گرچه از جا شد دل و بر جان بلا می‌آیدم

گرچه از جا شد دل و بر جان بلا می‌آیدم چون تو را می‌بینم ای جان دل به جا می‌آیدم از لبت کاو ریخت خونم…

گر بعد اجل دردِ تو با خویش توان برد

گر بعد اجل دردِ تو با خویش توان برد خواهیم سبک درد سر خود ز جهان برد در حلقهٔ دیوانه‌وَشان عقل نمی‌رفت «زنجیر سر زلف…

کسی چو نیست که پیش تو عذر ما خواهد

کسی چو نیست که پیش تو عذر ما خواهد تو در گذار که عذر تو را خدا خواهد لبت خرید به بوسی مرا و جان…

شمع می‌گفت به پروانه شبی در منزل

شمع می‌گفت به پروانه شبی در منزل که مرا نیز بر احوال تو می‌سوزد دل سرورا در غم هجر تو ز بس گریه و آه…

زهی راست از تو همه کار ما

زهی راست از تو همه کار ما به هر حال لطفت نگهدار ما به سودای زلف تو تا سوختیم در آن حلقه گرم است بازار…

دلم از زلف تو پا بستهٔ سودا آمد

دلم از زلف تو پا بستهٔ سودا آمد بی دُر وصل توام اشک به دریا آمد گفته بودی که بپرهیز ز تیر نظرم چون نرفتیم…

دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندید

دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندید وه که هیچ از سر زلف تو کسی روز ندید وقت دل گرم نشد تا…

خیال روی تو از سر به در نخواهم کرد

خیال روی تو از سر به در نخواهم کرد به هیچ روی خیال دگر نخواهم کرد ز دیدن رخ خوبت نظر نخواهم بست وز این…

چنین که چشم تو پروای دادخواه ندارد

چنین که چشم تو پروای دادخواه ندارد سزد که دل برد از خلق و جان نگاه ندارد کمال حسن و جمال تو را دلیل همین…

تا کی ای شوخ به هر بی‌خبری می‌سازی

تا کی ای شوخ به هر بی‌خبری می‌سازی خاک کوی تو منم گر گذری می‌سازی این هم از آتش سودای تو داغ دگر است که…

تا دلم را به غم هجر درانداخته‌ای

تا دلم را به غم هجر درانداخته‌ای صبر را خانه ز بنیاد برانداخته‌ای دل نیندازم اگر تیر تو از جان گذرد تا نگویند به سهمی…

تا به کی چشم تو جز غارت دین‌ها نکند

تا به کی چشم تو جز غارت دین‌ها نکند گویَش از جانب ما تا دگر این‌ها نکند سر شوریده به پایت نرسد تا فلکش بر…

به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتن

به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتن حکایت لب لعل تو را به آب دهن مرا سرشک ز گوهر چنان توانگر ساخت که غیر تیغِ…

با غمت هرچند کار درد ما مشکل شود

با غمت هرچند کار درد ما مشکل شود سرنوشتی از ازل این بود تا حاصل شود هرگز این درد نهانی را دوا پیدا نشد بعد…

ای رفیقان به شب هجر چو از آتش من

ای رفیقان به شب هجر چو از آتش من شمع را سوخت دل از غصّه چراغش روشن سر نه پیچم ز رضای تو اگر تیغ…

اوّل استادی که عشق و حسن را تقسیم کرد

اوّل استادی که عشق و حسن را تقسیم کرد عاشقان را صبر و خوبان را جفا تعلیم کرد طوبی قدّ تو را از راست بینان…

اگر دیده در مهر و مه ناظر است

اگر دیده در مهر و مه ناظر است غرض چیست او را از این، ظاهر است از آن دم که از چشم من غایبی حضوری…

از آن ز دیده و دل اشک و آه می‌خواهم

از آن ز دیده و دل اشک و آه می‌خواهم که شرمسارم و عذر گناه می‌خواهم گناه بار گران است و راه عشق مدد ز…

یار اگر بد کند ای دل نتوان گفت بدش

یار اگر بد کند ای دل نتوان گفت بدش که به آن روی نکو هرچه کند می رسدش تا به اول نکنی فکر روانی ای…

هر نقد دل کآن غمزهٔ پر حیله می آرد به کف

هر نقد دل کآن غمزهٔ پر حیله می آرد به کف بازش ز عین سرخوشی چشم تو می سازد تلف گر غمزه ات خون می…

نرگس خیال چشم تو در خواب ناز یافت

نرگس خیال چشم تو در خواب ناز یافت سرو از هوای قدّ تو عمر دراز یافت نی را که رفته بود دل سوخته ز دست…

مرا در بزم رندان جرعه نوشی

مرا در بزم رندان جرعه نوشی به از سودای زهد و خود فروشی تو در پرده از آن همرازی ای عود که چون نی راز…

ما به چشمت عشق می‌بازیم و او در عین خواب

ما به چشمت عشق می‌بازیم و او در عین خواب بر رخت حق نظر داریم و می‌پوشد نقاب صورتت هرجا که ظاهر می‌کند فتوایِ حسن…

گهی به پای تو جانم سرِ نیاز کشید

گهی به پای تو جانم سرِ نیاز کشید که دست از هوس کار غیر باز کشید دلم ز شیوهٔ چشمت ندید مردمی ئی به غیر…

گرچه ابر زندگی جان بخش و صافی مشرب است

گرچه ابر زندگی جان بخش و صافی مشرب است بی دهانت آب خضر از جانب او با لب است تا پدید آمد ز رویت زلف…

گر ای دل بر طریق عذرخواهی

گر ای دل بر طریق عذرخواهی به راهش سر نهادی سر به راهی کسی قدر رخ و زلفت شناسد که بشناسد سفیدی از سیاهی که…

کس نیست که کار ما برآرد

کس نیست که کار ما برآرد کار همه را خدا برآرد خاک رهش ای سرشگ گِل ساز تا یار در جفا برآرد ز آن پیش…

شمع رویت را چراغ آسمان پروانه‌ای‌ست

شمع رویت را چراغ آسمان پروانه‌ای‌ست قصّه یوسف به عهد حسن تو افسانه‌ای‌ست یادِ لیلی گر کند مجنون به دور عارضت دار معذورش بدین معنی…

زهی تیره از زلف تو روز، شام

زهی تیره از زلف تو روز، شام به روی تو دعویّ مه ناتمام چو نسبت ندارد به زلف تو مشگ چرا می پزد عود سودای…

دلم جز با غمت خرّم نباشد

دلم جز با غمت خرّم نباشد دوای ریش جز مرهم نباشد اگر شبهای تنهایی رفیقم غمِ روی تو باشد غم نباشد تویی مقصودم از جان…

دل چو گشت از جام معنی جرعه نوش

دل چو گشت از جام معنی جرعه نوش دلقِ صورت کرد رهن می فروش عیب خرقه گفتن از نامردمی ست دولت رندی که باشد عیب…

خطت صحیفهٔ مه را نقاب مشگین کرد

خطت صحیفهٔ مه را نقاب مشگین کرد عجب خطی ست که هرکس که دید تحسین کرد همین بس است نشان قبول دعوت من که چون…

چند ای سرشکِ خون دم از پاکیِّ گوهر می‌زنی

چند ای سرشکِ خون دم از پاکیِّ گوهر می‌زنی بر چهرهٔ زردم اگر نقشی زنی زر می‌زنی هر لحظه لافی می‌زنی ای گل ز خوبی…

تا گرد عارض تو خط سبز بردمید

تا گرد عارض تو خط سبز بردمید بر گل بنفشه صدف زد و ریحان تر دمید آشفته ایم تا پیِ تسخیر عاشقان افسون بخواند خطّ…

تا دلم شیوهٔ آن زلف دوتا می‌داند

تا دلم شیوهٔ آن زلف دوتا می‌داند صفت نافهٔ چین فکر خطا می‌داند با من آن غمزهٔ پُرفتنه چه‌ها کرد و هنوز در فن خویش…

تا به کی نقد دلم صرف غم هجران شود

تا به کی نقد دلم صرف غم هجران شود ای اجل تیغی بزن تا کار من آسان شود شربت وصلی کرم فرما که این رنجور…

به بازی حلقهٔ زلف تو دل برد از من و خم زد

به بازی حلقهٔ زلف تو دل برد از من و خم زد به وقت خویش بادا وقت ما را گر چه برهم زد به ابرویت…

با سگت یاری مرا کارِ خود است

با سگت یاری مرا کارِ خود است هرکسی را کار با یارِ خود است عاشقی کردم فتادم در بلا مبتلا هرکس ز کردار خود است…

ای دل به طریقی سوی زلفش اگر افتی

ای دل به طریقی سوی زلفش اگر افتی پرهیز از آن حلقه، مبادا که درافتی زنهار چو من در قدمش سر نهم ای اشک تو…

آه کز سعی رقیبان یار ترک من گرفت

آه کز سعی رقیبان یار ترک من گرفت دشمنان را دوست گشت و دوست را دشمن گرفت گر شد از دستِ غمش پاره گریبانم چه…

اگر گویی که حسن از رویِ من خاست

اگر گویی که حسن از رویِ من خاست دروغی نیست در روی تو پیداست بدین رفتار و شکل ای سرو قامت به هرجا می روی…

از این شکسته دو روزی اگر جدا باشی

از این شکسته دو روزی اگر جدا باشی خطا نباشد اگر بر خط وفا باشی اگر وفای رفیقان خود به جای آری خدای باد رفیق…

وصل جمشید طلب تا که به جامی برسی

وصل جمشید طلب تا که به جامی برسی همره خضر درآ تا به مقامی برسی آن زمان پی به سراپرده مقصود بری که در این…

هر خطایی که سزاوار عتابی باشد

هر خطایی که سزاوار عتابی باشد عفو فرما که تو را نیز صوابی باشد اگر از گریهٔ غم آن بَرَد چشم مرا هیچ غم نیست…

من که با لعل تو فارغ ز می رنگینم

من که با لعل تو فارغ ز می رنگینم خون دل می‌خورم و درخور صد چندینم دورم از دولت دیدار تو و نزدیک است که…

مرا تا سوز دل هر شب بلای تن نخواهد شد

مرا تا سوز دل هر شب بلای تن نخواهد شد چو شمع این راز پنهانم تو را روشن نخواهد شد به سعی غمزه و ابرو…

ما به فکر دهنت ذوق شکر یافته‌ایم

ما به فکر دهنت ذوق شکر یافته‌ایم جُسته از غیب نشانی و خبر یافته‌ایم ما به کوی تو دری یافته‌ایم از فردوس چیست فردوس به…

گل جامه دران بار دگر سر به در آورد

گل جامه دران بار دگر سر به در آورد وز حال رفیقان گذشته خبر آورد رخسارهٔ سروی و خط سبز نگاری ست هر لاله و…

گر همچو نی دم می‌زنم از سوز دل خون می‌رود

گر همچو نی دم می‌زنم از سوز دل خون می‌رود ور خامشم در چنگ دل کارم به قانون می‌رود دل از سر دیوانگی شد در…

گر ای اشک دیده به خویشت بخواند

گر ای اشک دیده به خویشت بخواند مرو کآن سیه‌رو تو را می‌دواند کسی نیست کآنجا رساند پیامم مگر نالهٔ من به جایی رساند مرا…

کدامین رسم و آیینی که در رندان مفرّد نیست

کدامین رسم و آیینی که در رندان مفرّد نیست طریقِ سالکانِ راه تجرید مجرّد نیست در این بستان کسی را می رسد دعویّ آزادی که…

شد باز به دیدار سحر چشم جهانی

شد باز به دیدار سحر چشم جهانی بیدار نشد بخت عجب خواب گرانی ما را خبر از محنت و اندوه زمانه وقت است که بی…

ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آورد

ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آورد خطت به ریختن خون من نشان آورد کمند زلف تو یارب چه راهزن دزدی ست که…

دلم از دردِ فراق تو قوی افگار است

دلم از دردِ فراق تو قوی افگار است دیده در حسرت یاقوت تو گوهربار است ای که گفتی خبری از تو صبا برد ولی مشکل…

دل جفای خطت از دور قمر می‌داند

دل جفای خطت از دور قمر می‌داند فتنهٔ چشم تو را عین نظر می‌داند آنچه دوش از ستم زلف تو بر من بگذشت گر تو…

خطت را تا به خون ریزی نشان شد

خطت را تا به خون ریزی نشان شد به شوخی غمزه ات صاحبقران شد دلی کز فتنهٔ زلفت امان یافت ز دست محنت و غم…

چمن را تا نسیمت در دماغ است

چمن را تا نسیمت در دماغ است ز شادی غنچه را دل باغ باغ است چو گیسو باز کردی رخ مپوشان که حسن شب به…

تا کافر چشمت ز مژه عزم سپه کرد

تا کافر چشمت ز مژه عزم سپه کرد بر خون دلم غمزهٔ تو چشم سیه کرد این دل که کمین داشت بدآن چشم تو عمری…

تا دل به وصف آن دهن عرض تکلّم می‌کند

تا دل به وصف آن دهن عرض تکلّم می‌کند از غایت دیوانگی گه‌گه سخن گم می‌کند گر در حقیقت بنگری دانی که عین مردمی‌ست آنچه…

تا به کی باشد چو نی با ناله دمسازی مرا

تا به کی باشد چو نی با ناله دمسازی مرا سوختم چون عود سعیی کن که بنوازی مرا تا سرم بر جا بود از پای…

به اهل درد غمت هرچه می کند غم نیست

به اهل درد غمت هرچه می کند غم نیست چرا که هیچ دلی بی غم تو خرّم نیست از آن به کعبهٔ وصل تو ره…

با شمع چو گفتم که نشان غم دل چیست

با شمع چو گفتم که نشان غم دل چیست از سوزِ دل سوخته آهی زد و بگریست گیرم که شوم ز آب خِضر زندهٔ جاوید…

ای دل سر تسلیم بنه بر کف پایی

ای دل سر تسلیم بنه بر کف پایی کز راه تکبر نرسد کار به جایی هرکس که به می صاف نارد قدح دل گر صوفی…

آه کز زلفت اسیر بند زنّار آمدم

آه کز زلفت اسیر بند زنّار آمدم وز خطت در حلقهٔ سودا گرفتار آمدم می زنم از دست غم بر پای دیوار تو سر وه…

اگر معارضه حُسن تو را به حور افتد

اگر معارضه حُسن تو را به حور افتد رخ تو بیند و از شرم در قصور افتد تو آفتابی و فریاد مهر برخیزد ز پرتو…

از بلای عشق تو تنها دل ما ریش نیست

از بلای عشق تو تنها دل ما ریش نیست کیست در عهد تو کاو را این بلا در پیش نیست بیش از این ای گل…

یار در کار دلم کوشش بسیاری کرد

یار در کار دلم کوشش بسیاری کرد عاقبت آه جگر سوختگان کاری کرد کرد چشم تو به نیش ستمی مرهم ریش بین که تیمار دلم…

هر دل که به عشق مبتلا نیست

هر دل که به عشق مبتلا نیست واقف ز شکیب حال ما نیست از فتنهٔ عشق سر کشیدن در مذهب عاشقان روا نیست رسم و…

منم و بادیهٔ عشق و دل آگاهی

منم و بادیهٔ عشق و دل آگاهی کس به جایی نرسد جز به چنین همراهی بیش در خرمنم آتش مزن ای ماه و بترس که…

مرا بی‌تو راحت الم می‌نماید

مرا بی‌تو راحت الم می‌نماید وگر شادمانی‌ست غم می‌نماید سفالِ سگانِ گدایانِ کویت به چشمم به از جام جم می‌نماید خیال دهانت به شهر وجودم…

ما به اوّل ستم زلف تو را خوش کردیم

ما به اوّل ستم زلف تو را خوش کردیم بعد از آن بر سر کوی تو فروکش کردیم به امیدی که خیالت قدم آرد روزی…

گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست

گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست بحری ست لطف دوست که گردون حباب اوست گر صادقی چو صبح مزن جز به مهر دم…

گر نه با من سر زلفت به جفا پیدا شد

گر نه با من سر زلفت به جفا پیدا شد در سرم این همه سودا زکجا پیدا شد تا نهان شد ز نظر صورت روی…

که می‌داند میِ شوق از چه جام است

که می‌داند میِ شوق از چه جام است به جز چشمت که او مست مدام است شراب ار با تو نو شد دل حلال است…

کجاست ساغر می تا به گردش آرندش

کجاست ساغر می تا به گردش آرندش که عمر رفت و حریفان در انتظارندش به حلقه یی که حساب سگان او گذرد رقیب کیست که…

شبی کآن ماه با ما خوش برآید

شبی کآن ماه با ما خوش برآید عجب نبود که روز غم سرآید درآمد از در و شد خانه روشن دگر با ما از این…

زلف تو را که شامِ پریشانی من است

زلف تو را که شامِ پریشانی من است صبح است عارض تو که در پشت دامن است سرو سهی که داشت هواهای سرکشی امروز پیش…

دلا غم یار ما شد دل به جا دار

دلا غم یار ما شد دل به جا دار که او را یافتم یار وفادار طریق باده نوشی گرچه جرم است بنوش و چشم رحمت…

دل جز به غمت خاطر خوشنود ندارد

دل جز به غمت خاطر خوشنود ندارد وز عمر به جز وصل تو مقصود ندارد بر سوختهٔ آتش غم مرحمتی کن امروز که حلوای لبت…

خطت چون از سواد شب رقم زد صفحهٔ مه را

خطت چون از سواد شب رقم زد صفحهٔ مه را بر او دیدم به مشکِ تر نوشته بارک الله را چو ببریدی سر زلفینِ را…

چشمت که به جز فتنه‌گری کار ندارد

چشمت که به جز فتنه‌گری کار ندارد شوخی ست که در شیوهٔ خود یار ندارد ایمن ز دل آزاریِ چشمِ تو عزیز است کآن شوخ…

تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون او

تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون او زاین حسد عمری ست تا من تشنه‌ام بر خون او مطربا چون عود سر تا پای خود…

تا دل از شوق گل رویت ره صحرا گرفت

تا دل از شوق گل رویت ره صحرا گرفت در هوای سرو قدّت کار جان بالا گرفت راست چون سروی ست نخل قامتت بر طرف…

تا به سودای تو دل را عشق و همّت یار شد

تا به سودای تو دل را عشق و همّت یار شد نقد جان بر کف نهاد و بر سر بازار شد ما ز دام خویشتن…

باشد که ز رخسار ترا پرده برافتد

باشد که ز رخسار ترا پرده برافتد تا بیخبران را سخن عشق در افتد افتاد سرشک از نظر و خوار شد آری این است سرانجام…

با رخت صورت چین چند کند دعوی را

با رخت صورت چین چند کند دعوی را پیش رویت چه محل دعوی بی معنی را گر به چین نسخهٔ تصویر ز روی تو برند…

ای دل از باطن آن فرقه که صاحب قدمند

ای دل از باطن آن فرقه که صاحب قدمند همّتی خواه که این طایفه اهل کرمند آبروی ابد از اشک ندامت بطلب که شهانند کسانی…

آنها که ز آیینهٔ دل زنگ زدودند

آنها که ز آیینهٔ دل زنگ زدودند خود را به تو هر نوع که بودند نمودند اهل نظر از آینهٔ وحدت از آن پیش حیران…

اگر در بند سودا نیست با من زلف مشکینش

اگر در بند سودا نیست با من زلف مشکینش شکست نقد قلب من چرا شد رسم و آیینش منش دیگر نمی‌گویم مکن چندین جفا آخر…

ار شیخ صومعه ست وگر رندِ دیرِ توست

ار شیخ صومعه ست وگر رندِ دیرِ توست وِرد زبان پیر و جوان ذکر خیرِ توست تا غیرت جمال تو در پرده رخ نمود بر…

واقف از جام می لعل تو مدهوشانند

واقف از جام می لعل تو مدهوشانند در خور بادهٔ لعل تو قدح نوشانند آخر ای نامه سفید از صف رندان بدر آی که در…

هر دُر اشکی که آمد چشم گریان را به دست

هر دُر اشکی که آمد چشم گریان را به دست بر سرِ بازار سودای تو بر وجهی نشست شیوهٔ رفتار اگر این است ای سرو…

من که باشم که بود لایق تو خدمت من

من که باشم که بود لایق تو خدمت من تو اگر بنده نوازی بکنی دولت من به همین مژده ز خوان کرمت خوشنودم که غم…

مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیم

مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیم که بر او عاقبت این نکته موجّه کردیم سر ز خجلت نه برآورد دگر یوسف مصر به…

لطفی که می کند به محبّان عذار او

لطفی که می کند به محبّان عذار او معلوم می شود همه از روی کار او از عین مردمی ست که مشغول کار ماست چشمش…

گرچه هردم سیل اشک ما به دریا می‌رود

گرچه هردم سیل اشک ما به دریا می‌رود خوشدلم از جانب او هرچه بر ما می‌رود گفتمش ای دیده این گوهرفشانی تا به کی گفت…

گر ندیدی کز سرای دیده‌ام خون می‌چکد

گر ندیدی کز سرای دیده‌ام خون می‌چکد ساعتی بنشین در او تا بنگری چون می‌چکد لاله می‌روید به یاد روی لیلی تا به حشر از…

کنون چو در طلبش اشک رو به ره دارد

کنون چو در طلبش اشک رو به ره دارد چگونه عقل رمیده عنان نگه دارد گشاد روی تو درهای رحمت است و خطت به نام…

کجا باشد چو می روشن ضمیری

کجا باشد چو می روشن ضمیری که دارد به ز ساغر دستگیری؟ جوانی کو ننوشد بادهٔ شوق ز دست نازنینی دلپذیری اگر پیری رسد آن…

سنبل باغ رخت غالیه بو افتاده ست

سنبل باغ رخت غالیه بو افتاده ست شیوهٔ چشم تو بر وجه نکو افتاده ست بادهٔ ناب به دور لب لعلت مثَلی ست کاین چنین…