غزلیات خیالی بخارایی
سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زد
سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زد که سرو قامت جانان علَم به صحرا زد ببار بر سرم ای ابر مرحمت نفسی که برقِ…
دلم را مقام عبادت درِ اوست
دلم را مقام عبادت درِ اوست زهی بخت آن دل که فرمانبرِ اوست طفیل قد اوست هرجا که جانی ست عجب سرو نازی که جانها…
دل خون شد و زاین راه به جایی نرسیدیم
دل خون شد و زاین راه به جایی نرسیدیم مُردیم ز درد و به دوایی نرسیدیم در راه وفا عاقبت الامر سرِ ما پوسید و…
خیز ای مست و سلامی به رخ ساقی گوی
خیز ای مست و سلامی به رخ ساقی گوی باقیِ باده به پیش آر و هوالباقی گوی مطربا مجلس شوق است و حریفان جمعند ماجرای…
چه بود افسانهٔ منصور با یار
چه بود افسانهٔ منصور با یار که کردندش بدینسان زار بردار کسی کآن چشم خواب آلود بیند دگر در خواب بیند بخت بیدار نگردانم ازو…
تا گلشن از طراوت روی تو یاد داد
تا گلشن از طراوت روی تو یاد داد سرو از هوای قامت تو سر به باد داد دلتنگ بود غنچه به صد رو چو من…
تا راهروان در حرم دل نرسیدند
تا راهروان در حرم دل نرسیدند در وادیِ مقصود به منزل نرسیدند ارباب طلب جز به قبول نظر از عشق مقبول نگشتند و به قابل…
تا به معنی اهل صورت دم ز آب و گل زدند
تا به معنی اهل صورت دم ز آب و گل زدند جان گدازان سکّهٔ محنت به نام دل زدند در مقام غم چو بزم امتحان…
به جهان لطیف طبعی که ز خود ملال دارد
به جهان لطیف طبعی که ز خود ملال دارد ز غم رخش چه گویم که دلم چه حال دارد قدحی که جان زارم نه به…
با من ای مردمک دیده نظر نیست تو را
با من ای مردمک دیده نظر نیست تو را عشق تو بی خبرم کرد و خبر نیست تو را ما به غم جان بسپردیم و…





