غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
هنوز عاشقیو دلرباییی نشدست
هنوز عاشقیو دلرباییی نشدست هنوز زوری و زور آزماییی نشدست هنوز نیست مشخص که دل چه پیش کسیست هنوز مبحث قید و رهاییی نشدست دل…
نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم
نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم دل پشیمان است لیکن ما پشیمان نیستیم گر چه از دل میرود عشق به جان آمیخته با وجود…
مینماید چند روزی شد که آزاریت هست
مینماید چند روزی شد که آزاریت هست غالبا دل در کف چون خود ستمکاریت هست چونی از شاخ گلت رنگی و بویی میرسد یا به…
من اگر این بار رفتم ، رفتم آزارم مکن
من اگر این بار رفتم ، رفتم آزارم مکن این تغافلهای بیش از پیش در کارم مکن پای برگشتن نخواهم داشت خواهم رفت و ماند…
مرا زد راه عشق خردسالی
مرا زد راه عشق خردسالی از این نورس گلی نازک نهالی فروزان عارضی مانند لاله ز مشکین هر طرف بر لاله خالی شکرخا طوطیی دلکش…
لالهاش از سیلیت نیلوفری شد آه آه
لالهاش از سیلیت نیلوفری شد آه آه ای معلم شرم از آن رویت نشد رویت سیاه ای معلم ، ای خدا ناترس، ای بیدادگر من…
گذشتم از درت بر خاک سد جا چشم تر مانده
گذشتم از درت بر خاک سد جا چشم تر مانده ببین کز اشک سرخم سد نشان بر خاک در مانده بیا بنگر که غمناکیست چشم…
کجا در بزم او جای چو من دیوانهای باشد
کجا در بزم او جای چو من دیوانهای باشد مقام همچو من دیوانه ای ، ویرانهای باشد چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی…
عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفتهاند
عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفتهاند عاشقی را مایهٔ بی اعتباری گفتهاند کوه محنت بر دلم نه منتت بر جان من…
شکل مستانه و انکار شرابش نگرید
شکل مستانه و انکار شرابش نگرید تا ندانند که مست است ، شتابش نگرید آنکه گوید نزدم جام و زد آتش به دلم چهره افروختن…
سحر کجاست که فراش جلوهگاه توام
سحر کجاست که فراش جلوهگاه توام نشسته بر سر ره دیدهبان راه توام هنوز خفته چو بخت منند خلق که من برون دویده ز شوق…
روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید
روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید تا تو گفتی دور شو زین در کسم دیگر ندید سوخت ما را آنچنان حرمان عاشق سوز…
دلم خود را به نیش غمزهای افکار میخواهد
دلم خود را به نیش غمزهای افکار میخواهد شکایت دارد از آسودگی، آزار میخواهد بلا اینست کاین دل بهر ناز و عشوه میمیرد ز نیکویان…
در آن مجلس که او را همدم اغیار میدیدم
در آن مجلس که او را همدم اغیار میدیدم اگر خود را نمیکشتم بسی آزار میدیدم چه بودی گر من بیمار چندان زنده میبودم که…
خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد
خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز آنچه اندوخته باشیم…
چه لطفها که در این شیوهٔ نهانی نیست
چه لطفها که در این شیوهٔ نهانی نیست عنایتی که تو داری به من بیانی نیست کرشمه گرم سؤال است، لب مکن رنجه که احتیاج…
جانا چه واقعست بگو تا چه کردهایم
جانا چه واقعست بگو تا چه کردهایم با ما چه شد که بد شدهای ما چه کردهایم آیا چه شد که پهلوی ما جا نمیکنی…
ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو
ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو طوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمای تو میآیی و میافکند چا کم به جیب عافیت شاخ…
بهر دلم که درد کش و داغدار تست
بهر دلم که درد کش و داغدار تست داروی صبر باید و آن در دیار تست یک بار نام من به غلط بر زبان نراند…
بسته بر فتراک و میپرسد که صیاد تو کیست
بسته بر فتراک و میپرسد که صیاد تو کیست تیغ خون آلود خود دارد که جلاد تو کیست ساختی کارم به یک پرسش که در…
باز این عتاب و شیوهٔ عاشقگداز چیست
باز این عتاب و شیوهٔ عاشقگداز چیست بر ابرو اینهمه گرهِ نیمباز چیست زهرم دهند یا شکر آن چشم و لب بگو امرِ کرشمهٔ تو…
ای قامت تو جلوه ده شیوههای حسن
ای قامت تو جلوه ده شیوههای حسن در هر کرشمهٔ تو نهان سد ادای حسن خواهی بدار و خواه بکش ، ناپسند نیست مستحسن استهر…
آنکس که دامن از پی کین تو بر زند
آنکس که دامن از پی کین تو بر زند بر پای نخل زندگی خود تبر زند گر کوه خصمی تو کند انتقام تو آن تیغ…
از تو همین تواضع عامی مرا بس است
از تو همین تواضع عامی مرا بس است در هفتهای جواب سلامی مرا بس است نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب همراهی تو…
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم بیتابم و از غصهٔ این خواب ندارم زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود درماندهام و…
نویدِ آشنایی میدهد چشمِ سخنگویت
نویدِ آشنایی میدهد چشمِ سخنگویت گرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت بمیرم پیشِ آن لب اینچنین گاهی تبسم کن بحمدالله که دیدم بی گره…
میکشم زان تند خو گر صد تغافل میکند
میکشم زان تند خو گر صد تغافل میکند دیگری باشد کجا چندین تحمل میکند میکند فریاد بلبل از کمال شوق باد غنچه گویا خندهای در…
مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد
مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد چو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد گلشن در هم شکفت آن بی مروت…
مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کن
مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کن پی آرایش بزم حریفان گل به دامن کن تو شمع مجلس افروزی ، من…
گو حرمت خود، ناصح فرزانه نگه دار
گو حرمت خود، ناصح فرزانه نگه دار خود را ز زبان من دیوانه نگه دار جا در خور او جز صدف دیدهٔ من نیست گو…
کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
کی بود کز تو جان فکاری نداشتم درد دلی و نالهٔ زاری نداشتم تا بود نقد جان ، به کف من نیامدی آنروز آمدی که…
کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد
کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد این نقد بقا چیست که بیهوده فنا شد اظهار محبت به سگ کوی تو کردیم…
عشق کو تا شحنهٔ حسرت به زندانم کشد
عشق کو تا شحنهٔ حسرت به زندانم کشد انتقال عهد فارغ بالی از جانم کشد بر در میخانه من خواهم که آید غمزه مست گه…
شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست
شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست اگر غلط نکنم از منش ملالی هست ز رشک قرب من ای مدعی خلاص شدی ترا نوید که…
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را پیش رندان حق شناسی در لباسی دیگر است پر به…
رشک میبردند شهری بر من و احوال من
رشک میبردند شهری بر من و احوال من کرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من طایری بودم من و غوغای بال افشانیی چشم…
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد آزرده دلان را…
در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه
در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یا نه گمان دارند خلقی…
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو آسوده دلا بین که…
چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد
چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد چه کارها که به فرمودهٔ فراق نکرد زمانه وصل ترا سد سبب مهیا ساخت ولی چه سود…
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد رحمی که به این غمزدهاش بود نماندست لطفی که…
تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا
تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا نغمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست، حسن نعمت این خوان گوارا…
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای…
بسیار گرم پیش منه در هلاک ما
بسیار گرم پیش منه در هلاک ما اندیشه کن ز حال دل دردناک ما زهر ندامتیست که بردیم زیر خاک این سبزهای که سر زده…
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره میکنم هر گام پای بادیه…
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن آنچه او در کار من کردست در کارش مکن هندوی چشم تو شد میبین خریدارانهاش اعتمادی…
آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود
آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود هر چه گفتی خوب گفتی هر چه کردی خوب بود من چرا در عشق اندیشم ز سنگ…
از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشت
از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشت آن ناز نگهدزد که پاس نظرش داشت فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم صیاد ز مرغان دگر…
یک بار نباشد که نیازردهام از تو
یک بار نباشد که نیازردهام از تو در حیرتم از خود که چه خوش کردهام از تو خواهم که حریفی چو تو خوبت بچشاند ته…
وداع جان و تنم استماع رفتن تست
وداع جان و تنم استماع رفتن تست مرو که گر بروی خون من به گردن تست زمانه دامنت از دست ما برون مکناد خدای را…
نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص
نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص کار دشوار است برمن ، وقت کار…
میروم نزدیک و حال خویش میگویم به او
میروم نزدیک و حال خویش میگویم به او آنچه پنهان داشتم زین پیش میگویم به او گشتهام خاموش و پندارد که دارم راحتی چند حرفی…
مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن
مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن زبان کوته ما را به خود دراز مکن مکن مباد که عادت کند طبیعت تو بد است…
مدتی شد کز گلستانی جدا افتادهام
مدتی شد کز گلستانی جدا افتادهام عندلیبم سخت بی برگ و نوا افتادهام نوبهاری میدماند از خاک من گل وان گذشت گشتهام پژمرده و ز…
گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب
گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب چو شیدایی ببیند هیچ یاد ما کند یا رب گرفتم کان مسافر نامه سوی من روان…
کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد
کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد ننشست با رقیبی و آزار من نکرد یک شمه کار در فن ناز و کرشمه نیست کز…
کار خوبی نه بگفت دگران باید کرد
کار خوبی نه بگفت دگران باید کرد هر چه فرمان بدهد حسن چنان باید کرد تیغ تیز و دل بیرحم چرا داده خدا جوی خون…
عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور
عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور قاف تا قاف بود عزلت عنقا مشهور پایه آن یافت که گردید مجرد ز همه هست آری به…
شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس
شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیدهام گر…
سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردی
سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردی ندارد یک خم این مستی مگر خمخانهای خوردی نه دأب آشنایانست با هم رطل پیمودن تو این می…
رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت
رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد تبسمی…
دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو اگر با من رفیقی میروم آمادهٔ ره شو سبک باش ای صباح روز عشرت بس…
در آن دیار که هجران بود حیات نباشد
در آن دیار که هجران بود حیات نباشد اساس زندگی خضر را ثبات نباشد منادی است ز هجران که هر که بندی شد ز بند…
خواهد دگر به دامگهی بال بستهای
خواهد دگر به دامگهی بال بستهای مرغ قفس شکستهای از دام جَستهای صیاد کیست تا نگذارد ز هستیش غیر از سر بریده و بال شکستهای…
چه کم میگردد از حشمت بلاگردان نازم کن
چه کم میگردد از حشمت بلاگردان نازم کن نگاهی چند ناز آلوده در کار نیازم کن درخت میوهای داری صلای میوهای میزن ولی اندیشه از…
جان رفت و ما به آرزوی دل نمیرسیم
جان رفت و ما به آرزوی دل نمیرسیم هرچند میرویم به منزل نمیرسیم برقیم و بلکه تندتر از برق و رعد نیز وین طرفه تر…
تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد
تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد جز زلف کسی پیش رخش تاب ندارد خواب آورد افسانه و افسانهٔ عاشق هر کس که کند گوش دگر…
به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت
به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت ولی به یاد سر کوی یار خواهم رفت اگر به باغ روم بهر دیدن گل و سرو به…
بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش
بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش عذر عتاب گفتن و وعدهٔ وصل دادنش بود جهان جهان فریب از پی جان مضطرب آمدن و…
با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو
با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو ما را نوید باد ز زخم خدنگ تو نقش فریب غیر پذیرفت همچو موم چون نرم گشت…
ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما
ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما از تیغ بی ملاحظهٔ آه…
آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بود
آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بود چندین شراب در خم و خمخانهٔ که بود ای مرغ زود رام که آورد نقل و می…
از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت
از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت هرکه شد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت بود روزی آن عنایتها که با ما مینمود خوش نمودی…
یک همدم و همنفس ندارم
یک همدم و همنفس ندارم میمیرم و هیچ کس ندارم گویند بگیر دامن وصل میخواهم و دسترس ندارم دارم هوس و نمیدهد دست آن نیست…
هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد
هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد در خور شکر عطای تو زبانی بدهد آن جواهر که توان کرد نثار تو کم است هم…
نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد
نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد نیاز بلهوس همچون نماز بیوضو باشد ز مستی آنکه میگوید اناالحق کی خبر دارد که کرسی زیر پا،…
میتوانم بود بی تو تابِ تنهاییم هست
میتوانم بود بی تو تابِ تنهاییم هست امتحانِ صبرِ خود کردم شکیباییم هست حفظِ ناموسِ تو منظور است میدانی تو هم ورنه صد تقریبِ خوب…
ملک دل را سپه ناز به یغما آمد
ملک دل را سپه ناز به یغما آمد دیده را مژده که هنگام تماشا آمد تا چه کردیم که چون سبزه ز کویی ندمیم گل…
مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ
مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ رو که ما را به تو من بعد نه صلح است و نه جنگ غمزه گو…
گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن
گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن زکات بزم عشرت عشوهای در کار ما میکن قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر…
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم میکنم
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم میکنم زهر خند است این که پنداری تبسم میکنم در میان اشک شادی گم شدم روز وصال اینچنین…
کاری مکن که رخصت آه سحر دهم
کاری مکن که رخصت آه سحر دهم وین تند باد را به چراغ تو سردهم آبم ز جوی تیغ تغافل مده ، مباد نخلی شوم…
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را این بس که ضایع میکنی برمن جفای خویش را لطفی که بد خو سازدم ناید…
شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگز مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز ز فروغ آفتابی شب خویش روز خواهم که شبی ز خانه بیرون…
زین سان که تند میگذرد خوشخرام من
زین سان که تند میگذرد خوشخرام من کی ملتفت شود به جواب سلام من گفتم بگو از آن لبِ شیرین حکایتی سد تلخ گفت دلبر…
راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را
راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام…
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر که دلم بهانه جو شد من از و بهانه جوتر گله گر کنم ز خویت…
در آغاز محبت گر وفا کردی چه میکردم
در آغاز محبت گر وفا کردی چه میکردم دل من برده بنیاد جفا کردی چه میکردم هنوزم مبتلا نا کرده کشت از تیغ استغنا دلم…
خوار میکن ، زار میکش، منتت بر جان ماست
خوار میکن ، زار میکش، منتت بر جان ماست خواری ظاهر گواه عزت پنهان ماست چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرد این…
چه شود گرم نوازی به عنایت خطابی
چه شود گرم نوازی به عنایت خطابی نه اگر برای لطفی به بهانهٔ عتابی ته پای جان شکاری دل من به خون زند پر چو…
تو و هر روز و بزم عشرت خویش
تو و هر روز و بزم عشرت خویش من و شبها و کنج محنت خویش منم با محنت روی زمین خوش نگه دار آسمان گو…
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است یک منزل از آن بادیهٔ عشق مجاز است در عشق اگر بادیهای چند کنی طی بینی که…
به زیرِ لب حدیثِ تلخ کـآن بیدادگر دارد
به زیرِ لب حدیثِ تلخ کـآن بیدادگر دارد بود زهری که بهرِ کشتنِ ما در شکر دارد بلای هجر و دردِ اشتیاقِ پیرِ کنعانی کسی…
برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم
برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم اگر چو باد روی تند همچو گرد بیایم هزار مرحله دورم فکند چرخ ز کویت…
باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد
باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشت دوزخ حسرت جاوید…
ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست
ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست در خاطرت سواری طرز نگاه کیست خوش پر فرح زمینی و خرم گذرگهیست آنجا که جلوه میکند…
انجام حسن او شد پایان عشق من هم
انجام حسن او شد پایان عشق من هم رفت آن نوای بلبل بی برگ شد چمن هم کرد آنچنان جمالی در کنج خانه ضایع بر…
از تندی خوی تو گهی یاد نکردم
از تندی خوی تو گهی یاد نکردم کز درد ننالیدم و فریاد نکردم پیش که رسیدم، که ز اندوه جدائی نگریستم و حرف تو بنیاد…
یک ره سؤال کن گنه بیگناه خود
یک ره سؤال کن گنه بیگناه خود زین چشم پر تغافل اندک گناه خود زان نیمه شب بترس که در تازد از جگر تا کی…
هست امیدِ قوتی بختِ ضعیفحال را
هست امیدِ قوتی بختِ ضعیفحال را مژدهٔ یک خرام ده منتظرِ وصال را گوشهٔ ناامیدیام داد ز صد بلا امان هست قفس حصارِ جان مرغِ…





