وصلت ندهم ز دست اگر جان بدهم

وصلت ندهم ز دست اگر جان بدهم کی وصل تو را به ملک خاقان بدهم جانا دلم آتشکده غم بادا گر خاک درت به آب…

Continue Reading...

گویند که هست بی نشان آب حیات

گویند که هست بی نشان آب حیات و اندر ظلمات است نهان آب حیات چون کرد عرق ز شرم رویش دیدم از چشمه خورشید روان…

Continue Reading...

زان عهد قدیم چون مرا یاد آید

زان عهد قدیم چون مرا یاد آید لذات جهان سر به سرم باد آید در انجمنی اگر حدیث تو رود از سینه دل خسته به…

Continue Reading...

جان منی ای نگار و سلطان منی

جان منی ای نگار و سلطان منی سلطان منی ولی به فرمان منی هم سرو و روان هم مه تابان منی کوتاه کنم حدیث جانان…

Continue Reading...

این سنگ که از آب روان می‌گردد

این سنگ که از آب روان می‌گردد پیوسته بسان آسمان می‌گردد نالان همه شب بسان بیماران است سرگردان‌تر ز عاشقان می‌گردد

Continue Reading...

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها خوی لب لعلت شکرافشانی‌ها در باغ رخت که نزهت چشم من است شفتالوهاست لیتنی جانیها

Continue Reading...

یک نکته معنی ز همه دنیی به

یک نکته معنی ز همه دنیی به دنیی چه بود ز جنت الماوی به شاهی مطلب منصب درویشی جوی کز هر دو جهان بندگی مولی…

Continue Reading...

هجران دیدیم و درد هجران دیدیم

هجران دیدیم و درد هجران دیدیم دردی که نداشت هیچ درمان دیدیم چون روز وصال قصه کوتاه کنیم شب‌های دراز دردمندان دیدیم

Continue Reading...

گه رهزن و گاه رهنمون می‌آیی

گه رهزن و گاه رهنمون می‌آیی گاهی ز درون گه ز برون می‌آیی هر لحظه به کسوه‌ای برون می-آیی آگه نشود کسی که چون می‌آیی

Continue Reading...

رنج تو چو رنج خویش پنداشته‌ام

رنج تو چو رنج خویش پنداشته‌ام این هفته طرب ز یاد بگذاشته‌ام گفتی ز چه خاست درد چشم تو بگو من رنج تو را به…

Continue Reading...