یک مشت سفله مانده بجا از کرام خلق

یک مشت سفله مانده بجا از کرام خلق ننگ است در زمانه زبان را ز نام خلق چون زهر جانگزای، گلوگیر می شود نتون زلال…

هندوستان غربت بادا به ما مبارک

هندوستان غربت بادا به ما مبارک هان دوستان شما را مرگ وفا مبارک بوی بهار برخاست، ما خود اسیر دامیم مرغان گلستان را برگ و…

هدف سینه ز من، ناوک مژگان از تو

هدف سینه ز من، ناوک مژگان از تو سخت جانی ز من و سستی پیمان ازتو کرد روزی که قضا، شادی و غم را قسمت…

نمی گوید کسی امروز چرخ بی مروت را

نمی گوید کسی امروز چرخ بی مروت را که تا کی می خوری چون آب، خون اهل غیرت را صف برگشته مژگانی که من سرگشتهٔ…

نکهت زلف تو را شمال ندارد

نکهت زلف تو را شمال ندارد بوی تو را نافهٔ غزال ندارد گر به مثل سنگ طور آینه گردد طاقت آن حسن بی مثال ندارد…

نبرد جلوهٔ گل جانب گلزار مرا

نبرد جلوهٔ گل جانب گلزار مرا می برد نالهٔ مرغان گرفتار مرا بس که در پای گلی شب همه شب نالیدم خون دل می چکد…

من کشتهٔ زخمی که اجل را خجل آرد

من کشتهٔ زخمی که اجل را خجل آرد جان بندهٔ آن تیغ که چاکی به دل آرد زلف تو شبیخون به بتان چگل آرد سیلی…

مطرب ره مستی زد هشیار نباید شد

مطرب ره مستی زد هشیار نباید شد افسانه چو خوش باشد بیدار نباید شد چون کوه تراشیدم بر فرق زنم تیشه درکارگه صورت بیکار نباید…

محبّت برتر آمد از چه و چون

محبّت برتر آمد از چه و چون تعالی العشق عن نعت یقولون نیاز من بود در خورد نازت که خواهد حسن لیلی، عشق مجنون خجالت…

لطف و قهرت به من سوخته جان هر دو یکی ست

لطف و قهرت به من سوخته جان هر دو یکی ست دانه چون سوخت، بهاران و خزان هر دو یکی ست تا تو مهجوری من…

گل را ورقم رونق بازار شکسته

گل را ورقم رونق بازار شکسته این خامه کله گوشه به گلزار شکسته صد جا شکن طره آشفته دلیهاست آهی که مرا بر لب اظهار…

گر چنین پر رخنه از سوز جگر خواهد شدن

گر چنین پر رخنه از سوز جگر خواهد شدن نامه ى من، دام مرغ نامه بر خواهد شدن دست بی صبری اگر از سینه ام…

کف چون تهی ست جوهر انسان چه می کند؟

کف چون تهی ست جوهر انسان چه می کند؟ خاتم چو نیست، دست سلیمان چه می کند؟ آتش زدی ز جلوه به خاشاک هستیم این…

کام دلی به عالم ناپایدار کو؟

کام دلی به عالم ناپایدار کو؟ گیرم که زِه کنیم کمان را شکار کو؟ سودای عشق دست و دل از کار برده است دستی که…

فروزان چهره چون شمع آمدی، دلها تسلّی شد

فروزان چهره چون شمع آمدی، دلها تسلّی شد شب روشن سوادان از خطت صبح تجلّی شد شنیدی شکوهام، از شرم طاقت آب گردیدم به حرفم…

عشق سرکش، به فغان، زین دل ناشاد آمد

عشق سرکش، به فغان، زین دل ناشاد آمد این سپندی ست کزو شعله به فریاد آمد تهمت آلودهٔ عیشیم، که گلشن زادیم پر و بالی…

عاشق مهجور، وصل دلستان بیند به خواب

عاشق مهجور، وصل دلستان بیند به خواب دیدهٔ محتاج، گنج شایگان بیند به خواب بعد این چشم من آن سرو روان بیند به خواب دیدهٔ…

صبح از اثر چغانه برخیز

صبح از اثر چغانه برخیز سرمست می شبانه برخیز عمری ست نشسته ام به راهت با جلوه عاشقانه برخیز جان راست هوای وصل جانان ای…

شراب اشک تلخم، چاشنی از نقل تر گیرد

شراب اشک تلخم، چاشنی از نقل تر گیرد گر آن شیرین پسر، بادام چشمم در شکر گیرد کف بی مایه نتواند، ره سیل خطر گیرد…

سنگ و سفال میکده گوهر کند شراب

سنگ و سفال میکده گوهر کند شراب رنگ شکسته را گل احمر کند شراب جانم ز جام ساقی گلچهره مست بود زان پیشتر که لاله…

ستم، از ملک دل بیرون کند فرمانروایان را

ستم، از ملک دل بیرون کند فرمانروایان را ستمگر دشمن بیگانه سازد، آشنایان را نماید دور بر کاهل قدم، نزدیکی منزل ره خوابیده ای در…

ساغر نزنم تا بتوان خون جگر زد

ساغر نزنم تا بتوان خون جگر زد بر سر نزنم گل، چو توان دست به سر زد گویا به چمن تند وزیده ست نسیمی این…

زانرو که زد به بلبل پرشور، پشت دست

زانرو که زد به بلبل پرشور، پشت دست تا حشر می گزد، گل مغرور، پشت دست در کوی عشق، پا به ادب بر زمین گذار…

ز لنگر دل دیوانه، عشق بند گسست

ز لنگر دل دیوانه، عشق بند گسست گرانی غم من جذبه را کمند گسست در آتش تو برآمد نهیب ناله من رگ فغان به دل…

ز حیلت سازی نفس صلاح اندیش می ترسم

ز حیلت سازی نفس صلاح اندیش می ترسم نمی ترسم من از بیگانگان، از خویش می ترسم نکردم هرگز از تیغ قضا پهلو تهی امّا…

رهرو وادی عشق، آبله پا می باید

رهرو وادی عشق، آبله پا می باید غم جدا، گریه جدا، ناله جدا می باید ساده لوحانه کنی دل چه پر از نقش و نگار؟…

دیدی چهاکرد، غم با دل من؟

دیدی چهاکرد، غم با دل من؟ رسوا دل من، شیدا دل من نور جمالت، شمع تجلی تن کوه طور و موسی دل من از خاطرم…

دلم که شاهد امّید، در کنار ندید

دلم که شاهد امّید، در کنار ندید جبین صبح شب تار انتظار ندید در آفتاب قیامت به سر چگونه برد کسی که سایهٔ آن سرو…

دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردم

دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردم لب زخمی ز دم تیغ تو خندان کردم سر شوریده دلان در خم چوگان من است بس که…

در ملک جسم روشنی جان به نیم جو

در ملک جسم روشنی جان به نیم جو آیینه در ولایت کوران به نیمجو عالم به دستگاه قناعت نمی رسد در چشم مور، ملک سلیمان…

در دیده مرا بی تو پریشان نظری بود

در دیده مرا بی تو پریشان نظری بود خونابهٔ آغشته به لخت جگری بود در دام تو افشاندم و آزاد نشستم اسباب گرفتاری ما مشت…

دایم به تلخ کامی یاران خورم دریغ

دایم به تلخ کامی یاران خورم دریغ بر خوان دهر سفله به مهمان خورم دریغ مشت استخوان به کام و گلوی هما کنند ز انعام…

خوش آنکه، دلم در شکن زلف تو جا داشت

خوش آنکه، دلم در شکن زلف تو جا داشت بخت سیهم، خاصیت بال هما داشت گر عشق ندادی به غمش نقد دو عالم در مصر…

خمارین نرگسش، می در رگ خمّار نگذارد

خمارین نرگسش، می در رگ خمّار نگذارد نگاه مست او در انجمن هشیار نگذارد اگر این است، در هر گوشه دست اندازی زلفش به زاهد…

خاطر از دردسر بیهده آزاده کنی

خاطر از دردسر بیهده آزاده کنی سر اگر در ره رندان دل افتاده کنی لوحت آخر اجل از نقش خودی ساده کند حالیا مصلحت آن…

چون نخل تو از ناز گرانبار برآید

چون نخل تو از ناز گرانبار برآید شمشاد ز جا، سرو ز رفتار برآید دل می رود از سینه و پیکان تو باقی ست رحم…

چو شمع، انجمن افروز کفر و ایمان باش

چو شمع، انجمن افروز کفر و ایمان باش به مدعای دل کافر و مسلمان باش سری به جیب تفکر چو غنچه، گاه بکش به دست…

چشم خودم چو اشک ز مژگان فروچکم

چشم خودم چو اشک ز مژگان فروچکم خون خودم ز خنجر عریان فروچکم آن اخگر گداخته ام کز شکوه دل خارا به هم فشارم و…

جانان ز من آیا خبری داشته باشد؟

جانان ز من آیا خبری داشته باشد؟ آه دل سوزان اثری داشته باشد؟ خورشید چو دود دل ما، پرده نشین است این تیره شب آیا…

تلخ از لبت، ای خسرو خوبان به گدا بس

تلخ از لبت، ای خسرو خوبان به گدا بس از همچو تویی قسمت ما جور و جفا بس پیش تو کند فاش، پریشانی عاشق پیغام…

تا شفقی کرده ای رخ نمکین را

تا شفقی کرده ای رخ نمکین را گل عرق آلود شرم کرده جبین را وحشت دلهای آرمیده عجب نیست غمزهٔ صید افکنت گشاده کمین را…

پس از ما تیره روزان روزگاری می شود پیدا

پس از ما تیره روزان روزگاری می شود پیدا قفای هر خزان، آخر بهاری می شود پیدا مکش ای طور با افسرده حالان گردن دعوی…

بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد

بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد پیر مغان مرا به ادب نام می برد جمشید را نگشته میسر ز جام…

به گل ترانهٔ مرغان بی نوا عبث است

به گل ترانهٔ مرغان بی نوا عبث است فسون دوستیم با تو بی وفا عبث است دلم به سینه کنون کز تغافلت خون شد تسلّیم…

به سینه چون مژهٔ او سنان بجنباند

به سینه چون مژهٔ او سنان بجنباند تپیدن دل من آسمان بجنباند بس است خامشیم وقت آن رسید که دل کلید ناله به قفل دهان…

به تن ز بادهٔ عشق تو رنگ و بو کافی ست

به تن ز بادهٔ عشق تو رنگ و بو کافی ست همین قدر که نمی هست در سبو، کافی ست چه باک ساقی، اگر دور…

بگشای زلف و طرهٔ سنبل به تابکن

بگشای زلف و طرهٔ سنبل به تابکن در دامن نسیم صبا مشک ناب کن تنها ز باده، رنج خمارت نمی رود یک جرعه خون گرم…

برخیز که دامان سحرگاه بگیریم

برخیز که دامان سحرگاه بگیریم کام دو جهان از دل آگاه بگیریم تا ساغر هر ذره پر از صاف تجلی ست یک جرعه به نام…

بالین نهاده ام به سر کوی خویشتن

بالین نهاده ام به سر کوی خویشتن دارم سری چو غنچه به زانوی خویشتن آغوش دایه، بود مرا کام اژدها در آتشم ز خیرگی خوی…

ای یوسف مصر از تو گرفتار محبت

ای یوسف مصر از تو گرفتار محبت عیسی به تمنای تو، بیمار محبت در راه غمت هست به کف جان جهانی گرم است به سودای…

ای شوق، در شکنجهٔ دل ها چگونه ای؟

ای شوق، در شکنجهٔ دل ها چگونه ای؟ آه ای شرار شوخ، به خارا چگونه ای؟ درپرسشت به لب نفسم می تپد به خون ای…

ای تازه به دیدار تو ایمان خرابات

ای تازه به دیدار تو ایمان خرابات رخساره و خطّت گل و ریحان خرابات از زمزمه معذورم اگر مست و خرابم دل می رود از…

آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت

آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت جستم از جای چنان گرم، که دامانم سوخت غنچهای غارت ایام به گلشن نگذاشت غم تنهایی…

اشکم نمک به دامن ناسور می کند

اشکم نمک به دامن ناسور می کند دربا ز رشک حوصله ام شور می کند بیداد ناوک مژه زهراب دادهای هرجا دلی ست خانهٔ زنبور…

از کوی تو تا کلبه ی ما فاصله ای نیست

از کوی تو تا کلبه ی ما فاصله ای نیست محتاج به رنج قدم و راحله ای نیست بشاب اگر می روی ای لخت دل…

از دلم برخاست دودی، آسمان آمد پدید

از دلم برخاست دودی، آسمان آمد پدید گردی از خاطر فشاندم، خاکدان آمد پدید حرف عشق آمد به لب، شور قیامت ساز شد داغ دل…

آب حیات در رقم مشک فام ماست

آب حیات در رقم مشک فام ماست از خضر خامه، زندهٔ جاوید نام ماست با لذت است کام جگرهای سوخته از شور عشق تا نمکی…

یک دم به مزد دیده شب زنده دار خویش

یک دم به مزد دیده شب زنده دار خویش می خواستم چو اشک تو را در کنار خویش رنگین نگشت تیغ نگاهت زخون ما آخر…

همّت ما مدد پیر و جوان خواهد بود

همّت ما مدد پیر و جوان خواهد بود خاک ما خاک مراد دو جهان خواهد بود گرد عصیان اگر از چهرهٔ جان افشانی آستین کرمت…

هجران رسیده، کی برد از روزگار، فیض

هجران رسیده، کی برد از روزگار، فیض شاخ بریده را نبود از بهار، فیض می پرورد نگاه تو هر ذرّه را چو مهر عام است…

نمی فتد به دل، از محشر اضطراب مرا

نمی فتد به دل، از محشر اضطراب مرا به زیر سایهٔ تیغ تو، برده خواب مرا لب سؤال مرا مهر بوسه، خاموشی ست چرا نمی…

نقاب از چهره بگشا، شور محشر را تماشا کن

نقاب از چهره بگشا، شور محشر را تماشا کن درآ در جلوه، آه شعله پیکر را تماشا کن به جورم کوش و ظاهر کن عیار…

نامه ات خواندم و می بایدم افشان کردن

نامه ات خواندم و می بایدم افشان کردن قطره ای چند سرشک از مژه غلتان کردن بعد ازین شکوه کنم پیشه که معلومم شد در…

من صیدم و دام، زندگانی

من صیدم و دام، زندگانی زندان مدام، زندگانی باشد به مذاق پخته مغزان اندیشِهٔ خام، زندگانی کام از لب یار برنیامد کردم ناکام، زندگانی جمشید…

مشکل افتاد عجب کار من حیران را

مشکل افتاد عجب کار من حیران را دل مگر یاد دهد، مهر و وفا جانان را اوّل از چشم تو، خونریز نگاهی دیدم می توان…

محبّت خون گرمی بخشد این گلبن مثالان را

محبّت خون گرمی بخشد این گلبن مثالان را به فرقم گستراند، سایهٔ نازک نهالان را در این محفل که ربط آشنایی نسبتی خواهد به آن…

لبت به پیرهن تنگ غنچه خار کند

لبت به پیرهن تنگ غنچه خار کند عبیر خطّ تو خون در دل بهار کند خراب نرگس شوخت شدم که از نگهی سراسر دو جهان…

گل داغ است که صحرای دلم خرّم ازوست

گل داغ است که صحرای دلم خرّم ازوست خون گرم است که ناسور مرا مرهم ازوست هر چه از دوست رسد ناخوش و خوش، خوش…

گر تیر جفایی رسد از دوست، نشان باش

گر تیر جفایی رسد از دوست، نشان باش با خصم دم تیغ شو و پشت کمان باش آگاهی از اوضاع جهان جمله ملال است یک…

کند خون دل من، چشم تر را خانه آرایی

کند خون دل من، چشم تر را خانه آرایی که دیگر می کند بهتر ز می، پیمانه آرایی؟ چراغانی ز داغت، رخنه های سینه ام…

کاش خضری به من بادیه پیما برسد

کاش خضری به من بادیه پیما برسد که سراغ حرمم تا در ترسا برسد دل و دین را چه کنم عرضه به جولانگه تو؟ مشکل…

فال فرخنده بیایید به دیدار زنیم

فال فرخنده بیایید به دیدار زنیم برقی از شمع تجلّی به شب تار زنیم بر رخ غیر ببندیم در خلوت دل کوری مدعیان بادهٔ اسرار…

عشق تو ملک خسروی، داغ تو چتر شاهیم

عشق تو ملک خسروی، داغ تو چتر شاهیم در صف سروران رسد، دعوی کج کلاهیم کوثر تیغت ار کند، رحم به حال مجرمان دوزخ جاودان…

طی می شود از مصرع آهی گلهٔ ما

طی می شود از مصرع آهی گلهٔ ما طالع به وصال تو نویسد صلهٔ ما یاران سبک سیر، رسیدند به منزل چون نقش قدم، مانده…

صبا را گرد سر گردم، که از کوی تو می آید

صبا را گرد سر گردم، که از کوی تو می آید سمن را جان برافشانم، کزو بوی تو می آید زبان نکته سنجان در دهان…

شدم ز توبهٔ بی صرفه در بهار خجل

شدم ز توبهٔ بی صرفه در بهار خجل مباد از رخ پیمانه میگسار خجل ز مایه داری اشکم خوش است خاطر دوست خدا کند، نکند…

سفید کرد غمت دیده های تار مرا

سفید کرد غمت دیده های تار مرا بود سیاهی زلف تو روزگار مرا چو شمع، سوز دل خود مرا تمام کند به دیگری نگذارد غم…

سپهر سفله پرور در شکستم راحتی یابد

سپهر سفله پرور در شکستم راحتی یابد همانا این هما از استخوانم لذّتی یابد به قتلم چون کمربندی، مکن آگه ترحم را مباد این خصم…

ساقی به حریفان خط جامی نفرستاد

ساقی به حریفان خط جامی نفرستاد دیری ست که مستانه پیامی نفرستاد از بوسه به پیغام، تسلی شده بودیم این شهد گلوسوز به کامی نفرستاد…

زاهد از ساغر شراب گریخت

زاهد از ساغر شراب گریخت شب پر، از نور آفتاب گریخت مرد میدان عشق، عقل نشد صعوه از صولت عقاب گریخت تاب قید جنون نداشت،…

ز کاوش مژه ى شوخ آتشین خویی

ز کاوش مژه ى شوخ آتشین خویی به سینه هر گل داغی ست چشم آهویی پیاله می کشم امشب به طاق ابرویی سبو کشان خرابات…

ز خاموشی دلم را پاس الفت مدعا باشد

ز خاموشی دلم را پاس الفت مدعا باشد دمی هرگز نمی خواهم دو لب از هم جدا باشد نگه دارد چرا در سینه، سالک عقدهٔ…

روزی که حجت از خلق، خواهند در قیامت

روزی که حجت از خلق، خواهند در قیامت روی تو حجّت ماست، ای قبله گاه حاجت بر گرد خویش سالک، پیوسته می کند سِیر کز…

دیده تا بر هم زدم سامان باغ از دست رفت

دیده تا بر هم زدم سامان باغ از دست رفت ذوق مستی داشتم چون گل، ایاغ از دست رفت پای در دامان کشیدم شد گریبانگیر،…

دلم در خم زلف او سودای دگر دارد

دلم در خم زلف او سودای دگر دارد با سلسله دیوانه غوغای دگر دارد با جذبهٔ مشتاقی، باشد دو جهان گامی در دامن دل عاشق،…

دل بیگانه مشرب با نگاه آشنا دارد

دل بیگانه مشرب با نگاه آشنا دارد همان گرمی که با هم در میان، برق و گیا دارد ندارم فرصت آن کز سبو می در…

در هجر تو تا چند من زار بگریم

در هجر تو تا چند من زار بگریم خونین جگر، از حسرت دیدار بگریم چون شمع در آتش مژه ام خشک نگردد فرض است که…

در دهر حرامی زده شد سحر حلالم

در دهر حرامی زده شد سحر حلالم سرمایهٔ دزدان جهان است خیالم یک ذرّه نیارند بجا حقّ نمک را این قوم فرومایه که هستند عیالم…

داغی که ز شورابهٔ اشکم نمکین است

داغی که ز شورابهٔ اشکم نمکین است صد محشر شوریدگیش زیر نگین است این لخت جگر از ته دندان نگذارم چون قسمتم از مائدهٔ عشق…

خوش آنکه ساقی مجلس نقاب بردارد

خوش آنکه ساقی مجلس نقاب بردارد غبار توبهام از دل، شراب بردارد رهین منّت دریا نمی توان گشتن بگو به ابر، ز چشم من آب…

خطّ تو، لوح صفحه طراز کتاب گل

خطّ تو، لوح صفحه طراز کتاب گل خال تو نقطهٔ ورق انتخاب گل بفکن عنان جلوه گلگون ناز را تا موج سبزه می گذرد از…

خاصان تمام مستند، ساقی صلای عامی

خاصان تمام مستند، ساقی صلای عامی ته جرعه ای کرم کن، مِن راوقِ الکرامی خامیم و اوفتاده، می ده که باده بخشد اجساد را قیامی،…

چون مهرهٔ ششدر، شده رفتار ز یادم

چون مهرهٔ ششدر، شده رفتار ز یادم از چار جهت بسته فلک راه گشادم آب گهرم ساخته باگرد یتیمی جنس هنرم، در همه بازار کسادم…

چو بر سر زند شاخ، مستانه گل

چو بر سر زند شاخ، مستانه گل کند از لب توبه، پیمانه گل گریزانده، دی را به کوه وکمر دهد عرض لشکر، دلیرانه گل سوار…

چشم تو را ز جور، پشیمان نیافتم

چشم تو را ز جور، پشیمان نیافتم این کافر فرنگ مسلمان نیافتم با آنکه خون هر دو جهان را به خاک ریخت تیغ کرشمهٔ تو…

جان را سپند ساز و به آتش نثار شو

جان را سپند ساز و به آتش نثار شو با دل قرار عشق ده و بی قرار شو هر سو چو موج، قطرهٔ خود را…

تمنا چون نسوزد در ضمیر من؟ که می باشد

تمنا چون نسوزد در ضمیر من؟ که می باشد تف صحرای محشر، سینه های دل فگاران را نیم کوته نظر کز نارساییهای خود سنجم به…

تا شد سر غم گرم به طوفان من از اشک

تا شد سر غم گرم به طوفان من از اشک شد حلقهٔ گرداب، گریبان من از اشک تا رفته گرامی گهر من ز کنارم چون…

پر و بال تذروان محبت بسته دیوانم

پر و بال تذروان محبت بسته دیوانم که سروستان بود از مصرع برجسته دیوانم کلام من چو خارا تیغ را دندانه می سازد نسازد گزلک…

بوی زلفی به گریبان صبا ریخته اند

بوی زلفی به گریبان صبا ریخته اند طرفه شوری به دماغ دل ما ریخته اند به سر کوی تو ای قبلهٔ ارباب نیاز نقش پیشانی…