رباعیات طبیب اصفهانی
رسم و ره آن یار ستمکار نگر
رسم و ره آن یار ستمکار نگر ناکامی یار و کام اغیار نگر با ما در کینه میزند دلبر بین با یار ستیزه می کند…
دردا که بت ستیزه کاری دارم
دردا که بت ستیزه کاری دارم وز غمزه او جان فگاری دارم مردم گویند روزگارت چونست می پندارند روزگاری دارم
رفت آن که به صبر خود گمان داشتمی
رفت آن که به صبر خود گمان داشتمی اندوه تو را میان جان داشتمی دردا که کنون ز پرده بیرون افتاد آن راز که سالها…
گفتی که کیم؟ گوشه نشینی که مپرس
گفتی که کیم؟ گوشه نشینی که مپرس خو کرده به هجر نازنینی که مپرس می نوش به شادی و تو خوش باش که من دارم…
دنبال من آن به که تکاپو نکنید
دنبال من آن به که تکاپو نکنید وآنجا که منم نگه به آن سو نکنید ای همنفسان به جان خود رحم کنید آن گل که…
هرجا که سگیست آستانی دارد
هرجا که سگیست آستانی دارد هر جا مرغیست آشیانی دارد جز درگه تو، طبیب خو کرده به غم کافر بادا اگر گمانی دارد
در محفل غیر باده چون نوش کنی
در محفل غیر باده چون نوش کنی درباره من حرف کسان گوش کنی چون عهد وفای خویش ترسم که مرا یک باره ز خاطرت فراموش…
نه ذوق من از وصل نگاری دارم
نه ذوق من از وصل نگاری دارم نه شوق گل و سیر بهاری دارم کافیست مرا همین که در کنج غمی بنشسته خیال چون تو…
در بزم تو هر کس که می ناب خورد
در بزم تو هر کس که می ناب خورد دور از تو به جای باده خوناب خورد یارب نرسد زسنگش آسیب شکست جامی که ازو…
هر کس به من سوخته خرمن سازد
هر کس به من سوخته خرمن سازد شرطست که با ناله و شیون سازد بر شاخ گلی که سرزند از خاکم ای کاش که بلبلی…





