رباعیات کمال خجندی
گر گل نه بخدمتت ز جا برخیزد
گر گل نه بخدمتت ز جا برخیزد بهر زدنش باد صبا برخیزد پیش قد تو سرو سهی را در باغ چندانکه نشانند ز پا برخیزد
در ملک وجودم بجز از دوست مجو
در ملک وجودم بجز از دوست مجو در خانه دل نیست کسی غیر از او مانند کبوتر این دل شیدایم پر میزند و مدام گوید…
گفتم جانا گفت بگو گر مردی
گفتم جانا گفت بگو گر مردی گفتم مردم گفت که نیکو کردی گفتم چشمم گفت بس این بی آبی گفتم نفسم گفت مکن دم سردی
بر گوش رسد همی نوا خوانی دل
بر گوش رسد همی نوا خوانی دل جان بی خبر است از غم پنهانی دل از سوز درون هیچ نگویم لیکن از چهره عیانست پریشانی…
گفتم بچه ماند مژه ات گفت سنان
گفتم بچه ماند مژه ات گفت سنان گفتم که چو قدم چه بود گفت کمان گفتم تو بیایی چه بری گفت که دل گفتم چو…
با قامتت ای لاله رخ سوسن بوی
با قامتت ای لاله رخ سوسن بوی از جای رود چو آب سرو لب جوی پیش رخ تو زسیلی باد صبا گل هم بطبانچه سرخ…
ما روی تو بینیم نبینیم به ماه
ما روی تو بینیم نبینیم به ماه تا روی تو بینم نبینم به ماه راهی که رساند بتو ما را شب هجر با روی تو…
گفتم چشمم گفت مگر بی بصری
گفتم چشمم گفت مگر بی بصری گفتم جانم گفت ز دستم نبری گفتم عقلم گفت که بر عقل مخند گفتم که تنم گفت که بر…
با پسته شیرین تو شکر هیچ است
با پسته شیرین تو شکر هیچ است با سنبل مشگین تو عنبر هیچ است گویند که هیچ است ز تنگی دهنت من هیچ ندیده ام…
هرگز نکشیدم آن سر زلف بخم
هرگز نکشیدم آن سر زلف بخم چون دال بدست خویش الا بقلم تا ابروی تو نون و دهانت میم است چشمم ز خیال هر دو…
کی باشد ازین تنگ برون آمدنم
کی باشد ازین تنگ برون آمدنم نامست ازین ننگ برون آمدنم گویی مگر از سنگ برون می آید پروانه از سنگ برون آمدنم
با پسته تنگ تو شکر بر هیچ است
با پسته تنگ تو شکر بر هیچ است با موی میان تو کمر بر هیچ است گر بر دهنت کنم نظر هیچ مرنج زیرا که…
گفتم مستی گفت که آری بخدا
گفتم مستی گفت که آری بخدا گفتم مگذار گفت که بگذار مرا گفتم بازا گفت که از من بازا گفتم رفتم گفت دگر باز میا
کس خوبتر از تودر جهان ممکن نیست
کس خوبتر از تودر جهان ممکن نیست بس خوبتر از تو در جهان ممکن نیست گر خوبی ماه پیکران بد مهریست پس خوبتر از تو…
ای یار لطیف دلستان نازک
ای یار لطیف دلستان نازک قیماغ و عسل بیار و نان نازک قیماغ ز لطف عارض همچو شیر نان و عسل از لب و دهان…
گفتم که چه ریزد ز لبت گفت قند
گفتم که چه ریزد ز لبت گفت قند گفتم که چه خیزدت ز مو گفت کمند گفتم که بفرما سخنی گفت خموش گفتم بشکر خنده…
دی از سر اسب ای قمر خانه نشین
دی از سر اسب ای قمر خانه نشین گر آژنگ فتادی که کند عیب تو زین تو برگ گلی و اسب تو باد صباست از…
ای مالک روح از چه ترسی ز عدم
ای مالک روح از چه ترسی ز عدم قدرت ز فنای جسم کی گردد کم گر فانی فی الله شوی جاویدی جاوید شود قطره چو…
گفتم که چه شوم تیغ تو را گفت سپر
گفتم که چه شوم تیغ تو را گفت سپر گفتم که ز تیرت چه کنم گفت حذر گفتم که چو اشکم بود گفت که سیم…
دی جلوه گری بین که آراست مرا
دی جلوه گری بین که آراست مرا خوان کرم خدا مهیاست مرا حلوا چو زغاره بود در سفره ما امروز همان زغاره حلواست مرا
ای گشته تو مشهور به شیرین سخنی
ای گشته تو مشهور به شیرین سخنی در نقل رباعیات تو پنج منی بربکر ربابیت چو بیند گوید کاندر غلطم که من توام یا تو…
گفتم که چه خواهی که دهم گفت که جان
گفتم که چه خواهی که دهم گفت که جان گفتم که چه خواهی که دهی گفت امان گفتم که چه گیری زبرم گفت کنار گفتم…
زلف تو که داشت عادت دل شکنی
زلف تو که داشت عادت دل شکنی میگفت به مشگ از پریشان سخنی من با تو چنانم ای نگار چینی کاندر غلطم که من توام…
ای سرو اگر ترا چو طوبی خوانیم
ای سرو اگر ترا چو طوبی خوانیم از سرکشیت بجای خود بنشانیم با قامت او چند کنی نسبت خویش ما اصل تو و فرع تو…
گفتم که بده بوسه ای حور نژاد
گفتم که بده بوسه ای حور نژاد زان تنگ دهان که هیچ ازویم نگشاد گفت ار چه دهان ز تنگی هیچ است ما را بکسی…
قول و غزلی که دل رباید همه را
قول و غزلی که دل رباید همه را چنگت بوصول چپ سراید همه را چنگ تو بچنگ زلف خوبان ماند ز آنرو که شکستنش خوش…
ای آنکه تویی سوار در هر هنری
ای آنکه تویی سوار در هر هنری از وعده اسب دادیم دی خبری بی همتی است اسب تنهها بتو داد خواهیم روانه کرد اسبی و…
گفتم که به رویت چه کنم؟ گفت نظر
گفتم که به رویت چه کنم؟ گفت نظر گفتم که به کویت چه کنم؟ گفت: گذر گفتم که غمت چند خورم؟ گفت: مخور گفتم:چه بُوَد…
شمعی که به رخسار نکو بودی گرم
شمعی که به رخسار نکو بودی گرم دید آن رخ و چون موم شدش آن دل نرم پیش قد و چشم و خدمتش در بستان…
ای آیت کارگاه صنع صمدی
ای آیت کارگاه صنع صمدی چندی پی تکمیل در این کالبدی هر روز که از زندگیت می گذرد گامی است بسوی جایگاه ابدی
گفتم چه زنم در غم تو گفت که آه
گفتم چه زنم در غم تو گفت که آه گفتم چه کنم در پی تو گفت نگاه گفتم که کجا روم ز دست غم تو…
دندان مرا چو درد پنهان بگرفت
دندان مرا چو درد پنهان بگرفت آن درد نهان در دل و در جان بگرفت چون مرهم درد ها همه در لب تست آن لب…
انسان بمثل آینه باشد بالذات
انسان بمثل آینه باشد بالذات همواره بود مظهر حق این مرات زیبد که بشر فخر و مباهات کند زین موهبت عظیم بر موجودات
گفتم روزم گفت بدین روز مناز
گفتم روزم گفت بدین روز مناز گفتم که شبم گفت مکن قصه دراز گفتم زلف گفت که در مار مپیچ گفتم خالت گفت برو مهره…
تا کی نبود با دل من تمکینت
تا کی نبود با دل من تمکینت تا چند بود جور و جفا آئینت پیوسته بکینه دلم می پیچد زلفین خم اندر خم چین بر…
آن میر که در سماع سوزی دارد
آن میر که در سماع سوزی دارد سگ روی غلام همچو پوزی دارد گویند غلام او خطی دارد سبز خط نی تو بگو جوالدوزی دارد
گفتم چه کند دفع غمم؟ گفت که مِی
گفتم چه کند دفع غمم؟ گفت که مِی گفتم چه زند راه دلم؟ گفت که نِی گفتم که تو داری دل من، گفت که کو؟…
خط تو که خوانند خط ریحانش
خط تو که خوانند خط ریحانش سنبل نکشد سر ز خط فرمانش گر در رخ تو کج نگردد صورت چین نقاش بانگشت کشد چشمانش
یاران چو ورق شکسته ما میجویند
یاران چو ورق شکسته ما میجویند چو خامه یکی دو عیب ما میپویند گویند بدم چو شعر هرجا که رسید من شعر نیم بدم چرا…
گفتم قمرت گفت به چشمش گردی
گفتم قمرت گفت به چشمش گردی گفتم شکرت گفت به چشمش خوردی گفتم بازآ گفت که باز آرودی گفتم مردم گفت کنون جان بردی
تا فکرت من نهاد بنیان سخن
تا فکرت من نهاد بنیان سخن آباد شد از من طرب آباد سخن میخواست سخن ز دست بی طبعان داد دادم باشارت خرد داد سخن
امروز چو شعر هر که در خط کوشد
امروز چو شعر هر که در خط کوشد خطی ز خطت بصد غزل نفروشد پوشید خط خوب تو عیب سخنت همچون خط خوبان که زنخ…
گفتم چه خورم در طلبت؟ گفت که خون
گفتم چه خورم در طلبت؟ گفت که خون گفتم چه بود حال دلم؟ گفت جنون گفتم که مرا کی بکشی؟ گفت اکنون گفتم که ز…
در دور زمان لحظه ای آرامش نیست
در دور زمان لحظه ای آرامش نیست دنیای دنی مکان آسایش نیست این عزت و جاه و شوکت و منصب و قال از بهر بشر…





