گفتم که مگر دل نه چو دلدار آید

گفتم که مگر دل نه چو دلدار آید تا در غم و شادیی مرا یاد آمد اکنون چو برون نهاد از دایره پای بگذارم تا…

رویش نگر ار صورت جان می خواهی

رویش نگر ار صورت جان می خواهی وصلش طلب ار ملک جهان می خواهی خط وی و اشک من ببین دور مشو گر سبزه و…

در دست غم تو بودم ای سرو بلند

در دست غم تو بودم ای سرو بلند شبها به امید روز شادی خرسند محرومی دینه من از خدمت تو صد ساله غمم ذخیره در…

بر کرده چو مه سر از گریبان می رفت

بر کرده چو مه سر از گریبان می رفت در دامن خورشید خرامان می رفت گه گه به سخن درآمده لعل لبش گویی عرق از…

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری کاین شش صفت از اهل تصوف داری شب خیزی و نور جهره و زردی روی سوز دل و آب…

ای باده،کدام دایگان پروردت

ای باده،کدام دایگان پروردت جانت به سزا بود،که خدمت کردت؟ ای آب حیات،بنده آن خضرم کز ظلمت آن گور برون آوردت

گه شانه زبان در خم گیسوت کشد

گه شانه زبان در خم گیسوت کشد گه آینه روی سخت در روت کشد سرمه که بود که آید در چشمت؟ یا وسمه که او…

رخساره نازنینت ای سرو سهی

رخساره نازنینت ای سرو سهی هم نام سعادت است و هم روز بهی پهلو که کند ازو چو زلف تو بهی؟ کورا نه چو خال…

در ثورگه ست خانه طالع شاه

در ثورگه ست خانه طالع شاه نشگفت اگر سیاه شد چهره ماه این ست نشان آن که در خانه او هر کس که زند طعنه…

بس دل که ز تو خون شده در برمانده ست

بس دل که ز تو خون شده در برمانده ست بس دست که از هجر تو در سر مانده ست وی بس سخنان نغز چون…

ای شب،نه ز زلف اوست بر پای تو بند

ای شب،نه ز زلف اوست بر پای تو بند پس دیر و دراز درکشیدی تا چند؟ وی صبح، تو نیستی چو من عاشق و زار…

اندر هوس تو صرف شد عمر دراز

اندر هوس تو صرف شد عمر دراز در عشق تو کس نباشدم محرم راز خود را ز تو در دلم بجایی است که من گر…

هر چند که میل تو سوی بیدادی ست

هر چند که میل تو سوی بیدادی ست یک ذره غمت به از جهان شادی ست از ما گله می کنی و لیکن ما را…

گرچه همه جهد بندگی بنمایم

گرچه همه جهد بندگی بنمایم از عشق تو پیش کس زبان نگشایم هم بر سر آب آید این قصه چو من با آب دو چشم…

دی شاه بتان با رخ رنگین می رفت

دی شاه بتان با رخ رنگین می رفت بی اسب و پیاده نغز و شیرین می رفت شکر ز لبش به پیل بالا می ریخت…

در پیش کمان گروهه شاه قزل

در پیش کمان گروهه شاه قزل خورشید به سجده اوفتد خوار و خجل زیرا که نهند داغ کفرش بر دل گر گوید:من از آتشم،او از…

بلبل چو ز عشق گل فغان در گیرد

بلبل چو ز عشق گل فغان در گیرد از شعله آه من جهان درگیرد گل را به کف آورم به صد حیله و فن پندارم…

ای روی تو از لطافت آیینه روح

ای روی تو از لطافت آیینه روح خواهم که قدح های خیالت به صبوح در دیده کشم ولی ز خار مژه ام ترسم که شود…

آن خط که به گرد آن دهن می گردد

آن خط که به گرد آن دهن می گردد گویی که بنفشه بر سمن می گردد پیراهن عشق او چو پوشید کسی از صبر برهنه…

هر لحظه دلم به جست و جویی دیگر

هر لحظه دلم به جست و جویی دیگر باشد بر عشق ماهرویی دیگر با یار چه خوش فتد برای دل او بر سنگ غمش زند…

گر یک نفست ز زندگانی گذرد

گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد زنهار که سرمایه ملکت ز جهان عمری است چنان کش گذرانی گذرد

رازی که به گل نسیم سنبل گفته ست

رازی که به گل نسیم سنبل گفته ست پیداست ندانم که به بلبل گفته ست از غنچه بسته لب نیاید این کار گل بود دهن…

خصمت چو شکوفه مدتی رنگ آمیخت

خصمت چو شکوفه مدتی رنگ آمیخت تا همچو شکوفه چرخش از دار آویخت می زد چو شکوفه دست در هر شاخی آخر چو شکوفه ناگه…

بر طرف مه آن طره شبرنگش بین

بر طرف مه آن طره شبرنگش بین صد تنگ شکر در شکر تنگش بین در آتش رخ بی گنه آن هندو را آویخته یارب دل…

ای زلف درازت اصل گمراهی ازو

ای زلف درازت اصل گمراهی ازو در معرض فتنه مرغ تا ماهی ازو بر خسته دلم که هست آگاهی از او چندین چه کنی جور…

از عشق تو در تنم روان می سوزد

از عشق تو در تنم روان می سوزد شرحش چه دهم که بر چه سان می سوزد؟ از ناله چو چنگم رگ تن پی گسلد…

نه زهره که از غمت بنالم به کسی

نه زهره که از غمت بنالم به کسی یا از تو شکایتی شکالم به کسی جان رشوه دیده می دهد [اما] اشک پیدا نکند صورت…

گر عارضه ای روی نمودت ای شاه،

گر عارضه ای روی نمودت ای شاه، خوش باش کزو نیافت نقصان به تو راه! زین پس بودت فزونی حشمت و جاه زیرا که پس…

روزی که به دست برنهم جام شراب

روزی که به دست برنهم جام شراب وز غایت خرمی شوم مست و خراب صد معجزه پیدا کنم اندر هر باب زین طبع چو آتش…

در پرده خوشدلی کسی را راهی ست

در پرده خوشدلی کسی را راهی ست کو را سرکار با چو تو دلخواهی ست آن سبزه تر دمیده در سایه گل انصافغ بده که…

بر خوان امید فلک جامه کبود

بر خوان امید فلک جامه کبود یک گرده پر نمک چو رویت ننمود وین قرص که در تنور گردون پخته ست گرم است ولیکن نمکش…

ای زلف توام در تب و تاب افکنده

ای زلف توام در تب و تاب افکنده بر بخت بدم چشم تو خواب افکنده در دوستی تو کوری دشمن را چون خال توام سپر…

از جور تو حال ارچه تبه می دارم

از جور تو حال ارچه تبه می دارم هم لطف تو را گوش به ره می دارم در پرده به رسم دوستان می سوزم وین…

هر گز نفسی حکایت از تو نکنم

هر گز نفسی حکایت از تو نکنم کازادی بی نهایت او تو نکنم از دل نکنم شکایتی کز تو کنم از دل کنم آن شکایت…

کو پر می صافی مروق ساغر؟

کو پر می صافی مروق ساغر؟ کو سر ز می تا خط ازرق ساغر؟ من داد طرب بدادمی در بغداد گر دجله شرابستی و زورق…

دی چشم تو را سحر مطلق می زد

دی چشم تو را سحر مطلق می زد مگر تو ره گنبد ارزق می زد تا داشتی آفتاب در سایه زلف حان بر صفت ذره…

خسرو چو به خرمی قدح بر دارد

خسرو چو به خرمی قدح بر دارد وز ابر بیان در معانی بارد از رحمت او چه کم شود گر گه گاه این گمشده را…

با گل گفتم چو سوی گلزار آیم

با گل گفتم چو سوی گلزار آیم از عهد بد تو سست گردد رایم گل سوی تو بنگرید دزدیده بگفت: بد عهدتر از خودت کسی…

ای دوست،قلم بر سخن دشمن کش!

ای دوست،قلم بر سخن دشمن کش! وندر شب تاریک می روشن کش! دیوانگیا، خیز و سر از جیب برآر! عقلا، بنشین و پای در دامن…

از رایت تو نور ظفر می تابد

از رایت تو نور ظفر می تابد کس نسیت که از رای تو سر می تابد عفو تو چو رحمت خدای ست که خلق هر…

هر حلقه زلفت زفن یکدیگر

هر حلقه زلفت زفن یکدیگر هستند نهان در شکن یکدیگر از بهر ربودن دل و غارت جان کردند زبان در دهن یکدیگر

کو دیده که خون جگر آرم با او

کو دیده که خون جگر آرم با او یا صبر که روزی به سر آرم با او کو شیفته ای و تیره روزی چون من…

دل فصل ربیع را چو جان می داند

دل فصل ربیع را چو جان می داند وز نغمه بلبل به عجب می ماند این فصل خوش است لیک از صفحه گل بلبل همه…

چون لشکر شه روی به راه آوردند

چون لشکر شه روی به راه آوردند اسللم به تیغ در پناه آوردند آن را که ز پیل رخ نمی گردانید امروز پیاده پیش شاه…

با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟

با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟ با درد تو اندیشه درمان که خورد؟ شاید پسرا که نانوایی نکنی چانها که برآمد از…

ای دوست نبودیم و نیم خوش بی تو

ای دوست نبودیم و نیم خوش بی تو شد… خود بلاکش بی تو ایام به خیره خیره بر من بگماشت چشمی و دلی پر آب…

نه برگ شکایت از تو گفتن دارم

نه برگ شکایت از تو گفتن دارم نه طاقت درد دل نهفتن دارم آگنده چو غنچه گشتم از غم دریاب کز تنگ دلی سر شکفتن…

گر یار بداندی کِم اندر دل چیست

گر یار بداندی کِم اندر دل چیست یا گفت بیارمی که دلدارم کیست بودی که به درد دل نبایستی مرد بودی که به کام دل…

دی بر ورقی که آن ز اشعار من است

دی بر ورقی که آن ز اشعار من است جانی دیدم که آن نه گفتار من است دل گفت قلم تراش بر گیرو بکن !…

چو شمع تنم ز دل به جان می آید

چو شمع تنم ز دل به جان می آید جانم به لب از تاب زبان می آید زین آتش دل خوشم چنان می آید کز…

بر خال تو جز حال تبه نتوان داشت

بر خال تو جز حال تبه نتوان داشت وین خیره کسی را به گنه نتوان داشت(؟) زنجیر سر زلف تو هر دل که بدید در…

ای دوست مرا به کام دشمن کردی

ای دوست مرا به کام دشمن کردی دشمن نکند آنچه تو با من کردی تو سوخته خرمن دگر کس بودی مانند خودم سوخته خرمن کردی

نتوان ز جفای چرخ گردنده گریخت

نتوان ز جفای چرخ گردنده گریخت دست ستمش به عقل بر نتوان بیخت آن طاس نگون به گردن آویخته باد چون سطل که آب روی…

عناب لبت رنگ زخم بر بوده ست

عناب لبت رنگ زخم بر بوده ست عنابی چشم من از آن نغنوده ست عناب که فضله های خون بنشاند عناب لبت خون دلم بفزوده…

دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت

دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت در گوش دلم گفت و دلم با جان گفت: با کس غم دل مگوی زیرا که نماند یک دوست…

چندان زغم انگیخته ام آتش و آب

چندان زغم انگیخته ام آتش و آب وز دیده و دل ریخته ام آتش و آب از آرزوی لبش چو رخساره او در یکدگر آمیخته…

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت زلفش به تلطف آب عطاران برد چشمش به کرشمه…

ای خواجه سخن زیر و زبر می گویی

ای خواجه سخن زیر و زبر می گویی امروز بسی ز دی بتر می گویی گفتی که به علم مرده را زنده کند عیسی نکند…

می را که همیشه با خرد دندان است

می را که همیشه با خرد دندان است هم اوست که مونس خردمندان است می در خُم اگر چه سر گرفته است رواست در شیشه…

شیرین دهنش چو در سخن می آید

شیرین دهنش چو در سخن می آید در شیوه گری شکن شکن می آید می گوید چشمی که درو می نگرد از حسرتش آب در…

دوش از غم تو دیده به هم برنزدم

دوش از غم تو دیده به هم برنزدم ور زانک زدم بدانک بی نم نزدم زان بیم که دم تیز کند آتش دل تا روز…

چشمی دارم همیشه بر صورت دوست

چشمی دارم همیشه بر صورت دوست با دیده مرا خوش است چون دوست دروست از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست به…

با خار قناعت ار بسازی یکبار

با خار قناعت ار بسازی یکبار در هر قدمی برویدت صد گلزار با خارکشان نشین که اندر دوسه روز صد برگ بساخت گل از یک…

ای دل مشو اندر خط این خوش پسران

ای دل مشو اندر خط این خوش پسران هر عشوه که زلفشان فروشد مخر آن این حلقه ما راست، مزن دست درین وان رشته مو…

نامد دل ضایع شده با دست هنوز

نامد دل ضایع شده با دست هنوز بر تخت وصال دوست بنشست هنوز آنانک شراب وصل با ما خوردند هشیار شدند و ما چنین مست…

شخصی دارم دلی خراب اندر وی

شخصی دارم دلی خراب اندر وی جانی دارم هزار تاب اندر وی در آرزوی روی تو دارم شب و روز چشمی و هزار چشمه آب…

دل گرچه هلاک جان و تن می خواهد

دل گرچه هلاک جان و تن می خواهد رسوایی کار خویشتن می خواهد من فار غم از ملامت دشمن و دوست خود حسن تو عذر…

چشم تو که ابروی کمانکش دارد

چشم تو که ابروی کمانکش دارد در هر مژه ای هزار ترکش دارد زنهار برات ما مفرمای برو با عارضت افکن که خطی خوش دارد

این دل که نگشت بر مرادی پیروز

این دل که نگشت بر مرادی پیروز با من به زبان حال گفت از سر سوز دیدم شب غم به خواب،روز شادی بس شب که…

ای خیل ستارگان سپاه و حشمت

ای خیل ستارگان سپاه و حشمت دوران فلک زبون تیغ و قلمت! عالم همه چیست پیش تو؟ مشتی خاک وان نیز همه فدای خاک قدمت!

می خواهم و مطرب و دلارام و ندیم

می خواهم و مطرب و دلارام و ندیم این است طبیعت من از چرخ مقیم من می نخورم خوش نزیم، پس چکنم؟ دنیا گذران است…

شاها،می عمرت فلک از جام بریخت

شاها،می عمرت فلک از جام بریخت گلبرگ حیاتت نه به هنگام بریخت خونی که بریخت تیغت از حلق عدو از دیده دوستانت ایام بریخت

دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست

دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست خونابه ز دیدگان ره خواب زده ست این تعبیه بین که دل برون آورده ست وین رنگ…

تو خرده بتا بر گل پژمرده مگیر

تو خرده بتا بر گل پژمرده مگیر او مرده توست خرده بر مرده مگیر از بهر نثارت طبقی زر دارد بی خردگی ار چه می…

ایزد عَلَم فتح برای تو فراشت

ایزد عَلَم فتح برای تو فراشت دولت همه صورت مراد تو نگاشت با دولت،خشم وجنگ در نتوان بست با ایزد،تیغ و نیزه بر نتوان داشت

ای چشم من از سیم برت سیمابی

ای چشم من از سیم برت سیمابی وی اشک من از پسته تو عنابی در نرگس چشم تو عجب می مانم کو تازه چگونه است…

معشوقه چو سر بکردبا باد چو گل

معشوقه چو سر بکردبا باد چو گل تن با همه کس به وصل درداد چو گل چون غنچه کشیده داشت دامن یک چند و امروز…

شاها،ز تو کار ملک ودین بانسق است

شاها،ز تو کار ملک ودین بانسق است دریا ز خجالت کفت در عرق است در عهد تو رافضی و سنی با هم کردند موافقت که…

در عشق تو باز گفت نتوان کاین دل

در عشق تو باز گفت نتوان کاین دل چون است و [چسان] رنج کشد مسکین دل گر حال دلم ندانی ای غافل یار ور دانی…

ترکم نقط غالیه پرورد نهد

ترکم نقط غالیه پرورد نهد تا داغ بلا بر دو رخ زرد نهد گفتم که خطت خطاست گفتا به خطا رسمی ست که ترک داغ…

ای ورد ملایکه دعای سر تو

ای ورد ملایکه دعای سر تو سر نیست زمانه را به جای سر تو با دشمن تو نیام شمشیر تو گفت سر دل من باد…

ای باد بیا و بوی گلزار بیار

ای باد بیا و بوی گلزار بیار دی بلبل مست ناله زار بیار ای سبزه گرت ملک چمن می باید پروانه مطلق ز خط یار…

ماییم که رسم ملک جمشید نهیم

ماییم که رسم ملک جمشید نهیم وز بهر ذخیره صیت جاوید نهیم از جدی و حمل به بزم بریان سازیم بر خوان حمل قرصه خورشید…

شاها،ملکان ملک سپارند به تو

شاها،ملکان ملک سپارند به تو وز بیم تو خان و مان گذارند به تو تو کعبه اقبال جهانی لابد شاهان زمانه روی آرند به تو

در مستی اگر زمن گناهی آید

در مستی اگر زمن گناهی آید شاید که دلت سوی جفا نگراید چشمت به خمار عالمی بر هم زد گر من گنهی کنم به مستی…

تا ظن نبری که شاه رنجور شود

تا ظن نبری که شاه رنجور شود یا راحت و صحت از تنش دور شود گردی که از آن عارضه بر دامن اوست چندان باشد…

این خط که همی رخ تو را آراید

این خط که همی رخ تو را آراید طوطی ست که بر بوی شکر می آید گر دل بخری،شکر فروشی،شاید: زان پیش که طوطی شکرت…

ای باد ز غصه ای که خون پا شد از آن

ای باد ز غصه ای که خون پا شد از آن با یار مگو که تنگ دل باشد از آن ور زلف همی پریشیش نر…

ما خانه ز خانه قلندر کردیم

ما خانه ز خانه قلندر کردیم وز خاک در مصطبه افسر کردیم لب بر لب ساغر چو صراحی جان را خندان خندان فدای ساغر کردیم

شاها چو فلک عُلسو رای تو نداشت

شاها چو فلک عُلسو رای تو نداشت پایاب ستیزه جفای تو نداشت با پای تو گرچه شد بسی دست آویز هم دست بداشت زانک پای…

در عشق اگر دمی قرارت باشد

در عشق اگر دمی قرارت باشد با صحبت نیکوان چه کارت باشد؟! سر تیز چو خار باش،تا یار چو گل گه در بر و گاه…

تا چند ازین حبله و زراقی عمر

تا چند ازین حبله و زراقی عمر تا چند مرا جرعه دهد ساقی عمر حقا که من از ستیزه جرعه غم چون جرعه به خاک…

ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی

ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی بی نوبت تو مباد عالم نفسی آوازه نوبتت به هرکس برساد لیکن مرساد نوبت از تو به کسی

ای باغ وجود را عمارت کرده

ای باغ وجود را عمارت کرده رُمحَت سر بدسگال بار آورده تو میوه ز فتح چین که بدخواهانت از بار بریختند برناخورده

گفتی چو بماندی از شراب آوردن

گفتی چو بماندی از شراب آوردن مستی به تو می نیست صواب آوردن در ده که به مستان می ناب آوردن گنجیست روان سوی خراب…

شاها به تو دارد همه آفاق نیاز

شاها به تو دارد همه آفاق نیاز برخیز جهان بگیر و بخرام و بتاز از هر طرفی که منزلی کوچ کنی اقبال دو منزلت به…

در ده می لعل لاله گون صافی

در ده می لعل لاله گون صافی بگشای ز حلق شیشه خون صافی کامروز برون ز جام می نیست مرا یک دوست که دارد اندرون…

بی آنک به کس رسید زوری از ما

بی آنک به کس رسید زوری از ما یا گشت پریشان دل موری از ما ناگاه برآورد بدین رسوایی شوریده سر زلف تو شوری از…

ای غنچه گل سرشکفتن داری

ای غنچه گل سرشکفتن داری وی نرگس مست میل خفتن داری وی سوسن تر دراز کردی تو زبان اندیشه راز عشق گفتن داری

ای از تو بلند نام شاهنشاهی

ای از تو بلند نام شاهنشاهی بگرفته ز ماه دولتت تا ماهی با عزم تو کاسمان به گردش نرسد جز فتح و ظفر کرارسد همراهی؟