غزلیات حزین لاهیجی
یک دل به دیاری که وفا صاحب تاج است
یک دل به دیاری که وفا صاحب تاج است بی سکهٔ داغت نبود، آنچه رواج است شاهنشهیم باج ز افتاده نگیرد هر سرکه بلند است،…
هله من جان جهانم، تنه ناها یاهو
هله من جان جهانم، تنه ناها یاهو مظهر آیت شانم تنه ناها یاهو سرو دلجوی تو تا دیده ام ای نخل مراد همه در رقص…
نیم ز افسردگی عاشق ولی دل یاد او دارد
نیم ز افسردگی عاشق ولی دل یاد او دارد شرابی نیست امّا این سفال کهنه، بو دارد از آن ته جرعه ای کز ناز بر…
نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من
نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من حنای پای گلگونت شود، خون حلال من گرانی می کشد از تار کاکل، سرو ناز تو نداری…
نشان وحشی من در دل بی کینه پیدا شد
نشان وحشی من در دل بی کینه پیدا شد پی غارتگرم، در خانهٔ آیینه پیدا شد نهان درموج خود شد بحر و سر زد از…
میگساران چو هوای گل و شمشاد کنید
میگساران چو هوای گل و شمشاد کنید لختی از خون جگر خوردن ما یاد کنید خوش قدان، خسرو وقت اید به اقبال بلند ملک دل…
من روشن روان غافل به زندان بدن رفتم
من روشن روان غافل به زندان بدن رفتم کشیدم آتشین آهی، چو شمع از خویشتن رفتم گران جان نیستم در گلستان چون سرو پا در…
مژگان سرکشت، رگ جان ها گرفته است
مژگان سرکشت، رگ جان ها گرفته است بنگر که دست فتنه چه بالا گرفته است گاهی کشم سری به گریبان خویشتن از بس دلم ز…
مبادا رو کسی زان قبلهٔ ابرو بگرداند
مبادا رو کسی زان قبلهٔ ابرو بگرداند که کافر می شود، از قبله هرکس رو بگرداند؟ درین وادی به حسرت مردم و چشم از صبا…
لب از خون تر کنم گر ساغری نیست
لب از خون تر کنم گر ساغری نیست خوشم با ناله گر رامشگری نیست چه شد کافتاده ام دور از بر تو؟ تپیدن هست اگر…
گل خزان زده ام، زندگی ملال من است
گل خزان زده ام، زندگی ملال من است شکسته رنگی من ترجمان حال من است اگر به کعبه وگر دیر می گذارم گوش حدیث حسن…
گذشته است ز گردون لوای رفعت ما
گذشته است ز گردون لوای رفعت ما گرفته روی زمین، آفتاب شهرت ما شکسته رنگی تن، کرده بر جهان روشن که خاک زر شود از…
کشم خط از سواد خامه زلف عنبرافشان را
کشم خط از سواد خامه زلف عنبرافشان را به داغ رشک سوزد خامهام ناف غزالان را ز چاک سینه چون خورشید محشر بشکفد داغم گر…
کار دل خام شد از سوزش بسیار چنین
کار دل خام شد از سوزش بسیار چنین عشق افکنده مرا از نظر یار چنین یاد آن قامت موزون نرود از دل ما مصرع سرو…
فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت
فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت لیک ازگله یک روز نیاسود، زبانت فرصت، که به دست تو متاع سره ای بود تیریست که جستهست…
عشق تو بانگ زد به زمین و زمان همه
عشق تو بانگ زد به زمین و زمان همه جستیم از این خروش ز خوب گران همه از قول کن به ساغر دل باده ریختی…
طرب یعقوب من در گوشهٔ بیت الحزن دارد
طرب یعقوب من در گوشهٔ بیت الحزن دارد چمن در آستین چشمم، ز بوی پیرهن دارد کسی کآشفته حال جلوه هر جایی او شد نیاز…
شوریده دلی دارم، دیوانه چنین باید
شوریده دلی دارم، دیوانه چنین باید کز خون نشود خالی، پیمانه چنین باید عمری ست که می گردم، برگرد سر شمعی می سوزم و می…
شبی که سروِ تو شمع مزار من گردد
شبی که سروِ تو شمع مزار من گردد چو گردباد به گردت غبار من گردد به رهگذار تو چندان رخ امید نهم که وعده ات…
سر زلفی به عالم دام کردند
سر زلفی به عالم دام کردند دل رم خوردگان را، رام کردند چه جانها سوختند از داغ حسرت که تیغ غمزه، خون آشام کردند دلم…
سبک از جا رود، هر کس که با ما یار می گردد
سبک از جا رود، هر کس که با ما یار می گردد نسیم گل چرا بر بی دماغان بار می گردد؟ برهمن زاده ای برده…
زهی ز صبح بناگوشت آفتاب خجل
زهی ز صبح بناگوشت آفتاب خجل ز خط غالیه سای تو، مشک ناب خجل به دل خیال تو آمد شبی و منفعلم که میزبان شود…
زان شمع گلعذاران، هرجا سخن برآید
زان شمع گلعذاران، هرجا سخن برآید پروانه از چراغان، مرغ از چمن برآید گر طره برفشاند، آن عنبرین سلاسل شوریده سر به بویش، مشک از…
ز عشق، شور جنون شد، یک از هزار مرا
ز عشق، شور جنون شد، یک از هزار مرا سواد سنبل خط، شد سیه بهار مرا به وادیی زده عشق تو پنجه در خونم که…
ز چشمم آستین بردار تا سیل دمان ریزم
ز چشمم آستین بردار تا سیل دمان ریزم جگر پرگاله ها از دیده های خونفشان ریزم همان از طبع همّت پیشه دارم شرمساری ها اگر…
رنگین سخنی چون کند از خامهٔ ما گل
رنگین سخنی چون کند از خامهٔ ما گل باغ از گره غنچه دهد روی نما گل در انجمن صحبت ما باغ و بهاریست خاموشی ما…
دوشین چو شفق بودم، خون جگر آلوده
دوشین چو شفق بودم، خون جگر آلوده کان ماه به شهر آمد، گرد سفر آلوده از خیل تماشایی، گردش حشری پویان آیینهٔ رخسارش، نور نظر…
دل، سیه مست به سودای تو از جا رفته
دل، سیه مست به سودای تو از جا رفته از نگاه تو چها بر سر تقوا رفته هرکس از لعل توکام دل ناشادگرفت چارهٔ ماست…
دل آگه سر راهش ز پاس راز گرداندم
دل آگه سر راهش ز پاس راز گرداندم شکایت تا سر مژگان رسید و بازگرداندم به دل نگذاشت پا را از غرور حسن و من…
در کوچهٔ آن زلف مده راه صبا را
در کوچهٔ آن زلف مده راه صبا را آشفته مکن مشت غبار دل ما را محروم گلستان نبود مرغ اسیرم تا سوی قفس راه نبسته…
در دل چو به یاد رخ او نور فرو ریخت
در دل چو به یاد رخ او نور فرو ریخت چون طور، بنای دل مهجور فروریخت دردی رگ جان داشت، چنان مجلسیان را کاغشته به…
دارم ز ریزش مژه، جیب و کنار خوش
دارم ز ریزش مژه، جیب و کنار خوش باشد چمن به سایهٔ ابر بهار خوش چون شیشهی شکسته، در افسرده انجمن می آیدم ز گریهٔ…
خوش آنکه بزم حریفان کنون بیارایی
خوش آنکه بزم حریفان کنون بیارایی ز عکس چهره می لاله گون بیارایی برون ز پرده گر آیی، جهان بیاساید به خاطری که درآیی، درون…
خشت خرد به روزنه قال می زنیم
خشت خرد به روزنه قال می زنیم در سومنات عشق، دم از حال می زنیم کوتاهتر، ز تار نگاه تغافل است از بس گره به…
حیرت زده را تاب رخ یار میاموز
حیرت زده را تاب رخ یار میاموز این آینه را طاقت دیدار میاموز ای کبک دری، پای به اندازه خودکش طاووس مرا شیوه رفتار میاموز…
چون طوطی اگر نام به گفتار بر آرم
چون طوطی اگر نام به گفتار بر آرم کام دل از آن لعل شکربار برآرم کارم به چمن وعدهٔ دیدار تو باشد باشد مگر از…
چه دولتی است که دردت نصیب جان من است!
چه دولتی است که دردت نصیب جان من است! همای تیر تو را، طعمه استخوان من است تو خود به پرسش من لعل جانفزا بگشا…
جهان ساده پر کار است از نقش و نگار دل
جهان ساده پر کار است از نقش و نگار دل سر زانوی حیرانی بود، آیینه دار دل شود نازک تر از دل پرده گوش گران…
تیغت به سرم خمار نگذاشت
تیغت به سرم خمار نگذاشت حسرت به دل فگار نگذاشت ابر مژه در گهر نثاری ما را ز تو شرمسار نگذاشت شادیم که گریه های…
تراوشهای موج خون، کند غمخواری ما را
تراوشهای موج خون، کند غمخواری ما را که شوید مرهم از رخساره، زخم کاری ما را محبت گر نبودی، زندگانی مشکل افتادی غم عشق تو…
تا رفته از نظر، ز تنم جان برآمده
تا رفته از نظر، ز تنم جان برآمده شرمندهام که در غمش آسان برآمده از پیچ وتاب عشق ندارم شکایتی دل در شکنج طره پیچان…
پای بستند و ره سعی نشانم دادند
پای بستند و ره سعی نشانم دادند دست و بازو بشکستند و کمانم دادند جان سختم حذر از دوزخ جاوید نداشت خانه در کوچهٔ آسوده…
بود می خانه ها، در چشم شهلای تو ای ساقی
بود می خانه ها، در چشم شهلای تو ای ساقی هلال جام می گردد، به ایمان تو ای ساقی ز رنگت آتشین شد گل، ز…
به قید جسم ز جان جهان چه می دانی؟
به قید جسم ز جان جهان چه می دانی؟ تو دل نداده ای، از دلستان چه می دانی؟ نگشته در رهِ یوسف، سفید دیده تو…
به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدم
به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدم حیف این گوهر یکدانه که بر سنگ زدم سر این حوصله نازم که به یک عمر،…
به این بی طاقتی یارب به دنبالکه می گریم؟
به این بی طاقتی یارب به دنبالکه می گریم؟ چنین رنگین به یاد چهره آل که می گریم؟ درین بستان سرا در سایه سرو سرافرازی…
بفشه چون ز بناگوش یار برخیزد
بفشه چون ز بناگوش یار برخیزد خروش بلبل وبوی بهار برخیزد چه دولت است که در پای خم چو بنشینم به جلوه، ساقی مشکین عذار…
برآ از خویش زاهد، وقت شبگیر خرابات است
برآ از خویش زاهد، وقت شبگیر خرابات است علاج زهد خشکت، ساغر پیر خرابات است ز دام عنکبوت سبحه و سجاده دل برکن بیا صید…
با یار نیست دوری ما راکمی هنوز
با یار نیست دوری ما راکمی هنوز در عشق محرمیم به نامحرمی هنوز افشرده بود رنگ خزانم بهار را خون می چکد ز ناصیه خرمی…
ای نمک حسن تو، شور نمکدان عشق
ای نمک حسن تو، شور نمکدان عشق زلف خم اندر خمت، سلسه جنبان عشق ناز تو یک سو فکند پرده ی انکار را می چکد…
ای سر و سرور مغان، خیز و بیار چنگ و دف
ای سر و سرور مغان، خیز و بیار چنگ و دف جان مرا ز غم رهان، خیز و بیار چنگ و دف مطرب عاشقان بزن…
ای از رخت مشاطه را، صد چشم حیران در بغل
ای از رخت مشاطه را، صد چشم حیران در بغل مانند صبح آیینه را خورشید تابان در بغل هندوی خالت را بود چین و ختن…
اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟
اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟ به عاشقان رخ معشوق را که بنماید؟ ز شمع، شب نشود روز، قدر وقت بدان طلوع شعشعه ی آفتاب…
اسرار تو با زاهد و ملّا نتوان گفت
اسرار تو با زاهد و ملّا نتوان گفت با کوردلان، نور تجلّا نتوان گفت چون آینه، کز جلوهٔ دیدار شود گم ما را به تماشای…
از غم، دل حیران چه خبر داشته باشد؟
از غم، دل حیران چه خبر داشته باشد؟ محو تو، ز هجران چه خبر داشته باشد؟ آن سرو گل اندام که دلها چمن اوست از…
از بس که تو را خوی، به عشاق گران است
از بس که تو را خوی، به عشاق گران است بی قدر متاع سر بازار تو جان است ته جرعه ای از ناز به گلزار…
سست توبه، لب را گزید باید
از حرف سست توبه، لب را گزید باید گر لب نمی کشد می، حسرت کشید باید در عشق ناخوش و خوش شوریدگان بدانند مطرب دم…
هلاک جلوه ام قد قیامت دستگاهان را
هلاک جلوه ام قد قیامت دستگاهان را خراب شیوه ام شمشاد این محشر پناهان را فدای نازپرور تیغ مژگانی که از شوخی به خاک بی…
نیم صورت پرست، اینجا تماشای دگر دارم
نیم صورت پرست، اینجا تماشای دگر دارم درین آیینه ها آیینه سیمای دگر دارم نمی گیردکمند الفتم وحشی غزالان را که مجنونم ولی دامان صحرای…
نمی بینم کسی از آشنارویان به جا مانده
نمی بینم کسی از آشنارویان به جا مانده در این غربت همین آیینهٔ زانو به ما مانده جدا از نعمت دیدار آن شیرین دهان، چشمم…
نشد شبی که می خونم از سبو نچکد
نشد شبی که می خونم از سبو نچکد فشردهٔ جگر از چشم تر به رو نچکد که قطره ای به لبم می چکاند از یاری…
می گریزم ز جهان بار چرا بردارم؟
می گریزم ز جهان بار چرا بردارم؟ سر درین معرکه اندازم و پا بردارم بویگل نیستم از بارگران جانیها تا پی قافلهٔ باد صبا بردارم…
من رند خراباتم،سر مست و خراب اولی
من رند خراباتم،سر مست و خراب اولی وین عقل نصیحت گر، مغلوب شراب اولی در خرقه نمی گنجم، با سبحه نمی سازم ایام بهار آمد،…
مژگان نگر چو عربده جویان برآمده
مژگان نگر چو عربده جویان برآمده خنجر به دست، بر زده دامان برآمده شمشیرکین به کف، نگه کافر از فرنگ آیا پی کدام مسلمان برآمده؟…
ماییم و همین آرزوی یار و دگر هیچ
ماییم و همین آرزوی یار و دگر هیچ قاصد برسان مژدهٔ دیدار و دگر هیچ هر مشکلی از دولت عشقت شده آسان دل مانده، همین…
لب لعلت به پیامی دل ما شاد نکرد
لب لعلت به پیامی دل ما شاد نکرد کلک مشکین تو از غمزدگان یاد نکرد می کند آنچه جگرکاو نگاه تو به دل به رگ…
گرمی مهر، به وبرانه و آباد یکی ست
گرمی مهر، به وبرانه و آباد یکی ست حسن اگر تیغ کشد، بنده و آزاد یکی ست جور کش می طلبد، غنچهٔ شیرین کارت ور…
کی صرفه ز ما خصم سبک سر به دغا برد؟
کی صرفه ز ما خصم سبک سر به دغا برد؟ خود باخت، دغل باز حریفی که ز ما برد از هر دو جهان باز نیامد…
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را گذارد نعل بر آتش، سمند پرشتابش را دلی در دست بی پروا نگار غافلی دارم…
قاصدی کو که پیامی، بر دلدار برد؟
قاصدی کو که پیامی، بر دلدار برد؟ سوی گلشن، خبر مرغ گرفتار برد؟ یوسفی کو که به گلبانگ خریداری خویش سینه چاکم، چو گل از…
غم توگونه ی گلنار را کهربا سازد
غم توگونه ی گلنار را کهربا سازد به عشق هر چه مس آرند کیمیا سازد دوباره زندگی حشر مرگ موعودیست ز خاک کوی تو ما…
عشق اگر یار شود از اثر زاری دل
عشق اگر یار شود از اثر زاری دل سر زلفی به کف آرم به مددکاری دل چه کنم آه که بر بستر گل خوابش نیست…
طرب ای دل که یار می آید
طرب ای دل که یار می آید گل عشرت به بار می آید چو گل آشفته کن گریبان را که نسیم بهار می آید هیچ…
شیرین لبان چو بزم می لاله گون کنند
شیرین لبان چو بزم می لاله گون کنند خون مرا به جرعه، برای شگون کنند بیرون خرام در صف نازک نهالها کز شرم جلوهٔ تو،…
شبی ز هجر تو ما را به سر نمی آید
شبی ز هجر تو ما را به سر نمی آید که پارهٔ جگر از چشم تر نمی آید به رنگ مو، ز سرم خار پا…
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری همه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری می کند جلوه بی بود حباب آگاهت تا…
سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار
سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار ای جنون من سرشار، بهار است بهار سینه گو چاک زند زاهد محراب نشین سر ما و…
زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها را
زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها را ز لعلت، مهر خاموشی به لب، سوسن زبانها را بهار عارضت هر گوشه، صد بی خانمان…
زان پیشتر که باده به پیمانه آشناست
زان پیشتر که باده به پیمانه آشناست چشم ترم به گریهٔ مستانه آشناست چون مردمک، نمی رود از دیده خال تو مرغ نگاه من، به…
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی عبث رنجیده ای، اسباب رنجیدن نمی دانی از آن، لب زیر دندان ندامت داری، ای عاقل…
ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوز
ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوز مرا غبار بلند است از مزار هنوز عجب که صبح قیامت ز خواب برخیزی چنین که بسته تو را…
رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته
رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته پیوند من ز جان شکیبا گسیخته یارای عقل نیست عنان داریم دگر زنجیر من بهار به صحرا گسیخته…
دور عذار تو، خط وجود ندارد
دور عذار تو، خط وجود ندارد آتش سوزان برق، دود ندارد بت ز فریبت گرفته کیش برهمن کیست که پیشت سر سجود ندارد؟ نقش تعلّق…
دل گواه است که در پرده دلارایی هست
دل گواه است که در پرده دلارایی هست هستی قطره دلیل است که دریایی هست گر غرورت نکشد کلفت هم صحبتیم نگه عجز مرا عرض…
دل آزاده، باخدا باشد
دل آزاده، باخدا باشد ذکر، نسیان ماسوا باشد دل چو خالی شد از خیال خودی حرم خاص کبریا باشد می رسد هر نفس نسیم وصال…
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟ تنگ است دلم، قوت فریاد کجایی؟ دیری ست که دارم سر راه نگهی را صیدی سر تیر آمده، صیّاد…
در خاره، خدنگ نگهت کار نماید
در خاره، خدنگ نگهت کار نماید خود را به عبث، چشم تو بیمار نماید آن دست که بالاتر از آن دست دگر نیست دستی ست…
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویش
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویش در زیر بال می گذرانم بهار خویش برق از زمین سوختهٔ ما چه می برد چون نخل…
خوش آن عاشق که شیدای تو باشد
خوش آن عاشق که شیدای تو باشد بیابان گرد سودای تو باشد سواد سومنات اعظم دل خراب چشم شهلای تو باشد من این دستی که…
خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم
خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم ما خراباتی و رندیم چه پرهیز کنیم؟ گر صبا بگذرد از تربت ما سوختگان به هوای رخ زیبای…
حیرانی من محرم آن روی چو ماه است
حیرانی من محرم آن روی چو ماه است این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است رونق ده حسن است فراوانی عاشق آرایش رخساره…
چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشت
چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشت در پرده مگر حسرت نازک بدنی داشت آن فیض کجا رفت کز افشاندن زلفش هر نافهٔ داغم،…
چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد؟
چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد؟ رگ موجی ز جام میگساران برنمی خیزد؟ مگر دارد نشانِ بوسه لعلِ آبدارِ او که نقشی…
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آری؟
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آری؟ دمار از روزگار کفر و ایمان برنمی آری؟ نمی سازی چرا آزاد، از قید خودی ما…
تیغت از فرق مبتلا رفته
تیغت از فرق مبتلا رفته از سرم سایه هما رفته بس که بیگانه مشربان دیدم از لبم حرف آشنا رفته رفته بر پیکرم ز گردش…
تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می بارد
تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می بارد عرق چون موج شبنم زان رخ گلفام می بارد به قدر قابلیت میوه افشان است هر نخلی…
تا دیده ام آن طرّهٔ طرّار، پریشان
تا دیده ام آن طرّهٔ طرّار، پریشان خاطر شده آشفته و گفتار پریشان دامن مکش ای نخل وفا از کف عاشق گل را نکند همرهی…
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند آتشی بود که در خرمن پندار زدند عاشقان را نرسد غیرگل داغ، چو شمع آتشین لاله درین بزم…
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟ در فیضی به دل، از مصر لقا بگشایند ای خوش آن وقت که در دامن شب های…
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟ دپن کهن قفس ای سدره آشیان، چونی؟ تو شمع محفل انسی به تیره وحشتگاه تو زبب ىسند…





