رفتی تو رفت زندگانی افسوس

رفتی تو رفت زندگانی افسوس آمد پیری و شد جوانی افسوس باز آ که گذشت عمر و نزدیک رسید آن روز که گوئی از فلانی…

ای آن که چو بگذری تو بر یاد دلم

ای آن که چو بگذری تو بر یاد دلم جز گریه نگیرد زغمت داد دلم تا از تو جدا فتادم ای وای بمن یادت نرسد…

رسم و ره آن یار ستمکار نگر

رسم و ره آن یار ستمکار نگر ناکامی یار و کام اغیار نگر با ما در کینه میزند دلبر بین با یار ستیزه می کند…

دردا که بت ستیزه کاری دارم

دردا که بت ستیزه کاری دارم وز غمزه او جان فگاری دارم مردم گویند روزگارت چونست می پندارند روزگاری دارم

رفت آن که به صبر خود گمان داشتمی

رفت آن که به صبر خود گمان داشتمی اندوه تو را میان جان داشتمی دردا که کنون ز پرده بیرون افتاد آن راز که سالها…

گفتی که کیم؟ گوشه نشینی که مپرس

گفتی که کیم؟ گوشه نشینی که مپرس خو کرده به هجر نازنینی که مپرس می نوش به شادی و تو خوش باش که من دارم…

دنبال من آن به که تکاپو نکنید

دنبال من آن به که تکاپو نکنید وآنجا که منم نگه به آن سو نکنید ای همنفسان به جان خود رحم کنید آن گل که…

هرجا که سگیست آستانی دارد

هرجا که سگیست آستانی دارد هر جا مرغیست آشیانی دارد جز درگه تو، طبیب خو کرده به غم کافر بادا اگر گمانی دارد

در محفل غیر باده چون نوش کنی

در محفل غیر باده چون نوش کنی درباره من حرف کسان گوش کنی چون عهد وفای خویش ترسم که مرا یک باره ز خاطرت فراموش…

نه ذوق من از وصل نگاری دارم

نه ذوق من از وصل نگاری دارم نه شوق گل و سیر بهاری دارم کافیست مرا همین که در کنج غمی بنشسته خیال چون تو…

در بزم تو هر کس که می ناب خورد

در بزم تو هر کس که می ناب خورد دور از تو به جای باده خوناب خورد یارب نرسد زسنگش آسیب شکست جامی که ازو…

هر کس به من سوخته خرمن سازد

هر کس به من سوخته خرمن سازد شرطست که با ناله و شیون سازد بر شاخ گلی که سرزند از خاکم ای کاش که بلبلی…

چندان غم هجران تو در دل دارم

چندان غم هجران تو در دل دارم روزی که فلک از تو بریده است مرا می دانم آنکه آفریده است مرا کس با لب پرخنده…

هرگز دل من به عیش فیروز مباد

هرگز دل من به عیش فیروز مباد بی ناله زار و آه جانسوز مباد گر روز خوش اینست که یاران دارند یارب شب محنت مرا…

تا از تو زجور فلک افتادم دور

تا از تو زجور فلک افتادم دور یکدم دل خویش را ندیدم مسرور مشتاق توام چون به گلستان بلبل محتاج توام چون به صبوحی مخمور

گویند به من که بیقراری نکنم

گویند به من که بیقراری نکنم شبهای فراق اشگباری نکنم تا هست مرا آتش عشقش بر سر یک لحظه چو شمع ترک زاری نکنم

تا عشق مرا فاش نمی دانستی

تا عشق مرا فاش نمی دانستی با من ره پرخاش نمی دانستی در عاشقی خویش مرا شهره شهر دانستی و ای کاش نمی دانستی

گر فلک سازد جدا زان گوهر یکتا مرا

گر فلک سازد جدا زان گوهر یکتا مرا چون صدف گردد کف افسوس سرتاپا مرا ترسم آن آتش که از عشق تو سوزد بر سرم…

خواهم که سرود عشق بنیاد کنم

خواهم که سرود عشق بنیاد کنم از عهد گرفتاری خود یاد کنم از بسکه در آرزوی دام و قفسم آزادم و جستجوی صیاد کنم

عمریست که تیره روزگارم چکنم

عمریست که تیره روزگارم چکنم افتاده ز چشم اعتبارم چه کنم گر وقت گریبان شده دستم چه عجب رفته است ز کف دامن یارم چه…

بازم به کمین غمزه پنهانی هست

بازم به کمین غمزه پنهانی هست زخمی به دل از کاوش مژگانی هست تا چند تو بر گریه ما می خندی گویا نشنیده ای که…

گر بی تو به بزم عیش ساغر زده ام

گر بی تو به بزم عیش ساغر زده ام صد غوطه به خون دیده تر زده ام مانند سبوی باده مانده است بجای دستی که…

این دیده به راه انتظاریست مرا

این دیده به راه انتظاریست مرا وین گوش به گفتگوی یاریست مرا دیگر سوی که بینم و از که شنوم این هر دو چو از…

گفتی که تنی که عشق فرسودت کو

گفتی که تنی که عشق فرسودت کو آن جان که به تن دمی نیاسودت کو من هم به تو گویم سخنی رنجه مشو حسنی که…

ای آن که به غیر از تو مرا یاری نه

ای آن که به غیر از تو مرا یاری نه جز یاد توام مونس و غمخواری نه شبهای دراز هجر دور از رخ تو چون…

کی پیش کسی حکایتی از تو کنم

کی پیش کسی حکایتی از تو کنم یا شکوه بی نهایتی از تو کنم غیر و من و شکوه از تو شرمم بادا هم با…

افگار توام تاب و توانی بفرست

افگار توام تاب و توانی بفرست بیمار غمم قوت جانی بفرست از نامه خشکی بتو راضیست طبیب گر نیست گلی برگ خزانی بفرست

عمریست که از دلم جنون می جوشد

عمریست که از دلم جنون می جوشد از دیده ام اشگ لاله گون می جوشد در وادی عشق چشم گریان منست آن چشمه کزو همیشه…

ای آنکه همیشه جور کارت باشد

ای آنکه همیشه جور کارت باشد آوردن عاشقان شعارت باشد این دیده که بی روی تو خون می گرید تا چند براه انتظارت باشد