رباعیات بابا فغانی
جام می و بزم عشرت از میخواران
جام می و بزم عشرت از میخواران فردوس جزای عمل هشیاران نظاره ی سرو و ارغوان از یاران عشاق و خیال آتشین رخساران
یا رب بفقیری و جگر سوزی ما
یا رب بفقیری و جگر سوزی ما وز شعله ی شوق تو دل افروزی ما کان لقمه که در پیش بود منت خلق از خوان…
چون مرغ سحر جناح گلفام گشود
چون مرغ سحر جناح گلفام گشود از بیضه ی صبح زرده ی مهر نمود هر دانه که طاووس شب از دیده فشاند از دامن صبح…
وقتست که رنگریزی تاک کنند
وقتست که رنگریزی تاک کنند خوبان چمن جلوه بر افلاک کنند چون خیل ملک یکایک اوراق درخت آیند فرود و سجده بر خاک کنند
تا هستی ما فنای مطلق نشود
تا هستی ما فنای مطلق نشود جان را صفت بقا محقق نشود تا بر سر دار سر نبازد منصور بیخود متکلم انا الحق نشود
هر چند که خرقه ام شراب آلودست
هر چند که خرقه ام شراب آلودست سیل مژه ی ترم بخون پالودست با آنکه دلم ز خلق ناخشنودست نومید نیم که عاقبت محمودست
تا چند بنفس خویش بیداد کنیم
تا چند بنفس خویش بیداد کنیم خود را بزوال عقل دلشاد کنیم نخلی که بدان بهشت سر سبز شود از پا فگنیم و دوزخ آباد…
هر دم چو فلک بوضع دیگر گردد
هر دم چو فلک بوضع دیگر گردد کام دل ازو کجا میسر گردد صد دور کند بکام خود سیر ولی چون دور مراد ما رسد…
تا خار کند نزاع همسنگی گل
تا خار کند نزاع همسنگی گل زایل نشود ز غنچه دلتنگی گل مادام که در حجاب نشوست و نما ظاهر نشود کمال یکرنگی گل
یا رب سببی که آب حسرت نخورم
یا رب سببی که آب حسرت نخورم وز جام هوس شراب غفلت نخورم از نعمت معرفت غنی ساز مرا تا نان خسان بزهر منت نخورم
تا از صفت وجود فانی نشوی
تا از صفت وجود فانی نشوی باقی بجمال جاودانی نشوی در دفع دویی کوش که در طور وفا محجوب جواب لن ترانی نشوی
می نوش که شد چمن زر افشان ز خزان
می نوش که شد چمن زر افشان ز خزان رخ چون گل آتشین کن از آب رزان کز خاک بسی سرو و قد لاله عذار…
تا از نظرم نهفته یی همچو پری
تا از نظرم نهفته یی همچو پری دیوانه شدم ز غایت در بدری گر بیخبر آمدم بکوی تو مرنج کز خود خبرم نبود از بیخبری
منت که رسیدیم بکام دل ازو
منت که رسیدیم بکام دل ازو حل گشت بما جهان جهان مشکل ازو بنگر که چه سهو کرده باشیم همه معشوق چنین بما و ما…
تا جان ترا فنا میسر نشود
تا جان ترا فنا میسر نشود از نور بقا دلت منور نشود یکرو شوو یکجهت که انوار خدا در اینه ی دو رو مصور نشود
من کیستم آتش بدل افروخته یی
من کیستم آتش بدل افروخته یی وز شعله ی عشق آتش اندوخته یی در مهر و وفا چو سنگ آتش برگم باشد که رسم بصحبت…
ایزد همه خلق و لطف بخشید ترا
ایزد همه خلق و لطف بخشید ترا وز خلق جهان بلطف بگزید ترا یکذرهات از نور خدا خالی نیست بالله که میتوان پرستید ترا
ساقی قدحی که از میان خواهم رفت
ساقی قدحی که از میان خواهم رفت آشفته و مست از جهان خواهم رفت در آمدنم نبود از هیچ خبر آن دم که روم نیز…
ای دل بهوس روزی ننهاده مخواه
ای دل بهوس روزی ننهاده مخواه با قسمت خود بساز و از غصه مکاه صد سال نگردد بهزار آب سفید رویی که بسیلی طمع گشت…
من می نه پی دفع خرد می نوشم
من می نه پی دفع خرد می نوشم حقا که بدفع خوی بد می کوشم عیبست مرا که خود گریزانم ازو این عیب ز دیده…
ای با همه در میان وادی با همه یار
ای با همه در میان وادی با همه یار وی چون گل و می مدام در دست و کنار جز تو ز تو نیست جلوه…
گاهی ز هوای روز وصلیم نژند
گاهی ز هوای روز وصلیم نژند گاهی ز شب فراق داریم گزند تا چند عذاب شب که کی روز شود مردیم ز غصه ایفلک تا…
ای نظم تو نو گل گلستان خیال
ای نظم تو نو گل گلستان خیال نثر تو خوش آیندتر از آب زلال در صورت نظم و نثر لطف سخنت چون روح مصورست و…
روزیکه فلک بکشت ما داس نهد
روزیکه فلک بکشت ما داس نهد نامرد چو مرده تن بکرباس نهد کو شیر دلی که زیر شمشیر فنا دندان بجگر جگر بالماس نهد
آن قوم که اسرار ازل بنهفتند
آن قوم که اسرار ازل بنهفتند در پرده ی دل گوهر وحدت سفتند گر غیرت آن نبودی و ترک ادب آن نکته که بود گفتنی…
روزی دلم از پی سرانجام نشد
روزی دلم از پی سرانجام نشد جانم نفسی مایل آرام نشد سرتاسر صحرای جهان پیمودم رفتم، چو غزال چشم او رام نشد
آنم که نه آب در دلم جسته نه تاب
آنم که نه آب در دلم جسته نه تاب وز باده فتاده مست بر خاک خراب گر لطف تو دستگیر گردد گذرم چون شعله از…
در لوح عدم نهان بود نقش وجود
در لوح عدم نهان بود نقش وجود چینی، حبشی هر آنچه در امکان بود خورشید قدم برآمد از اوج شهود ماهیت هر یکی جدا باز…
افسوس که آتشم ببیهوده فسرد
افسوس که آتشم ببیهوده فسرد وین جام لبالبم رسیدست بدرد کوشم که کنم دگر چراغی روشن ترسم که چو برفروزمش باید مرد
در میکده ها حکم جنونم کردند
در میکده ها حکم جنونم کردند در صومعه رفتم و برونم کردند هم گوشه ی میخانه که توبه شکنان مژگان سیه سرخ بخونم کردند
از گلشن جان غرض گل روی تو بود
از گلشن جان غرض گل روی تو بود زین باغ مراد سرود دلجوی تو بود مقصود از آفرینش لوح و قلم نقش خط سبز و…





