیلی را
گرفته از علم سروقد او پیش خیلی را ز سبزی داغ دارد چهره ی او خال لیلی را به باغ ای گل نزاکت را به…
کنم برای جنون یارب از که سامان قرض
کنم برای جنون یارب از که سامان قرض درین چمن که گل از گل کند گریبان قرض قبول راهزن عشق نیست مایهٔ ما کنیم چیز…
کاسهٔ ما ز سفال است، خوش این مسکینی
کاسهٔ ما ز سفال است، خوش این مسکینی پنجهٔ ما نبود شانهٔ موی چینی راه شد بسته به حرفش، که به هم چسبیدهست دو لب…
فلک انجام کاروبار ما داند چه خواهد شد
فلک انجام کاروبار ما داند چه خواهد شد اگر دانه نداند، آسیا داند چه خواهد شد خزانی هست در دنبال هر فصل بهاری را درین…
عقل نگذارد مرا یک دم ز دردسر خلاص
عقل نگذارد مرا یک دم ز دردسر خلاص رهزنی کو تا مرا سازد ازین رهبر خلاص جان شود آسوده، هرگه دل قبول عشق کرد می…
عاشق پرشِکوه خاموش از تغافل میشود
عاشق پرشِکوه خاموش از تغافل میشود طوطی از آیینه چون رو دید، بلبل میشود فارغ از زخم خس و خاریم کز فیض چمن دامنت ما…
شورش منصور را آخر سرم معراج شد
شورش منصور را آخر سرم معراج شد مغزم از آشفتگی چون پنبهٔ حلاج شد تاب یک افغان ندارد از نزاکت گوش گل زین چمن صد…
شعله دارد ز تو آیین غضبناکی را
شعله دارد ز تو آیین غضبناکی را اجل از طرز تو آموخته بی باکی را ای جوانان، هنر از پیر بباید آموخت یاد گیرید ز…
شد باغ از بهار، سفید و سیاه و سرخ
شد باغ از بهار، سفید و سیاه و سرخ مرغان شاخسار، سفید و سیاه و سرخ دارم ز گریه در ره شوق تو دیده ای…
سرشک شوق تو آبی به جوی ما آورد
سرشک شوق تو آبی به جوی ما آورد غبار کوی تو رنگی به روی ما آورد جهان سفله اگر داد جرعه ی آبی همان نفس…
ساقی ما که بسی چشم و دل از پی دارد
ساقی ما که بسی چشم و دل از پی دارد هم می و هم مژه دارد، دگری کی دارد کار جوشن ز حریر می گلگون…
زهی حدیث غمت چون می طرب شیرین
زهی حدیث غمت چون می طرب شیرین زبان ز حرف تو در کام چون رطب شیرین مرا ز عشق تو وارستگی نصیب مباد که نیست…
ز من مپرس چه از روزگار میخواهم
ز من مپرس چه از روزگار میخواهم چه چیز دارد، از او وصل یار میخواهم ز لاله و گل این باغ، سادهلوحترم که من طراوت…
ز دوری تو مرا خوشدلی میسر نیست
ز دوری تو مرا خوشدلی میسر نیست به غیر خون جگر بی توام به ساغر نیست دلم به سوی تو پرواز می کند از شوق…
ز باغ رفتی و گشتم کباب خندهٔ گل
ز باغ رفتی و گشتم کباب خندهٔ گل بیا که بیتو مرا نیست تاب خندهٔ گل مکن تبسم رنگین به سوی من هردم که هست…
رشکم ز گفتگوی تو خاموش می کند
رشکم ز گفتگوی تو خاموش می کند نامت نمی برم که دلم گوش می کند آیینه را وصال تو خوش روی داده است عشرت همیشه…
دلی که صید بتان گشت فارغ از ستم است
دلی که صید بتان گشت فارغ از ستم است چو مرغ در قفس افتد، کبوتر حرم است من از کجا و سر و برگ زندگی…
دلم آن پر عتاب می طلبد
دلم آن پر عتاب می طلبد ترک مستی کباب می طلبد ساده لوح آنکه در ولایت حسن گرمی از آفتاب می طلبد آب خواهد ز…
دل خود ز شوق زیان میفروشم
دل خود ز شوق زیان میفروشم ندارم متاعی، دکان میفروشم نه همچون چمن گلفروش بهارم چراغم که گل در خزان میفروشم چنان پیش من رنگ…
درین حدیقه دل مستمند بسیار است
درین حدیقه دل مستمند بسیار است که دست کوته و شاخ بلند بسیار است هنوز از تو مرا چشم التفاتی هست وگرنه شکوه ی دشمن…
در قفس رفته چو قمری چمن از یاد مرا
در قفس رفته چو قمری چمن از یاد مرا بهتر از سرو بود سایهٔ صیاد مرا همنشین، ضعف من افزون شود از سیرچمن باخبر باش…
در دل تنگم شراب ناب میگردد گره
در دل تنگم شراب ناب میگردد گره در گلویم آب چون گرداب میگردد گره طاعتم را نیست همچون خدمتم حسن قبول از سجودم ابروی محراب…
داغ نتواند گرفتن در دل ما جای زخم
داغ نتواند گرفتن در دل ما جای زخم وقت خندیدن نمک میریزد از لبهای زخم جای یک زخم دگر چون گل بر اعضایم نماند تیغ…
خوش آنکه دوستی از دوست باخبر گردد
خوش آنکه دوستی از دوست باخبر گردد هما به گرد سر مرغ نامه بر گردد اگر نمی طلبد در حریم دیده ترا سرشک بهر چه…
خطش به تازه باعث ناز و نیاز شد
خطش به تازه باعث ناز و نیاز شد کوتاه کرد زلف و حکایت دراز شد محمود از کجا، سفر هند از کجا این شور و…
خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است
خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است نخل مومیم و خزان ما بهار عنبر است از برای کینه ی ما آسمان پیدا شده…
چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس
چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس همچو تصویرم ز پیراهن گریبانی و بس توشه ای در راه شوق او مرا همراه…
چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد
چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد چو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد چه احتیاج به قاصد…
چو آیینه خیالش در دلم بسیار میگردد
چو آیینه خیالش در دلم بسیار میگردد تَذَرْوی در میان سبزهٔ زنگار میگردد رهی میباشد از دلها به سوی یکدگر، اما اگر آید غباری در…
چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟
چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟ زر ماهی ز سفر کردن دریا باشد سایه ی بال هما بستر آسایش نیست ای خوش آن خواب…
چشم پرافسون او سحرآفرینی میکند
چشم پرافسون او سحرآفرینی میکند تیر مژگانش ز شوخی دلنشینی میکند آخر حسن است و کار او به زلف افتاده است داده خرمن را به…
تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را
تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را به زهر چشم، عتاب تو کشته آتش را ز باد، آتش اگرچه همیشه زنده شود نسیم…
تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه را
تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه را همچون کمان حلقه، یکی کن دو خانه را معشوق، پاسبانی ما عاشقان کند بلبل ز غنچه…
بینیازی عارفان را کارسازی میکند
بینیازی عارفان را کارسازی میکند سرو از آزادی خود سرفرازی میکند میگزد انگشت از ضعف وجود من هلال شعلهٔ مهر و محبت جانگدازی میکند دوست…
بی توام ذوق کی از بستر راحت باشد
بی توام ذوق کی از بستر راحت باشد شام چون شمع مرا صبح قیامت باشد دل که بی شور جنون است درو ذوقی نیست در…
به هر چمن که دلم با فغان درون آید
به هر چمن که دلم با فغان درون آید ز داغ لاله ی او تا به حشر خون آید به شوق دیدن من سر به…
به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا
به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا ترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا چو کرده نقش تو بر صفحهٔ وجود رقم صد آفرین…
به چشم همت من عرصه ی زمین تنگ است
به چشم همت من عرصه ی زمین تنگ است گشاده است مرا دست و آستین تنگ است به جان رسیده ام از محرمان طره ی…
بس که بر من چشم او افسون سودا می دمد
بس که بر من چشم او افسون سودا می دمد جای ناخن، حلقه ی زنجیرم از پا می دمد هرکه را داغی به دل دیدم،…
باغبان خُلد از گلزار ما گل میبرد
باغبان خُلد از گلزار ما گل میبرد همچو تخم گل به تحفه تخم بلبل میبرد موج نگذارد کسی نزدیک این دریا رود ابر اگر آبی…
آیینه را چو نوبت دیدار میرسد
آیینه را چو نوبت دیدار میرسد فصل بهار سبزهٔ زنگار میرسد از بس که گل به باغ ز مستی شکفته است آواز خنده بر سر…
ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو
ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو حسرت بهار را به خزان حنای تو خوبان به دیده بستر راحت فکنده اند از مخمل دوخوابه…
ای تازه رو، ز زخم خدنگ تو داغ ما
ای تازه رو، ز زخم خدنگ تو داغ ما از روغن کمان تو روشن چراغ ما با نکهت تو صحبت ما درگرفته است ای کاش…
آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است
آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است تا کی سخن لاله و گل، این چه دماغ است از داغ دلم فیض رسد…
آفت باد خزان را می توان معذور داشت
آفت باد خزان را می توان معذور داشت در گلستانی که هر بادام، چشم شور داشت صفحه ی رنگین خوان خود سلیمان جلوه داد از…
از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است
از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است هشدار که کم ظرفی و پیمانه بزرگ است بگذر ز سر عشق [و] تمنای دگر کن ای مور،…
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم تا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شد هیچ کس را از…





