غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم بیتابم و از غصهٔ این خواب ندارم زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود درماندهام و…
نویدِ آشنایی میدهد چشمِ سخنگویت
نویدِ آشنایی میدهد چشمِ سخنگویت گرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت بمیرم پیشِ آن لب اینچنین گاهی تبسم کن بحمدالله که دیدم بی گره…
میکشم زان تند خو گر صد تغافل میکند
میکشم زان تند خو گر صد تغافل میکند دیگری باشد کجا چندین تحمل میکند میکند فریاد بلبل از کمال شوق باد غنچه گویا خندهای در…
مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد
مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد چو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد گلشن در هم شکفت آن بی مروت…
مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کن
مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کن پی آرایش بزم حریفان گل به دامن کن تو شمع مجلس افروزی ، من…
گو حرمت خود، ناصح فرزانه نگه دار
گو حرمت خود، ناصح فرزانه نگه دار خود را ز زبان من دیوانه نگه دار جا در خور او جز صدف دیدهٔ من نیست گو…
کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
کی بود کز تو جان فکاری نداشتم درد دلی و نالهٔ زاری نداشتم تا بود نقد جان ، به کف من نیامدی آنروز آمدی که…
کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد
کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد این نقد بقا چیست که بیهوده فنا شد اظهار محبت به سگ کوی تو کردیم…
عشق کو تا شحنهٔ حسرت به زندانم کشد
عشق کو تا شحنهٔ حسرت به زندانم کشد انتقال عهد فارغ بالی از جانم کشد بر در میخانه من خواهم که آید غمزه مست گه…
شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست
شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست اگر غلط نکنم از منش ملالی هست ز رشک قرب من ای مدعی خلاص شدی ترا نوید که…
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را پیش رندان حق شناسی در لباسی دیگر است پر به…
رشک میبردند شهری بر من و احوال من
رشک میبردند شهری بر من و احوال من کرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من طایری بودم من و غوغای بال افشانیی چشم…
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد آزرده دلان را…
در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه
در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یا نه گمان دارند خلقی…
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو آسوده دلا بین که…
چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد
چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد چه کارها که به فرمودهٔ فراق نکرد زمانه وصل ترا سد سبب مهیا ساخت ولی چه سود…
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد رحمی که به این غمزدهاش بود نماندست لطفی که…
تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا
تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا نغمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست، حسن نعمت این خوان گوارا…
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای…
بسیار گرم پیش منه در هلاک ما
بسیار گرم پیش منه در هلاک ما اندیشه کن ز حال دل دردناک ما زهر ندامتیست که بردیم زیر خاک این سبزهای که سر زده…
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره میکنم هر گام پای بادیه…
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن آنچه او در کار من کردست در کارش مکن هندوی چشم تو شد میبین خریدارانهاش اعتمادی…
آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود
آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود هر چه گفتی خوب گفتی هر چه کردی خوب بود من چرا در عشق اندیشم ز سنگ…
از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشت
از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشت آن ناز نگهدزد که پاس نظرش داشت فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم صیاد ز مرغان دگر…
یک بار نباشد که نیازردهام از تو
یک بار نباشد که نیازردهام از تو در حیرتم از خود که چه خوش کردهام از تو خواهم که حریفی چو تو خوبت بچشاند ته…
وداع جان و تنم استماع رفتن تست
وداع جان و تنم استماع رفتن تست مرو که گر بروی خون من به گردن تست زمانه دامنت از دست ما برون مکناد خدای را…
نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص
نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص کار دشوار است برمن ، وقت کار…
میروم نزدیک و حال خویش میگویم به او
میروم نزدیک و حال خویش میگویم به او آنچه پنهان داشتم زین پیش میگویم به او گشتهام خاموش و پندارد که دارم راحتی چند حرفی…
مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن
مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن زبان کوته ما را به خود دراز مکن مکن مباد که عادت کند طبیعت تو بد است…
مدتی شد کز گلستانی جدا افتادهام
مدتی شد کز گلستانی جدا افتادهام عندلیبم سخت بی برگ و نوا افتادهام نوبهاری میدماند از خاک من گل وان گذشت گشتهام پژمرده و ز…
گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب
گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب چو شیدایی ببیند هیچ یاد ما کند یا رب گرفتم کان مسافر نامه سوی من روان…
کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد
کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد ننشست با رقیبی و آزار من نکرد یک شمه کار در فن ناز و کرشمه نیست کز…
کار خوبی نه بگفت دگران باید کرد
کار خوبی نه بگفت دگران باید کرد هر چه فرمان بدهد حسن چنان باید کرد تیغ تیز و دل بیرحم چرا داده خدا جوی خون…
عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور
عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور قاف تا قاف بود عزلت عنقا مشهور پایه آن یافت که گردید مجرد ز همه هست آری به…
شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس
شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیدهام گر…
سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردی
سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردی ندارد یک خم این مستی مگر خمخانهای خوردی نه دأب آشنایانست با هم رطل پیمودن تو این می…
رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت
رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد تبسمی…
دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو اگر با من رفیقی میروم آمادهٔ ره شو سبک باش ای صباح روز عشرت بس…
در آن دیار که هجران بود حیات نباشد
در آن دیار که هجران بود حیات نباشد اساس زندگی خضر را ثبات نباشد منادی است ز هجران که هر که بندی شد ز بند…
خواهد دگر به دامگهی بال بستهای
خواهد دگر به دامگهی بال بستهای مرغ قفس شکستهای از دام جَستهای صیاد کیست تا نگذارد ز هستیش غیر از سر بریده و بال شکستهای…
چه کم میگردد از حشمت بلاگردان نازم کن
چه کم میگردد از حشمت بلاگردان نازم کن نگاهی چند ناز آلوده در کار نیازم کن درخت میوهای داری صلای میوهای میزن ولی اندیشه از…
جان رفت و ما به آرزوی دل نمیرسیم
جان رفت و ما به آرزوی دل نمیرسیم هرچند میرویم به منزل نمیرسیم برقیم و بلکه تندتر از برق و رعد نیز وین طرفه تر…
تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد
تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد جز زلف کسی پیش رخش تاب ندارد خواب آورد افسانه و افسانهٔ عاشق هر کس که کند گوش دگر…
به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت
به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت ولی به یاد سر کوی یار خواهم رفت اگر به باغ روم بهر دیدن گل و سرو به…
بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش
بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش عذر عتاب گفتن و وعدهٔ وصل دادنش بود جهان جهان فریب از پی جان مضطرب آمدن و…
با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو
با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو ما را نوید باد ز زخم خدنگ تو نقش فریب غیر پذیرفت همچو موم چون نرم گشت…
ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما
ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما از تیغ بی ملاحظهٔ آه…
آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بود
آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بود چندین شراب در خم و خمخانهٔ که بود ای مرغ زود رام که آورد نقل و می…
از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت
از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت هرکه شد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت بود روزی آن عنایتها که با ما مینمود خوش نمودی…
یک همدم و همنفس ندارم
یک همدم و همنفس ندارم میمیرم و هیچ کس ندارم گویند بگیر دامن وصل میخواهم و دسترس ندارم دارم هوس و نمیدهد دست آن نیست…
هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد
هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد در خور شکر عطای تو زبانی بدهد آن جواهر که توان کرد نثار تو کم است هم…
نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد
نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد نیاز بلهوس همچون نماز بیوضو باشد ز مستی آنکه میگوید اناالحق کی خبر دارد که کرسی زیر پا،…
میتوانم بود بی تو تابِ تنهاییم هست
میتوانم بود بی تو تابِ تنهاییم هست امتحانِ صبرِ خود کردم شکیباییم هست حفظِ ناموسِ تو منظور است میدانی تو هم ورنه صد تقریبِ خوب…
ملک دل را سپه ناز به یغما آمد
ملک دل را سپه ناز به یغما آمد دیده را مژده که هنگام تماشا آمد تا چه کردیم که چون سبزه ز کویی ندمیم گل…
مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ
مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ رو که ما را به تو من بعد نه صلح است و نه جنگ غمزه گو…
گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن
گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن زکات بزم عشرت عشوهای در کار ما میکن قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر…
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم میکنم
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم میکنم زهر خند است این که پنداری تبسم میکنم در میان اشک شادی گم شدم روز وصال اینچنین…
کاری مکن که رخصت آه سحر دهم
کاری مکن که رخصت آه سحر دهم وین تند باد را به چراغ تو سردهم آبم ز جوی تیغ تغافل مده ، مباد نخلی شوم…
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را این بس که ضایع میکنی برمن جفای خویش را لطفی که بد خو سازدم ناید…
شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگز مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز ز فروغ آفتابی شب خویش روز خواهم که شبی ز خانه بیرون…
زین سان که تند میگذرد خوشخرام من
زین سان که تند میگذرد خوشخرام من کی ملتفت شود به جواب سلام من گفتم بگو از آن لبِ شیرین حکایتی سد تلخ گفت دلبر…
راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را
راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام…
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر که دلم بهانه جو شد من از و بهانه جوتر گله گر کنم ز خویت…
در آغاز محبت گر وفا کردی چه میکردم
در آغاز محبت گر وفا کردی چه میکردم دل من برده بنیاد جفا کردی چه میکردم هنوزم مبتلا نا کرده کشت از تیغ استغنا دلم…
خوار میکن ، زار میکش، منتت بر جان ماست
خوار میکن ، زار میکش، منتت بر جان ماست خواری ظاهر گواه عزت پنهان ماست چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرد این…
چه شود گرم نوازی به عنایت خطابی
چه شود گرم نوازی به عنایت خطابی نه اگر برای لطفی به بهانهٔ عتابی ته پای جان شکاری دل من به خون زند پر چو…
تو و هر روز و بزم عشرت خویش
تو و هر روز و بزم عشرت خویش من و شبها و کنج محنت خویش منم با محنت روی زمین خوش نگه دار آسمان گو…
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است یک منزل از آن بادیهٔ عشق مجاز است در عشق اگر بادیهای چند کنی طی بینی که…
به زیرِ لب حدیثِ تلخ کـآن بیدادگر دارد
به زیرِ لب حدیثِ تلخ کـآن بیدادگر دارد بود زهری که بهرِ کشتنِ ما در شکر دارد بلای هجر و دردِ اشتیاقِ پیرِ کنعانی کسی…
برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم
برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم اگر چو باد روی تند همچو گرد بیایم هزار مرحله دورم فکند چرخ ز کویت…
باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد
باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشت دوزخ حسرت جاوید…
ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست
ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست در خاطرت سواری طرز نگاه کیست خوش پر فرح زمینی و خرم گذرگهیست آنجا که جلوه میکند…
انجام حسن او شد پایان عشق من هم
انجام حسن او شد پایان عشق من هم رفت آن نوای بلبل بی برگ شد چمن هم کرد آنچنان جمالی در کنج خانه ضایع بر…
از تندی خوی تو گهی یاد نکردم
از تندی خوی تو گهی یاد نکردم کز درد ننالیدم و فریاد نکردم پیش که رسیدم، که ز اندوه جدائی نگریستم و حرف تو بنیاد…
یک ره سؤال کن گنه بیگناه خود
یک ره سؤال کن گنه بیگناه خود زین چشم پر تغافل اندک گناه خود زان نیمه شب بترس که در تازد از جگر تا کی…
هست امیدِ قوتی بختِ ضعیفحال را
هست امیدِ قوتی بختِ ضعیفحال را مژدهٔ یک خرام ده منتظرِ وصال را گوشهٔ ناامیدیام داد ز صد بلا امان هست قفس حصارِ جان مرغِ…
نوبهار آمد ولی بیدوستان در بوستان
نوبهار آمد ولی بیدوستان در بوستان آتشین میلیست در چشمم نهال ارغوان تا گل سوری بخندد ساقی بزم بهار ریخت در جام زمرد فام خیری…
میان مردمانم خوار کردی عزت من کو
میان مردمانم خوار کردی عزت من کو سگ کوی تو بودم روزگاری حرمت من کو به سد جان میخرم گردی که خیزد از سر راهت…
مغرور کسی به که درت جا نکند کس
مغرور کسی به که درت جا نکند کس وصلی که محالست تمنا نکند کس نی یوسف مصری تو که در بیع کس آیی بیعانهٔ جان…
مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم
مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم که گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم شراب لطف پر در جام…
گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم
گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم پیکر به خون اندر کشم جان خونبهای او دهم بزم فراغ آراست دل…
کی اهل دل به کام خود از دوستان برند
کی اهل دل به کام خود از دوستان برند تا کارشان به جان نرسد کی ز جان برند از ما برید یار به اندک حکایتی…
قلب سپه ماست به یک حمله شکسته
قلب سپه ماست به یک حمله شکسته با غمزه بگو تا نزند تیغ دو دسته پیکان ز جگر جسته و زخمی شده جان هم وین…
عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است
عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است ولیک تیغ تغافل نه آنچنان تیز است دلیریی که دلم کرد و میزند در صلح به اعتماد…
شد یار به اغیار دل آزار مصاحب
شد یار به اغیار دل آزار مصاحب دیدی که چه شد با چه کسان یار مصاحب رنگین شدن بزم من از یار محال است زین…
زهر در چشم و چین بر ابرو چیست
زهر در چشم و چین بر ابرو چیست باز فرمان تندی خو چیست غیر ازین کآمدیم و خوار شدیم گنه ما درین سر کو چیست…
دیریست که رندانه شرابی نکشیدیم
دیریست که رندانه شرابی نکشیدیم در گوشهٔ باغی می نابی نکشیدیم چون سبزه قدم بر لب جویی ننهادیم چون لاله قدح بر لب آبی نکشیدیم…
دل پر حسرت از کوی تو برگردیدم و رفتم
دل پر حسرت از کوی تو برگردیدم و رفتم نشد پابوس روزی آستان بوسیدم و رفتم ز گرد راه خود را بر سر کوی تو…
خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را
خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را چون قد خود بلند کن پایهٔ قدر ناز را عشوه پرست من بیا، می زده مست…
خندهات برما و بر داغ دل درمانده چیست
خندهات برما و بر داغ دل درمانده چیست گریهات بر حال ماگر نیست باری خنده چیست از قدح نوشیدن پنهانیش با دیگران گر نمیداند که…
چه فروشدی به کلفت چه شدت چه حال داری
چه فروشدی به کلفت چه شدت چه حال داری برو و بکش دو جامی که بسی ملال داری دل تست فارغ از غم که شراب…
تو منکری ولیک به من مهربانیت
تو منکری ولیک به من مهربانیت میبارد از ادای نگاهِ نهانیت میرم به ملتفت نشدنهای ساخته و آن طرزِ بازدیدن و تقریبدانیت یک خم شدن…
تا قسمتم ز میکدهٔ آرزوی کیست
تا قسمتم ز میکدهٔ آرزوی کیست رطل میی که مست شوم ، در سبوی کیست تیغی که زخم ناز به قدر جگر خورم تا در…
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ ز هجر دائمی ایمن ز وصل جاودان فارغ بلند و پست و هجر و وصل یکسان ساخته…
برزن ای دل دامن کوشش که کاری کردهام
برزن ای دل دامن کوشش که کاری کردهام باز خود را هرزه گرد رهگذاری کردهام گشته پایم راز دار طول و عرض کوچهای چشم را…
با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بود
با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بود و ز زهر چشم جانب ما دیدنش چه بود آن ناز چشم کرده سر صلح اگر نداشت از…
ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز
ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصله اینهمه…
امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست
امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست عذری که او نخواست، تبسم ، نهفته خواست من بندهٔ نگه که به سد شرح و بسط گفت حرف…
از بهر چه در مجلس جانانه نباشم
از بهر چه در مجلس جانانه نباشم گرد سر آن شمع چو پروانه نباشم بی موجب از او رنجم و بی وجه کنم صلح اینها…
یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟
یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟ با او که شد حریف و کنون همعنان کیست ؟ ماهی که چرخ ساخت به دستان ز من…





