غزلیات خیالی بخارایی
دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین است
دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین است چیزی که مرا از تو تمنّاست همین است گه گه گذرد سرو قدت بر گذر چشم…
در ازل قطرهٔ خونی که ز آب و گِل شد
در ازل قطرهٔ خونی که ز آب و گِل شد دم ز آیین محبّت زد و نامش دل شد بادهٔ شوق تو یارب چه شرابی…
چو عطّار صبا در چین زلفت مشک میبیزد
چو عطّار صبا در چین زلفت مشک میبیزد چرا پیوسته از سودا به مویی درمیآویزد دل من این چنین کز عشق سودایش پریشان است عجب…
تا همچو غنچه خندان از خود به در نیایی
تا همچو غنچه خندان از خود به در نیایی گر گل شوی کسی را هم در نظر نیایی گر ره به خود ندانی تدبیر بیخودی…
تا ز سودا زدگان عشق خریداری یافت
تا ز سودا زدگان عشق خریداری یافت نقد جان صرف شد و حسن تو بازاری یافت دل آشفته به چندین صفت قلبیِ خویش طرّهٔ زلف…
تا خرد خیمه سوی عالم جسمانی زد
تا خرد خیمه سوی عالم جسمانی زد عشق در کشور جان رایت سلطانی زد طرّهٔ زلف بتان حلقهٔ رسوایی شد کافر چشم بتان راه مسلمانی…
بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را
بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را پادشاهی رحمتی فرما گدای خویش را چارهٔ درد دل ما را که داند جز غمت غیر…
باز آی که خلوتگه جانم حرم توست
باز آی که خلوتگه جانم حرم توست زیرا که تو شمعی و صفا در قدم توست امیّد قبولِ همه بر حاصل خویش است بی حاصلی…
ای گذشته قدت از سرو به خوش رفتاری
ای گذشته قدت از سرو به خوش رفتاری لبت از قند گرو برده به شیرین کاری عادت غمزهٔ خونریز تو عاشق کشتن شیوهٔ نرگس دلجوی…
ای به حُسن آفتاب چاکر تو
ای به حُسن آفتاب چاکر تو کیست مه تا شود برابر تو گرنه چشم تو ساحرست چرا عالم حُسن شد مسخّر تو ای سرشک آب…
آن دم ایاز خاص به مقصود میرسد
آن دم ایاز خاص به مقصود میرسد کز بندگی به خدمت محمود میرسد ناموس چون محاب ده کوی وحدت است زاین عقبه هرکه میگذرد زود…
آزاد بندهای که قبول دلی شود
آزاد بندهای که قبول دلی شود خرّم دلی که خاک ره مقبلی شود ناچار هرکه در خط فرمان کاملی ست روزی به یمن همّت او…
هرکه از دیدار جانان همچو من مهجور نیست
هرکه از دیدار جانان همچو من مهجور نیست گر خبر ز اندیشهٔ دوری ندارد دور نیست و آن که با سوز محبّت نیست چون پروانه…
نکردم جز به زلف یار پیوند
نکردم جز به زلف یار پیوند که نتوان کرد خود را بی رسن بند چه شرین کرد طوطی کز سر شوق لبت را دید و…
مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدم
مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدم پی رضای تو رفتم گناهکار شدم به اختیار غلامیّ حضرتت کردم که بر ولایت دل صاحب اختیار…
ما را ز سر خیال تو بیرون نمیشود
ما را ز سر خیال تو بیرون نمیشود عهدی که هست با تو دگرگون نمیشود سر مینهم به پای خیالت ولی چه سود بیروی بخت…
گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیم
گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیم هرآنچه بر سر ما آید از ستم بینیم به غم بساز دلا چون قرار ما این…
گرچه شب غم ساختم چون شمع من با سوز خود
گرچه شب غم ساختم چون شمع من با سوز خود ای دل تو باری یافتی از مهر رویش روز خود اکنون که دل پابند توست…
گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتن
گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتن سهل باشد ما بحل کردیم خون خویشتن زلف تو بخت من است امّا ندارم حاصلی جز…
کسی که پیرویِ عشق نیست عادت او
کسی که پیرویِ عشق نیست عادت او به گمرهی ست مبدّل همه عبادت او دلا نصیحت رندان به زهد و علم مکن که اعتراض روا…
طوطیِ عقلم که دعویّ تکلّم میکند
طوطیِ عقلم که دعویّ تکلّم میکند چون دهانت نقش میبندد سخن گم میکند از فریب غمزه دانستم که عین مردمیست چشم مستت آنچه از شوخی…
سروِ بالای تو در عالم خوبی علم است
سروِ بالای تو در عالم خوبی علم است خط تو بر ورق گل ز بنفشه رقم است ما نه تنها به هوای دهنت خاک شدیم…
دوش می گفتم که ماه این دلفروزی از که دید
دوش می گفتم که ماه این دلفروزی از که دید جانب رویش اشارت کرد شمع و لب گزید در صفات گوهر سیراب دندان صدف چون…
دل نه جز غصّه محرمی دارد
دل نه جز غصّه محرمی دارد نه به جز ناله همدمی دارد دهنت تازه کرد ریش دلم گرچه در حقه مرهمی دارد تو نه آنی…
در ازل مهر تو با جان رقم غم میزد
در ازل مهر تو با جان رقم غم میزد دل آشفته ز سودای خطت دم میزد وقت ما را که تمنّای رُخَت خوش میداشت باز…
چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کرد
چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کرد ز گریه پای به گِل ماند و سر فدای تو کرد ز گریه دامن دُر…
تابِ خطت قرار ز بخت سیاه برد
تابِ خطت قرار ز بخت سیاه برد مهر رخ تو گوی لطافت زماه برد دل هرکجا که رفت به دعویِّ عشق تو با خویشتن نفیر…
تا ز عشق اهل نظر آیینهای برساختند
تا ز عشق اهل نظر آیینهای برساختند دوست را هریک به قدر دید خود بشناختند در مقامر خانهٔ وحدت که کوی نیستی ست عاشقان در…
تا خاک راه همت اهل صفا شدم
تا خاک راه همت اهل صفا شدم در دیده ها عزیزتر از توتیا شدم من عندلیب گلشن قدسم ولی چه سود کز زلف تو مقیّد…
بیرخ آن مه که شام زلف را در هم شکست
بیرخ آن مه که شام زلف را در هم شکست چون فلک پشتِ امید من ز بار غم شکست راستی را هر دلی کز مردم…
باز آواز نی و فریاد درد انگیز عود
باز آواز نی و فریاد درد انگیز عود بی دلان را در حریم کعبهٔ جان ره نمود تا مقرّر شد که داغ عشق و سوز…
ای گل از روی تو آموخته خندان رویی
ای گل از روی تو آموخته خندان رویی دهنت آب شکر برده به شیرین گویی عادت غمزهٔ فتّان تو عاشق کشتن شیوهٔ نرگس جادوی تو…
ای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کرد
ای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کرد بی رنج تو راحت ز مداوا نتوان کرد گر حلقهٔ بازار بلا زلف تو نبوَد سرمایهٔ…
آن شاخ گل خرامان در باغ چون برآید
آن شاخ گل خرامان در باغ چون برآید چون لاله از خجالت گل غرق خون برآید چون در هوای رویش میرم عجب نباشد هر سبزه…
از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آورد
از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آورد چون مردمیی داشت روان در نظر آورد المنّة لله که صبا گرچه دلم برد بر…
هرکجا خطّ تو عرض نافهٔ چینی کند
هرکجا خطّ تو عرض نافهٔ چینی کند مشگ از چین آید و پیش تو مسکینی کند چوب ها باید زدن بر سر نبات مصر را…
ناز مه جز به همین نیست که نوری دارد
ناز مه جز به همین نیست که نوری دارد ورنه با مهر رخت نسبت دوری دارد تا بر ابروی تو پیوست دل گوشه نشین به…
مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازد
مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازد عجب گر با چنین خوبی خدا اسباب او سازد برآنم بعد از این کز رو برانم…
ما را ز روزگار غمِ روزگار بس
ما را ز روزگار غمِ روزگار بس جور و جفایِ دلبر زیبا عذار بس چشم از جهان و خلق جهان، سخت بسته ایم زیرا برای…
گهی که باغ ز فصل بهار یاد دهد
گهی که باغ ز فصل بهار یاد دهد بود که شاخ امل میوهٔ مراد دهد اگر ز پردهٔ گِل گُل جمال ننماید ز لطف چهرهٔ…
گرچه تو حقیری و گناه تو عظیم است
گرچه تو حقیری و گناه تو عظیم است نومید نباشی که خداوند کریم است گو عذر به پیش آر که بر عذر گنه درّ چون…
گر تو ای شمع شبی هم نفس من باشی
گر تو ای شمع شبی هم نفس من باشی چه دعا خوشتر از این است که روشن باشی تا بود دانهٔ خال تو بر آتش…
کسی کاو به جانان وصالی ندارد
کسی کاو به جانان وصالی ندارد ز جان بهره الاّ ملالی ندارد غنیمت شمر وصل خورشید رویی که خورشید حسنش زوالی ندارد پریچهره یی را…
طالب دردِ عشق تو فکر دوا نمیکند
طالب دردِ عشق تو فکر دوا نمیکند ورنه به جان بیدلان عشق چهها نمیکند هرچه در آن رضای تو نیست اگرچه طاعت است جان به…
سرکشید از کبر ابلیس و چنین مهجور شد
سرکشید از کبر ابلیس و چنین مهجور شد دعوی حلاج بر حق بود از آن منصور شد شد شمع از سوختن این فنر بس پروانه…
دلیر آن است که در دیده بود منزل او
دلیر آن است که در دیده بود منزل او خوب دیده ست گر آن ماه بخواهد دل او مشکلی گر شود از جانب زلفش دل…
دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت
دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت مرغی عجب به دامِ تو افتاد و پا گرفت با سرو از لطافت قدّ تو بادِ صبح…
خیزید تا ز خاک درش درد سر بریم
خیزید تا ز خاک درش درد سر بریم یعنی گرانیِ خود از این خاکِ در بریم سودای ما به زلف بتان راست چون نشد آن…
چه کرد سرو به قدّت که بر کشیدندش
چه کرد سرو به قدّت که بر کشیدندش چه گفت شمع به رویت که سر بریدندش ز دیده دوش چه دیدند سایلان سرشک که یک…
تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزد
تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزد دل کجا گم شد اگر ابروی شوخت خم نزد ما نه تنها در محبّت سنگسار محنتیم…
تا ز خاک قَدَمَت باد خبر میآرد
تا ز خاک قَدَمَت باد خبر میآرد سرمه را دیده کجا پیش نظر میآرد باد صدبار سر زلف تو را جانب رخ میبرد تا که…
تا چمن دم زد ز لطف عارض رعنای او
تا چمن دم زد ز لطف عارض رعنای او گل گل است از چوب تر خوردن همه اعضای او گوییا از شیوهٔ قدّش نشانی داد…
به هوا و هوس نکهت پیراهن تو
به هوا و هوس نکهت پیراهن تو گر رود جان من از سینه فدای تن تو گر بپیچیم سر، از شیوهٔ مردی نبود به جفایی…
باد بر زلف تو بگذشت که عنبر بوی است
باد بر زلف تو بگذشت که عنبر بوی است گل مگر روی تو دیده ست که خندان روی است بیش از این نیست به نقش…
ای که در عالم خوبی به لطافت علمی
ای که در عالم خوبی به لطافت علمی گلرخان برگ و گیاهند و تو باغ ارمی گر نه باغی ز چه معنی طرب انگیز و…
آه که نیش غمت خاطر من ریش کرد
آه که نیش غمت خاطر من ریش کرد وه که دلم جان و سر در پیِ آن نیش کرد هرکم و بیشی که کرد یار…
آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستش
آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستش پر خون قدحی بود همان دم بشکستش حیف است که از رهگذر کوی تو گردی…
از گوهر اشک ار نشود دیده توانگر
از گوهر اشک ار نشود دیده توانگر باری شود آبش به لب جوی برابر آن کیست که در عشق تو چون درّ سرشکم دعویّ یتیمی…
هرشبی زلفش مرا در بند سودا میکشد
هرشبی زلفش مرا در بند سودا میکشد لیک آن بدعهد را خاطر دگر جا میکشد ما ز گریه غرق آب دیده گشتیم و هنوز همچو…
نالهٔ دلسوز نی شرح غمی بیش نیست
نالهٔ دلسوز نی شرح غمی بیش نیست گرچه سرودی خوش است لیک دمی بیش نیست توسن توفیق را پای طلب در گل است ورنه ز…
مرا که دوش زِیادت زیاده دردی بود
مرا که دوش زِیادت زیاده دردی بود غمی نبود چو مقصود یاد کردی بود دلِ چو آهنت از آه و ناله نرم نشد چرا که…
ما ز تقصیر عبادت چون پشیمان آمدیم
ما ز تقصیر عبادت چون پشیمان آمدیم گوش بگرفته به درویشی به سلطان آمدیم همچو مورانِ حقیر از غایت تقصیر خویش سر به پیش انداخته…
گهی که آیت حسن تو را بیان کردند
گهی که آیت حسن تو را بیان کردند مرا به مسألهٔ عشق امتحان کردند ز فاش کردن سرّ تو سرفرازان را همین بس است که…
گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزادهای
گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزادهای تا به بساط عاشقی رخ ننهی پیادهای منع هوای دل مکن ای گل بوستان مرا زآن که تو…
گر بیابد شرف خدمت آن حور ملک
گر بیابد شرف خدمت آن حور ملک کی فرود آورد از کبر دگر سر به فلک ماه از عارض تو منفعل و آب خجل شد…
کسی چون گل دهن پرخنده دارد
کسی چون گل دهن پرخنده دارد که خود را زاین چمن برکنده دارد هوای بندگی در حضرت دوست که دارد گفت گفتم بنده دارد گهی…
صوفی ما جام باشد باده تا باشد در او
صوفی ما جام باشد باده تا باشد در او هرکه دارد باطن صافی صفا باشد در او ابر چون باران ببیند سیل مژگان مرا از…
سرشک جانب خاک در تو بست احرام
سرشک جانب خاک در تو بست احرام که دیده کرد روانش به آبروی تمام سلامت است در این راه قاصدی که درست بدان جناب رساند…
دلی که صرف تو شد نقد عشق قیمت اوست
دلی که صرف تو شد نقد عشق قیمت اوست چرا که قیمت هرکس به قدر همّت اوست چو نیّت تو صواب است قبله حاجت نیست…
دل گم شد و جز بر دهنش نیست گمانم
دل گم شد و جز بر دهنش نیست گمانم جویید به او گرد نبوَد هیچ ندانم ای اشک چو آن رویِ نکو روزیِ مانیست بی…
خیز که پیر مغان میکده را درگشاد
خیز که پیر مغان میکده را درگشاد نوبت مستی رسید باده بده برگشاد دولت جم بایدت سر مکش از خطّ جام چون خم تجرید را…
چو زلف بی قرارش قصد جان کرد
چو زلف بی قرارش قصد جان کرد قرار دل رهین هندوان کرد بشد نقد دلم صرف و ندیدم ز سودای تو سودی جز زیان کرد…
تا نخست از طرف عشق تو فرمان نرسید
تا نخست از طرف عشق تو فرمان نرسید شرح حال دل موری به سلیمان نرسید تا نشد راهبر تشنه لبان رحمت تو قدم خضر به…
تا رندی و نیاز نشد رسم و راه من
تا رندی و نیاز نشد رسم و راه من ضامن نگشت یار به عفو گناه من طاعات را چه قیمت و عصیان چه معتبر جایی…
تا جفایی نکشد دل به وفایی نرسد
تا جفایی نکشد دل به وفایی نرسد ورنه بی درد در این ره به دوایی نرسد نالهٔ هر که چو بلبل نه به سودای گلی…
بیا که بی خبران را خبر ز روی نکو نیست
بیا که بی خبران را خبر ز روی نکو نیست وگرنه چیست که عکسی ز نور طلعت او نیست دلا بسوز که بی سوز دل…
باد اگر یاد سرو ما نکند
باد اگر یاد سرو ما نکند سرو را دل هوا هوا نکند پیش زلف تو مشگ مسکین است آری اصل نکو خطا نکند گو به…
ای که همه کار ما راست به تدبیر توست
ای که همه کار ما راست به تدبیر توست غایت بهبود ماست هرچه به تقدیر توست ما ز جهان غافلیم ورنه در او هر طرف…
ای اشک مرا از سر کویش خبری گوی
ای اشک مرا از سر کویش خبری گوی ز آنروی که بسیار دویدی تو در این کوی هرچند که گل از طرف حُسن به برگ…
آن پری چهره که در پردهٔ جان مستور است
آن پری چهره که در پردهٔ جان مستور است شوخ چشمی ست که هم ناظر و هم منظور است یار نزدیکتر از ماست به ما…
از زروههای باغِ خطش یاسمن یکیست
از زروههای باغِ خطش یاسمن یکیست وز پردههای سبز قدش ناروَن یکیست یوسفرخان اگرچه هزارند هر طرف در ملک حسن یوسف گل پیرهن یکیست ای…
یارب کدام دل که ز سوز تو دم نزد
یارب کدام دل که ز سوز تو دم نزد قدّت کجا رسید که فتنه عَلَم نزد با این همه محبّت و صدقی که صبح داشت…
هردم به صورتی یار دیدار مینماید
هردم به صورتی یار دیدار مینماید گه نور میفروزد گه نار مینماید آیینه صدهزار است لیکن جمال جانان در هر یکی به نوعی دیدار مینماید…
میر مجلس که چو لب بادهٔ روشن دارد
میر مجلس که چو لب بادهٔ روشن دارد مردمی باشد اگر دارد و از من دارد غمزه ات از پی دل چند کنم چشم سیاه…
مرا که تحفهٔ جان در بدن هدایت توست
مرا که تحفهٔ جان در بدن هدایت توست گناه کارم و امّید بر عنایت توست تویی که غایت مقصود دردمندان را نهایت کرم و لطف…
ما دل به تو دادیم و کمِ خویش گرفتیم
ما دل به تو دادیم و کمِ خویش گرفتیم ترک همه گفتیم و تو را پیش گرفتیم از غمزه کمان گوشهٔ ابروی تو ما را…
گهی کز خوان قسمت مفلسان را کام میبخشند
گهی کز خوان قسمت مفلسان را کام میبخشند نخست از رحمت خاصَش گناه عام میبخشند عجب گنجیست دیوان خانهٔ رحمت تعالی الله که از وی…
گرچه اشک منِ غمدیده سراسر گهر است
گرچه اشک منِ غمدیده سراسر گهر است هرچه دارم به جمالت که همه در نظر است نزد رندان نظر باز غبار قدمت توتیایی ست که…
گر ترحّم نکند طرّهٔ بی آرامش
گر ترحّم نکند طرّهٔ بی آرامش مرغ دل جان نتواند که برد از دامش هرکه خواهد که به کامی رسد از نخل بتان صبر باید…
کسی کآشفتهٔ سودای آن زنجیر مو آمد
کسی کآشفتهٔ سودای آن زنجیر مو آمد به هرجا رفت چون مجنون نمون شهر و کو آمد به باغ از نکهت زلفت شبی سنبل صلا…
صبا به تحفه نسیمی که دلگشای آرد
صبا به تحفه نسیمی که دلگشای آرد شمامهای ست که ز آن جعد عطرسای آرد اگر نه در پس زانوی محنت آرد سر چگونه پیش…
سرشک تا به کی از چشم آن و این افتد
سرشک تا به کی از چشم آن و این افتد مباد کز نظر خلق بر همین افتد مگو به مردم بیگانه راز خود ای اشک…
دلم جز داغ نومیدی ز جان حاصل همین دارد
دلم جز داغ نومیدی ز جان حاصل همین دارد که پیوسته ز ابرویت بلایی در کمین دارد نکوخواه توام جانا و می ترسم که بی…
دلِ شکسته چو در آرزوی لعل تو خون شد
دلِ شکسته چو در آرزوی لعل تو خون شد به جای اشک همان دم ز راه دیده برون شد دلا چه سود ز سودای زلف…
خیز ای ندیم خاصّ درِ پادشاه شو
خیز ای ندیم خاصّ درِ پادشاه شو یعنی که محرم حرم بارگاه شو چندین چو گرد در پی خیل و حشم مگرد مرکب ز جای…
چه طرفه طرفه تو نقشی چه بوالعجب نوری
چه طرفه طرفه تو نقشی چه بوالعجب نوری که هرکجا که نظر می کنم تو منظوری بدین صفت که تو در روی خویش حیرانی به…
تا می فشاند سوز دل خون از کباب خویشتن
تا می فشاند سوز دل خون از کباب خویشتن هرگز ندیدم اشک را دیگر بر آب خویشتن این داروگیر عارض و زلف تو هم خواهد…
تا دو چشم سیهت غارتِ جان کرد مرا
تا دو چشم سیهت غارتِ جان کرد مرا غم پنهان تو رسوای جهان کرد مرا بارها عشق تو می گفت که رسوا کُنمت هرچه می…
تا جان ز وفای دهن تنگ تو دم زد
تا جان ز وفای دهن تنگ تو دم زد از شهر بقا خیمه به صحرای عدم زد یارب چه بلایی تو ندانم که به عالم…
به قتل خسته دلان غمزهٔ تو قانع نیست
به قتل خسته دلان غمزهٔ تو قانع نیست وگرنه از طرف بنده هیچ مانع نیست لبت چو دعویِ خون کرد غمزه تیغ کشید حدیث منطقیان…





