رباعیات فخرالدین عراقی
مسکین دل من! که بیسرانجام بماند
مسکین دل من! که بیسرانجام بماند در بزم طرب بی می و بیجام بماند در آرزوی یار بسی سودا پخت سوداش بپخت و آرزو خام…
عیشی نبود چو عیش لولی و گدای
عیشی نبود چو عیش لولی و گدای او را نه خرد، نه ننگ و نه خانه، نه جای اندر ره عشق میدود بیسر و پای…
دل سوختگان را خبر از عشق تو نیست
دل سوختگان را خبر از عشق تو نیست مشتاق هوا را اثر از عشق تو نیست در هر دو جهان نیک نظر کرد دلم زان…
در عشق تو زارتر ز موی تو شدیم
در عشق تو زارتر ز موی تو شدیم خاک قدم سگان کوی تو شدیم روی دل هر کسی به روی دگری است ماییم که بتپرست…
چون قصهٔ هجران و فراق آغازم
چون قصهٔ هجران و فراق آغازم از آتش دل چو شمع خوش بگدازم هر شام که بگذشت مرا غمگین دید میسوزم و در فراقشان میسازم
پیری ز خرابات برون آمد مست
پیری ز خرابات برون آمد مست دل رفته ز دست و جام می بر کف دست گفتا: می نوش، کاندرین عالم پست جز مست کسی…
ای یاد تو آفت سکون دل من
ای یاد تو آفت سکون دل من هجر و غم تو ریخته خون دل من من دانم و دل که در فراقت چونم کس را…
ای دل، قلم نقش معما میباش
ای دل، قلم نقش معما میباش فراش سراپردهٔ سودا میباش مانندهٔ پرگار به گرد سر خویش میگرد و به طبع پای بر جا میباش
آنجا که تویی عقل کجا در تو رسد؟
آنجا که تویی عقل کجا در تو رسد؟ خود زشت بود که عقل ما در تو رسد گویند: ثنای هر کسی برتر ازوست تو برتر…
از آتش غم چند روانم سوزی؟
از آتش غم چند روانم سوزی؟ وز ناوک غمزه چند جانم دوزی؟ گویی که: مخور غم، چه کنم گر نخورم؟ چون نیست مر از تو…
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است رو هم نفسی جو، که جهان یک نفس است با هم نفسی گر نفسی بنشینی مجموع حیات عمر…
عیشی نبود چو عیش لولی و گدا
عیشی نبود چو عیش لولی و گدا افکنده کله از سر و نعلین ز پا پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدا بگذاشته از…
دل ز آرزوی تو بیقرار است هنوز
دل ز آرزوی تو بیقرار است هنوز جان در طلبت بر سر کار است هنوز دیده به جمالت ارچه روشن شد، لیک هم بر سر…
در عشق تو بیتو چون توان زیست؟ بگو
در عشق تو بیتو چون توان زیست؟ بگو و آرام دلم جز تو دگر کیست؟ بگو با مات خود این دشمنی از بهر چه خاست؟…
چون سایهٔ دوست بر زمین میافتد
چون سایهٔ دوست بر زمین میافتد بر خاک رهم ز رشک کین میافتد ای دیده، تو کام خویش، باری، بستان روزیت که فرصتی چنین میافتد
بیمار توام، روی توام درمان است
بیمار توام، روی توام درمان است جان داروی عاشقان رخ جانان است بشتاب، که جانم به لب آمد بیتو دریاب مرا، که بیش نتوان دانست
ای یار رخ تو کرده هر دم شادم
ای یار رخ تو کرده هر دم شادم یک دم رخ تو نمیرود از یادم با یاد تو، ای دوست، همی بودم خوش زاندم که…
ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیست
ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیست در بزم طرب بیتو می و جامم نیست کام دل و آرزوی من دیدن توست جز دیدن…
آن وصل تو باز، آرزو میکندم
آن وصل تو باز، آرزو میکندم گفتن به تو راز، آرزو میکندم خفتن ببرت به ناز تا روز سپید شبهای دراز، آرزو میکندم
آخر بدمد صبح امید از شب من
آخر بدمد صبح امید از شب من آخر نه به جایی برسد یارب من؟ یا در پایت فگند بینم سر خویش یا بر لب تو…
هر دم شب هجران تو، ای جان و جهان
هر دم شب هجران تو، ای جان و جهان تاریکتر است و مینگیرد نقصان یا دیدهٔ بخت من مگر کور شده است؟ یا نیست شب…
ماییم که بیمایی ما مایهٔ ماست
ماییم که بیمایی ما مایهٔ ماست خود طفل خودیم و عشق ما دایهٔ ماست فیالجمله عروس غیب همسایهٔ ماست وین طرفه که همسایهٔ ما سایهٔ…
عمری است که در کوی خرابی رفتم
عمری است که در کوی خرابی رفتم در راه خطا و ناصوابی رفتم کار من سر بسر پریشان شده را دریاب، که گر تو درنیابی…
دل رفت بر کسی که بیماش خوش است
دل رفت بر کسی که بیماش خوش است غم خوش نبود، ولیک غمهاش خوش است جان میطلبد، نمیدهم روزی چند جان را محلی نیست، تقاضاش…
در عشق ببر از همه، گر بتوانی
در عشق ببر از همه، گر بتوانی جانا طلب کسی مکن، تا دانی تا با دگرانت سر و کاری باشد با ما سر و کارت…
چون درد نداری، ای دل سرگردان
چون درد نداری، ای دل سرگردان رفتن ببر طبیب بیفایده دان درمان طلبد کسی که دردی دارد چون نیست تو را درد چه جویی درمان؟
بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند؟
بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند؟ بی بوی خوشت به بوی سنبل چه کند؟ آن کس که ز جام عشق تو سرمست است…
ای نفس خسیس، رو تباهی میکن
ای نفس خسیس، رو تباهی میکن تا جان خسته است روسیاهی میکن اکنون چو امید من فگندی بر خاک خاکت به سر است، هر چه…
ای دل، پس زنجیر تو دیوانه نشین
ای دل، پس زنجیر تو دیوانه نشین در دامن درد خویش مردانه نشین ز آمد شد بیهوده تو خود را پی کن معشوق چو خانگی…
آن کیست که بیجرم و گنه زیست؟ بگو
آن کیست که بیجرم و گنه زیست؟ بگو بیجرم و گناه در جهان کیست؟ بگو من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق…
یاری که نکو بخشد و بد بخشاید
یاری که نکو بخشد و بد بخشاید گر ناز کند و گر نوازد شاید روی تو نکوست، من بدانم خوشدل کز روی نکو بجز نکویی…
هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند
هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند در پردهٔ اسرار شدن نتوانند صندوقچهٔ سر قدم بس عجب است در بند و گشادش همه سرگردانند
مازار کسی، کز تو گزیرش نبود
مازار کسی، کز تو گزیرش نبود جز بندگی تو در ضمیرش نبود بخشای بر آن کسی، که هر شب تا روز جز آب دو دیده…
عشق تو، که سرمایهٔ این درویش است
عشق تو، که سرمایهٔ این درویش است ز اندازهٔ هر هوسپرستی بیش است شوری است، که از ازل مرا در سر بود کاری است، که…
دل دیدن رویت به دعا میخواهد
دل دیدن رویت به دعا میخواهد وصلت به تضرع از خدا میخواهد هستند شکرلبان درین ملک بسی لیکن دل دیوانه تو را میخواهد
در سر هوس شراب و ساقی دارم
در سر هوس شراب و ساقی دارم تا جام جهان نمای باقی دارم گر بر در میخانه روم، شاید، از انک با دوست امید هم…
چون خاک زمین اگر عناکش باشی
چون خاک زمین اگر عناکش باشی وز باد هوای دهر ناخوش باشی زنهار! ز دست ناکسان آب حیات بر لب ننهی، گرچه در آتش باشی
بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم
بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم در من نظری کن، که ز هر بد بترم جانا، تو بیک بارگی از من بمبر…
ای منزل دوست، خوش هوایی داری
ای منزل دوست، خوش هوایی داری پیداست که بوی آشنایی داری خاک کف تو چو سرمه در دیده کشم زیرا که نشان از کف پایی…
ای دل، سر و کار با کریم است، مترس
ای دل، سر و کار با کریم است، مترس لطفش چو خداییش قدیم است، مترس از کرده و ناکرده و نیک و بد ما بی…
آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟
آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟ مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟ از تو خبرم نیست که با ما چونی باری، دل…
یک عالم از آب و گل بپرداختهاند
یک عالم از آب و گل بپرداختهاند خود را به میان ما در انداختهاند خود گویند راز و خود میشنوند زین آب و گلی بهانه…
هر شب به سر کوی تو آیم به فغان
هر شب به سر کوی تو آیم به فغان باشد که کنی درد دلم را درمان گر بر در تو بار نیابم، باری از پیش…
گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت
گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت با باد صبا حکایتی گفت و بریخت بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه سر بر…
عشقی نبود چو عشق لولی و گدای
عشقی نبود چو عشق لولی و گدای افگنده کلاه از سر و نعلین از پای پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدای بگذاشته از…
دل در غم تو بسی پریشانی کرد
دل در غم تو بسی پریشانی کرد حال دل من چنان که میدانی کرد دور از تو نماند در جگر آب مرا از بسکه دو…
در سابقه چون قرار عالم دادند
در سابقه چون قرار عالم دادند مانا که نه بر مراد آدم دادند زان قاعده و قرار، کان دور افتاد نی بیش به کس دهند…
چون در دلت آن بود که گیری یاری
چون در دلت آن بود که گیری یاری برگردی ازین دلشده بیآزاری چون روز وداع بود بایستی گفت تا سیر ترت دیده بدیدی، باری
بگذار، اگر چه رندم و اوباشم
بگذار، اگر چه رندم و اوباشم تا خاک سر کوی تو بر سر پاشم بگذار، که بگذرم به کویت نفسی در عمر مگر یک نفسی…
ای لطف تو دستگیر هر رسوایی
ای لطف تو دستگیر هر رسوایی وی عفو تو پردهپوش هر خود رایی بخشای بدان بنده، که اندر همه عمر جز درگه تو دگر ندارد…
ای در طلب تو عالمی در شر و شور
ای در طلب تو عالمی در شر و شور نزدیک تو درویش و توانگر همه عور ای با همه در حدیث و گوش همه کر…
امشب نظری بروی ساقی دارم
امشب نظری بروی ساقی دارم وز نوش لبش حیات باقی دارم جانا، سخن وداع در باقی کن کین باقی عمر با تو باقی دارم
یارب، به تو در گریختم بپذیرم
یارب، به تو در گریختم بپذیرم در سایهٔ لطف لایزالی گیرم کس را گذر از جادهٔ تقدیر تو نیست تقدیر تو کردهای، تو کن تدبیرم
هر لحظه ز چهره آتشی افروزی
هر لحظه ز چهره آتشی افروزی تا جان من سوختهدل را سوزی چون دوست نداری تو بدآموزان را ای نیک، تو این بد ز که…
گفتم که اگر چه آفت جان منی
گفتم که اگر چه آفت جان منی جان پیش کشم تو را، که جانان منی گفتا که: اگر بندهٔ فرمان منی آن دگران مباش، چون…
عشق تو ز عالم هیولانی نیست
عشق تو ز عالم هیولانی نیست سودای تو حد عقل انسانی نیست ما را به تو اتصال روحانی هست سهل است گر اتفاق جسمانی نیست
دل در طلب دنیی دون هیچ منه
دل در طلب دنیی دون هیچ منه بر دل غم او کم و فزون هیچ منه خواهی که به بارگاه شاهی برسی از کوی طلب…
در دور شراب و جام و ساقی همه اوست
در دور شراب و جام و ساقی همه اوست در پرده مخالف و عراقی همه اوست گر زانکه به تحقیق نظر خواهی کرد نامی است…
چندن که خم بادهپرست است بده
چندن که خم بادهپرست است بده چندان که در توبه نبسته است بده تا این قفس جسم مرا طوطی عمر در هم نشکسته است و…
بی آنکه دو دیده بر جمالت نگریست
بی آنکه دو دیده بر جمالت نگریست در آرزوی روی تو خونابه گریست بیچاره بماندهام، دریغا! بی تو بیچاره کسی که بی تواش باید زیست
ای مایهٔ اصل شادمانی غم تو
ای مایهٔ اصل شادمانی غم تو خوشتر ز حیات جاودانی غم تو از حسن تو رازها به گوش دل من گوید به زبان بیزبانی غم…
ای جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
ای جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست آورده ز لطف خویش از نیست به هست بر درگه عدل تو چه درویش و چه…
امشب نظری به روی ساقی دارم
امشب نظری به روی ساقی دارم ای صبح، مدم، که عیش باقی دارم شاید که بر افلاک زنم خیمه، از آنک با همدم روح هم…
وقت است که بر لاله خروشی بزنیم
وقت است که بر لاله خروشی بزنیم بر سبزه و گلخانه فروشی بزنیم دفتر به خرابات فرستیم به می بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم
هم دل به دلستانت رساند روزی
هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان بر جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تو راست کین درد به درمانت رساند…
گفتم دل من، گفت که خون کردهٔ ماست
گفتم دل من، گفت که خون کردهٔ ماست گفتم: جگرم، گفت که: آزردهٔ ماست گفتم که: بریز خون من، گفت برو کازاد کسی بود که…
عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت
عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت وز دیده بسی خون دل ساده بریخت بس زاهد خرقه پوش سجاده نشین کز عشق تو می بر…
دل در طلبت هر دو جهان میبازد
دل در طلبت هر دو جهان میبازد وز هر دو جهان سود و زیان میبازد مانندهٔ پروانه، که بر شمع زند بر عین تو جان…
در دل همه خار غم شکستیم دریغ!
در دل همه خار غم شکستیم دریغ! وز دست غم عشق نرستیم دریغ! عمری به امید یار بردیم بسر با یار دمی خوش ننشستیم دریغ!
چشمم ز غم عشق تو خون باران است
چشمم ز غم عشق تو خون باران است جان در سر کارت کنم، این بار آن است از دوستی تو بر دلم باری نیست محروم…
بازم غم عشق یار در کار آورد
بازم غم عشق یار در کار آورد غم در دل من، بین، که چه گل بار آورد؟ هر سال بهار ما گل آوردی بار امسال…
ای لطف تو دستگیر هر بیسر و پای
ای لطف تو دستگیر هر بیسر و پای احسان تو پایمرد هر شاه و گدای من لولیکم، گدای بیبرگ و نوای لولی گدای را عطایی…
ای جان و جهان، تو را ز جان میطلبم
ای جان و جهان، تو را ز جان میطلبم سرگشته تو را گرد جهان میطلبم تو در دل من نشستهای فارغ و من از تو…
امشب چو جمال دادهای خب میباش
امشب چو جمال دادهای خب میباش مه طلعت و گل رخ و شکرلب میباش ای شب، چو من از تو روز خود یافتهام تا صبح…
هرگز بت من روی به کس ننموده است
هرگز بت من روی به کس ننموده است این گفت و مگوی مردمان بیهوده است آن کس که تو را به راستی بستوده است او…
گر مونس و همدمی دمی یافتمی
گر مونس و همدمی دمی یافتمی زو چاره و مرهمی همی یافتمی از آتش دل سوختمی سر تا پای از دیده اگر نمی نمییافتمی
عالم ز لباس شادیم عریان دید
عالم ز لباس شادیم عریان دید با دیدهٔ گریان و دل بریان دید هر شام، که بگذشت مرا غمگین یافت هر صبح، که خندید مرا…
دل جز به دو زلف مشکبارش ندهند
دل جز به دو زلف مشکبارش ندهند جان جز به دو لعل آبدارش ندهند در بارگه وصل، جلالش میگفت: این سر که نه عاشق است…
در دام غمت دلم زبون افتاده است
در دام غمت دلم زبون افتاده است دریاب، که خسته بیسکون افتاده است شاید که بپرسی و دلم شاد کنی چون میدانی که بی تو…
جانا، ز دل ار کباب خواهی، دارم
جانا، ز دل ار کباب خواهی، دارم وز خون جگر شراب خواهی، دارم با آنکه ندارم از جهان بر جگر آب چندان که ز دیده…
بردی دلم، ای ماهرخ بازاری
بردی دلم، ای ماهرخ بازاری زان در پی تو ناله کنم، یا زاری جان نیز به خدمت تو خواهم دادن تا بو که دل بردهٔ…
ای کرده به من غم تو بیداد بسی
ای کرده به من غم تو بیداد بسی دریاب، که نیست جز تو فریاد رسی جانا، چه زیان بود اگر سود کند از خوان سگان…
ای جان من، از دل خبرت نیست، چه سود؟
ای جان من، از دل خبرت نیست، چه سود؟ در عالم جان رهگذرت نیست، چه سود؟ جز حرص و هوی، که بر تو غالب شده…
امروز به شهر دل پریشان ماییم
امروز به شهر دل پریشان ماییم ننگ همه دوستان و خویشان ماییم رندان و مقامران رسوا شده را گر میطلبی، بیا، که ایشان ماییم
هر چند که دل را غم عشق آیین است
هر چند که دل را غم عشق آیین است چشم است که آفت دل مسکین است من معترفم که شاهد دل معنی است اما چه…
گر من روزی ز خدمتت گشتم فرد
گر من روزی ز خدمتت گشتم فرد صد بار دلم از آن پشیمانی خورد جانا، به یکی گناه از بنده مگرد من آدمیم، گنه نخست…
عالم ز لباس شادیم عریان یافت
عالم ز لباس شادیم عریان یافت با دیدهٔ پر خون و دل بریان یافت هر شام که بگذشت مرا غمگین دید هر صبح که خندید…
دردا! که دلم خبر ز دلدار نیافت
دردا! که دلم خبر ز دلدار نیافت از گلبن وصل تو بجز خار نیافت عمری به امید حلقه زد بر در او چون حلقه برون…
دارم دلکی به تیغ هجران خسته
دارم دلکی به تیغ هجران خسته از یار جدا و با غمش پیوسته آیا بود آنکه بار دیگر بینم با یار نشسته و ز غم…
تا چند مرا به دست هجران دادن؟
تا چند مرا به دست هجران دادن؟ آخر همه عمر عشوه نتوان دادن رخ باز نمای، تا روان جان بدهم در پیش رخ تو میتوان…
با یار به بوستان شدم رهگذری
با یار به بوستان شدم رهگذری کردم نظری سوی گل از بیصبری آمد بر من نگار و در گوشم گفت: رخسار من اینجا و تو…
ای کرده غمت با دل من روی به روی
ای کرده غمت با دل من روی به روی زلف تو کند حال دلم موی به موی اندر طلبت چو لولیان میگردم دور از در…
ای از کرمت مصلح و مفسد به امید
ای از کرمت مصلح و مفسد به امید وز رحمت تو به بندگان داده نوید شد موی سفید و من رها کرده نیم در نامهٔ…
افسوس! که ایام جوانی بگذشت
افسوس! که ایام جوانی بگذشت سرمایهٔ عیش جاودانی بگذشت تشنه به کنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت
نی کرده شبی بر سر کویت گذری
نی کرده شبی بر سر کویت گذری نی بوی خوشت به من رسیده سحری نی یافته از تو اثری، یا خبری عمرم بگذشت بیتو، آخر…
گردنده فلک دلیر و دیر است که هست
گردنده فلک دلیر و دیر است که هست غرنده بسان شیر و دیر است که هست یاران همه رفتند و نشد دیر تهی ما نیز…
شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است
شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است لطفی،…
دل پیشکش نرگس مستت آرم
دل پیشکش نرگس مستت آرم جان تحفهٔ آن زلف چو شستت آرم سرگردانم ز هجر، معلومم نیست در پای که افتم که به دستت آرم؟
در بند گرهگشای میباید بود
در بند گرهگشای میباید بود ره گم شده، رهنمای میباید بود یک سال و هزار سال میباید زیست یک جای و هزار جای میباید بود
تو واقف اسرار من آنگاه شوی
تو واقف اسرار من آنگاه شوی کز دیده و دل بندهٔ آن ماه شوی روزیت اگر به روز من بنشاند از حالت شبهای من آگاه…





