لبت جان‌بخش و دلجو می‌نماید

لبت جان‌بخش و دلجو می‌نماید به چشمم ز آن همه او می‌نماید ز چشم جان‌فشان نقش خیالت چو عکس لاله در جو می‌نماید خطت نقشی‌ست…

گریهٔ خون سرِ ره بر منِ درویش گرفت

گریهٔ خون سرِ ره بر منِ درویش گرفت عاقبت اشک طریق عجبی پیش گرفت تا چرا نیش غمت تیز گذشت از جگرم جگر ریش مرا…

گر قدح با لب میگون تو لافی دارد

گر قدح با لب میگون تو لافی دارد زو نرنجی که به غایت دل صافی دارد سینه از زخم فراق تو چنان شد نی را…

کنایت ها به آب خضر گفته

کنایت ها به آب خضر گفته دهانش پیش لب امّا نهفته مگر گلزار رخسار تو رنگی ست کزین سان سرخی رویت شکفته چه محرابی ست…

کجا روم که مرا جز درت پناهی نیست

کجا روم که مرا جز درت پناهی نیست به جز عنایت تو هیچ عذرخواهی نیست سرم فدای رهت باد تا نگویندت که در طریقهٔ عشق…

سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نماید

سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نماید چه لازم است مه من که شب ستاره نماید چنین که نیست به جز پرده مانعی…

ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداخت

ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداخت کمند زلف تو از شرم سر فرو انداخت چو عشق خواست که در شهر…

دلا ز لذت مستی گهی خبر یابی

دلا ز لذت مستی گهی خبر یابی که سرّ بیخبران را به رمز دریابی اگر چو لاله بدانی ز بیوفایی عمر بسی ز آتش دل…

دل به زاری دامن زلف جفا کارش گرفت

دل به زاری دامن زلف جفا کارش گرفت چون از او نگشاد کاری پای دیوارش گرفت سرگران دارد ز خواب ناتوانی غمزه‌اش باز تا خون…

چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را

چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را دیگر نمی شناسد آن ناشناخت ما را صرّاف عشق در ما قلبی اگر نمی دید…

چشمت آزار ما چه می‌خواهد

چشمت آزار ما چه می‌خواهد از دل مبتلا چه می‌خواهد من چو وصل تو خواستم به دعا شیخ شهر از دعا چه می‌خواهد بوسه‌ای زکات…

تا سرو مرا عارض چون یاسمنی هست

تا سرو مرا عارض چون یاسمنی هست در هر چمنی نغمه سرایی چو منی هست سوگند به یاری که هوای دگرم نیست روزی که مرا…

تا دست دهد روی چو خورشید تو دیدن

تا دست دهد روی چو خورشید تو دیدن بر ماست دعا گفتن و از صبح دمیدن گل گوش همه بر سخن حسن تو دارد بد…

تا به رحمت خوان قسمت را مزیّن کرده‌اند

تا به رحمت خوان قسمت را مزیّن کرده‌اند درخور هر فرقه مرسومی معیّن کرده‌اند نام نیک و نقد هستی را به زاهد داده‌اند نیستیّ و…

باز ره‌بینان نشان از قرب منزل می‌دهند

باز ره‌بینان نشان از قرب منزل می‌دهند ترسکارانِ طریق عشق را دل می‌دهند شیوهٔ لطف و کرم بنگر که در دیوان حشر جرم می‌گیرند و…

آیت حسن را که نام وفاست

آیت حسن را که نام وفاست تو ندانسته‌ای خدا داناست سرو پیش قدت نمی یارد که دگر در چمن برآید راست تا کجا شد به…

ای دل از خویش گذر تا که به جایی برسی

ای دل از خویش گذر تا که به جایی برسی وز در صدق درآ تا به صفایی برسی تا نبندی به قبول نفس اوّل کمری…

آن معلم که لبت را روش جان آموخت

آن معلم که لبت را روش جان آموخت هرچه آموخت به زلف تو پریشان آموخت ظاهراً بر ورق گل به خط سبز خرد آیت حسن…

اگر چه صاحب معنی همه هنر باشد

اگر چه صاحب معنی همه هنر باشد چو بی خبر بود از عشق، بی خبر باشد دلا چو طالب غیری ز عشق لاف مزن تو…

آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتن

آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتن سخنی نیست که در روی تو نتوان گفتن گفتم آنی ست در آن روی شد از…

هرگز به جهان چیزی جز یار نمی‌ماند

هرگز به جهان چیزی جز یار نمی‌ماند جز عمر ولی آن هم بسیار نمی‌ماند گر جلوه دهد خود را در چارسوی خوبی حسن رخ یوسف…

هر خبر کز سرکشی گوید صبا

هر خبر کز سرکشی گوید صبا سرو قدّت می رباید از هوا سرو تا شد بندهٔ نخل قدت می برآید گرد باغ آزاد پا زد…

من که از دیدهٔ معنی به رخت می‌نگرم

من که از دیدهٔ معنی به رخت می‌نگرم چشم دارم که نرانی چو سرشک از نظرم آه کز حسرت مهر رخ تو می ترسم که…

مرا از دل خبر جز بی دلی نیست

مرا از دل خبر جز بی دلی نیست ز جان حاصل به جز بی حاصلی نیست چو غنچه تنگدل زآنم همه عمر که باغ دهر…

لاله را همچو بتان عارض دلجویی نیست

لاله را همچو بتان عارض دلجویی نیست هست رنگی چو گل امّا ز وفا بویی نیست حاصل این است که از روی نکوی تو مرا…

گرچه ماه نو به شوخی بی نظیر عالم است

گرچه ماه نو به شوخی بی نظیر عالم است لیک در خوبی ز ابروی تو بسیاری کم است گرنه دزد نقد قلب ماست زلف شب…

گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختن

گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختن خویش را خواهد سرشک اوّل به پیش انداختن گفته ای چو نی ز غم کو هر شبی…

کمند زلف توام پای بند سودا کرد

کمند زلف توام پای بند سودا کرد به عهد سروِ قدت فتنه دست بالا کرد به اهل حسن طریق جفا و شوخی داد همان که…

غم نیست اگر زلفت با فتنه سری دارد

غم نیست اگر زلفت با فتنه سری دارد چون نرگس دلجویت با ما نظری دارد از حالِ دل ریشم تیر تو خبردار است ز آن…

سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند

سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند عجب نباشد اگر با من گدا ندهند بیا که آنچه به رندان ره نشین دادند به محرمان درِبار…

ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب می‌سازد

ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب می‌سازد مرا در پیش مردم دم به دم بی‌آب می‌سازد مگر دارد کمینی بر دل بیدار…

دلا چو روی به اقبال مقبلی داری

دلا چو روی به اقبال مقبلی داری به ترک صحبت جان گیر اگر دلی داری گمان مبر که از این جست و جویِ بیحاصل به…

دل به رویت هوس صحبت جانی دارد

دل به رویت هوس صحبت جانی دارد جان به فکر دهنت عیش نهانی دارد دیده چون اشک اگر در طلبت بشتابد بگذارش که به رویت…

خدا بتان جفا کیش را وفا بخشد

خدا بتان جفا کیش را وفا بخشد ندامت از ستم و توبه از جفا بخشد تو را ز حُسن و ملاحت هر آنچه باید هست…

تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی

تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی ولی باشد که با ما خوش برایی دلم با تو از آن رو آشنا شد که باشد…

تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ست

تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ست دل سرگشته ام از رشک ز پا افتاده ست تا نیفتد دلم از پا و سرشکم…

تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش

تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش پوشیده دار از همه ما فی الضمیر خویش دل را نگاه دارکه در فنّ دلبری شوخی ست…

تا به خون ریزی غمت خنجر گرفت

تا به خون ریزی غمت خنجر گرفت کاکلت رسم جفا از سر گرفت ماهِ رخسار تو را در جمع دوش دید شمع و از خجالت…

باز بیرون شدی و نوبت حیرانی شد

باز بیرون شدی و نوبت حیرانی شد زلف برهم زدی و وقت پریشانی شد قدمی نه سوی کنج دلم از گنج مراد که ز دوریّ…

با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل من

با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل من هردم گل وفایش می روید از گِل من فردا که در حسابی آید حصول هرکس جز رنج و…

ای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانه

ای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانه خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که…

آنکه رحمی نیست بر حال منش

آنکه رحمی نیست بر حال منش گر بمیرم خون من در گردنش تا نیاید دامن زلفش به دست باز نتوان داشت دست از دامنش دل…

افسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ست

افسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ست ورنه همه آفاق پر از نور تجلّی ست هر لحظه در این کوی به دیگر صفتی یار در…

آب شد پیش لبت قند چو تر کردیمش

آب شد پیش لبت قند چو تر کردیمش دم زد از روی تو آیینه نظر کردیمش اشک رازِ دل غم دیده به مردم می گفت…

همه شب در غم آن ماه پاره

همه شب در غم آن ماه پاره همی بارد ز چشم من ستاره بینداز اشک را ای دیده از چشم کز او شد راز پنهان…

هر جفایی که کند روی تو نیکو باشد

هر جفایی که کند روی تو نیکو باشد خاصّه وقتی که خطت بر طرف او باشد گر به چینِ شکن زلف تو از خوش نفسی…

مشکل عشق تو بسیار است و ما را دل یکی

مشکل عشق تو بسیار است و ما را دل یکی نیست تنها دردمندان تو را مشکل یکی ای دل ار عزم طریق راه عشقت در…

ماه رخسارِ تو دید و عاشقی بنیاد کرد

ماه رخسارِ تو دید و عاشقی بنیاد کرد گل نسیمت از صبا بشنید و دل برباد کرد نخلِ قدّ دلکشت را بنده چون بسیار شد…

لاله کز گل می‌برد دل چهرهٔ رعنای او

لاله کز گل می‌برد دل چهرهٔ رعنای او چون کند چون نیست کس را با رخت پروای او لاف خوبی سرو قدّت را رسد زیرا…

گرچه طریق وفا قدیم است

گرچه طریق وفا قدیم است علم نداری تو حق علیم است با تو دل ما یکی ست لیکن آنهم به تیغ جفا دو نیم است…

گر شبی ماه رخت پرده ز رو برگیرد

گر شبی ماه رخت پرده ز رو برگیرد شمع از حسرت آن سوختن از سر گیرد سوخت سر تا قدمم بهر تو چون شمع و…

کسی که خاک درِ دوست نیست افسر او

کسی که خاک درِ دوست نیست افسر او گمان مبر که بوَد ملک وصل در خور او دلی که در خور گنجینهٔ محبّت نیست مقرّر…

عمری دویده ایم به دنبالِ اهل راز

عمری دویده ایم به دنبالِ اهل راز یارب مگر به یار رسم خود تو چاره ساز زاهد به راه مسجد و ما کوی می فروش…

سرو هرگز در چمن کاری چنین زیبا نکرد

سرو هرگز در چمن کاری چنین زیبا نکرد کز خجالت پیش بالای تو سر بالا نکرد نقد جان در حلقهٔ زلف تو بازاری نیافت تا…

روی تو طعنه بر گُل سیراب می‌زند

روی تو طعنه بر گُل سیراب می‌زند لعل تو خنده بر شکر ناب می‌زند سنبل شکسته خاطر از آن است در چمن کز رشک سبزهٔ…

دلا تا محنتی بر خود نبینی

دلا تا محنتی بر خود نبینی جمال دولت سرمد نبینی چو بربندی نظر از هستی خویش تفاوت در قبول و رد نبینی اگر صد گونه…

در عشق از آن خوشدلم از چشم ترِ خویش

در عشق از آن خوشدلم از چشم ترِ خویش کاو صرف رهت کرد به دامن گهر خویش ما را که امید نظر مرحمت از توست…

چون نه شادیّ و نه محنت به کسی می‌ماند

چون نه شادیّ و نه محنت به کسی می‌ماند به غمش هم‌نفسم تا نفسی می‌ماند هوس خاتم دولت مکن ای دل کآن نیز می‌رود زود…

ترک چشمت بی‌سپاه حُسن خنجر می‌زند

ترک چشمت بی‌سپاه حُسن خنجر می‌زند تا هنوز از جانب رویت چه سر بر می‌زند دل که محبوس است بی‌روی تو در زندان غم می‌گشاید…

تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کرد

تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کرد مشّاطه اش گرفت به دزدی و بند کرد دل را غمت به علّت قلبی نمی خرید لیکن…

تا در قدم اهل دلی خاک نگردی

تا در قدم اهل دلی خاک نگردی از تیرگی عجب و ریا پاک نگردی خورشید صفت تا که مجّرد نه برآیی سلطان سراپردهٔ افلاک نگردی…

تا بنفشه برد بویی از خطت در تاب شد

تا بنفشه برد بویی از خطت در تاب شد چون لبت را دید کوثر از خجالت آب شد نرگس مردم فریبت هیچ می دانی که…

باز بالا بنمودی و بلا خواهد شد

باز بالا بنمودی و بلا خواهد شد چشم بگشادی و مفتاح جفا خواهد شد هیچ کس نیست کز آن طرّه گشاید شکنی این گشاد از…

با آفتاب رویت چون مه نمی برآید

با آفتاب رویت چون مه نمی برآید زهره چه زهره دارد تا در برابر آید از خاک رهگذارت دزدیده سرمه نوری وز عین بی حیایی…

ای پارسا که دایم رو در نماز داری

ای پارسا که دایم رو در نماز داری سرّ که می سرایی راز که می گذاری از طاق ابروانش رو کرده ای به محراب در…

آنچه بی‌روی توام گریه به روی آورده‌ست

آنچه بی‌روی توام گریه به روی آورده‌ست سیل خون است که از دیده به جوی آورده‌ست باده‌نوشان تو خرسند به بویی بودند ز آن می…

اشکم به جست‌وجوی او بر خاک آن در می‌رود

اشکم به جست‌وجوی او بر خاک آن در می‌رود خوب است فکر اشک من در پای او گر می‌رود تا پای سرو ناز را بوسد…

هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهاد

هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهاد در ره عشق قدم بر سر منزل ننهاد طالب راه بر آن همه تا دست نشست پای ازین…

نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی

نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی هر دو عمری ست که داریم به هم دلسوزی تیره شد حال جهانی رخ چون روز…

مسافران که در این ره به کاروان رفتند

مسافران که در این ره به کاروان رفتند عجب مدار که از فتنه در امان رفتند دلا چو جان و جهان فانی اند اهل نظر…

ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری

ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری کو طبیبی که شود چاره گرِ بیماری بار هجر تو گران است مرا بر دل ریش که بیابیم…

گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه را

گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه را گم کرده ره داند بلی قدرِ شبِ کوتاه را گو شام هجران همدمان باری به فریادم…

گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است

گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است در کوی عشقبازان رسوا شدن چه کار است گفتند بت پرستی ست در اختیار طاعت خود می کند…

گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش را

گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش را شیوه مستی نشدی نرگس پر خوابش را ما چنین غرقه به خون از پیِ آنیم ز اشک…

کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد

کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد کجا به حلقهٔ عشّاق سر فرو دارد گدای میکده را حاصلی ز هستی نیست به غیر دست که در…

عشق می‌گفت از کَرَم‌های حبیب

عشق می‌گفت از کَرَم‌های حبیب غم نصیب تست گفتم یا نصیب ما به داغ سینه‌سوز خود خوشیم تو مبر دردِ سرِ خویش ای طبیب غم…

سروِ قدّت طرف باغ چو پا می‌ماند

سروِ قدّت طرف باغ چو پا می‌ماند شمشاد ز حیرت به هوا می‌ماند با سر زلف تو مرغی که در آویخت چو من هیچ شک…

روزگاری ست که از غایت نادانی خویش

روزگاری ست که از غایت نادانی خویش چون خطت نامه سیاهم ز پریشانی خویش آنچنان کفر سر زلف تو بدنامم کرد که خجل می شوم…

دلا بنیاد جان را محکمی نیست

دلا بنیاد جان را محکمی نیست در او جز غم اساس خرّمی نیست چه پوشم راز دل از تو چو هرگز میان ما و تو…

در چمن سبزهٔ سیراب به هرجا که رسید

در چمن سبزهٔ سیراب به هرجا که رسید ماند بربوی خط سبز تو چندان که دمید آب دوش از هوس عارض و قدّت همه شب…

چون طلب کردیم فیضی از سحاب رحمتش

چون طلب کردیم فیضی از سحاب رحمتش خرمن پندار ما را سوخت برق غیرتش پایهٔ اقبال بالا از علوّ همّت است هرکه را این پایه…

تابِ رویت رونق خورشید عالم‌تاب برد

تابِ رویت رونق خورشید عالم‌تاب برد خندهٔ لعل تو آب گوهر سیراب برد از شب زلف تو شد افسانهٔ بختم دراز نرگس مست تو را…

تا ز نسیم رحتمش رایحه‌ای به ما رسد

تا ز نسیم رحتمش رایحه‌ای به ما رسد بر سر راه آرزو منتظریم تا رسد گر کششی نباشد از جاذبهٔ عنایتش در طلب وصال او…

تا در این بادیه توفیق ازل همره ماست

تا در این بادیه توفیق ازل همره ماست گنج تحقیق هدایت به دل آگه ماست ما نه اکنون ز مقیمان خرابات غمیم دیر باز است…

پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت است

پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت است شاهی که شد گدایِ تو صاحب ولایت است ای تا جور شکسته دلان را عزیز دار کز پادشه…

باز این دل خود کام به فرمان کسی شد

باز این دل خود کام به فرمان کسی شد شهباز جهانگرد اسیر قفسی شد از سر هوس روی نکو کم شده بودم ناگاه رخت دیدم…

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند کاکلت حلقهٔ سودای پریشانی چند کوکب سعدی و منظور سبک روحانی قدر وصل تو چه دانند گران جانی چند…

ای بی‌خبر از محنت و شاد از الم ما

ای بی‌خبر از محنت و شاد از الم ما ما را غم تو کُشت و تو را نیست غم ما آن کیست که چون شمع…

آن گوهر حسنی که بدان فخر توان کرد

آن گوهر حسنی که بدان فخر توان کرد نقدی ست که صرّاف ازل با تو روان کرد تا آب خِضِر لطف لبِ لعل تو را…

افسوس که جز ناله مرا همنفسی نیست

افسوس که جز ناله مرا همنفسی نیست فریاد که خون شد دل و فریادرسی نیست کس نیست که گوید خبر از منزل مقصود وز هیچ…

هرکه زاین وادی به کوی بخت و دولت می‌رسد

هرکه زاین وادی به کوی بخت و دولت می‌رسد از ره و رسم قدم داریّ و همّت می‌رسد فرصت صحبت مکن فوت از پیِ مقصود…

نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست

نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست آن طایری که سلسلهٔ عشق دام اوست با جم چه کار مست خرابات عشق را چون…

مرا یاد آن روی دیوانه کرد

مرا یاد آن روی دیوانه کرد که زنجیر زلف تو را شانه کرد شبی از رخت نور دزدید شمع روانش گرفتند و در خانه کرد…

ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم

ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم با خیال نرگست در عین بیماری خوشیم سال‌ها بودیم رقصان در هوایت ذرّه‌وار واین…

گهی که عشق به خود راه می‌نمود مرا

گهی که عشق به خود راه می‌نمود مرا ز بودِ خود سر مویی خبر نبود مرا درِ مجاز ببستم به روی خویش، چو دوست به…

گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توام

گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توام هرکجا هستم من مسکین دعاگوی توام از ره صورت به صد روی از تو مهجورم ولی چون…

گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشید

گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشید به ز ناز سرو کز باد هوا باید کشید با وجود قامتت سوسن ز رعنائی و…

کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کند

کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کند چگونه باز به روی تو دیده باز کند چه جای سرو که شمشاد باغ جنّت را نمی…

عاقبت حسرتِ لعل تو دلم را خون کرد

عاقبت حسرتِ لعل تو دلم را خون کرد داغ سودای مرا فکر خطت افزون کرد دیده را از قبل اشک هر آن راز که بود…

سروِ بالای تو را شیوه بلا انگیزی ست

سروِ بالای تو را شیوه بلا انگیزی ست نرگس چشم تو بیمار ز بی پرهیزی ست بر قمر قاعدهٔ زلف تو مشک افشانی ست در…