غزلیات محمد فضولی
هست می گویند خالی آن غدار آل را
هست می گویند خالی آن غدار آل را چشم کی برداشتم ز ابرو که بینم خال را چشم بگشادی ندیدم مرغ دل را جای خود…
هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشت
هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشت ز من که آتشم این آب یک شرر نگذاشت درون سینه من هر چه بود آتش عشق همه…
نه آنچنان شده محو خیال آن دهنم
نه آنچنان شده محو خیال آن دهنم که کس نشان ز وجودم دهد بجز سخنم خیال موی میان بتان ضعیفم ساخت چنانکه گشت گران بار…
نسبت شمشاد با آن سرو قامت چون کنم
نسبت شمشاد با آن سرو قامت چون کنم ور کنم با طعنه اهل ملامت چون کنم می کند رسوا مرا هر جا که باشم دود…
می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگر
می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگر گر چه ما کار دگر داریم او کار دگر کس نمی یابم باو اظهار درد دل…
مرا ای سایه در دشت جنون عمریست همراهی
مرا ای سایه در دشت جنون عمریست همراهی ز اطوارت نیم راضی نداری اشکی و آهی همه شب همچو پروانه مرا ای شمع می سوزی…
گهی که بر گل روی تو چشم تر بگشایم
گهی که بر گل روی تو چشم تر بگشایم هزار سیل ز خونابه جگر بگشایم گهی که رخ بگشایی سزد که بهر تماشا بهر سر…
گر خدنگ غمزه را زین سان دمادم میزنی
گر خدنگ غمزه را زین سان دمادم میزنی کشته گردد عالمی تا چشم بر هم میزنی نیست ممکن بیش ازین بیداد گر سنگیندلی بر وفاداران…
غیر ناکامی ز محبوبان مرا مطلوب نیست
غیر ناکامی ز محبوبان مرا مطلوب نیست عاشقان را کام دل جستن ز خوبان خوب نیست چون ندیدم صد جفا از یار می خواهم وفا…
طمع جور دلم زان بت بدخو دارد
طمع جور دلم زان بت بدخو دارد ز بتان آنچه دلم می طلبد او دارد باید از حلقه زنجیر جنون سر نکشد هر که در…
سوخت دل صد قطره خون در چشم تر دارد هنوز
سوخت دل صد قطره خون در چشم تر دارد هنوز مرد آتش شعله با صد شرر دارد هنوز چشمها بگشاده بر رویم ز خوناب جگر…
زلال فیض بقا رشحه ز جام منست
زلال فیض بقا رشحه ز جام منست حیات باقی من نشاه مدام منست بمن فرشته کجا می رسد ز رفعت قدر حریم درگه پیر مغان…
رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری برد
رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری برد گردد هزاران پاره و هر پاره را تاری برد تنها نه یار من همین با من ندارد یاری…
دلا آن به که چون با خوب رویان همنشین باشی
دلا آن به که چون با خوب رویان همنشین باشی نباشی غافل از ایام دوری دوربین باشی مرا ای اشک هر دم پیش مردم می…
در کبودی فلک چون مه من نیست مهی
در کبودی فلک چون مه من نیست مهی بر سر هیچ مهی نیست هلال سیهی روشن از آه نشد ظلمت نومیدی ما وه که مردیم…
دارم هوس کز خون دل خاک درش را گل کنم
دارم هوس کز خون دل خاک درش را گل کنم او را بهر رنگی که هست آگه ز حال دل کنم خواهم ز خون من…
چو مشاطه بدست آن چین زلف خم بخم گیرد
چو مشاطه بدست آن چین زلف خم بخم گیرد بچین از رشک دستش نافه را درد شکم گیرد بیاد بوی زلفش جان من تا کی…
چشم بگشادم ببالایت بلا دیدم ترا
چشم بگشادم ببالایت بلا دیدم ترا بیخودم کردی نمی دانم کجا دیدم ترا از تو در طفلی جفا می دیدم اما اندکی در جوانی محض…
تا غایبی تو مجلس ما را حضور نیست
تا غایبی تو مجلس ما را حضور نیست دور از تو بی حضوری عشاق دور نیست رفتی و رفت تاب و توان از تن ضعیف…
بی لبت قطع نظر کرده ام از آب حیات
بی لبت قطع نظر کرده ام از آب حیات دارد از شام غمت آب حیاتم ظلمات رفت با درد وغمت صبر و ثباتم از دل…
به دردم یارب آن بیدرد درمان میکند یا نه
به دردم یارب آن بیدرد درمان میکند یا نه گرفتارم به دردی چارهٔ آن میکند یا نه زدم در رشتهٔ جان آتشی اما نمیدانم مرا…
بر آن شدی که باهل وفا جفا نکنی
بر آن شدی که باهل وفا جفا نکنی خوش است عهد چنین آه اگر وفا نکنی منم نشانه تیر تو ای کمان ابرو نظر بغیر…
باغ حسن از گل رخسار تو دارد رونق
باغ حسن از گل رخسار تو دارد رونق کشور عشق بتیغ مژه ات یافت نسق سالک راه ترا خون جگر زاد سفر مصحف روی ترا…
ای شمع که شد سوخته عشق تو جانم
ای شمع که شد سوخته عشق تو جانم روشن شده باشد بتو هم سوز نهانم مشهور جهان چون نشود حسن تو از من عمریست من…
اگر میرم نخواهد کم شد آب چشم نمناکم
اگر میرم نخواهد کم شد آب چشم نمناکم بهر سو چشمه خواهد روان شد از سر خاکم بامیدی که جا در پهلویش سازم شدم راضی…
آتشین رویی کز او چون شمع با چشم ترم
آتشین رویی کز او چون شمع با چشم ترم زنده خواهم شد پس از مردن گر آید بر سرم سوختم ناصح مده پندم مبادا کز…
هست ما را زندگی از جوهر شمشیر دوست
هست ما را زندگی از جوهر شمشیر دوست روح ما گر هست جوهر جوهر شمشیر اوست عالمی دارم که مستغنیست از مهر فلک روز و…
نیست چشم من کزو اشک جگرگون میچکد
نیست چشم من کزو اشک جگرگون میچکد بر سرم زخمیست از تیغت کزو خون میچکد میچکد هردم خوی از رخسار آتشناک او حیرتی دارم ز…
نه از عارست گر آن مه نیارد بر زبان ما را
نه از عارست گر آن مه نیارد بر زبان ما را چه گوید چون بپرسد نیست چون نام و نشان ما را فلک چنگیست خم…
ندیده کام دل از کوی آن سیمین بدن رفتم
ندیده کام دل از کوی آن سیمین بدن رفتم به سان لاله بر دل داغ حسرت زین چمن رفتم به هم بودیم همچون خار و…
مه دلاک من آیینه اهل نظر است
مه دلاک من آیینه اهل نظر است هر زمان صید کسی کرده بشکل دگر است در تمنای وصال دم تیغش همه دم عاشقان را تن…
محتاج وصال تو که باشد که نباشد
محتاج وصال تو که باشد که نباشد مشتاق جمال تو که باشد که نباشد دیوانه بکویت ز که آید که نیاید آشفته حال تو که…
گلرخا، نوش لبا، سیم برا، سرو قدا
گلرخا، نوش لبا، سیم برا، سرو قدا ما بدا قبلک ما فیک من الحسن بدا من نه اینم که دهم غیر ترا در دل ره…
گر ترا هست دلا در ره غم میل رفیق
گر ترا هست دلا در ره غم میل رفیق بطلب جام شفق گون که رفیقست شفیق شده ام کم شده رادی سرگردانی هست امید که…
غمت روز تنهاییم یار بس
غمت روز تنهاییم یار بس شبم هم نفس ناله زار بس مرا مایه خرمی روز غم دل خسته و جان افکار بس چه کار آیدم…
طعنه اغیار بهر یار می باید کشید
طعنه اغیار بهر یار می باید کشید یار باید طعنه اغیار می باید کشید هیچ یاری بی جفای طعنه اغیار نیست بهر یک گل محنت…
سویم شب هجران گذری نیست کسی را
سویم شب هجران گذری نیست کسی را بر صورت حالم نظری نیست کسی را کس نیست که از تو خبری سوی من آرد مردم ازین…
زدی چو در دلم آتش مکش چو شعله سر از من
زدی چو در دلم آتش مکش چو شعله سر از من چو شمع سوختنم بین مباش بی خبر از من نشان عشق تو سوز دل…
روزی که پیش خویش نبینم حبیب را
روزی که پیش خویش نبینم حبیب را دارم هزار شوق که بینم رقیب را در پیش گل مشاهده خار می کند چون رشک مضطرب نکند…
دل که سوزان بود خندان از رخ آن ماه شد
دل که سوزان بود خندان از رخ آن ماه شد آنچنان کآتش گل از فیض خلیل الله شد سینه تنگم دل خون گشته را در…
در هجر یار حال دل زار مشکل است
در هجر یار حال دل زار مشکل است زین حال واقف ار نشود یار مشکل است آسان بوصل یار رسیدن توان ولی در وصل یار…
خوش آنکه غم سیمبری داشته باشد
خوش آنکه غم سیمبری داشته باشد وز غم همهدم چشم تری داشته باشد صاحبنظر آنست که چون چشم گشاید با ماهلقایی نظری داشته باشد ثابتقدم…
چو میرم در هوایت کاشکی خاک درت گردم
چو میرم در هوایت کاشکی خاک درت گردم گهی با گردبادی خیزم و گرد سرت گردم شود بر پهلویم هر استخوانی خنجری هر گه ز…
جفاکار است و خونریز آن بت بیدرد میدانم
جفاکار است و خونریز آن بت بیدرد میدانم ز رنگ کار او با من چه خواهد کرد میدانم چه حاجت شرح بیداد زلیخا پرسم از…
تا خط سبز تو پیدا شده بر عارض آل
تا خط سبز تو پیدا شده بر عارض آل عارضت ماه تمامیست میان دو هلال بس که دارد مه من شدت الفت برقیب بی رقیبش…
بی غرض در هستیم آتش نزد شوق گلی
بی غرض در هستیم آتش نزد شوق گلی کرد از خاکسترم هر ذره را بلبلی ای صبا گم شد دل آشفته ام بالله بجو مو…
به درد و محنت بسیار ما را یار میداند
به درد و محنت بسیار ما را یار میداند ولی کم میکند اظهار آن بسیار میداند مگو با من چه ربطیست این که با دلدار…
بر باد مده سلسله مشک فشان را
بر باد مده سلسله مشک فشان را مگشای ز پیوند تنم رشته جان را راز تو نهانست مرا در دل و ترسم چشم ترم اظهار…
با هر که غیرتست نگاهی نکرده ایم
با هر که غیرتست نگاهی نکرده ایم ما را چه می کشی چو گناهی نکرده ایم تا شعله برون نشود ز آتش درون هرگز ز…
ای که تا یار منی در پی آزار منی
ای که تا یار منی در پی آزار منی کشم آزار ترا چون نکشم یار منی سر ز سنگ ستم و تیغ جفایت نکشم دلبر…
اگر بگذشت مجنون من بماندم یادگار او
اگر بگذشت مجنون من بماندم یادگار او وگر شد کوهکن هم من کمر بستم به کار او نمی خواهم که میرد در رهت اغیار می…
یارست فارغ از من و من بی قرار عشق
یارست فارغ از من و من بی قرار عشق کار منست ناله و اینست کار عشق نو عاشقم سزد که دل چاک من بود اول…
هیچگه بر حال من رحمی نمیآید ترا
هیچگه بر حال من رحمی نمیآید ترا میکشی ما را مگر عاشق نمیباید ترا میشود آتش ز باد افزون چه باشد گر مدام حسن روز…
نی همین صد روزن از تیر تو بر جسم من است
نی همین صد روزن از تیر تو بر جسم من است سایه ام را هم ازو صد داغ چون من بر تن است بی رخت…
نه از تیری که بر دل میزنی چندین فغان دارم
نه از تیری که بر دل میزنی چندین فغان دارم سوی خود میکشی ای ناله از رشک کمان دارم بزن تیری و از ننگ من…
نپرسد از من بی کس درین دیار کسی
نپرسد از من بی کس درین دیار کسی کسی نیم که ز من گیرد اعتبار کسی بشرط صبر بیوسف چو می رسد یعقوب چرا کند…
من که بیلالهرخی ساکن گلخن شدهام
من که بیلالهرخی ساکن گلخن شدهام زآتش عشق چنین سوخته خرمن شدهام بیگل روی تو و گلشن کویت عمریست فارغ از میل گل و رغبت…
ماه من نخل قدت سرو خرامان منست
ماه من نخل قدت سرو خرامان منست سرو من ماه رخت شمع شبستان منست می کند حال مرا هجر تو بد وصل تو خوش هجر…
گه جولان غبار انگیز از آن شد رخش جانانم
گه جولان غبار انگیز از آن شد رخش جانانم که زد دستی و گرد تن فشاند از دامن جانم ز کف دامان رسوایی نخواهم داد…
گر بند بند ما چو نی از هم جدا کنند
گر بند بند ما چو نی از هم جدا کنند به زانکه در غمت ز فغان منع ما کنند خوبان نمی کنند وفایی بعاشقان خوبند…
غیر از درت پناه نداریم یا نبی
غیر از درت پناه نداریم یا نبی جز تو امیدگاه نداریم یا نبی تا برده ایم سوی تو ره جز طریق تو رویی بهیچ راه…
شنیده صبحدم از جور گل افغان بلبل را
شنیده صبحدم از جور گل افغان بلبل را بدندان پاره پاره ساخته شبنم تن گل را چو گیرم کاکلش را تا کشد سوی خودم آن…
سرو نازم نشد آگه ز نیازم چه کنم
سرو نازم نشد آگه ز نیازم چه کنم بکه گویم غم دل آه چه سازم چه کنم می کنم ناله چو بر زلف گره می…
زبان مرغ می داند مگر گل
زبان مرغ می داند مگر گل که دارد گوش بر فریاد بلبل مگر جانی ندارد گل که دارد بآه بلبلان چندین تحمل ز عاشق می…
روزگاری شد ز کویت درد سر کم کرده ایم
روزگاری شد ز کویت درد سر کم کرده ایم سویت از بیم رقیبانت گذر کم کرده ایم ناله ما را از سگان کوی او شرمنده…
دل که پنهان است شوق لعل محبوبان درو
دل که پنهان است شوق لعل محبوبان درو غنچه بشگفته است اوراق گل پنهان درو با خیال لعل جان بخش سواد دیده ام هست آن…
در هستی بقفل نیستی بر خود چنان بستم
در هستی بقفل نیستی بر خود چنان بستم که فرقی نیست پیش هر که هست از نیست تا هستم به پیمانه شکستن داد صد پیمان…
خود را ز گریه شب همه شب غرق خون کنم
خود را ز گریه شب همه شب غرق خون کنم سر چون حباب صبحدم از خون برون کنم گفتم هوای عشق تو بیرون کنم ز…
چو پاره پاره دل از دیده ترم افتد
چو پاره پاره دل از دیده ترم افتد هزار شعله آتش به بسترم افتد نیاورم بنظر آفتاب را ز شرف دمی که دیده بدان ماه…
چرا نگاه بدور رخت بماه کنم
چرا نگاه بدور رخت بماه کنم که چون نگاه کنی بر زمین نگاه کنم جدا ز شمع جمال تو تا بکی شبها چراغ خلوت خود…
تا کی اسیر سلسله غم شود دلم
تا کی اسیر سلسله غم شود دلم پر غم از آن دو گیسوی پر خم شود دلم انداخته مرا بغم گیسوان تو یارب چو گیسوان…
بی خط سبزت شبی هر جا که منزل داشتم
بی خط سبزت شبی هر جا که منزل داشتم تا سحر چون سبزه پا از رشک در گل داشتم دوش شمعی بود همرازم که از…
به خود نگذاشتم دامان آن چابکسوار از کف
به خود نگذاشتم دامان آن چابکسوار از کف مرا بربود جولانش عنان اختیار از کف چو غنچه تنگدل منشین ز نرگس نیستی کمتر به دور…
بر آسمانم آه ز ظلم بتان رسید
بر آسمانم آه ز ظلم بتان رسید آه این چه ظلم بود که بر آسمان رسید در سینه داشتیم نهان شوق غمزه ات کردیم فاش…
باز خونبارست مژگانم نمیدانم چرا
باز خونبارست مژگانم نمیدانم چرا اضطرابی هست در جانم نمیدانم چرا عالمی بر حال من حیران و من بر حال خود ماندهام حیران که حیرانم…
ای طربخانه دل خلوت سلطان غمت
ای طربخانه دل خلوت سلطان غمت پرده دیده سراپرده خاک قدمت وعده داد مرا ماه من امشب ای صبح بخدا گر همه صدقست نگه داردمت…
اگر رسوا شدم رسواییم را شد فغان باعث
اگر رسوا شدم رسواییم را شد فغان باعث فغان را سوزش دل سوزش دل را بتان باعث بغمزه خستیم دل چون نرنجم زان خم ابرو…
آتشم من گلخنی باید که باشد منزلم
آتشم من گلخنی باید که باشد منزلم نیستم گلبن که از گلزار بگشاید دلم گر نگفتم حال خود پیش تو معذورم بدار هستی شوق تو…
هوای خاک درت باز در سر افتادست
هوای خاک درت باز در سر افتادست ز هر چه هست مرا این هوا در افتادست مرا چه کار به از آه و ناله است…
نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شب
نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شب کارم اینست جز این کار ندارم همه شب همه روزم شده شب اختر آن شبها اشک…
نمیخواهم به او درد دل صد پاره بنویسم
نمیخواهم به او درد دل صد پاره بنویسم که می دانم نخواهد خواند گر صد باره بنویسم ز راهت ریز بهر خشک کردن خاک بر…
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنم
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنم چاکها انداخت آب دیده در پیراهنم پای در کویت ز سر کردم که تا ناید دگر در زمین…
منم که بیتو گرفتار صد بلا شدهام
منم که بیتو گرفتار صد بلا شدهام به صد بلا ز فراق تو مبتلا شدهام مگر به قوت ضعف بدن رسم جایی چنین که در…
متصل دارد سر سودای ابروی تو دل
متصل دارد سر سودای ابروی تو دل هیچ کس در سر چنین سودا ندارد متصل روی چشم من سیه کز دیدن بی اختیار از تو…
گفتمش دل ز غمت زار و حزین میباید
گفتمش دل ز غمت زار و حزین میباید گفت آری سخن اینست چنین میباید گفتمش چشم تو در گوشه ابرو چه خوشست گفت پاکیزهنظر گوشهنشین…
گاه لطفی مینماید گه جفایی میکند
گاه لطفی مینماید گه جفایی میکند شوخی آن طفل هردم اقتضایی میکند آه ازآن نورس که گه رخ مینماید گاه زلف هرزمان ما را گرفتار…
غمت در سینه ام جا کرد چون بیرون شود یارب
غمت در سینه ام جا کرد چون بیرون شود یارب و گر ماند چنین حال دل من چون شود یارب نمی خواهد شبی گیرم قراری…
صیقل آیینه دلها نم چشم ترست
صیقل آیینه دلها نم چشم ترست هر کرا نمناک تر دیده دلش روشن ترست روز نومیدی مراد از قطرهای اشک جو رهبر گم گشتگان در…
سنگ بیداد بتان آیینه دل را شکست
سنگ بیداد بتان آیینه دل را شکست هر تمنایی که در دل داشتم صورت نبست وصل آن مه گر میسر نیست ما را دور نیست…
ز من آن مغبچه ترک دل و دین میخواهد
ز من آن مغبچه ترک دل و دین میخواهد در ره عشق ثباتم به ازین میخواهد نیست ترک دل و دین در روش عشق خطا…
رحمی باسیران شب تار نداری
رحمی باسیران شب تار نداری بر روز قیامت مگر اقرار نداری جورست ترا کار و درین کار که هستی با هیچ کسی جز دل من…
دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد
دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد گر نیابد چه عجب بخت سیاهی دارد جای آن هست که چشمم از همه عالم بندد پاک…
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون کی غم آن راحت جانم ز جان آید برون می مده ساقی مکن کاری که ناگه…
خوش آن که در نظرم عارض نکوی تو باشد
خوش آن که در نظرم عارض نکوی تو باشد سواد چشم مرا روشنی ز روی تو باشد تو قبله و مرا نیست تاب آن که…
چو طفلان پیشهای جز گریه در عالم نمیدانم
چو طفلان پیشهای جز گریه در عالم نمیدانم نمیداند کسی درد مرا من هم نمیدانم به وحشت بس که معتادم ز خود هم کردهام نفرت…
چشمی بگشا سوی من و زاری من بین
چشمی بگشا سوی من و زاری من بین در دام غم عشق گرفتاری من بین از جور و جفا مردم و آهی نکشیدم آزار رقیبان…
تا بوده ایم همدم غم بوده ایم ما
تا بوده ایم همدم غم بوده ایم ما غم را ملازم همه دم بوده ایم ما غم را ز من نبوده جدایی مرا ز غم…
بی تو ای عمر مرا صحبت جان نیست لذیذ
بی تو ای عمر مرا صحبت جان نیست لذیذ شهد هر کام که باشد جهان نیست لذیذ همه دم ذکر لبت ورد زبانست مرا هیچ…
به جان دور از تو ای شمع از غم شبهای تارم من
به جان دور از تو ای شمع از غم شبهای تارم من مرا شب گشت از غم چند شب را زنده دارم من مقیم گوشهٔ…
بدیده سرمه از خاک راه یار می خواهم
بدیده سرمه از خاک راه یار می خواهم ولی آنرا نهان از دیده اغیار می خواهم چه لطفیست این که بیداد خود از من کم…





